سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« سيمين عزيز و کلام دلنشينش... | صفحه اصلی | " شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!" »
*اول قرار نبود اينجا رو به روز کنم، بعدا قرار شد اين جا رو به روز کنم:) ( يه جمله ای تقريبا اين طوری تو ذهنم بود که نمی دونم مال کيه و چی هست اما به ذهنم اومد و من هم نوشتم). القصه که اين روزها چسبيدم به درسم و جدا تصميم گرفتم شر اين پايان نامه رو هرچه زودتر بکنم. همسر هم قراره يه درسی برای يه مدرکی بخونه و چون اون برخلاف من "آقای منظميان" است، همين شور و شوق و برنامه ريزیاش کلی من رو به هيجان آورده. دليل به روز نشدنم همين مبارزه با وبلاگنويسی جهت تامين منافع درسی و در راستای بالابردن سطح سواد و معلومات است و همگان می دانند که اين تصميم حق مسلم ماست و مانند نفس کشيدن است که هر دم که فرو میبريم حق مسلم است و هر بازدم حقی مسلمتر...
** ديشب يه فيلمی در ميان فيلمهای يار گراميمان پيدا کرديم، مستند! از کريستيان امانپور در مورد ايران بعد از ۱۸تير و دوران اصلاحات و خاتمی. با جلايیپور که حرف میزد و راجع به "جامعه" میپرسيد، چشمان جلايیپور پر از اميد بود و لبش خندان. میگفت: ديروز يه روزنامه بستند، امروز دو روزنامه بيرون اومد.فردا دو تا ببندند، روزنامههای بيشتری منتشر خواهد شد. جیگرم قلمبه برای این امیدهای پرپرشده ی اون روزها سوخت. راستی خبری از جلایی پور دارید؟ اما آن قر و قمبیل و عشوه ها و چشم نازک کردن آقای موحدی ساوجی، اند ماجرا بود. از گوشهی چشم به امانپور نظری میانداخت در حالیکه لبخندی عاقل اندر سفیه برگوشهی لب داشت ، گفت اینها (روزنامهنگاران و کسانی که رای به اصلاحات دادند) نمایندهی همهی ملت فهیم و شریف و بزرگ و رشید و همیشه در صحنه نیستند. امانپور با زرنگی گفت یعنی نزديک ۸۰درصد رای کشکه آقا جان؟ خلاصه که باز اين جگر ما بیمايه نماند و ديگه آش و لاش شد از سفيه بودن و کبک صفت بودن بعضیها. من نمیدونم ايشون با آن قيافهی شهلا و افکار شهلاتر چه طوری و با رای کی به مجلس آن سالها راه يافته بود... (اعتراف کنم که دلم برای ساوجی هم سوخت. اصلا دل من این روزها بیکار شده هی برای همه میسوزه!)
*** بازی آخر بانو رو خوندم و بعد از سالها چنان به وجد آمده بودم از خواندن یک رمان که داشتم از خوشحالی میمردم. البته چون دارم روش کار میکنم مجبور بودم مدام جلوی این لذت وافر از خوندن این کتاب رو بگیرم و در موردش بنويسم. بلقيس عزيز اگر گذارت به اين سايت افتاد، بدان و آگاه باش که من از همين جا دست گلت رو صميمانه میفشارم. سالها بود اين جوری مثل ۱۶- ۱۷ سالگيم با خوندن يه کتاب به زبان فارسي، چنين به وجد نيامده بودم. اصلا نمی دونم وقت چه طوری گذشت ولی يک دفعه ديدم ساعت ۳ بعداظهره و من قرار تلفنی هرروزهام با همسر جان رو از دست دادم و حتا لرزش های تلفن همراه در کیفم رو حس نکرده بودم. ما هرجا که باشيم ساعت ۲ تا ۲ و نيم که اسمش "Pause café" است با هم گپی مخلوط (عاشقانه، دوستانه، سياسي، اجتماعي، خبري، تحليلی) میزنيم و در عرض نيم ساعت تمام مسائل دنيا رو حل و فصل میکنيم و خوش و خرم به سر کار و درس برمی گرديم. البته اين مراسم گاهی کمتر و يا بيشتر از نيم ساعت است بنا به مقتضای روزگار... اگر بازی آخر بانو رو نخونديد حتما بخونيد و اگر کسی به بلقيس سليمانی دسترسی داره ممکنه برای يه مصاحبه برای تز، منو باهاش آشنا کنه؟ صواب / ثواب/ سواب داره ...
