French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« باز هم پرسپولیس و ... | صفحه اصلی | آقایان حکم به سنگسارش دهید! »

با دلم...

دوشنبه ۱۴ خرداد ۱۳۸۶

با دلم رو دربايستی ندارم که! امروز به خصوص دلتنگ شدم.

جستجوی يک اسم در گوگل باعث می​شه با ديدن اون اسم روی هر بلاگی يا لينکی يا نوشته​ای کليک کنی. بعد يه عالمه وبلاگ های قشنگ پيدا می​کنی. اما اين اول ماجراست. ماجرای اصلی از وقتی شروع می شه که روی اين وبلاگ کليک کنی و ناخودآگاه، بدون اينکه اراده کني، صدای پيانو و سه​تار در اتاقت بپيچه. همنوازی امیرحسین سام و سینا جهان آبادی. هیچ کاری از دستت برنمیاد. صدای سه​تار تا انتهای قلبت راه خودش رو پیدا کرده. زخم می زنه. زخمی شیرین. باز هم ماجرا ادامه دارد. اسم سینما پارادیزو نقطه​ی اوج قصه​ی دلتنگی تو در این شب تنگ است. فضایی که سه​تار و پیانو و خاطره​ی سینما پارادیزو برایت ایجاد کرده​اند، مهمان امشبت است. باید بنویسم تا دلتنگی را فراموش کنم. خآطره​ها همراه با نوای این موسیقی می​آید و از من کاری ساخته نیست. وقتی به خاطره​های خوب فکر می​کنم و مکان​ها و بوها و آدم​هایی که دوستشون دارم را با چشمان باز به یاد می​آورم، جای دلتنگی را تنگ​تر و تنگ​تر می​کنم...

تئاتر شهر و صف​های طویل "عشق​آباد"، ساندویچ​فروشی پارسیان تجریش، سینما عصرجدید و خیابان وصال، تاکسی​های نارنجی و مردی که مهربان​ترین قلب دنیا را داشت، بازار تهران و خیابان ارگ، خونه​های قدییییمممیییی تهران، طبقه ی نهم یک ساختمان، راهروی خانه​ی سه طبقه و بوی عطر چستیتی، نون خامه​ای های ساحل، چلوکبابی نایب و پارک ساعی، جمشیدیه، خیابان جمهوری، کریم​خان زند، تن​ماهی و لیموترش و سانی، آهنگ غروب قمیشی، میدان نقش جهان و رستوران سنتی​اش، کشک و بادمجان و آزاده، روزهای خوش زندگی و علیرضا عظمت :)، فیلم​های وی​اچ و اس و شراره، پیاده​روی​هایی که تمامی نداشت...

با دلم رودربایستی ندارم که... دلتنگم.



نظرها

خاتون جان احساست را خوب درک میکنم....نوستالژی ... منهم این احساس را با چندین ترانه، فیلم و غذا و ... حتی بوها دارم. چندی پیش رفته بودم خونه دوستی که شومینه دارد و نمیدانی آن بوی دود کهنه از شب قبل چگونه مرا نزد مادربزرگ و پدربزرگم برد و از خود بی خود کرد.
ولی عزیز در کنار شنیدن این موزیک در وبلاگ "دالان سبز" چشمم به این قطعه خورد:« اگر تنهاترین تنها ها شوم، باز خدا هست ، او جانشین همه نداشتن هاست. نفرین و آفرین ها بی ثمر است.اگر تمامی خلق گرگهای هار شوند و از آسمان، هول و کینه بر سرم بارد تو مهربان جاودان آسیب ناپذیر من هستی.ای پناهگاه ابدی ! تو میتوانی جانشین همه بی پناهی ها شوی (دکتر علی شریعتی )»-
ببین عزیز جان تا وقتیکه ما مشکلات و مصائب اجتماعی را با خصوصیات شخصی آن مردم و این خلق که مثلاً گرگ صفت میشوند، مسائل دنیوی خود را نه از ساختار اجتماعی و فرهنگ و ... برخواسته از همان جامعه نبینیم و آنها را تنها به صفت فردی آدمها تقلیل دهیم و بدتر از همه به جای عزم جزم کردن برای تغییر به آسمانها پناه ببریم وضع همین خواهد بود که هست.
شاید باید به این دوستان خداباور ضرب المثلی را یادآورشد:
از تو حرکت از خدا برکت. به درگاه خدایت شکوه رساندن و به آنجا پناه بردن و ناله کردن که دردی دوا نمیکند.
تو چه فکر میکنی؟؟

موناهیتا | June 5, 2007 1:54 AM

اگر كسي دلتنگ هم نباشه، ايران هم باشه، با اينايي كه شما نوشتين دلتنگ مي‌شه + موسيقي آقاي سام و دوستانش....

