در ۲۷ ربيعالاول ۱۳۲۵ هجری قمری روزنامهی تمدن از بیبیخانم استرآبادی مقالهای منتشر کرد که نوشته بود برخی از افراد
" نظر به منافع شخصی دیدند زنهای پایتخت اگر چیزفهم شوند، زیربار ظلم نخواهند رفت و حقوقی که سالیان دراز خوردهاند یا نزدشان مانده، خواهند خواست."
پی نوشت۱.بی بی خانم استرآبادی یکی از اولین زنان روشنفکری است که مدارس دخترانه را در ایران پایه گذاشت. وی نگاهی انتقادی و تیزبین به مسایل مربوط به زنان و جامعهی ایران آن روز داشته است. وی رسالهی "معایبالرجال" را در جواب "تادیب النسوان" یکی از شاهزادگان قجر نوشته است.
پینوشت۲. نوشتهی بالا تصویری گویا از وضعیت امروز ايران است...
نوشتهی مرتبط۱ / نوشتهی مرتبط ۲
زنستان و بزرگداشت پروين پايدار
حکم تاريکخانه اي باقي/اکبر گنجي
تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ (مهرانگيز کار)
زيباترين اجرای مرغ سحر با صدای هنگامه اخوان!
وقت آزادی از وبلاگ مهرداد عزيز

برای اولين بار در عمرم رفتم به کنسرت شجريان. ناگفتنیست لذت شنيدن "سرو چمان من چرا/ سرو چمان من چرا/ ميل سفر نمیکند..." مطابق معمول استقبال خوبی هم از کنسرت شده بود. اما در کنار لذت شنيدن "سرو چمان" و "مرغ و سحر" و حالت خوبی که موقع شنيدن "مرغ سحر " به من دست ميدهد، صحنههايی ديدم و چيزهايی شنيدم که به شدت نسبت به خيلیها احساس نااميدی کردم. من شخصا دلگیرم از این بابت که بیشتر ایرانیها هنوز احترام به حقوق دیگران گذاشتن را یاد نگرفته اند و نمی دانند که رفتن به یک مکان عمومی ادب و آدابی ویژه دارد. زندگی در خارج از ایران، زدن کراوات، پوشیدن لباس شب آنچنانی، انگشتر الماس و سنجاق کراوات دردی را دوا نمی کند در مورد عده ای از ما. نکتهی مثبت اما اين بود که به نظرم نسل جوان و جوانتر ما خوشبختانه با سرعت و به شدت از نسل قديمیها فاصله می گيرد در ادب و رفتار. و اين دلگرم کننده است.
ادامه "کنسرت شجريان در "ال ای""
* روز مادر بر همهی مادران مبارک و فرخنده باد!
** دوست عزيزی مرا به بازی "آهنگ هایی که دوست دارید" دعوت کرده بود که متاسفانه اصلا وقت نشد که به محبتش پاسخ بدم. حالا امروز يک کليپ زيبا ديدم و ياد اين دعوت افتادم. سرود "ای ايران" يکی از آهنگهايی ست که من عاشقانه دوستش دارم. هر زمان و در هرمکانی که باشم و اين سرود خوانده بشود، ناخودآگاه بغض میکنم. به هر حال اين کليپ کار زيبايی ست از سعيد شهرام با صدای هنرمندهای سينمای ايران که خواستم با دوستان تقسيمش کنم. زيباتر از همه تلفيق موسيقی جنوب و کردی و تصاوير پشت سر هنرمندان است. هنرمندانی هم که حضور فيزيکی در خلق اين اثر ندارند و ديگر بين ما نيستند نيز در ساختن اين کليپ بینصيب نماندند. کار زيبا و تحسين برانگيزی که به يادمان می آورد که ايران کشوری ست با اقوام مختلف که با هم و در کنار هم زندگی کردند و اميدوارم خواهند کرد. امیدوارم گربه ی کوچک و زيبای ما هميشه و هميشه سالم بماند و تکه تکهاش نکنند.
"دور از تو اندیشهی بدان/ پاینده مانی و جاودان!... مهر تو چون شد پیشهام/ دور از تو نیست اندیشهام..."
این هم نماآوا یا همان کلیپ ای ایران.
*** از کسانی که باعث شدند و میشوند نام ايران، واژهی تروريست را به ذهن ديگران آورد، بيزارم...

