صدایش را دوست دارم. خنده هایش را عاشقم. نگرانیهایش را اما كشته مرده. دریا، اقیانوس و خاك و زمین، فاصله انداخته بین من و او. عاشقم به اینكه به او زنگ بزنم و برایش از اولین تجربهی كوفته سبزی پختن در اولین روز تعطیلات بگویم. او هم گاهی تعجب كند و بگوید: "مامان جون آخه كی تخممرغ توی مواد كوفته سبزی میریزه؟" بعد با مهربانی بگوید: "حالا خوب شده بود؟"
بعد بفهمم كه گشنیز را فراموش كرده بودم كه به مواد اضافه كنم. نعنا را اضافی ریخته بودم. آبش كم بوده. گوشتش كم بوده. برنج و لپه كه پختن نمیخواسته. ورز و مالش مواد كوتاه بوده. سبزی اش كم بوده و سفیدی كوفتهها به خاطر آرد سفیدی است كه در نبود آرد نخوچی به مواد اضافه كرده ام.
عاشقم كه از او دستور شوربا بپرسم. و او بگوید: این و این و آن و آن را بریز. وقتی شوربایم را كه برای مهمان مریض از راه دور رسیده پخته ام، میچشم، مزهی مامان را میدهد. باز آن را میچشم. میخواهم مزه و بو و طعم و عطر مامان را بیشتر درك كنم...
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« در شهریور ۱۳۶۷ چه گذشت؟ | صفحه اصلی | باز هم پرسپولیس و ... »
* پرسپوليس جايزهی ويژهی هيات ژوری را برد. وقتی مرجان ساتراپی به روی سن آمد گفتت درست است که فيلم او فيلمی جهانیست ولی اجازه میخواهد که این جايزه را به تمام ايرانيان تقديم کند.
اما نخل طلای جشنوارهی کن به فيلم " ۴ ماه، ۳ هفته و دو روز" (4 Mois, 3 Semaines et 2 jours) ساختهی کارگردان رومانيايی Cristian Mungiu اهدا شد. پرسوناژهای اصلی اين فيلم دو دختر دانشجوی رومانيايی Otilia و Gabita هستند که با يکديگر در خوابگاهی دانشجويی در بخارست زندگی میکنند. آخرین سالهای حکومت کمونیستی است. Gabita باردار است. سقط جنین از نظر قانونی جرم محسوب میشود. در بعداظهر قصه ی فیلم، دو دختر با مردی اسرار آميز قرار ملاقات دارند که قرار است مخفيانه در هتلي، به Gabita کمک کند تا بچهای را که در شکم دارد سقط کند. این مرد اسرار آمیز پولی را که این دو دختر برای عمل سقط جنین جمع کردهاند نمیخواهد. او روش ديگری را به آن دو پيشنهاد می کند...
مرجان ساتراپی، پرسپوليس و کن
**مرجان ساتراپی که به اشتباه مترجمان عزيز او را "مرجانه" مینامند، يکی از نويسندگان و هنرمندان ايرانیمورد علاقهی من
است. در زبان فرانسه وقتی اسمی به "an" ختم میشود، " n" آن تو دماغی تلفظ میشود به طوريکه به سختی اين حرف شنيده میشود. بنابراين در انتهای اسامی چون مرجان، سامان، مژگان، کامران، شايان برای اينکه تا اندازهای نزديک به تلفظ پارسي، تلفظ بشوند، "e" کوچکی اضافه میشود. شايد دليل اشتباه مترجمان عزیز مطبوعات و اضافه کردن اين "ه" ناقابل که مرا به شدت عصبانی میکند، فراموش کردن اين نکته است. فرانسوی زبانان به مرجان، "مرجن" میگويند.
