سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« "ما هم در اين خانه حقی داريم" | صفحه اصلی | بچهدار شدن يا نشدن مسئله اين است!:) »
صحنهی اول: اصفهان- اردیبهشت ۱۳۸۴
اولين بار و آخرين بار که ديدمش، با قامت کوچک و ظريفش به طرفم آمد. چادری گل گلی از همان چادر مجلسیهای خطهی اصفهان به سرش بود و چارقدی در زير آن که گردی صورت سفيدش را در خود قاب کرده بود. مهمانیای بود به افتخار من و بيژن که غایب بود. مامان تعدادی از اقوام نزديک اينوری ها و تعدادی از اقوام آن وریها را در رستوران خوان گستر جلفا دعوت کرده بودند. همان جا بود که دیدمش. با اين که بینهايت تميز و مرتب و زيبا لباس پوشيده بود اما چادر گلگلی مجلسیاش با ظاهر هيچ يک از اين وری ها و آنوریها هماهنگی نداشت. با سبکی و نرمش خاصی به طرف عروس مجلس آمد که شلوار سفيد و روسری سفید تحفه مکه تقديمی دخترخاله و مانتويی عاجی رنگ به تن داشت. مادر بيژن پيشدستی کرد و به من معرفی اش کرد: "نازخاتون جون عمهی بيژن!" خم شدم که دو طرف صورت گردش را ببوسم. دو دستش را حلقهی صورتم کرد و دو ماچ آبدار از آنهايی که صورتت را خيس میکند اما لذتی بیپايان دارد، بر روی گونههای بزک کردهام نشاند. صورتم همچنان در دستانش اسير بود که گفت: "الهی قربون اون شکل ماهت برم. درست شکل بيژن منی! به همون خوشگلی!" خنديدم و يادم آمد که بيژن اين عمه را بینهايت دوست داشت. من هم دستانم را بر روی بازوهای نحيفش گذاشتم و تقريبا بغلش کردم و بوسه هايی نارنجی از طرف خودم و بيژن بر روی صورت سفیدش برجا گذاشتم. با هم عکس گرفتيم. همان جا نشست روی صندلی و من پشت سرش ايستادم. خواستم در غياب بيژن، عمهی سوگولیاش را داری* کنم. هنوز همان جاست. عکس را میگویم. اسير آلبوم عکسها. يکی از دستانش بر روی زانو و ديگری مشغول چادر گلگلی. عمه آن شب که میرفت باز مرا بوسيد و بوييد و گفت بوی بيژن را میدهم...
صحنهی دوم: کالیفرنیا- مرداد ۱۳۸۶
از استخر برگشتم. گوشم در ميکرد. امروز پريدن از دايو را تمرين کرديم و من به گوشم رحم نکردم و پريدم و پريدم و لذت به یکباره در آب گرم فرورفتن را چشيدم و چشيدم. خستهام از اين روزهای پرکار و کمی بلاتکليفی. تازه از حمام بيرون آمدم و لرز کردم. گوش درد کار خودش را کرد. روی تخت دراز کشيدم و به دوستی زنگ زدم تا دمی از فکر و خيال که فکر میکنم به خاطر آمدن روزهای قورباغه ايست،خلاص شوم. بيژن دور و ورم میپلکد. کارت تلفن خريده که به خانه زنگ بزند. شايد آشفته است. نمیدانم! اما من سردم شده و در گرمای بالای ۲۵ درجهی سانتیگراد خودم را در زير پتو مچاله میکنم. تلفن زنگ می زند. بیژن طبقهی پایین آهسته با کسی که آن ور خط است حرف می زند. سرم را از زیر پتو بیرون میکشم. گوشهایم تیز میشوند. تلفن از ایران است. حتما خبر خوبی نیست. او همیشه عادت دارد با ایران که حرف می زند با صدای بلند حرف بزند. اما این بار صدایش مثل همیشه نیست. از پله ها بالا میآید. دست راست میپیچد توی اتاق مهمان. امواج تلفن باردار خبرهای بد از ایران به اینجا هستند. حالا میدانم که با مامان حرف میزند. یک لحظه از ذهنم میگذرد: نکنه بابا جان؟ اما صحبتهای رد و بدل شده بین او و مامان خیلی زود مرا از اشتباه بيرون میآورند. حالا با باباجان حرف میزند. صدايش ناگهان میشکند و قلب من هم. عزيز دل من در اتاق مهمان، پای تلفن صدايش باز هم میشکند و نمیتواند به پدرش تسليت بگويد. نمیدانم چه شد که سرما، گوش درد، لرز، خستگی، همه یک جا پرکشیدند و من از تخت و گرمای پتو بیرون پریدم. نشسته بود آنجا و سعی میکرد صدایش را دوباره جانی دهد. بغلش کردم. لبانم پشت گردنش جای گرفت. به خود فشردمش تا تقسیم کنیم با هم دردی را که از سیم تلفن به این سو میآمد. و چه سخت است این دردها که گاه و بی گاه سر و کله شان پیدا میشود و یادآور میشوند که سالهای سال سپری شده اند درآن خاک محبوب. تصاویر ذهنت آشفته میشوند. به هم میریزند و تو دیگر هرگز فرصت بازسازی این تصاویر را نخواهی یافت.
خواب با چشمان هر دو ما بیگانه شده . در تاریکی اتاق، سرش را در آغوش میگیرم. به ستارهها که در قاب پنجرهی اتاق به رویت چشمک می زنند خيره میشوم و به او میگويم: بيا عزيزکم! بيا از عمه حرف بزنيم. از همان صورت سفيد گرد قاب شده در آن چارقد زيبا. بغضش هنوز آنجاست. میگويد: "روزهاي تابستان که در خانهی عمه بوديم، بهترين روزهای دنيا بود. چقدر خاطره! چقدر محبت ! چقدر مهر بود آن جا! عمه همه را با خود برد...
