« May 2007 |
Main
| July 2007 »
"يار دبستانی من..."
دوشنبه ۴ تیر ۱۳۸۶
دانشجویان دربند را آزاد کنید! (پتیشن)...
+ ادامه
"تو با ما دلت چی سان إ نازنین!"
یکشنبه ۳ تیر ۱۳۸۶
انگار همين ديروز بود. ۲۴ ژوئن. ۴ تيرماه. در يک دهکدهی سبز و بینهايت زيبا در آلمان ازدواج کرديم. کيک عروسيمون خوشمزهترين کيکی بود که در عمرم خوردم. حتا تو ایران هم چنین کیک خوشمزهای نخورده بودم. يک قنادی توی اين ده بود. رفتيم و به انگليسی گفتيم که يک...
+ ادامه
از کلمه ی "سنگسار"، " لپيدسيون" يا "ستونينگ" بيزارم...
چهارشنبه ۳۰ خرداد ۱۳۸۶
ديشب بی اختيار چشمانم به دنبال عقربه های ساعت بود. ساعت ۹ صبح به وقت تهران و نيمه شب به وقت اينجا. حس ناتوانی بدکوفتی ست. به سنگ فکر می کردم. به سنگها. به بدن مردی که تا کمر و زنی که تا سينه، هردو کفنپوش، در گودالی دفن شده...
+ ادامه
تا آزادی پلیتکنیکیها
پنجشنبه ۱۷ خرداد ۱۳۸۶
مهرداد عزيز انزوا پيشنهاد کرده تا آزادی دانشجويان دربند، اسم وبلاگهامون رو بذاريم: "تا آزادی پلیتکنيکیها". "و ما دوره میکنیم شب را و روز را هنوز را... امروز صبح با خبر شدم که عباس حکیمزاده نیز بازداشت شدهاست و گو اینکه با این رویه پلیتکنیک کمکم از مرکز شهر به...
+ ادامه
آقایان حکم به سنگسارش دهید!
چهارشنبه ۱۶ خرداد ۱۳۸۶
آقايان که بارش سنگها بر سر یک "ضعیفه ی فاسد" گوش به فرمان شما هستند. زمانی که قانون نوشتيد که زن برده و گوش به فرمان شوهرش بايد باشد، چرا فکر نکرديد که در گوشهگوشهی ديارمان، مردانی هستند که تن زنانشان، محل کسب و کار و تامين سور و سات...
+ ادامه
با دلم...
دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۶
با دلم رو دربايستی ندارم که! امروز به خصوص دلتنگ شدم. جستجوی يک اسم در گوگل باعث میشه با ديدن اون اسم روی هر بلاگی يا لينکی يا نوشتهای کليک کنی. بعد يه عالمه وبلاگ های قشنگ پيدا میکنی. اما اين اول ماجراست. ماجرای اصلی از وقتی شروع می شه...
+ ادامه