دوست گلم امير پيشنهاد کرده بود که از ساتراپی و پرسپوليس و کن بنويسم.الآن که دارم برنامهی ويژهی کن را در Tv5 نگاه میکنم، بهترين فرصت بود که کمی در اين باره بنويسم و بگویم به عنوان یکی از طرفداران پرو پاقرص مرجان و کتابهایش، چقدر از حضور او و فيلم زيبای پرسپوليس در جشنوارهی باارزش کن" Cannes "خوشحالم. پرسپوليس را دوست دارم به خاطر وفاداري، نگاه صادقانه و حقيقی مرجان به سالهايی که تنها تجربهگرش مرجان نبوده. هزاران هزار دختر و پسر همسن و سال او خودشان را در لابلای صفحات و وقايعی که در کتاب پرسپوليس با مهارت، ظرافت و نقاشیهای عالی و اوريژينال نويسنده خلق شدهاند، پيدا میکنند. پرسپوليس می تواند روايتگر زندگی و تجربههای، بگذاريد بگويم شيرين و تلخ هرکدام از ما باشد. گاهی از فرط خنده، اشکهايت از گوشههای چشمانت سرازير می شود و گاهی گوشههای لبانت به طرف پايين کشيده میشوند، بغض میکنی و دلت میخواهد اين بار حس نوستالژیک روزهای رفته را فراموش کنی. پرسپولیس بیش از هرچیز همان طور که مرجان میگوید، داستانی است در ستایش عشق و صلح. مرجان میخواهد سهم کوچکی در ساختن دنيايی داشته باشد که ديگر هيچ جنگي، کودکی کودکان را ندزدد. هيچ کينه و تعصبی عزيزترينهايت را از تو نگيرد. دنيای که در آن مردمانش سرود صلح و دوستی و مهر و محبت را زمزمه کنند.
تا چند ساعت ديگر در کن، شهری که میگويند پنجرهايست گشوده شده به روی تمامی دنيا، جايی که مملو از خاطرات زیباست، نخل طلایی زیبا و کوچکی در انتظار تماس دستان هنرمندی متعهد است. دلم می خواهد مرجان ساتراپی اين جايزه را از آن خود کند. و بعد از مرجان، فاتح آکين کارگردان ترکتبار آلماني که يکی از زيباترين فيلم هايی که تا به حال ديده ام، Head-on را چند سال پيش ساخت و خرس طلايی برلين را از آن خود کرد. در تمام سايت های ايراني، اخبار مربوط به پرسپوليس را می توانيد پيدا کنيد. بنابراين تکرار آنها جز خسته کردن خوانندهی اين نوشته، فايده ی ديگری ندارد. گفتم شايد بهتر باشد کمی در مورد مسائل حاشيهای بنویسم. شنیدم دیروز تماشاگران بعد از دیدن پرسپولیس با حضور کارگردانش، دقیقا به مدت ۱۱ دقیقه برای او و فیلم انیمیشن پرسپولیس دست زدهاند. حاضران استقبال گرم و دلنشينی از اين فيلم که به گفتهی نويسندهی سايت cannes2007.com فيلمیست که شما را به دنيای رويا گونهی مرجان میبرد، از ايران ديروز و قبل از ديروز تا ايران امروز، از دختر کوچولوی انقلابی طرفدار چه گوارای ديروز تا زن جوان امروز که در آرزوی بهترزيستن و دنیایی نوین است. پرسپوليس سفر است. برايتان از پرشيا میگويد، از حملهی اعراب و مغولها و از آمدن انگليسیها و روسها، از قجرها و پهلویها و بعد انقلاب اسلامی... پرسپوليس فيلمی حقيقي، مدرن و قویست که شما را شيفتهی خود میکند.
