سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« " شما بگوييد حقيقت چيست تا بگويم!" | صفحه اصلی | "ما هم در اين خانه حقی داريم" »
سلام.
دارم ميرم که يک هفتهی کامل غايب باشم. نباشم. باشم و نباشم. هرچند اين چند وقت بودم و نبودم. دوستانم فردا از شيلی می رسند. با همسرک میرويم استقبالشون تو فرودگاه. از ته دل خوشحالم. بوی خيلی چيزها از شيلی خواهد آمد. بوی فرانسه. بوی بر و بچههای شهر قشنگمون. نگين و بقيه. دلم تنگش شده. چقدر اين روزها بيشتر دوستش دارم. میدونم اينجا رو میخونه. هروقت کتاب مربوط به چند سال پيش رو از گنجهی خاطرات بيرون میکشم و برای کسی تکههاييش رو میخونم ياد همهی خوبیهاش ميافتم. اصطلاح "روحيه ی دادن به کسی يا همون "Remoner le moral à quelqu'un" رو برای کسانی مثل نگين ساختند. ساده است و آرام و مهربان و شنوا. کلی به دلم صابون زدم که اين روزها و شبها، روزها و شبهايی به سبک فرانسوی خواهد بود. دلم برای شراب نوشيدن به سبک فرانسوی هم تنگ شده. دلم برای ديدار و بغل کردن و اون ماچهای الکی روی گونه که بيشتر صدای ماچ می ده تنگ شده هرچند اينجا تو آمريکا هم اين بغل کردنهاشون رو دوست دارم:) ای يک هفته با ياد همهی دوستان خوب اون طرف آب خواهيم بود...
**خوبه که وقتی خبر ناخوشايندی میشنوی و قلبت درد میگيره، يه کم نق و نوق و يه ذره آب غوره و يک جلسه کلاس شنا، درد قلبت رو تسکين میده. اگر گريه و نق و شنا و بغل و لوسيدن و لوساندن نبود، دنيا خيلی بیقواره و بدترکيب میشد...
*** هورا من بالاخره رفتم کلاس شنا و معلم شنامون هم يک جوون گل و نازنين به اسم استيو است. هميشه فکر میکردم اگر اون چند تا کلاس شنايی که رفته بودم، معلمم مرد بود من الآن شناگر خوبی بودم. حالا ببينيم اين جوان برنای ۲۱ ساله چه میکند. تو کلاس ۴ تا خانم هستيم: مکزيکي، سفيد ناب، وفا که فلسطينی و منم ايرانی و راجا هم تنها پسر کلاس است و هنديه. آقا من تا اسمم رو گفتم راجا گفت: پرژن هستی؟ استيو هم گفت: ايرانی؟ گفتم : بله. من که کلی دارم کيف میکنم. همهی خبرهای بد و اتفاقات ناگوار لطفا بروند به درک! حوصلهشون رو ندارم اين روزها...
تا بعد...
نظرها
من شنا رو خیلی دوس دارم. اما کامل بلد نیستم. خوش باشی همیشه عزیزم.
طیبه | August 9, 2007 2:14 PM
همیشه بهت خوش بگذره نازخاتون جان، چقده به دیدار با دوستان و بوس و بقلت حسودیم شد! ؛)
sherry | August 10, 2007 3:24 AM
سلااااااااااااام نازخاتون جووون خودم ....
آی منم شنا دلم خواست آی دلم منم لوسیدن برا کسی خواست نیست کسی خواهر جان فعلان :دی
خوشحالم که قراره چن وقتی همه سختی هار و بفرستی به درک !
بوس برای بهترین رفیقم:*
آن | August 10, 2007 5:54 AM
نازی گل من . بلاخره شد سری به وبلاگت بزنم که دلم برایش کلی تنگ شده بود. شماره جدید خانه را در اولین فرصت برایت ایمیل می کنم. ببخش اگر بی خبر گذاشتمت . می بوسمت عزیزم.
