French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« ده فرمان به سبک و سياق امروزی:) | صفحه اصلی | »

" شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!"

شنبه ۱۳ مرداد ۱۳۸۶

برای "۱۴مرداد روز همبستگی وبلاگ نویسان با دانشجویان دربند"

اسپانيا سال ۱۷۹۲. دوران تفتيش عقايد و انکيزيسيون در اسپانيا به سر نيامده است. کليسا همچنان بر اريکه ی قدرت تکيه زده و
جان و مال و ناموس و سرنوشت مردمان را در دست​های آهنين خود دارد. در "هالی آفيس" (Holy Office) سياهپوشان گرد هم آمده​اند و يکی از پدران مقدس بلند مرتبه، تعاليم امر به معروف و نهی​از منکر را به سیاهپوشان يادآوری می​کند. می​گويد چشم و گوش شما بايستی در خدمت کليسا باشد. بازشان کنيد و خوب ببينيد و خوب بشنويد که مردمان عادی چه می​کنند و گزارش دهيد مبادا که روح اين گناهکاران آسوده خاطر بر گناه و اشتباه خود پافشاری کند. در شبی معمولی مانند ديگر شبهای معمولی دنيا، اينس ۱۶ ساله (Inès) به همراه برادران خود به رستورانی به سبک آن دوران می​رود و از خوردن خوراک خوک تهوع​آوری امتناع می​کند غافل از آنکه چشمان سياهی مراقب رفتار و گفتار اوست. اسمش را می​پرسند و در دفتر سياهشان يادداشت می​کنند. او متهم به گرويدن به آيين و رسم يهوديان شده است و خود خبر ندارد. حتا اسم آن را هم نشنيده است. چندی روز بعد به "هالی آفيس" می​خوانندش. پدر بازرگان پولدارش، مادر و دو برادر جوان نگرانند و با کنجکاوی دليل اين فراخواندن را می​جويند. اينس بی​خبرتر است.

شاد و خندان با لباسی فاخر به همراه پدر به "هالی​آفيس" می​رود. رویش را می​بوسد به امید دیداری تا چند ساعت دیگر. اینس برمی​گردد اما نه چند ساعت بعد. ۱۵ سال بعد با لباسی ژنده و پاره پاره. ارتش انقلابی فرانسه آمده است. زندانیان دربند آزاد می​شوند. اینس یکی از آنان است.​ موهایش ریخته است. بيماری پوستی به جانش افتاده است.​دهانش کج شده و درست نمی​تواند حرف بزند...

۱۵ سال پيش پدر روحانی در کنار دو کشيش ديگر به او تفهيم اتهام کردند. نفهميد چه می​گويند. ازحرفشان خنديد و بی​درنگ اتهام را رد کرد. باورش نکردند و رهايش ننمودند. گفتند خوب فکر کند. صحنه​ی بعدی سياهچال مرگ بود. ​فراموشی و گمگشتگی.​ اینس اینبار برهنه بود. دستانش را از پشت بسته بودند و قلابی در آنها انداخته و به سقف آويزانش کرده بودند. فرياد می کشيد از درد. پايينش آوردند. پدر روحانی دادگاه تفتيش عقايد باز خطاب قرارش داد. حقيقت را خواست.​ اينس زيبا اشک می​ريخت و ملتمسانه چند بار فرياد زد: " شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!" چنين شد که اينس در زير شکنجه​ی ناجوانمردانه اعتراف کرد به آنچه پدران روحانی خواستند بشنوند. او يهودی شده بود. تمام!

آن ديگر پدر روحانی اما به پدر اينس گفت: اگر دخترتان اعتراف کرده پس حتما چنين بوده. پدر عصبی نگاهش کرد. به سختی احترامش را نگاه داشت اما لبخند تمسخرآلودش آنجا بود همان گوشه​ی لبش. گفت : اما پدر هرکسی در زير شکنجه به هر آنچه از او بخواهند اعتراف می​کند. پدر شرابش را نوشید، به خوردن ادامه داد و توضيح داد: اگر حقيقت نداشته باشد، پروردگار قدرت تحمل شکنجه را به زندانی می دهد و او هرگز زير بار اعتراف دروغين و تحميلی نخواهد رفت. پدر و برادارن و خدمتکاران در اتاق را بستند با پدر روحانی آن کردند که قاضی سنگدل دادگاه تفتیش عقاید با اینس کرده بود. پروردگار نخواست و به پدر روحانی یاری نرساند و او امضا کرد ورقه ای را که به دروغ او را پسر یک میمون و شامپانزه معرفی می​کرد...

چند صد سال از آن روزها گذشته اما حکايت همچنان باقيست... چند شب پيش در سینما فیلم Goya's Ghosts را که می​دیدم تاب دیدن صحنه​ی شکنجه ی اینس را نداشتم. همان نگاه اول کافی بود. بلافاصله چشمانم را بستم و سرم را در شانه​ی همسر پنهان کردم. ​بیهوده بود چون گوش​هایم می شنیدند. به دور و برم نگاه کردم. دیگران حالشان کم از من نبود. یاد تمام کسانی افتادم که در گوشه گوشه ی این زمین پهناور هنوز دربندند و انکیزیسیون همچنان به قوت خود باقیست. هرکس به شیو​ه​ی خود عمل غیرانسانی خود را توجیه می​کند. یکی می​خواهد با شبح تروریسم مبارزه کند، دیگری می​خواهد جلوی انقلاب مخملین را بگیرد، یکی در توهم جاسوس​یابی ست و دست​های پنهان "دشمن" و این حکایت سر دراز دارد...