* این خبر هم نشانهی کارآمدی همبستگی و یک صدایی فعالان حقوق بشری در سراسر دنیاست. بهنود شجاعی متولد ۱۳۶۷ است یعنی ۲۰ سالشه. در سال ۸۴ مرتکب جرم شده. مجازات مرگ این نوجوان با تعهدات و وظایف جمهوریاسلامی مغایر است. ایران پیمان بینالمللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون حقوق کودکان را امضا کرده .پیمانی که اعدام افراد صغیر و یا محکومیت افرادی که در سن نوجوانی مرتکب جرم شدهاند را منع میکند.
**عصبانیام از دست همهی این قوانین با عرض معذرت "تخمی" در مورد انسانها و بخصوص زنان. آسیه گویا ترین تیتری که میتوانسته انتخاب کرده برای پستی که درباره ی اکرم مهدوی نوشته: "دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟" . از همگی خواهش میکنم وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید. لطفا هم برام ننویسید که اگر پدر ، شوهر و برادر خودت اینطوری شده بود باز هم همین کار را می کردی؟ وقت تنگ است و جای بحث نیست. خواهش می کنم به دور از تعصب داستان زندگی یک زن از الیگودرز را بخوانید و از خودتان سوال کنید وقتی اکرم ۱۳ ساله بوده و ازدواج کرده، قانون کجا تشریف داشته؟ وقتی ۲۰ ساله بوده و همسر مردی همسن پدربزرگش شده آن هم به زور، باز قانون کجا تشریف داشته؟ این سرداران و ذوبندگان در ولایت به جای فریاد وااسلاما سردادن بابت مو و رو و پر و پاچهی خانم ها، اگر راست می گویند جلوی قربانی شدن "نوامیس" آن مرز و بوم را بگیرند. اگر هر دینی و هر رهبر مذهبی حکم بده که به ازدواج در آوردن یک دختر ۲۰ ساله با مردی ۷۰ ساله طبیعی و پسندیده است، بی رودربایستی همه ی این آقایان "پدوفیل" (کودک باز/ بچهباز) هستند...
ما از اینجا پول به این حساب ریختیم یعنی خواهش کردیم که کسی در ایران این کار را بکند. اگر خواندید و تشخیص دادید که باید کمکش کنید، لطفا این کار را هرچه زودتر بکنید. روی صحبتم بیشتر با دوستان خارج کشور است. لطفا کمکش کنید... دوستان داخل هم که اگر دوست دارید این نوشته و داستان را برای دیگران بازگو کنید. از دوستان و اطرافیان خواهش کنید نگذارند این اتفاق بیافتد. ب امید روزی که قوانینی عادلانه برکشورمان حاکم شود...
از وبلاگ آسیه امینی نازنین:
دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟
"پدرم سيلي زد به گوشم و بله را گرفت"! اين تک جمله را در ذهن تکرار و تکرار کنيم! تصويرش کنيم. دختر 20 ساله اي را که قرار است به عقد مردي 68 ساله درآيد. دختر 20 ساله اي که دختر 7 ساله اي هم در خانه دارد! دختر 20 ساله اي که در 13 سالگي به پسردايي اش داده شد.

۱۲ اردیبهشت روز همبستگی وبلاگ نویسان با فرزاد کمانگر
معلم جايش در مدرسه است نه در زندان. معلم جايش آنجا روبروی تخته سياه يا وايتبرد است. یعنی فهميدن اين دو جملهی کوتاه انقدر دشوار و سخت است؟ به اميد آزادی انديشه و بيان و همهی دربندان عقيدتی...
"به آن روزها فکر ميکنم ،بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .

فيليپ پسر خوشرويیست. چشمانش آبی. موهايش شايد بور يا بور خرمايی. درسخوان است. مودب و مهربان. دوستداشتنیست در يک کلام...
پاتريشيا را پتریسیا مینامم. زيباست در چشم من، مثل تمام دخترکان کلاس. اما اگر ببينيدش، چشمانتان را ريز میکنيد، قدمی به عقب برمیداريد، لبانتان را غنچه میکنيد، چينی به بينی اتان می دهيد و تقريبا داد می زنيد:" به اين میگی خوشگل؟ بدسلیقه!" اما پتريسيا زيباست. چشمانش درشت است. عينک میزند. موهايش قهوی و چشمانس قهوهایترند. درسخوان است و باهوش. تکاليفی که با ای-ميل براي کلاس میفرستم، اول اوست که جواب را میدهد. با فرانسهای که سعی میکند بیغلط باشد. پتريسيا میخواهد پزشک شود...
فيليپ پسر خوشروی کلاس، دور و بر پتريسيا میپلکد در هنگام تنفس. حتا ساندويچ يا همبرگرش را ديگر همکلاسی ها برايش میخرند. با او حرف می زند. صورتش را ديدهام. صورت سفيدش را که به سرخی میزند وقتی کنار پتريسياست . پتريسيا اما سرش را خم میکند و خنده های ريز و زيبايش را میبينم با چشمانم که کنجکاو ديدن شکوفههای يک عشق است. ديروز فيليپ کنارش نشست. از دايرهی دوستانش کناره گرفت انگار. ديدمش وقتی صندليش را کنار لورا و پتريسيا میکشيد. خنديدم. نفهميدند هيچ کدامشان. از فيليپ که سوال میکردم :
« Phillip, qui est diligente dans cette classe? Qui est intelligente dans cette classe ? »۱ هر دو بار نگاهی به پتريسيا کرد و جمله اش را با نامی که از قبل میدانستم، کامل کرد:
« Patricia est diligente, Patricia est intelligente. »۲
کلاسمان يک ماه ديگر تمام میشود. شاگردانم شايد باز به دنبال اسمم بگردند تا به کلاسم بازگردند. دلم میخواهد باز ببينمشان. تکتک آنها را. پتریسیا و فیلیپ را. هردو را. عشق در سکوتشان را. میدانم کلاسم را دوست دارند. بيشترشان. میدانم. چون خودم به اين کلاس عاشقم...
۱- تو این کلاس کی سختکوش/درسخوان و باهوش است؟
۲- پاتریسیا درسخوان و باهوش است.
پینوشت. اين وبلاگ زيبا و عکس های هنرمندانه اش را از دست ندهيد. زهرهجان زارعی ممنون که آمدی تا کشفت کنيم نازنين!