سایه | June 5, 2007 2:50 AM

سلام. نوستالژی و ... . سینما پارادیزو خودش اصلا فیلمی در مورد نوستالژی است. به هرحال خوشحال شدم از اینکه بلاگ منو دیدید.
برای خانم موناهیتا : این همه حرف و مشکل و بی عزمی و ... را فقط از آن درددل با خدای گوشه بلاگ نتیجه گرفتید ! دست مریزاد! نمیدانم چرا دیدن یک خداباور تا این حد آشفته تان میکند !!!!

احسان | June 5, 2007 8:16 AM

موناهيتا جان من کاملا با تو موافقم. تا زمانی که من نوعی دست روی دست بذارم و اميد ببندم به يک نجات دهنده، هيچ مشکلی حل نخواهد شد. اين حالتی بود که من در سفر آخرم به ايران در فاميل خودم به کرات ديدم و بسيار هم اذيت شدم. البته من مخالف اين نيستم که کسي، به خدا باور داشته باشه. حتا اگر اين باور بتونه در مواردی کمکش کنه، چرا که نه؟ اما اين باور نبايد جلوی کار و فکر کردن و اندیشیدن و يافتن راه​حل برای مسائل و مشکلات رو بگيره.
بذار داستانی رو برات تعريف کنم.​تازه رسیده بودم اصفهان که يکی از دوستان فرانسه ام که قرار بود يک راهنمای سفر به ايران بنويسه و آمده بود اصفهان، به منزل مامان زنگ زد که من اومدم. از فرانسه بهم گفته بود که دلش می​خواد با نسل جوان ايرانی آشنا بشه و من گفتم باشه هر وقت اومدی زنگ بزن، ما تا دلت بخواد دختر و پسر جوان داريم. شب رفتيم کنار زاينده رود و چآی و پولکی و قليان بساطش فراهم شد. خانم دايی جوانی دارم که دختر خوبيه و البته به شدت مذهبی. از ويويان پرسيد وقتی شما مشکلی داريد، با کی رازو نياز می​کنيد؟ مثلا ما جانماز پهن می​کنيم و نماز می​خونيم و گريه می​کنيم و از خدا می​خواهيم که مشکلمون رو حل کنه. اصلا آیا به خدا باور دارید یا نه؟
ويويان گفت: من دليلی نداره که منکر وجود خدا بشم. اما من زياد در زندگی ام و تصميم​گيری برای اون، خدا رو دخالت نمی​دم. يعنی اصلا دخالت نمی​دم. وقتی مشکلی دارم اول می​شينم فکر می​کنم ببينم اين مشکل از کجا اومده و ريشه اش چيه؟ بعد توانايی​هام رو می سنجم. بعد دنبال راه​حل های مختلف می گردم و بالاخره يکی رو انتخاب می​کنم. يا حتا با کسانی که مشاور و يا در اين مورد خبره هستند و تجربياتی دارند، مشورت می​کنم. ولی اينکه برم کليسا و دست به دامن مسيح و خدا بشم، نه!

من هم شخصا سعی می کنم اين شيوه رو توی زندگی ام داشته باشم. ولی وقتی می​بينم که مثلا دوستم، خواهرم و یا فامیلم مدام دست به دامن خدایی در آسمان بلند می​کنند و دست روی دست می ذارند و کاری نمی​کنند و انشاالله و ماشاالله می​گند، خوب این اذیتم می کنه . بارها سعی کردم باهاشون حرف بزنم. در مواردی هم تایید می​کنند ولی باز می گم خوب چرا باید همه مثل هم باشند؟ من نه ضد دین و مذهب هستم و نه ضد خدا اما دلم نمی خواد دين در زندگی ام دخالت داشته باشه. تا جایی که مزاحم زندگی من نباشه، من کاری باهاش ندارم.