**** يک کتاب ماه دارم میخونم باز هم البته برای همون پايان نامه، از جين هوارد. عقل و هوش فعلا از سرم برده از بس که شيرين و با نگاهی منصفانه به وضعیت زنان ايران و شرایط زندگی و کار آنها پرداخته. به شدت مصمم هستم که فصل اولش رو ترجمه بکنم بزارم اينجا. فصل اول مربوط به "زنان دولتی" ايران است و درمورد مهمانی است که ايشون بعد از کنفرانس سران کشورهای اسلامي، برای شرکت در آن به همراه ديگر خانم های سفير سفرا، دعوت شده بود. از بس کتابش روان و گويا و ساده است، دلم نيومد بهش اشاره ای نکنم.
***** باز هم همون ديشب، بیخوابی که به سرم زده بود از همان سوزشهای جگر، هی کانال تلویزیون رو عوض کردم بعد دیدم فیلم بادیگارد رو پخش میکنه. تا ساعت ۳ نشستم دیدمش. وسط هاش گفتم بزار ببینم مال چند سال پیش بود. باورتون میشه ۱۵ سال پیش!!!! آخ که چه عشقی میکردیم ۱۵ سال پیش با دیدن این فیلم. الآن هر کدوممون یه جا پرت و پلاییم. ۱۵ سال!
******دکتر عمومی من اینجا یک خانم ماه و ناز ایرانی آمریکاییست که همسرجان شانسی ۸ سال پیداش کرده بود و بعد هم منم تصمیم گرفتم همین خانم رو انتخاب کنم. امسال که برای چک-آپ سالیانه رفته بودم، انقدر خوشم میومد که وسط انگلیسی حرف زدن، اسمم رو با یک پسوند "جون" تلفظ میکرد:) چون منم همین طوری صداش میکنم همیشه: فریبا جون! تازه فریبا جون بهم گفت چقدر من "اسمارتم" و زبانم از سال پیش خیلی بهتر شده. ( شقالقمر رو میبینید؟ :) راستی چقدر آدم راحتتره که راجع به "مسائل جینگولیانی" به زبانی به غير از زبان مادريش حرف بزنه. تو فرانسه که من هردفعه نيم ساعتی وقت کريستل ماه عزيزم (دکتر زنانم در فرانسه) که اميدوارم هرجا هست سالم و سرحال باشه، رو میگرفتم و يه بار داشتيم با هم در مورد وضعيت زنان در ايران (بعد از خوندن گزارشی در مورد يکی از زايشگاههای جنوب ايران و رفتار خانمهای انترن يا متخصص با خانمهای باردار) حرف میزديم که من پقی زدم زير گريه. الهی ! انقدر عزيز و نازنين بود که کلی باز وقت گذاشت که من فين فين کردنم تموم بشه و با لب خندان از مطب برم بيرون. يادش بخير ! مخصوصا وقتی سوار دوچرخه داشت می رفت خريد کنه يا برگرده خونه. آخه ما همسايه هم بوديم...
******* ديروز ورونيک از شيلی برام ای-ميل زد که چون اونجا زمستونه و سرده ممکنه با اوليويه بيان يه سر پيش ما. از خوشحالی داشتم میمردم. کاش بشه که بیاند. حتما با خودشون بوی فرانسه رو میارند و البته بوی کشور جديدشون، شيلی رو... کريستل عزيزم خواهر اوليويه است... ديروز فهميدم اين دل لامصب من چقدر برای فرانسه و دوستان فرانسه نشين تنگ شده و خودش خبر نداره...