استوديوی کار مرجان در ميدان وژ "place des Vosges" پاريس است. کسانی که پاريس را بشناسند، به خوبی میدانند اين ميدان زيبا در قلب پاريس، میعادگاه هنرمندان بسياری است. کافی است در راهروهای دور تادور اين ميدان قدم بزنيد. قدم به قدم آتلیههای کوچک و بزرگ را کشف خواهید کرد. زیباست و اسرار آمیز place des Vosges! مرجان مانند بسیاری از دیگر ایرانیان، از بدو ورود به فرانسه با سوال همیشگی فرانسویان روبرو میشود: "شما عرب هستید؟ عربی حرف می زنید؟" برای شماری از فرنگیان، تصویر ایران بخصوص ایران بعد از انقلاب، شاید کشوری مرتجع باشد که در آن زنان هیچ حق و حقوقی ندارند و بیشتر شبیه "کلاغانی هیستریک" هستند. مرجان قصد دارد چهرهای دیگر از ایران و ایرانیان را به جهانیان نشان دهد. زنان ایرانی تنها زنان چادر سیاه نیستند. زنان دیگری هم در آن کشور هستند که فعالند و تلاش میکنند. مثلا مستخدم مادرش که شوهر خائن خود را از خانه بیرون میاندازد و یک تنه به مبارزه با سختیهای زندگی میرود. دختران که با وجود تمام سختیها تحصیل میکنند و موفق به کسب مدارج عالی تحصیلی میشوند. او میخواهد نشان دهد که ایران دیروز، یعنی ایران محمدرضا پهلوی هم آن طورها که برخی از فرنگیان گمان میبرند، دوران طلایی ایران نبوده است. کشوری که نیمی از جمعیتش بیسواد است و در فقر به سر می برد، اما هتل هیلتون و شرایتون دارد.
مرجان از روزهایی میگوید که پدر و مادرش آرزوی هوای آزاد و نفس کشیدن در کشوری را دارند که در آن شاهی دیکتاتور وجود نداشته باشد. روزهای تظاهرات. ثبت این روزها توسط دوربین پدرش. بعد هوای آزاد که میرسد اما چند صباحی بیشتر، مهمان اين سرزمين نيست. هوای آزاد میپرد و آرزوها پژمرده میشوند. قوانين جديد و اجباری و به دنبال آن حقوقی که به آسانی از دست میروند. زندانی شدن و اعدام عمو انوش با تفکر چپ. روزهای جنگ. تب کيم وايلد و مايکل جکسون و شلوارهای کوتاه و مدرسه ی آن روزها. معلمان تربيتي، مروجان شيفتهی امربه معروف و نهی از منکر. بعد مرجان ۱۴ ساله که مجبور به ترک وطن میشود. تک و تنها در وین. دور از آغوشگرم پدر و مادر و مادربزرگ محبوبش. وین و روزهای تلخ غربت. تجربهای سخت و سنگين برای شانههای نحيف دختری نوجوان. شب سيه به سر می آيد و مرجان به ايران بازگردد. همه چيز تغيير کرده. همه عوض شده اند. دانشگاه هنرهای زيبای دانشگاه تهران. ازدواج نافرجام و باز دوباره ترک ايران تا روزی که مرجان نمیداند پايانش کی خواهد بود. پرسپوليس شايد داستان من باشد يا تو!
مرجان اما دلش گاهی برای خاک تنگ میشود برای بوهای اين سرزمين. مرجان شبيه من و تو است. ما هم گاهی دلمان برای خاک تنگ میشود و برای بوهای آن سرزمين. بوی رزهای اصفهان، بهارنارنجهای شيراز، بوی قورمهسبزی های کوچههای تهران سر ظهر، بوی آغوش مادر، بوی بناگوش برادر، بوی قهوه ترک خيابان جمهوري، بوی کتابخانههای انقلاب، بوی ديوارهای بارانخوردهی کوچه باغهای تهران، بوی کولرهای آبخوردهی تابستان...
*میتوانید قسمتهايی از فيلم و تعدادی عکس را روی اين سايت مشاهده کنید.
** متاسفم که پرسپولیس به زبانهای دیگری جز فارسی ترجمه شده حتا به عربی.
نظرها
naz khattoon jan
bego een V% cheye man ham bebeenam man to los angeles hastam
bita | May 26, 2007 11:21 PM
عزيزم منظورت Tv5 است؟ اگر ساتلایت داشته باشی و علاوه بر اون کانال فرانسه رو هم داشته باشی، میتونی مراسم رو فردا ببینی.