راحله | August 11, 2007 8:50 AM
سلام سلام سلام منو برسون موفق باشي .هنوز نگراني يا مشكل حل شد؟ شاد باشيد
azi polik | August 11, 2007 9:04 PM
سلام ناز خاتون مهربان امیدوارم با دوستانت لحظات خوشی رو بگذرونی که قشنگی زندگی به همین با هم بودنها و گپ زدنها و حرفها و خنده هاست ولی یک چیزی میخواستم بهت بگم البته منو ببخشااااا هم من و هم تو و هم خیلی ها چه انها که تو ایران هستند و یا مثل ما که بیرون از ایرانیم از وضعیت ایران خبر داریم وقتی اخبار رو میخونیم جز اینکه نگرانتر از قبل بشیم و افسرده تر از قبل چیز دیگه ایی عایدمون نمیشه خصوصا وقتی من هر روز صبح میام پای کامپیوتر و شروع به خوانده اخبار ایران از تو دهها سایت خبری داخلی و خارجی میکنم جز اینکه اعصابم خرد بشه چیز دیگه ایی عایدم نمیشه منم غمگینم از اینکه چرا باید دانشجوهای عزیزمان در بند باشند چرا بی عدالتی فریاد می زنه چرا اینهمه ریا و بی قانونی به اسم اسلام و یا هر چیز دیگه میشه چرا روز بروز آمار فقر و... بیشتر میشه چرا ما به جای پیشرفتهای علمی و صنعتی و اقتصادی و... روز به روز پسرفت میکنیم چرا اینجا توی اروپا و یا حتی امریکا دنیا یک جور دیگه به ما نگاه میکنند ؟ چرا باید به خاطر 2 سا 3 مسلسون پول جوان عزیز و گرفتار ما باید کلیه اش رو بفروشه دقیقا فیلمی که دو شب پیش از کانال arte پخش شد و من جلوی شوهرم از خجالت اب شدم وقتی بهم میگفت چرا ایران کشوری با اینهمه ثروت باید مردمش اعضای بدنشونو به خاطر نیاز مالی بفروشند؟ فروش اعضای بدن توی تمام دنیا جرم است چرا و چرا و چراهای دیگه ناز خاتون عزیزم بعضی وقتها اصلا دلم نمیخواد اینقدر سیاسی بنویسی نه اینکه دارم فرار میکنم ها؟؟؟ ولی نمیدونم چرا ؟؟ منو ببخش من نوشتنهای روزمرت رو دوست دارم
دوستت دارم میدونم دختر خیلی مهربان و وفاداری هستی
ماری
ماری | August 12, 2007 7:49 AM
نازخاتون جونم چشم روشن برای اومدن دوستان شیلیایی ات و امیدوارم بهتون خوش بگذره.
شنا هم نگو که عاشقشم.فقط حیف این روزها پایه ندارم :)
بوس بوس
نسرین | August 12, 2007 10:44 AM
خدا رو شكر كه پر از انرژي هستي خوش بگذره و هميشه شاد باشي برات ارزو ميكنم كه اين روزا لبريز خوش گذشتن باشي...
yasaman | August 12, 2007 11:59 PM
سلام.اميدوارم استخر بيشتر از اموزش برات لذت بخش باشه.از ديدنت خوشحال شدم.خيلي.
اميدوارم بيشتر با هم اشنا شيم.بهم سر بزن.خوشحالم ميكني
هميشه بخند
حامي | August 13, 2007 9:28 AM
خوش باشی عزیز من . میبوسمت از اون بوسهای فشاری و چلوندنی که دلم قد همه دنیا برات تنگ شده
پوپک | August 13, 2007 9:50 PM
I like Iran, But Iranians?! I dont know really. Sometimes i hear good news from Iran and sometimes bad. But i know so many Iranians dont treat good with their country. They always run away from their identity and culture. They wanna be westernized blindly, without even knowing what it is really. Sorry i say this. But it is almost what i believe..It is truth..
Shahrzad | August 15, 2007 5:02 AM
شهرزاد جون حرفات قشنگ هستند عزيزم ولی من ربطش رو با پستی که نوشتم نديدم. وبلاگت رو هم ديدم و حتما مطالب زيبا و داستان های قشنگت رو باز هم خواهم خواند. شاد باشی نازنين!
نازخاتون | August 15, 2007 3:11 PM
*راحله جونم خوشحالم که سر و سامان گرفتی. منتظر شنيدن خبرهای خوب خوب از تو و فردريک هستم.
**طيبه جان وبلاگت همچنان برای من دست نيافتنیست. هروقت صفحه ی وبلاگت باز میشه ارور میده و صفحه خوبه خود بسته میشه.
نازخاتون | August 15, 2007 3:23 PM
شهرزاد جان چون در وبلاگت گفتی حرفات رو زدی فقط يک نکته را يادآور بشم و برم. آنچه که تو به اون اعتفاد داری و در آخر نوشته ات هم گفتي، حتما نمیتونه حقيقت محض باشه نازنين(it is almost what i believe..It is truth) . اگر روی سخنت با منه که مثلا کورکورانه "غربی" شدم و "هويت" و "فرهنگ" خودم را فراموش کردم!!! بايد تعريف مشخصی از هويت ايراني، فرهنگ ايرانی و هويت غربی و فرهنگ غربی بدی نازنين. در دنيايی که تبديل به يک دهکدهی کوچک جهانی شده، شايد محصور کردن آدمها در يک قالب کوچک کار درستی نباشه . حواست باشه که هر انسانی مجاز و قادر به انتخاب است. انتخاب آنچه که خود به مناسب بودن و درستی آن واقف است. به نظرم اصطلاح "غرب زدگی" که برای کوبيدن اين و آن توسط عدهای به کار ميره، پس بايد در همهی جوانب کاربرد داشته باشه و کل غرب را در بربگيره. مثلا من خيلی راحت میتونم خود تو رو و خيلی از ايرانیها ی دیگه رو که برای حرف زدن با يک هموطن از زبان انگلیسی استفاده می کنند، متهم به "غربزدگی" کنم:) اما این انتخاب توست و البته مورد احترام من. شاید تو در بیان آنچه قصد گفتنش رو داشتی به این زبان بیگانه راحت تر باشی... شاید بهتر باشه همهی ما یاد بگیریم به همدیگه و تفاوت هایمان احترام بگذاریم...
نازخاتون | August 16, 2007 11:40 AM