******** گل های دم خونهمون که جيگر طلای ما کاشته خيلی جيگر طلا شدند. گاهی که گل جديدی تو گلدون میکاره، منم با کتاب يا مقاله يا کامپیجون ميرم میشينم دم در و ميوهای يا چايی میبرم تا هم براش با صدای بلند کتاب يا مقاله يا خبر بخونم و هم بعدش ميوهاي، شيرينی با چايی بخوريم. صفايی داره. راستی اينم يکی از بزرگترين تفريحات منه که با همسرمان بشينيم و من بخونم و اون گوش بده. بعد گاهی من ازش سوال می کنم و يا تحليلی میکنم بعد اون با من مخالفت می کنه و گاهی هم موافقه. بعد نظرش رو میپرسم و اون تحليل می کنه و خلاصه اون نيم ساعت باز هم مسائل دنيا و بخصوص ايران در کنار گلهای جگرطلا و زير آسمان آبی و در حصار درختهای سربه فلک کشيده و البته در حضور خورشيد خانم، گاهی به خوبی و خوشی و گاهی به تلخی و حسرت حل و فصل میشه.
********* اين آخری رو ننويسم و برم، ديگر يحتمل جان به جان آفرين تسليم میشم. از اين قزافی ...، ....، فرصت طلب ديکتاتور بيزارم. از همه ی کسانی که دستشون رو در تمام خلل و فرجهای بدن مردمشون می کنند ، بيزارم. مردک اين همه پوان از فرانسه و اتحاديهی اروپا گرفت! من نمیفهمم اين چسب هايی که اين ها رو به قدرت میرسونه جنسش چيه و دليل چسبندگی عاليش چيه که ايشون اين همه ساله زده بابای مردم لیبی رو در آورده؟ کم کاری و عدم مسئولیت خودش و مسئولان کشورش رو برای اینکه لاپوشونی بکنه، تمام گناه و تقصیر رو انداخته بود گردن یه چند تا پرستار و دکتر بلغاری! آخه یکی نیست بگه این خونهای آلوده که باید توسط وزارت بهداشت خودتون آزمایش میشد، پس چرا نشد؟ حالا هم خوشحالم که این پرستارها و مخصوصا اون دکتر طفلک فلسطینی آزاد شدند. البته بازهم جگرم برای خانوادهها و اون بچههای طفلک خون است.حالا اميدوارم اين همه پول ملاخور نشه و به خود خانوادهها برسه...
********** ديگه رفتم، هولم نديد، چشممممممممم.....
پی نوشت بعد از دستور. اين طراح پوستر علی سنتوری خيلی خيلی با استعداد بوده ها. خيلی قشنگ اسم "علی" رو که بايد حذف میشده، يه گوشهای جا داده بود.آفرين به اين ابتکار!
نظرها
اين برنامه امانپور رو با اونی که برای تولد پدرش اومده بود ايران ۳-۴ سال پيش از سی ان ان ضبط کردم و هنوز دلم نمياد نوارشو پاک کنم با اينکه بيش از ۲ ساله نگاهش نکردم .
BaHaar | July 28, 2007 11:28 AM
این خیلی خوبه که تو آقای همسرت، هنوز به درس خوندن بها میدید و دنبال پیشرفت هستید;)
فدای تو و بدرود.
شهلا | July 28, 2007 11:53 AM
سلام نازخاتون جون خوبی./ نمیای دلم برا نوشته هات تنگ میشه عزیزم. امیدوارم موفق باشی توی درس هات.
طیبه | July 28, 2007 12:58 PM
سلام
نمیدونم میدونی یا نه موحدی ساوجی چند سال پیش در یک تصادف اتوموبیل جان باخت.
ناز خاتون جان
حرف از درمانگاه زنان و جنوب شهر تهران زدی یادم افتاد که دوستی دارم که دریکی از درمانگاههای زنان در جنوب شهر تهران به عنوان متخصص زنان کار میکرد تعریف میکرد که یک بار دو زن بیمار در این درمانگاه چنان دعوا و کتک کاری کرده بودند که نیروی انتظامی دخالت کرده بود.
