French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« " شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!" | صفحه اصلی | "ما هم در اين خانه حقی داريم" »

پنجشنبه ۱۸ مرداد ۱۳۸۶

سلام.

دارم ميرم که يک هفته​ی کامل غايب باشم. نباشم. باشم و نباشم. هرچند اين چند وقت بودم و نبودم. دوستانم فردا از شيلی می رسند. با همسرک می​رويم استقبالشون تو فرودگاه. از ته دل خوشحالم. بوی خيلی چيزها از شيلی خواهد آمد. بوی فرانسه. بوی بر و بچه​های شهر قشنگمون. نگين و بقيه. دلم تنگش شده. چقدر اين روزها بيشتر دوستش دارم. می​دونم اينجا رو می​خونه. هروقت کتاب مربوط به چند سال پيش رو از گنجه​ی خاطرات بيرون می​کشم و برای کسی تکه​هاييش رو می​خونم ياد همه​ی خوبی​هاش ميافتم. اصطلاح "روحيه ی دادن به کسی يا همون "Remoner le moral à quelqu'un" رو برای کسانی مثل نگين ساختند. ساده است و آرام و مهربان و شنوا. کلی به دلم صابون زدم که اين روزها و شب​ها، روزها و شب​هايی به سبک فرانسوی خواهد بود. دلم برای شراب نوشيدن به سبک فرانسوی هم تنگ شده. دلم برای ديدار و بغل کردن و اون ماچ​های الکی روی گونه که بيشتر صدای ماچ می ده تنگ شده هرچند اينجا تو آمريکا هم اين بغل کردن​هاشون رو دوست دارم:) ای يک هفته با ياد همه​ی دوستان خوب اون طرف آب خواهيم بود...

**خوبه که وقتی خبر ناخوشايندی می​شنوی و قلبت درد می​گيره، ​ يه کم نق و نوق و يه ذره آب غوره و يک جلسه کلاس شنا، درد قلبت رو تسکين می​ده. اگر گريه و نق و شنا و بغل و لوسيدن و لوساندن نبود، دنيا خيلی بی​قواره و بدترکيب می​شد...

*** هورا من بالاخره رفتم کلاس شنا و معلم شنامون هم يک جوون گل و نازنين به اسم استيو است. هميشه فکر می​کردم اگر اون چند تا کلاس شنايی که رفته بودم، معلمم مرد بود من الآن شناگر خوبی بودم. حالا ببينيم اين جوان برنای ۲۱ ساله چه می​کند. تو کلاس ۴ تا خانم هستيم: مکزيکي، سفيد ناب، وفا که فلسطينی و منم ايرانی و راجا هم تنها پسر کلاس است و هنديه. آقا من تا اسمم رو گفتم راجا گفت: پرژن هستی؟ استيو هم گفت: ايرانی؟ گفتم : بله. من که کلی دارم کيف می​کنم. همه​ی خبرهای بد و اتفاقات ناگوار لطفا بروند به درک! حوصله​شون رو ندارم اين روزها...

تا بعد...



نظرها

من شنا رو خیلی دوس دارم. اما کامل بلد نیستم. خوش باشی همیشه عزیزم.

طیبه | August 9, 2007 2:14 PM

همیشه بهت خوش بگذره نازخاتون جان، چقده به دیدار با دوستان و بوس و بقلت حسودیم شد! ؛)

sherry | August 10, 2007 3:24 AM

سلااااااااااااام نازخاتون جووون خودم ....
آی منم شنا دلم خواست آی دلم منم لوسیدن برا کسی خواست نیست کسی خواهر جان فعلان :دی
خوشحالم که قراره چن وقتی همه سختی هار و بفرستی به درک !
بوس برای بهترین رفیقم:*

آن | August 10, 2007 5:54 AM

نازی گل من . بلاخره شد سری به وبلاگت بزنم که دلم برایش کلی تنگ شده بود. شماره جدید خانه را در اولین فرصت برایت ایمیل می کنم. ببخش اگر بی خبر گذاشتمت . می بوسمت عزیزم.

