French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« "ما هم در اين خانه حقی داريم" | صفحه اصلی | بچه​دار شدن يا نشدن مسئله اين است!:) »

بيا از عمه حرف بزنيم...

چهارشنبه ۳۱ مرداد ۱۳۸۶

صحنه​ی اول: اصفهان- اردی​بهشت ۱۳۸۴
اولين بار و آخرين بار که ديدمش، با قامت کوچک و ظريفش به طرفم آمد. چادری گل گلی از همان چادر مجلسی​های خطه​ی اصفهان به سرش بود و چارقدی در زير آن که گردی صورت سفيدش را در خود قاب کرده بود. مهمانی​ای بود به افتخار من و بيژن که غایب بود. مامان تعدادی از اقوام نزديک اين​وری ها و تعدادی از اقوام آن وری​ها را در رستوران خوان گستر جلفا دعوت کرده بودند. همان جا بود که دیدمش. با اين که بی​نهايت تميز و مرتب و زيبا لباس پوشيده بود اما چادر گل​گلی مجلسی​اش با ظاهر هيچ يک از اين وری ها و آن​وری​ها هماهنگی نداشت. با سبکی و نرمش خاصی به طرف عروس مجلس آمد که شلوار سفيد و روسری سفید تحفه مکه تقديمی دخترخاله و مانتويی عاجی رنگ به تن داشت. مادر بيژن پيش​دستی کرد و به من معرفی اش کرد: "نازخاتون جون عمه​ی بيژن!" خم شدم که دو طرف صورت گردش را ببوسم. دو دستش را حلقه​ی صورتم کرد و دو ماچ آبدار از آن​هايی که صورتت را خيس می​کند اما لذتی بی​پايان دارد، بر روی گونه​های بزک کرده​ام نشاند. صورتم همچنان در دستانش اسير بود که گفت: "الهی قربون اون شکل ماهت برم. درست شکل بيژن منی! به همون خوشگلی!" خنديدم و يادم آمد که بيژن اين عمه را بی​نهايت دوست داشت. من هم دستانم را بر روی بازوهای نحيفش گذاشتم و تقريبا بغلش کردم و بوسه هايی نارنجی از طرف خودم و بيژن بر روی صورت سفیدش برجا گذاشتم. با هم عکس گرفتيم. همان جا نشست روی صندلی و من پشت سرش ايستادم. خواستم در غياب بيژن، عمه​ی سوگولی​اش را داری* کنم. هنوز همان جاست. عکس را می​گویم. اسير آلبوم عکس​ها. يکی از دستانش بر روی زانو و ديگری مشغول چادر گل​گلی. عمه آن شب که می​رفت باز مرا بوسيد و بوييد و گفت بوی بيژن را می​دهم...