اما شریعتی و این حرفا، راستش من سالهاست دیگه از نوسته ها و گفته​های اون دور شدم. آخرین کتابی که خودنم فکر کنم "فاطمه، فاطمه است" بود. اعصابم از منطقش و طرزفکرش و نوشتارش به هم ریخت. برای من دوران شریعتی گذشته. مطمئنم خودش هم اگر بود، گفتمان و نوشتار دیگه ای رو انتخاب می​کرد...

نازخاتون | June 5, 2007 9:14 AM

*احسان جان حرف حرف آشفتگی از ديدار يک خدا باور نيست دوست من:) مسئله نقد يک تفکر است و نه نقد شخص خاص. به خودت نگير و به نظر من يک بار ديگه نقد موناهيتا را بخون.
من مطمئنم خودت هم در دور و بر خودت بارها به اين مسائل برخورد کردی. گاهی ديدن يک نوشته، يک جمله و يا کلمه، جرقه ای رو در ذهن آدم به وجود مياره و بحثی رو به همراه.​ هدف نقد شخص نیست. نقد معناشناختی یک جمله و تفکر و روش اندیشیدنی​ست که با خود به همراه می​آورد.

** همه​ی این​ بحث​ها به زیبایی موسیقی وبلاگت و نوشته​های اون خدشه​ای وارد نمی​کنه دوست من!:)

نازخاتون | June 5, 2007 9:24 AM

این را برای دلتنگی تو نوشتم:
http://www.dreamlandblog.com/2007/06/05/i/08,52,54/

سرزمین رویایی | June 5, 2007 9:33 AM

نازخاتون عزيز با داشتن دوستاني مثل تو پريدن لذت بخش ميشود.
دلتنگي هايت راخوب نوشتي. آنها رامي فهمم و دوستشان دارم.

افرا و پاييز | June 5, 2007 11:34 AM

من مخالفتی با حرفهای شما ندارم. یعنی این بحث اصلا در تایید یا نفی نظر و عقیده ای نیست. من هم اصلا عقیده ندارم که کنار بنشینم و انتظار حل مشکلاتم را از خدا و ... داشته باشم. اتفاقا این متن دکتر شریعتی را برای این اینجا گذاشته ام که بهم یادآوری میکند که هیچگاه در تلاش برای رسیدن به آنچه میخواهم، حتی اگر تنهای تنهای تنها هم شدم، نا امید نباشم. یعنی دقیقا برعکس آنچه برداشت شده بود.
من فقط از این جا خوردم که همهی این حرفهایی که من یا جناب موناهیتا و شما زدیم را بدون این توضیحات، نمیشد از آن متن و خداباوری من فهمید.
در مورد شریعتی هم اصلا ربطی به موضوع نداشت. موفق باشید.

احسان | June 5, 2007 11:35 AM

چند بار نظرم را خواندم یه وقت تند نگفته باشم. قصد و غرضی ندارم ها! یه وقت حمل بر بی احترامی نشود! لطفا D:

احسان | June 5, 2007 11:40 AM

سلام ناز خاتون گلم...آخ! ساندویچ فروشی پارسیان تجریش!

شبنم | June 5, 2007 12:54 PM

فکر میکنم اپیدمی شده. این روزها همه یه جوری گرفته هستن. دل تنگن. جنس دل تنگیت رو زیاد نمیتونم حس کنم، ولی منم دل تنگم. برای چیزای دیگه و آدمای دیگه. دل تنگی هم یه حس مثل بقیه حسها که گاهس میاد سراغ آدم، ولی با تاثیر بیشتر و موندگارتر. این روزهای دل تنگی هم میگذره و دوباره زندگی به همه ما لبخند میزنه.

MED | June 5, 2007 1:08 PM

*شبنم جون تو هم؟ منظورم اينه که از پارسيان خاطره داری؟ ساندويچ مغزش رو خوردی؟ عجب کيفی می داد ها!

** مد عزيزم نمی دونم چرا اينجوری شده! البته من امروز حالم خوب خوب شده بود. ديشب حال غريبی بود. اصلا من هروقت آفتاب نبينم و هوا ابری باشه، حالم بد می​شه :)

ناز خاتون | June 5, 2007 3:21 PM

احسان جان کسی که اون کار قشنگ گروهی ( انتشار تذکرالرفقا) را انجام می​ده کاملا مشخصه که کناری نمی​شینه و به انتظار هيچ نيروی برتر و مافوقی برای حل مشکلاتش نمی​مونه. ممنون بابت توضیحت دوست من! شاد باشی و همواره موفق!