نوازش دستانش هنوز آنجاست، بر روی گونههايم. همان روزی که با مهری بیپايان از ته قلبش قربان صدقهی شکل ماه من و بيژن میرفت...
* داری کردن : هوای کسی را داشتن. مثل شوهرداری و زن داری :)
نظرها
سلام عزيزم تسليت من را پذيرا باشيد
azi polik | August 22, 2007 9:01 PM
آزی عزيزم سلام. همين الآن الآن داشتم بهت فکر میکردم که ديدم پيغام گذاشتی... بوسسسسس يه عالمه...
نازخاتون | August 22, 2007 9:04 PM
حتماً مي دوني كه اين همون زندگيه، با همه تلخي ها و شادي هاش، كه هيچ كس هم تابحال ازش زنده بيرون نرفته، كه...
اميدوارم درد اين از دست دادن هم تسكين پيدا كنه...
روژ | August 22, 2007 11:05 PM
روژ عزیزم دقیقا همینه که میگی. خوشبختانه زمان که بگذره، اندوه و غم و غصه هم کم کمک به دنبالش راهی میشند...
نازخاتون | August 22, 2007 11:18 PM
عزیز دلم صبور و شجاع باشید درکتون میکنم ولی آن طرف دنیا دنیاییی زیباتر و قشنگتر برای عزیزان مهربانمان که از دستشان دادیم وجود داره من اینو مطمئنم چون مادرم در خواب به من گفت ... بدا به حال اونایی که توی این دنیا مهربان نبودند و مهربانی نکردند ... میبوسمتون
ماری | August 22, 2007 11:31 PM
اخی نازی آقا بیژن حتما چون تازگی ندیدنشون خیلی دلخورند آرزوی بقای عمر سایر اعضای خانواده را می کنم
niki | August 23, 2007 12:33 AM
تسلیت میگم ! کاش میشد آدم هیچ وقت درد این غما رو تحمل نکنه !
نازخاتون جونم یعنی شما مهندسی ؟ و من نمی دونستم ؟
لیلا | August 23, 2007 4:38 AM
عزیز دلم تسلیت می گویم . مواظب خودت باش خیلی خیلی زیاد .
راحله | August 23, 2007 5:49 AM
خوب توصيف كرده بودي خيلي خوب.
براي عمه جان متاسفم.
افرا و پاييز | August 23, 2007 7:09 AM
لیلا جون شايعه پراکنی نکن دختر:) من اصلا و ابدا مهندس نيستم اما مهندسين رو دوست دارم:)))) البته به رسم اصفهانی ها ، خانم مهندس هستم ها يعنی همسر يک مهندس:)
نازخاتون | August 23, 2007 8:00 AM
متاسفم :-(
ولی میدونی دیگه این زسم روزگاره که همه میرن و بادشون خاطره هاشون با ما میمونه ... یاد مادر بزرگم افتادم که قرار بود از نیویورک بیاد و در جشن فارق التحصیای دانشگاه من شرکت کنه ! ولی 3 قبلش سکته کرد و من کم کونده بود بی خیال لیسانس بشم ... افسردگی شدید و ... ولی الان همیشه با یادش هستم و محبتهائی که در کودکی بهم کرد و ... هزاران زخمت که برام کشید .. یادش همیشه با من هست .. راستش من اصلا دوست نداشتم که مامانی رو بیمار ببینم و خوشحالم که فقط 1 روز مریص بود و بعدش همه چیز تموم شد ! و خوش به حال بیژن که رفیق و همراهی مثل تو داره که این روزهای تلخ رو با هم قسمت کنید ! من که چند هفته اول روزی 1 لیتر ویسکی میخوردم ! انتحان کنید برای من که خوب بود !
jay | August 23, 2007 9:35 AM
تسلیت می گم فوت عمه ی نازنین بیژن رو.
راستش این جا نه زرده نه نارنجی یه رنگ بین این دو تاست. من هم اصلا کوررنگی ندارم. فقط الان به نظرم می رسه خیلی هم زشت نیست. اگه تو دوستش داری, حتما من هم می تونم دوستش داشته باشم. ولی دلم برای نازخاتون قبلی هم تنگ می شه.
راستی ما توی بابل یه جور ترشی خوردیم اسمش نازخاتون بود. خیلی خوشمزه بود. اون روز همه اش یاد تو بودم.
مریم | August 23, 2007 11:52 PM
هوم بغضم گرفت خدا رفتگان و ماندگان رو همه رو با هم ببخشه و به آغوش پرمهرش راه بده.
نيلوفر تاجبخش | August 24, 2007 6:38 AM
خدا رحمتش كنه. غم از دست دادن عزيزان توي غربت خيلي سخت تره. همون شركت توي مراسم ختم، كلي به آدم براي تحمل اين درد كمك كنه كه وقتي توي غربت باشه و مجبور صبحش پاشي بري سر كار، ازش محرومي.
من رو هم توي غمتون شريك بدونين. براي تو و همسرت آرزوي صبر دارم.
MED | August 24, 2007 6:41 AM
نازخاتون عزيزم. بابت اتفاقي كه افتاده خيلي متاسفم. عزيزم به تو به بيژن عزيز خيلي تسليت ميگم. از تماست هم خيلي ممنون. خيلي خوشحالم كردي حتما در فرصتي مناسب با هم صحبت ميكنيم. دوستت دارم
شري | August 24, 2007 9:53 AM
متاسفم .یادشون خاطره هاشون سبز سبز عزیزم
نرگس | August 24, 2007 10:22 PM