صحنه​ی دوم: کالیفرنیا- مرداد ۱۳۸۶
از استخر برگشتم. گوشم در ميکرد. امروز پريدن از دايو را تمرين کرديم و من به گوشم رحم نکردم و پريدم و پريدم و لذت به یکباره در آب گرم فرورفتن را چشيدم و چشيدم. خسته​ام از اين روزهای پرکار و کمی بلاتکليفی. تازه از حمام بيرون ​آمدم و لرز کردم. گوش درد کار خودش را کرد. روی تخت دراز کشيدم و به دوستی زنگ زدم تا دمی از فکر و خيال که فکر می​کنم به خاطر آمدن روزهای قورباغه ايست،خلاص شوم. بيژن دور و ورم می​پلکد. کارت تلفن خريده که به خانه زنگ بزند. شايد آشفته است. نمی​دانم! اما من سردم شده و در گرمای بالای ۲۵ درجه​ی سانتی​گراد خودم را در زير پتو مچاله می​کنم. تلفن زنگ می زند. بیژن طبقه​ی پایین آهسته با کسی که آن ور خط است حرف می زند. سرم را از زیر پتو بیرون می​کشم. گوشهایم تیز می​شوند. تلفن از ایران است. حتما خبر خوبی نیست. او همیشه عادت دارد با ایران که حرف می زند با صدای بلند حرف بزند. اما این بار صدایش مثل همیشه نیست. از پله ها بالا می​آید. دست راست می​پیچد توی اتاق مهمان. امواج تلفن باردار خبرهای بد از ایران به اینجا هستند. حالا می​دانم که با مامان حرف می​زند. یک لحظه از ذهنم می​گذرد: نکنه بابا جان؟ اما صحبت​های رد و بدل شده​ بین او و مامان خیلی زود مرا از اشتباه بيرون می​آورند. حالا با باباجان حرف می​زند. صدايش ناگهان می​شکند و قلب من هم. عزيز دل من در اتاق مهمان، پای تلفن صدايش باز هم می​شکند و نمی​تواند به پدرش تسليت بگويد. نمی​دانم چه شد که سرما، گوش درد، لرز، خستگی، همه یک جا پرکشیدند و من از تخت و گرمای پتو بیرون پریدم. نشسته بود آنجا و سعی می​کرد صدایش را دوباره جانی دهد. بغلش کردم. لبانم پشت گردنش جای گرفت. به خود فشردمش تا تقسیم کنیم با هم دردی را که از سیم تلفن به این سو می​آمد. و چه سخت است این دردها که گاه و بی گاه سر و کله شان پیدا می​شود و یادآور می​شوند که سالهای سال سپری شده اند درآن خاک محبوب. تصاویر ذهنت آشفته می​شوند. به هم می​ریزند و تو دیگر هرگز فرصت بازسازی این تصاویر را نخواهی یافت.

خواب با چشمان هر دو ما بیگانه شده . در تاریکی اتاق، سرش را در آغوش می​گیرم. به ستاره​ها که در قاب پنجره​ی اتاق به رویت چشمک می زنند خيره می​شوم و به او می​گويم: بيا عزيزکم! بيا از عمه حرف بزنيم. از همان صورت سفيد گرد قاب شده در آن چارقد زيبا. بغضش هنوز آنجاست. می​گويد: "روزهاي تابستان که در خانه​ی عمه بوديم، بهترين روزهای دنيا بود. چقدر خاطره! چقدر محبت ! چقدر مهر بود آن جا! عمه همه را با خود برد...

نوازش دستانش هنوز آنجاست، بر روی گونه​هايم. همان روزی که با مهری بی​پايان از ته قلبش قربان صدقه​ی شکل ماه من و بيژن می​رفت...

* داری کردن : هوای کسی را داشتن. مثل شوهرداری و زن داری :)



نظرها

سلام عزيزم تسليت من را پذيرا باشيد

azi polik | August 22, 2007 9:01 PM

آزی عزيزم سلام. همين الآن الآن داشتم بهت فکر می​کردم که ديدم پيغام گذاشتی... بوسسسسس يه عالمه...

نازخاتون | August 22, 2007 9:04 PM

حتماً مي دوني كه اين همون زندگيه، با همه تلخي ها و شادي هاش، كه هيچ كس هم تابحال ازش زنده بيرون نرفته، كه...
اميدوارم درد اين از دست دادن هم تسكين پيدا كنه...

روژ | August 22, 2007 11:05 PM

روژ عزیزم دقیقا همینه که می​گی. خوشبختانه زمان که بگذره، اندوه و غم و غصه هم کم کمک به دنبالش راهی می​شند...