نازخاتون | June 5, 2007 3:24 PM

من که همه اینا بغل دستم هست چرا دلتنگم ؟چرا این دلتنگی ماآدمها رو ول نمی کنه

niki | June 5, 2007 11:03 PM

نيکی جونم نمی دونم... فقط خوبيش اينه که دلتنگی پايدار نيست. من امروز صبح که بيدار شدم، رفته بود. به همين سادگی عزيزم. تو حالت خوبه؟ پست آخرت درباره ی صيغه دردناک بود نازنين...

نازخاتون | June 5, 2007 11:16 PM

در مورد ترجمه حق با توست / اما چند عامل پنهان و آشکار هم هست / یکی هم کندی و ناتوانی زبان فارسی در "فلسفه"ی معاصر / به اضافه ی این که اگر کتاب های شایگان را به فرانسه خوانده باشی / یا حتی مصاحبه هایش به این زبان را شنیده باشی / برای خود فرانسوی زبان ها هم خیلی سنگین است / فکر می کنم این خانم(مترجم) باید یکی از شاگردان شایگان باشد / و خود شایگان بی تردید در ترجمه ی این کتاب نظارت داشته / چون معادل فارسی بسیاری از اصطلاحات و ترم های فلسفی در متن / از توان هیچ کسی جز یک متخصص بسیار حرفه ای بر نمی اید / بعد هم، نازنین / ترجمه ی این سال هایمان هم باید به کارهای دیگرمان بیاید، مگر نه؟ / ظاهرن باید متشکر هم باشیم که چنین کتابی که چند سالی ست در محافل فلسفی و جامعه شناختی غرب / دست به دست می رود / از یک ایرانی ست / و به فارسی هم ترجمه شده است. / البته که باید قر زد، هم شهری / اما به قول ترک ها، "بودور که واردور./ ضمنن این موسیقی لینک داده شده هم قشنگ است / در خیلی وبلاگ ها شنیده ام.

Anonymous | June 6, 2007 1:08 AM

می بخشی، نمی دانم چرا اسم و رسم من در کامنت قبلی نیامده!

علی | June 6, 2007 1:10 AM

ناز خاتون جان از طرف من هم دعوت رسمی شدی .....خوشگله من اسم تو رو جاهای مختلف دیده بودم ....برای همین فکر کردم خودت نمیخوای بنویسی....
ایشالا که هیچوقت دل تنگ نباشی ....بوس های فراوان

دختر همسایه | June 6, 2007 1:21 AM

چی بگم نازخاتون جان ؟ گفتنی ها رو همه خودت گفتی ! یکی از دوستان وبلاگ نویس من هم این موسیقی رو روی وبلاگش داره . مدتهاست وقتی می شینم به وبلاگ گردی وبلاگشو مینیمایز می کنم تا دائم صدای موسیقیشو بشنوم . اون که اینو نواخته چه حالی داشته ! شاد باشی

مژده | June 6, 2007 4:08 AM

سلام
وبلاگ (ببخشید سایت)قشنگی داری
اجازه دارم لینک بدم؟
در مورد اون آهنگ واقعاً تازه آدم می فهمه واگنر چی گفته: «آنجا که سخن باز می ماند موسیقی آغاز می شود.

saman | June 6, 2007 8:53 AM

سلام و عليك خانم گل عزيزم اميد به خدا! تمام مشكلات حل ميشد و دل شومام روشن پايدار باشي جوون

azi polik | June 6, 2007 9:11 AM

سلام و عليك خانم گل عزيزم اميد به خدا! تمام مشكلات حل ميشد و دل شومام روشن پايدار باشي جوون

azi polik | June 6, 2007 9:12 AM

آزی جونم آره والله "اميد به خدا"! راستی دلم برای "اميد به خدا" هم تنگ شده بود... :) الآن ديگه نه ها. خدا به دور!

نازخاتون | June 6, 2007 9:34 AM

علی جان دربست قبول دارم حرفت رو! اما غرغر يا قرقر بعضی وقت​ها خيلی خوبه و باعث آرامش می شه؛)
**راستی "بودور که واردور" يعنی چه؟ :)

نازخاتون | June 6, 2007 9:38 AM

ناز خاتون جان من فکر کنم
چند ین جا دیدم اسمت رو ....یکی که یادم مونده شهربانو ( زن متولد ماکو ) هست...من حافطه ندارم ....وگرنه همه رو برات قطار میکردم:-)

دختر همسایه | June 6, 2007 9:42 AM

فکر می کنم یعنی "همینه که هست" / به اصطلاح اصفهانی میشه "نیمیخوای، بکش پشتی دوری"!