نازخاتون | May 27, 2007 12:05 AM
من که بی نهایت منتظرم اینجا اکران شود و به دوستان فرانسوی و عرب پیشنهاد بدم که ببینیم
سخته هنوز واسم دفاع کردن , از نطر زبان و همچنین با اتفاقاتی که هر روز در ایران می افته
آزاده | May 27, 2007 2:22 AM
pas sar anjam in film barande shod. bayad didani bashe. rasti khosh be halet ke grand canion rafti. shoma chand vaght hast injayid? ma taze residim, 7 mah
Parvaneh | May 27, 2007 11:03 AM
من یک سال و یک ماه است اینها هستم عزیزم. منم کمی تا اندکی تازه ام:) البته این فیلم جایزه ی اصلی که نخل طلا بود را متاسفانه نبرد. فقط جایزهی ویژهی ژوری را برد...
نازخاتون | May 27, 2007 11:22 AM
salam.weblogetan kheyli ... ast.shad bashid
به خاطر بهانه ندادن به دست سپاه ف ی ل ت ر ی ن گ، کلمات نا زيبا و به قولی لمپنی اين کامنت تبديل به سه نقطه شد. ستاد نظارت بر کامنتها:)
... | May 27, 2007 12:43 PM
اما من هم خودتو و هم نوشتههاتو دوس دارم نازخاتون گل :) یادم رفته بود برای این قالب قشنگ بهت تبریک بگم. مبارکا باشه خواهر
سرزمین رویایی | May 27, 2007 2:57 PM
سلام
من يکي هنوز جهان وطن نشده ام، و پيروزي هر ايراني در هر نقطه از دنيا تنها موردي است که چشمه چشمم را به جوش مي آورد.وقتي عباس کيا رستمي نخل طلا را برد، اشک ريختم، همانطور وقتي که حسين رضا زاده طلاي المپيک گرفت( با اينکه با همه کارهايش موافق نيستم، مثل همان قاب عکس را بالا بردن)،گريه اين بار را نيز مديون مرجان ساتراپي هستم.
باقي بقايت
عليرضا | May 27, 2007 8:11 PM
چه خوب کردی اینو نوشتی عزیزم این جا یک باد و طوفانی بر ضد این فیلم به راه افتاده دقیقا مثل فیلم سیصد دارند بش حمله می کنند اما الان که مضمونش رو خوندم فهمیدم بابا خیلی هم با حاله و با واقعیت زندگی ما تطابق داره از ایمیلت هم ممنونم می بوسمت
نيکی | May 28, 2007 12:19 AM
البته شاید خیلی مهم نباشد اما در سایت شخصیش بزبان انگلیسی هم marjane نوشته شده!!؟؟ همانطور که نازخاتون می گوید در فرانسه e بعد از nتنها تاکیدی بر تلفط n می باشد اما در انگلیسی؟؟؟ من وناهید هم دیشب هنگامی که ایشان با اون قیافه تمام ایرانیش ( تپل مپل و لباس ساده اش)) جایزه اش را به ایرانیان تقدیم کرد اشکهامان ( شاید اشکهای فرو خورده مان)سرازیر شد. بسیار صمیمی و دلنشین بود رفتارش روی سن! مبارک ایشان و همه ایرانیان!
kamen | May 28, 2007 12:25 AM
همانطور که گفتید برای من و امثال من که هم سن و هم نسل مرجان هستیم داسناتها و روایت هایش جلوه دیگری دارد. ما و همنسلان ما را روایت کرده در واقع!
کامن | May 28, 2007 12:30 AM
سلام ناز خاتون جونم، خوبی عزیزم؟ اولا که خونه جدید مبارک باشه، خیلی قشنگه اینجا، دوما که خیلی دلم برات تنگ شده، مدتی نبودم، حالا برگشتم و دلم میخواد همین روزها باهات حرف بزنم :)) از برنده شدن مرجان هم خیلی خوشحال شدم. تازگی کتاب گلدوزیهاس رو هم خوندم که مثل پرسپولیس خیلی عالی بود :)) من از طرفدارهای پر و پا قرص مرجان هستم. می بوسمت ، تا بعد
شبنم | May 28, 2007 5:27 AM
نازخاتون عزیز
از این که بی خبر بودم از خانه تازه ات ، شرمنده ام ، اما همین حالا تبریکات مرا بپذیر. خیلی خیلی قشنگ است این جا، البته خانه قبلی هم زیبا بود و صمیمی.