*اولین خبر خشک کنندهی روز:
خبر را که از راديو شنيدم، از تعجب خشکم زد: از این پس، رانندگان خاطی مخصوصا کسانی که سرعت بالا و غيرقانونی دارند، محکوم به تحمل ۶۰-۷۰ تا ضربهی شلاق خواهند شد. به گفتهی رييس راهنمايی و رانندگي، اين حکم بر اساس احکام اسلاميست...
در چند سایتی که روزانه به آنها سر می زنم خبری در تایید خبر بالا پیدا نکردم. شما چیزی در این مورد شنیدید؟
**دومین خبر تاسفآور روز:
سرانه کتابخوانی در ایران به نقل از تهران امروز: "روزنامه تهران امروز به نقل از رييس سازمان کتابخانه ملی ايران خبر داده که سرانه کتابخوانی در کشور برای هر نفر تنها دو دقيقه در شبانه روز است."
اين روزنامه از قول علی اکبر اشعری نوشته «اين سرانه با افزودن کتب درسی برای برخی از افراد در شبانه روز حدود شش دقيقه است. وی با اشاره به جمعيت ۷۰ ميليونی کشور به روزنامه تهران امروز گفته « برای ملتی که بيش از ۸۵ درصد باسواد دارد اين رقم، بسيار تاسف بار است.»
*** سومین خبر دلپیچهآور روز: این آخرین پست من در تعطیلات است. تعطیلاتی که در واقع شبه تعطیلات بود. از فردا دوباره کلاس ها شروع میشه. کالج که بود، مدرسه هم اضافه میشه و دانشگاه و من و یک عالمه کار طاقت فرسا...

و این عکسهای ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. ..
یافتن دفترچهی تلفن قديمي بهانهای شد تا پاکتهای تلمبار شدهی عکسهای قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبههای کفش در کمد پاگرد. خندهی بیخیال خودم در یکی از آن عکسها میخکوبم کرد. گفتم بگذار بقیه را هم ببینم، چه اشکالی دارد؟ و عکسها پرتابم کردند به روزها و ماههای اول مهاجرت. دوستانی که هستند و نیستند. و سانی... و لحظه لحظهی آن همخانه گی یک ساله در دیاری دور از دیار خود... بوس و بغل و خنده و فراموشی و درخت کاج نوئل و دوستان قدیم دانشگاه که یکی یکی سروکله شان پیدا میشد و باز میخواستی برگردی به زمانی دور در آن دیار دور... روزهای دانشگاه ملی و پلههای دانشکدهی ادبياتش که جانمان را بالا میآورد از بلندی و فراوانیاش...
باز پاکتی ديگر و آلبومی ديگر... و من آنجا اولين کوه نوردی عاشقانهی خود را با یاری که قرار بود سالها بعد همراه و آرام جانم شود، تجربه کردم. با او... با او که با دست خود گل سفيدی به گيسوانم زد و نيم نوازشی پنهانی بر گونه ام در حضور دوستان... و عکسی که جاودانه کرد آن لحظه را... من گل به گيسوان و دست بر کمر در جلوی ديدگانش که از پس لنز دوربين عاشقانه نگاهم میکرد، آن لحظه را برای خودم و او جاودانه کردم...
و این عکسهای کاغذی محبوب عجب قدرت شگرفی دارند که لحظهای از خود بیخودت میکنند...
پینوشت. ظاهرا طلسم فرانسه نوشتن من شکسته. دوستان "فرانکوفون عزیز" اگر دوست داريد پست آخرم را که مربوط به درگذشت امه سزر است بخوانيد