علی | June 6, 2007 9:49 AM

خاتون عزیز راستش از آنجائیکه این بلایی که به سرمان آمده از رسوبات تفکرات قلم بدستانی چون همین دکتر علی شریعتی هست، لازم دیدیم که این لینک را به تو خوانندگان ات معرفی کنم:

http://news.gooya.com/nabavi/archives/008862.php

در ضمن چند نمونه از آنرا هم در زیر میآورم:

«مردم باید زمام خود را به دست ولی بدهند وگرنه به گمراهی افتاده اند… امامت، منصبی است الهی و نه شورایی و انتخابی… امامت یک حق ذاتی است ناشی از ماهیت خود امام نه ناشی از عامل خارجی انتخاب…»

«امام، انسان مافوق و پیشوا است. ابرمردی است که جامعه را سرپرستی، زعامت و رهبری می کند. دوام و قوام جامعه بوجود امام بستگی دارد. امام عامل حیات و حرکت امت است. وجود و بقای امام است که وجود و بقای امت را ممکن می سازد. امام، پیشوا است تا نگذارد امت به بودن و خوش بودن و لذت پرستی تسلیم شود و بالاخره پیشوا است تا در پرتو هدایت او، امت حرکت و جهت خویش را گم نکند.»

«اصل حکومت دموکراسی برخلاف تقدس شورانگیزی که این کلمه دارد، با اصل تغییر و پیشرفت انقلابی و رهبری فکری مغایر است، بنابراین رهبر انقلاب و بنیانگذار مکتب حق ندارد دچار وسوسه لیبرالیسم غربی شود و انقلاب را به دموکراسی راس ها بسپارد…»

موناهیتا | June 6, 2007 3:43 PM

موناهیتا جان، عزيزم حرف حساب جواب نداره... ممنون بابت لينک. خوندم و راستش هيچی نمی​فهمم از اين چيزهايی که شريعتی به هم بافته!

نازخاتون | June 6, 2007 7:43 PM

باورت ميشه منم كه تو ايرونم گاهي دلتنگ ميشم اونوقت ميام تو نت به چند تا بلاگ سر ميزنم چند تا مطلب جديد چند تا دوست جديد و حالم عوض ميشه..من لينكت كردم كه به دوستان جديدم دوستي اضافه ضه دلت خواست تو هم لينكم كن هيچ اجباري نيست

yasaman | June 7, 2007 12:04 AM

آره ناز خاتون جونم، منم کلی از اونجا خاطره دارم، خوب تجریش محل رفت و آمر هر روزه من با دوستانم بود که از مدرسه برمی گشتیم...

شبنم | June 7, 2007 5:43 AM

من و غروب و خیابان که رنگ سیب گرفته / بهار از تو چه پنهان، دلم عجیب گرفته!

ابراهیم حیدری | June 7, 2007 12:43 PM

بابا بی خیاااااال. اشک ما رو درآوردی!!! بعد هم من همیشه سایت تو رو می خونم... اصلا این جوری بهتر می تونم باهات ارتباط برقرار کنم. سعی می کنم از حال و روزم تو رو با خبر کنم... می بوسمت

سانی | June 9, 2007 10:18 PM

سام رو 2 - 3 سالیه میشناسم و همیشه سعی کردم هر جایی میروم تبلیغ کارهایش را می کنم. بسیار با استعداد هستند. متاسفانه گارهایش در ایران همانگونه گه به خود ایشان هم گفتمبخوبی معرفی و پخش نشده است. اما نازخاتون من با شنیدن کارهایش دلتنگی ام بر طرف می شود دلی تازه می کنم با نوایش. یادم می آیدزمانی که ناهید می خواست از ایران بیاید من آن آهنگ " می دانم می آیی" را گوش می دادم و جانی تازه می گر فتم. دل قوی دار.

کامن | June 12, 2007 2:28 PM

Hello! Good Site! Thanks you! xibynkdcrwahxc

abkdgbnzjn | October 29, 2007 1:00 AM

ارسال نظر