ماجرا ظاهرا از این قرار بوده که در این درمانگاه به علت شلوغی چند تخت معاینه قرار داشته که با پاراوان (پرده هایی با چارچوب فلزی) از هم جدا میشوند.
دعوا بر سر این بوده که یکی از زنان مدعی بوده که زن تخت بغلی شورت گرانبهای او را پوشیده و شورت خودش را از زیر پاراوان فرستاده!!
او مدعی بوده که این شورتش را شوهرش برایش خریده و سراغش را میگیرد وگرنه ارزش مادیاش برایش مهم نیست!
گوشزد | July 28, 2007 8:53 PM
درود به خانم گل و با احساس. دلت بیکار نیست مهربان است. ما به مهربانی احتیاج داریم. مرسی که جویای احوالاتی. نفسی در بدن جاری و مرتب سر می کشم چه اینجا چه جلوی زندگی. میدانم که تو هم می آیی لازم نیست که چیزی بنویسی مهر زبان ندارد. حس می شود.
عبدالقادر بلوچ | July 28, 2007 9:21 PM
*گوشزد جان يادم رفته بود که موحدی ساوجی توی يک تصادف کشته شده. يادم انداختی. راستی ما آدم ها چقدر بايد مراقب رفتار و کردارمون باشيم تا نام خوبی ازمون به جا بمونه...
** بلوچ نازنین ارادت من به شما بیپایان است... مفتخرم از این آشنایی...
نازخاتون | July 29, 2007 9:32 AM
***طیبه نازنینم وبلاگت همچنان ارور میده و نمیتونم برات کامنت بزارم عزیزم.
**** شهلا جون حکایت ما همان حکایت دلدادگی با درس و مدرسه و دانشگاه است. شاید برای همین هم هست که بچه نمیخوام عزیزم...
*****بهار عزیزم این فیلم مستند همون فیلم تولد پدر امانپوره عزیزم. خیلی حس نوستالژیکی به آدم دست میده... با دیدن ویرانه ی خانهی پدری امانپور یک لحظه احساس کردم، این خانه سمبل ایران است و حال و روز کنونی آن...
نازخاتون | July 29, 2007 9:35 AM
سلام ناز خاتون
من مشتري هر روزه ام، پس نبودنتان نگرانم کرد تا ديروز که خواندم و دانستم آنچه را که دارد برايتان اتفاق مي افتد، اميدم به موفقيتتان است.
باقي بقايتان
عليرضا | July 29, 2007 10:16 PM
سلام خانم گل دلم برات تنگ شده راستي به اوليويه و ورونيك سلام برسون و لطفاً عكس فراموش نشه:))
دوستدارت
azi polik | July 30, 2007 12:11 AM
noxxxxfggf
دختر تو معرکه ای. معرکه. چه فکر قشنگی. هیچوقت به سن با این دید نگاه نکرده بودم. خیلی قشنگ بود.
خودم هم هیچوقت سنم رو پنهان نگردم. چون بنظرم هر سال بزرگتر از سال پیش میشی. اما این دیگه خیلی معرکه بود.
راستی وبلاگ نویسی انقدر وقت نمیبره که حذفش کنی. هروقت تونستی بنویس...
لیلی | July 30, 2007 2:03 AM
سلام نازخاتون عزیز
باز هم ما یه کار جدید از آستین مون در آوردیم. یه سری به وبلاگم بزن
موفق باشی.
مهرداد بزرگ | July 30, 2007 9:15 PM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد نازخاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .
angoshtnama | July 31, 2007 4:33 AM
هنوز دلتنگ آن سفر نامه هایم !
کلامی تازه ، مهمان کلبه کلمه است !
س.عمید | July 31, 2007 6:11 AM
اول قرار بود اينجا كامنت بنويسم، بعدآ بازم قرار شد اينجا كامنت بنويسم.
ميبينم كه زن وشوهري درس خون شدين. بابا دكترا، بابا پي اچ دي!!