راحله | August 11, 2007 8:50 AM

سلام سلام سلام منو برسون موفق باشي .هنوز نگراني يا مشكل حل شد؟ شاد باشيد

azi polik | August 11, 2007 9:04 PM

سلام ناز خاتون مهربان امیدوارم با دوستانت لحظات خوشی رو بگذرونی که قشنگی زندگی به همین با هم بودنها و گپ زدنها و حرفها و خنده هاست ولی یک چیزی میخواستم بهت بگم البته منو ببخشااااا هم من و هم تو و هم خیلی ها چه انها که تو ایران هستند و یا مثل ما که بیرون از ایرانیم از وضعیت ایران خبر داریم وقتی اخبار رو میخونیم جز اینکه نگرانتر از قبل بشیم و افسرده تر از قبل چیز دیگه ایی عایدمون نمیشه خصوصا وقتی من هر روز صبح میام پای کامپیوتر و شروع به خوانده اخبار ایران از تو دهها سایت خبری داخلی و خارجی میکنم جز اینکه اعصابم خرد بشه چیز دیگه ایی عایدم نمیشه منم غمگینم از اینکه چرا باید دانشجوهای عزیزمان در بند باشند چرا بی عدالتی فریاد می زنه چرا اینهمه ریا و بی قانونی به اسم اسلام و یا هر چیز دیگه میشه چرا روز بروز آمار فقر و... بیشتر میشه چرا ما به جای پیشرفتهای علمی و صنعتی و اقتصادی و... روز به روز پسرفت میکنیم چرا اینجا توی اروپا و یا حتی امریکا دنیا یک جور دیگه به ما نگاه میکنند ؟ چرا باید به خاطر 2 سا 3 مسلسون پول جوان عزیز و گرفتار ما باید کلیه اش رو بفروشه دقیقا فیلمی که دو شب پیش از کانال arte پخش شد و من جلوی شوهرم از خجالت اب شدم وقتی بهم میگفت چرا ایران کشوری با اینهمه ثروت باید مردمش اعضای بدنشونو به خاطر نیاز مالی بفروشند؟ فروش اعضای بدن توی تمام دنیا جرم است چرا و چرا و چراهای دیگه ناز خاتون عزیزم بعضی وقتها اصلا دلم نمیخواد اینقدر سیاسی بنویسی نه اینکه دارم فرار میکنم ها؟؟؟ ولی نمیدونم چرا ؟؟ منو ببخش من نوشتنهای روزمرت رو دوست دارم
دوستت دارم میدونم دختر خیلی مهربان و وفاداری هستی
ماری

ماری | August 12, 2007 7:49 AM

نازخاتون جونم چشم روشن برای اومدن دوستان شیلیایی ات و امیدوارم بهتون خوش بگذره.
شنا هم نگو که عاشقشم.فقط حیف این روزها پایه ندارم :)

بوس بوس

نسرین | August 12, 2007 10:44 AM

خدا رو شكر كه پر از انرژي هستي خوش بگذره و هميشه شاد باشي برات ارزو ميكنم كه اين روزا لبريز خوش گذشتن باشي...

yasaman | August 12, 2007 11:59 PM

سلام.اميدوارم استخر بيشتر از اموزش برات لذت بخش باشه.از ديدنت خوشحال شدم.خيلي.
اميدوارم بيشتر با هم اشنا شيم.بهم سر بزن.خوشحالم ميكني
هميشه بخند

حامي | August 13, 2007 9:28 AM

خوش باشی عزیز من . میبوسمت از اون بوسهای فشاری و چلوندنی که دلم قد همه دنیا برات تنگ شده

پوپک | August 13, 2007 9:50 PM

I like Iran, But Iranians?! I dont know really. Sometimes i hear good news from Iran and sometimes bad. But i know so many Iranians dont treat good with their country. They always run away from their identity and culture. They wanna be westernized blindly, without even knowing what it is really. Sorry i say this. But it is almost what i believe..It is truth..

Shahrzad | August 15, 2007 5:02 AM

شهرزاد جون حرفات قشنگ هستند عزيزم ولی من ربطش رو با پستی که نوشتم نديدم. وبلاگت رو هم ديدم و حتما مطالب زيبا و داستان های قشنگت رو باز هم خواهم خواند. شاد باشی نازنين!

نازخاتون | August 15, 2007 3:11 PM

*راحله جونم خوشحالم که سر و سامان گرفتی. منتظر شنيدن خبرهای خوب خوب از تو و فردريک هستم.

**طيبه جان وبلاگت همچنان برای من دست نيافتنی​ست. هروقت صفحه ی وبلاگت باز می​شه ارور می​ده و صفحه خوبه خود بسته می​شه.

نازخاتون | August 15, 2007 3:23 PM

شهرزاد جان چون در وبلاگت گفتی حرفات رو زدی فقط يک نکته را يادآور بشم و برم. آنچه که تو به اون اعتفاد داری و در آخر نوشته ات هم گفتي، حتما نمی​تونه حقيقت محض باشه نازنين(it is almost what i believe..It is truth) . اگر روی سخنت با منه که مثلا کورکورانه "غربی" شدم و "هويت" و "فرهنگ" خودم را فراموش کردم!!! بايد تعريف مشخصی از هويت ايراني، فرهنگ ايرانی و هويت غربی و فرهنگ غربی بدی نازنين. در دنيايی که تبديل به يک دهکده​ی کوچک جهانی شده، شايد محصور کردن آدم​ها در يک قالب کوچک کار درستی نباشه . حواست باشه که هر انسانی مجاز و قادر به انتخاب است. انتخاب آنچه که خود به مناسب بودن و درستی آن واقف است.​ به نظرم اصطلاح "غرب زدگی" که برای کوبيدن اين و آن توسط عده​ای به کار ميره، پس بايد در همه​ی جوانب کاربرد داشته باشه و کل غرب را در بربگيره. مثلا من خيلی راحت می​تونم خود تو رو و خيلی از ايرانی​ها ی دیگه رو که برای حرف زدن با يک هموطن از زبان انگلیسی استفاده می کنند، متهم به "غرب​زدگی" کنم:) اما این انتخاب توست و البته مورد احترام من. شاید تو در بیان آنچه قصد گفتنش رو داشتی به این زبان بیگانه راحت تر باشی... شاید بهتر باشه همه​ی ما یاد بگیریم به همدیگه و تفاوت هایمان احترام بگذاریم...

نازخاتون | August 16, 2007 11:40 AM

ارسال نظر