French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

در مرخصی اینترنتی هستم این روزها... شاید هم برای همیشه... خداحافظی همیشه سخته... پس بهتره اسمش رو بذارم مرخصی...

نظرها (3) | لينک مطلب | ۱۸:۱۷


غم‌های بزرگ

دوشنبه ۳۱ خرداد ۱۳۸۹

با اشاره و زیرلبی میگه: مادام می تونم باهاتون حرف بزنم؟ بیرون از كلاس؟

با هم میریم بیرون. یهو اشك‌هاش میریزه پایین. گونه‌هاش تره تر میشه. در یك چشم به هم زدن صورت و دماغش قرمز میشه. خودش رو میاندازه تو بغلم.

بغلش می‌كنم و كنار گوشش میگم: "ششششششششششش". بعد از آغوشم سر می‌خوره. بهش میگم: "نفس بكش ماریلو! نفس بكش عزیزم!" چند بار نفش می‌كشه و بعد گریه كنان برام میگه كه چی شده. داییش ناپدید شده. آب شده رفته تو زمین. اشك همچنان نفسش رو بریده.

بهش میگم: "همه چیز درست میشه. امیدوارم! امیدوارم! مطمئنم حال دای ات خوبه!"
تو دلم به خودم فحش میدم كه از كجا میدونی همه چیز درست میشه. از كجا می‌دونی حال دایی‌اش خوبه!

میگه: "مادام نمی‌تونم پروژه‌ام رو انجام بدم. اوضاع خونه به هم ریخته!"

باز بغلش می‌كنم. میگم مهم نیست. برای پروژه هنوز وقت داری... فقط نگران نباش!

در تمام مدت كلاس، غم بزرگ در چشمان سیاهش خانه كرده. با غم بزرگش به من زل زده و به درس گوش می‌كند... هیچ وقت نفهمیده بودم، این غم‌های بزرگ می‌توانند تا این حد مسری باشند...

نظرها (3) | لينک مطلب | ۱۰:۰۱