ناز خاتون جان، ميدونم رنگس يه كم دلگيره، لي چه كنم، سواد درست و حسابي كه نداريم، همينم به مرحمت بلاگ اسكاي عوض كردم.
MED | July 31, 2007 7:09 AM
نازی خانوم بشین سر درس و مشقت که خربزه آب است. البته اگه اینجارو آپ نکنی دلمون برات تنگ میشه
Anonymous | July 31, 2007 10:38 PM
نازی خانوم بشین سر درس و مشقت که خربزه آب است. البته اگه اینجارو آپ نکنی دلمون برات تنگ میشه
phenomi | July 31, 2007 10:39 PM
با کمال میل نازخاتون نازنین
siamak farid | August 2, 2007 11:59 AM
man vahshat mikonam. hamsh migam ina too sareshoon che naghshehayi daran? vatan o mardom ham ke barashoon pashm. movafagh bashi dar payan name
parvaneh | August 2, 2007 6:00 PM
یوسف خان متصل بهانه می گیرد..
دیدم مطالب وبلاگتان در زمینه مسائل انسانی است گفتم که شاید بد نباشد از شما دعوت کنم تا اگر فرصت کردید این مطلب کوتاه تاریخی را بخوانید. این دعوت را برای 24 وبلاگ نویس و از جمله شما کامنت کرده ام . زنده باشید.
تاریخ و جغرافیا | August 2, 2007 7:28 PM
سلام نازی جان این جا همه افسردگی دارند من هر کی سر زدم خوشحال نبود
نسیما | August 3, 2007 2:40 AM
هر آمدنی را رفتنی است در بلاگفا روزهای خوبی داشتیم و بازدیدکنندگان خوب و مهربان اما با توجه به اینکه بسیاری ار دوستان و همکاران توانایی مراجعه به وبلاگ را نداشته اند و دیگر اینکه گهگاه بلاگفا دچار مشکل و وقفه میشد مدتی بود که در جستجوی وبلاگی بودیم که
۱- فیلتر نشده باشد
۲ - میزبان آن خارج از ایران باشد
۳ - مراجعه به آن سخت نباشد
۴ - سرعت آن بالا باشد
۵ - تا حد ممکن نامی نزدیک نام وبلاگ قبلی خیابان بهشت را داشته باشد
۶ - دارای امنیت بالا باشد
۷ - و از همه مهمتر اینکه توسط صاحبان (میزبان) آن پاک نشود(که متاسفانه به راحتی در مورد میزبانان ایرانی شاهد آن هستیم)
این چنداصل مهم باعث شد تا خانه ای جدید برپا نماییم اما باید قبلا از بلاگفا بابت این مدت تشکر کنیم و برای همه ایشان آرزوی موفقت نماییم.
خيابان بهشت | August 3, 2007 6:12 AM
از حضورتان در همبستگی وبلاگ نویس ها با دانشجویان ممنونیم
برای آن که این روز در خاطره ها بماند و اثری ماندگار خلق شود، ایده ای داریم که با همکاری وبلاگ نویسان بارور می شود. از همه ی شرکت کنندگان که شما را نیز شامل می شود می خواهیم که روز 14 مرداد به جز تغییر دادن عنوان وبلاگ خود به "14 مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"، متن کوتاهی نیز که حداکثر 101 کلمه داشته باشد در مورد هم بستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان یا هر موضوع دیگری که به ذهنتان می رسد و به دانشجویان مربوط است بنویسید. 101 کلمه به پاسداشت صد و یکمین سالگرد انقلاب مشروطه انتخاب شده است.
بهترین متن های نوشته شده را به صورت جزوه ی کوچکی در می آوریم و پس از آزادی دانشجویان از طرف همه ی وبلاگ نویس ها به آن ها هدیه خواهیم کرد.
منتظر نوشته ی خلاقانه ی شما در روز 14 مرداد هستیم.
قربانتان
هم بستگی با دانشجویان در بند | August 3, 2007 1:24 PM