از مطلبی که درباره مرجان ساتراپی هم نوشته ای ممنون. به گمانم خیلی بیشتر باید درباره هنرمندان ایرانی که به هر دلیلی شناخته شده نیستند، نوشت.
سربلند و سلامت باشی
بهرام | May 28, 2007 5:35 AM
Naz khatoon jan enghadr asabani dar moredeh eshkale nam neveshti ke man sari too webloge khodam tassihesh kardam!!
dar moredeh Marjan va Marjane, nokteyeh gramerish ro mifahmam vali negah kon be
matlabe Tooka Neiestani.
Faregh az in neveshtat kheili ghashang bood.
Ghorbanet:
HP
HP
حقوقدان پاریسی | May 28, 2007 7:05 AM
کامن عزيز راستش منم با خواندن وبلاگ توکا نيستانی که ظاهرا مرجان رو میسناخته، شک کردم که نکنه واقعا مرجانه است و نه مرجان. هرچند من ترجيح می دهم مرجان باشد:) اما وقتی کسی اسمش را در وبلاگ فرانسویاش با "ای" مینويسد به نظرم بايد تا آخر راه تلفظ اسمش را همان نگه دارد. اما همان طور که خودت هم می بيني، فرانسویها اسمش را نه "مرجنه" که "مرجن" تلفظ می کنند و خودش هيچ اعتراضی نکرده و تصحيحشون نکرده. من خودم چون اسم کوچکم يک چيزی تو همين مايههاست، با همين مشکل روبرو بودم. اما سوای اينها دلم میخواهد درستش رو بدونم. شايد وقتی اومد اينجا بتونم از نزديک ببينمش. خوب و خوش باشی و عاشق با ناهيد عزيز!
نازخاتون | May 28, 2007 8:45 AM
*حقوقدان عزيزم وبلاگ توکا رو ديروز خوندم. بايد ازش بپرسيم که درستش چی بوده و خيال من يکی رو راحت کنه:) همهی فکر و ذکرم شده اين "ه" :) شوخی میکنم نازنين!
**بهرام جانم سلام. چه خوشحالم که میبينمتون و ممنون بابت لينکی که داديد. يک برنامههايی در اين زمينه دارم. فقط وقت ندارم که اونم اميدوارم درست بشه. شاد باشی دوست گرامی!
***شبنم گلی خوشگل عزيز من کجا بودی؟ حتما مشتاق شنيدن صدات و البته تعريفیهات هستم. جون من پاشو بيا اين طرف يه سر. ما يک اتاق مهمان خوشگل داريم که پنجرهاش رو به کوچهی سرسبز و پردرختی باز میشه و خيلی با صفاست. اين يک دعوت رسمیست نازنين من!
نازخاتون | May 28, 2007 8:53 AM
نازخاتون گلم، من که با دعوت یا بدون دعوت میومدم(چشمک ؛))) ، خیلی ممنونم از دعوتت مهربون، نمی دونی چقدر دلم می خواد بیام و تو و بیژن رو ببینم و تو اون اطاق مهمون خوشگل بخوابم ،و با هم کلی بریم گردش و الواتی، و حتما هم میام، من احتمالا تو سپتامبر تعطیلات دارم، و یک دفعه دیدی اومدم:))
شبنم | May 28, 2007 10:09 AM
توی ایران که این خانم کلی منفور شده!! من که یک دقیقه از فیلم رو بیشتر ندیدم! اما خوبه که اینجا تعریفش کردید حتمن قابلیتش رو داره.
راستی من معلم نمی باشم.بودم البته زمان دانشجویی
مهستا | May 28, 2007 10:21 AM
سلام!
من اينجا كامنت گذاشته بودم!!!
باور كنيد گذاشته بودم!
بگذريم!
دنبال يه پستي شبيهه همين ميگشتم كه با بقيه داستانها متفاوت باشه كه بود!
انقدر قشنك نوشتي كه من از همين يوخده! انتقادم از مرجان يا مرجانه يا مرجن يا مرجنه يا....گذشتم(آخه ميترسم با 4 نفر طرف شم!!)
اما من قبلا اينجا كامنت گذاشته بودم!
الله حافظ!