به امید آزادی تمامی دربندان عقیده . به امید روزی که حقیقت آن نباشد که مفتش خواهان شنیدنش باشد. به امید روزی که هیچ دانشجویی در سرزمین ما فریادش به آسمان بلند نشود در حالیکه می​خواهد بداند "حقیقت سفارشی " کدام است...



نظرها

سلام . از بين وبلاگ هايي كه متني براي 14 مرداد گذاشته اند شما از همه بشتر حوصله گذاشته ايد . من هم يك لوگو از وبلاگ 14 مرداد به رنگ آبي ااضافه كردم به وبلاگم . تازه شروع كرده ام به نوشتم . نمي دانم اينجا بار هم آمده ام ، كامنت گذاشته ام يا نه . ولي حالا لينك شما را اضافه كرده ام به ليستم . من ترنس هستم . به خاطر اختلال هويت جنسي مشغول مشاوره و مداوا . از سر تنهايي وبلاگ درست كرده ام و روز مرگي هايم را مي نويسم . اگر آمديد سري هم به من زديد . مطلب هارا از پايين به بالا نگاهي بياندازيد تا بهتر در جريان حال و اوضاع ام باشيد . نوشتم كه سوئ تفاهمي پيش نيايد . اين آخري روز نوشته هاي من قاطي شده با مسائل داخلي جمع كوچكي كه سابقا با آنها گرد همم كار مي كرديم . شاخه مشاركت كاشان . حالا به كمك شما احتياج دارم . شما كه با نام ناز خاتون مي نويسيد و بقيه . وبلاگ به وبلاگ سر مي كشم و نظر مي گذارم . خوب باشي

fblogger | August 4, 2007 11:38 PM

همتا جان سلام. اولين بار است که اينجا اومدی و خوش اومدی. وبلاگت رو نگاه کردم.​حتما می​خونمت همان طوری که خودت توصيه کردی. شايد امشب که ساعت از نيمه شب هم گذشته و يا شايد فردا. شاد باشی عزيزجان!

نازخاتون | August 5, 2007 12:14 AM

salam > che ghad tagheer ! koli matn bayad bekhonam kheyli vaghte behet sar nazadam , hagh dari kheyli bi marefatam :">

golnaz | August 5, 2007 1:41 AM

ميدوني ناز خاتون جان، خيلي از اين اينس ها رو توي اين مملكت ميشه پيدا كرد، البته اگه اعدام نشده باشن.

MED | August 5, 2007 9:36 AM

*گلناز جون من هر از گاهی بهت سر می زنم عزيزم و خوشحالم بابت تمام اتفاقات خوبی که در زندگی​ات رخ داده. تو خوب و خوش باش، من هم خوشحال خواهم بود...

** مد جان راست ميگی و اميدوارم يه روزی برسه که انقدر بی​عدالتی تو دنيا نباشه...

نازخاتون | August 5, 2007 10:46 AM

نازخاتون جان .
خيلی ممنون از نوشته ی خوبت . خوب گفتی که اميدواری حقيقت آني نباشد که مفتش و بازجو ميخواهد!

يادم هست که توی بند 209 اوين بازجو هرآنچه ميخواست را به من ميگفت تا اعتراف کنم و زيرش را امضا کنم اما من نميکردم حتي ِادم هست که تهديدم کردند که بلايی سرت مي آورِم که بگی کاش امضا ميکردم (منظورش تجاوز بود)

دوست عزِيز مدتهاست که فرِاد دانشجو زن کارگر معلم به آسمان رسيده از حقيقت سفارشی ولي مثل اِنکه خدا هم راضيه!

راستی دوست عزيز چند روز پیش لينک به وبلاگت دادم .
بيتا ياری

بیتا یاری- فریاد | August 5, 2007 9:25 PM

سلام چقدر قشنگ بود منم می گم سکولار باید به وجود بیاد اگه حکومت راهش رو از دین جدا کنه خیلی از مشکلات ما حل میشه

niki | August 7, 2007 9:50 AM

با تنها به جرم زن بودن بروزم دوست عزیز

نسیما | August 7, 2007 10:02 AM

ياد گوگوش افتادم! همينجوري!

افرا و پاييز | August 8, 2007 9:25 AM

salut naz khaton jan comment tu va? est- ce) que je peux avoir L'adresse de ton web log en frança? merci mari

mari | August 9, 2007 12:25 AM

jakesh ha cherabe din wa hokomat dini bi ehterami mikonid din kelisa che rabti beeslam darad aslan begoid dar dorane mohamadreza fased magar din be ghole shoma ahmaghha azsiyasat joda nabod wase chi on moghe hich gohi nashodid harchi ke gharbi ha ridand ke shoma nabayad bokhorid ke khak barsaretan ba in fekretan

Anonymous | January 19, 2009 11:46 PM

خیلی غم انگیز بود

niki | August 28, 2009 6:06 AM

ارسال نظر