نازخاتون | August 22, 2007 11:18 PM

عزیز دلم صبور و شجاع باشید درکتون میکنم ولی آن طرف دنیا دنیاییی زیباتر و قشنگتر برای عزیزان مهربانمان که از دستشان دادیم وجود داره من اینو مطمئنم چون مادرم در خواب به من گفت ... بدا به حال اونایی که توی این دنیا مهربان نبودند و مهربانی نکردند ... میبوسمتون

ماری | August 22, 2007 11:31 PM

اخی نازی آقا بیژن حتما چون تازگی ندیدنشون خیلی دلخورند آرزوی بقای عمر سایر اعضای خانواده را می کنم

niki | August 23, 2007 12:33 AM

تسلیت میگم ! کاش میشد آدم هیچ وقت درد این غما رو تحمل نکنه !
نازخاتون جونم یعنی شما مهندسی ؟ و من نمی دونستم ؟

لیلا | August 23, 2007 4:38 AM

عزیز دلم تسلیت می گویم . مواظب خودت باش خیلی خیلی زیاد .

راحله | August 23, 2007 5:49 AM

خوب توصيف كرده بودي خيلي خوب.
براي عمه جان متاسفم.

افرا و پاييز | August 23, 2007 7:09 AM

لیلا جون شايعه پراکنی نکن دختر:) من اصلا و ابدا مهندس نيستم اما مهندسين رو دوست دارم:)))) البته به رسم اصفهانی ها ، خانم مهندس هستم ها يعنی همسر يک مهندس:)

نازخاتون | August 23, 2007 8:00 AM

متاسفم :-(
ولی میدونی دیگه این زسم روزگاره که همه میرن و بادشون خاطره هاشون با ما میمونه ... یاد مادر بزرگم افتادم که قرار بود از نیویورک بیاد و در جشن فارق التحصیای دانشگاه من شرکت کنه ! ولی 3 قبلش سکته کرد و من کم کونده بود بی خیال لیسانس بشم ... افسردگی شدید و ... ولی الان همیشه با یادش هستم و محبتهائی که در کودکی بهم کرد و ... هزاران زخمت که برام کشید .. یادش همیشه با من هست .. راستش من اصلا دوست نداشتم که مامانی رو بیمار ببینم و خوشحالم که فقط 1 روز مریص بود و بعدش همه چیز تموم شد ! و خوش به حال بیژن که رفیق و همراهی مثل تو داره که این روزهای تلخ رو با هم قسمت کنید ! من که چند هفته اول روزی 1 لیتر ویسکی میخوردم ! انتحان کنید برای من که خوب بود !

jay | August 23, 2007 9:35 AM

تسلیت می گم فوت عمه ی نازنین بیژن رو.
راستش این جا نه زرده نه نارنجی یه رنگ بین این دو تاست. من هم اصلا کوررنگی ندارم. فقط الان به نظرم می رسه خیلی هم زشت نیست. اگه تو دوستش داری, حتما من هم می تونم دوستش داشته باشم. ولی دلم برای نازخاتون قبلی هم تنگ می شه.
راستی ما توی بابل یه جور ترشی خوردیم اسمش نازخاتون بود. خیلی خوشمزه بود. اون روز همه اش یاد تو بودم.

مریم | August 23, 2007 11:52 PM

هوم بغضم گرفت خدا رفتگان و ماندگان رو همه رو با هم ببخشه و به آغوش پرمهرش راه بده.

نيلوفر تاجبخش | August 24, 2007 6:38 AM

خدا رحمتش كنه. غم از دست دادن عزيزان توي غربت خيلي سخت تره. همون شركت توي مراسم ختم، كلي به آدم براي تحمل اين درد كمك كنه كه وقتي توي غربت باشه و مجبور صبحش پاشي بري سر كار، ازش محرومي.
من رو هم توي غمتون شريك بدونين. براي تو و همسرت آرزوي صبر دارم.

MED | August 24, 2007 6:41 AM

نازخاتون عزيزم. بابت اتفاقي كه افتاده خيلي متاسفم. عزيزم به تو به بيژن عزيز خيلي تسليت ميگم. از تماست هم خيلي ممنون. خيلي خوشحالم كردي حتما در فرصتي مناسب با هم صحبت ميكنيم. دوستت دارم

شري | August 24, 2007 9:53 AM

متاسفم .یادشون خاطره هاشون سبز سبز عزیزم

نرگس | August 24, 2007 10:22 PM

ارسال نظر