امير | May 28, 2007 7:18 PM
امير جانم نمی دونم چرا بعضی از کامنتها پابليش نمیشه. من بی گناهم باور کن.خودت می دونی که من هيچ کامنتی حتا زشت را هم پاک نمی کنم... نمونه اش کامنتيست که چند خط بالاتر گذاشته شده و بيژن می گه نبايد به فرهنگ لمپنی اجازه بدی که رشد کنه. من میگم فرهنگ لمپنی وجود داره. اگر پاکش کنم ، هنوز خواهد ماند. راهش پاک کردن کامنت نيست. بله اخوی جان نمیدونم اين وبلاگ جديد چرا گاهی نظارت ناخواستهی استصوابی میکنه!
نازخاتون | May 28, 2007 7:58 PM
نيکی جانم سعی میکنم حتما قسمتهايی از اون رو اينجا بذارم و ترجمه کنم. هفته ی آينده سرم خلوت تر خواهد بود...
نازخاتون | May 28, 2007 8:01 PM
سلام،
خیلی خیلی ممنون که به وبلاگم سر می زنی، در مورد کامنتها، باید بگم که کلی کامنت اسپم گرفته بودم و همه را پاک می کردم این وسط یک تعداد کامنتهایی هم که نباید پاک می شدند پاک شدند وگرنه من همه کامنتها را چه خوب و چه بد پابلیش می کنم :) خلاصه ببخشید
Javaneh | May 28, 2007 9:50 PM
وقتي يه همچين ايراني هايي رو ميبينم، خيلي به خودم ميبالم ولي لحظه بعد وقتي فکر ميکنم که اين آدما توي مملکت خودشون عمرآ نمتونستن استعدادشون رو نشون بدن، دلم ميگيره.
MED | May 29, 2007 10:51 AM
نگاهش را لبریز ِ لبخند کرد !
س.عمید | May 29, 2007 11:28 PM
نميدونم جريان فيلم چيه ؟ اما تو اخبار شنيدم كه ميگفتن توهين به زن مسلمان ؟؟آره ؟
پوپك | May 30, 2007 3:37 AM
سلام نازخاتون عزیز! ممنون جایزه ویژه رو خبر نداشتم ...راستی تبریک می گم اینجا خیلی قشنگ شده ...
siavarshan | May 30, 2007 11:53 AM
سلام . بعد از مدتها احساس خوبی نسبت به ایرانی بودنم دارم . باید به این خانم یک خسته نباشید حسابی گفت و ازش تشکر کرد که جایزه شو با ما ملت قدر نشناس تقسیم کرده . واقعا دلم می خواد کتاب ایشونو بخونم اما به قول شما به فارسی ترجمه نشده ! یک پاراگراف نوشته خیلی تاثیر گذار بود ( برای من ) ... اونجا که از دلتنگی برای ایران و خبوی خاک ایرن وقورمه سبزی دم ظهر و قهوه خیابون جمهوری و کتابفروشیهای انقلاب و ... گفته بودید . یعنی می شه یه روز دوباره تو کشور خودمون زندگی کنیم ؟ ... بابت تبریکن هم ممنونم عزیزم . همیشه شاد باشی . برام دعا کن !
مژده | May 31, 2007 1:12 PM
راستی مقاله کیهان رو راجع به این خانم خوندی ؟
http://www.kayhannews.ir/860303/14.htm
مژده | May 31, 2007 1:22 PM
به هر حال 300 كار خودش را كرد.در حال حاضر هر فيلمي در مجامع به عنوان ضد ايراني جا بيافتد با واكنش شديد روبرو مي شود...من پرسپوليس را نديدم راستش..دوست دارم ببينم البته...اما بعيد مي دانم اين نو سكولارها يا مثلا اپوزسيون بتوانند چيز دندان گيري ارائه كنند...فيلم هاي اعتراض آميز زير قيچي رفته ي داخلي بيشتر به مزاقم خوش مي آيد تا فيلم كسي كه دارد از دور ايران را نگاه مي كند.
ميلاد | August 24, 2007 2:26 AM
بمیری
Anonymous | October 14, 2007 4:08 AM