مریم ساوجی حقوقدان، نویسنده و شاعر. اولین بانویی است که مبحث حقوق زن را دا سال ۱۳۳۵ در رادیو ایران عنوان کرد. وی تالیفات زیادی از جمله: "انتقاد بر قانون حمایت خانواده"، "اختلاف حقوق زن و مرد در اسلام و قوانین ایران"، "فرشته"، "دختر راه"، "دیوان مریم" و ... دارد. وی موسس مدرسهای نیز به نام ساوجی بود و سردبیری روزنامهی آفتاب را برعهده داشت.
گفتم بر اين سرا كه زدي دست بر درش
چندان اميد نيست كه مرد است داورش
ميزان عدل در كف مرد است و حكم او
زن نيم مرد باشد و آن هم به پيكرش

برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه... (از وبلاگ محبوبه حسینزاده)
زنستان و بزرگداشت پروين پايدار
حکم تاريکخانه اي باقي/اکبر گنجي
تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ (مهرانگيز کار)
زيباترين اجرای مرغ سحر با صدای هنگامه اخوان!

« بيا از عمه حرف بزنيم... | صفحه اصلی | شبی با عمرخيام و ديگران در "ال ای" »
تلفن اول. دو هفته پيش.
صبح زود بيدار شدم دارم کتاب میخونم تا وقتش بشه از تخت بيام بيرون. تلفن که زنگ میزنه با خودم میگم بايد از ايران باشه! صبح به اين زودی. فهيمه دوست دوران دبستانمه. با هم همسايه بوديم. چند سال پیش که رفتم محلهی قدیمیمون، مامانش رو پیدا کردم. پدرش مرده بود و چند تا خواهر برادراش رو هم دیدم.شمارهی اون رو از مامانش گرفتم و بهش زنگ زدم. حیف که وقت اندک بود و نشد برم ببینمش. دختر فوقالعاده با محبتيه و تو زندگيش هم خيلی خيلی سختی کشيده. مثل هميشه پشت سر هم میگه که خيلی دوستم داره.
میگه: دارم ميرم کربلا! زنگ زدم ازت حلاليت بطلبم و باهات خداحافظی کنم.
میگم: فهيمه! کربلا و حالا؟ الآن که وضع خيلی بده دختر جون!
خندهی ريزی میکنه و میدونم الآن سرش رو هم به عادت اون روزها تکون میده: عشق امام حسين ديگه عزيزم!
میگم: خب باشه ولی آخه بچههای کوچيک داری. اگه زبونم لال چيزی بشه، اونا چی به سرشون مياد؟
ميگه: در راه سيدالشهدا جونم رو دادم . طوری نيست.
چرا بايد دنيای اون رو خراب کنم؟ بنابراين فقط میخندم و توصيههای ايمنی رو تکرار میکنم: پس لطفا زياد اين ور و اون ور نرو. برو زيارتت رو بکن و برگرد به کاروانتون. خيلی مراقب باش. اين بمبگزارها به مردم خودشون هم رحم نمیکنند.
میگه: آخه تو نمیدونی خدا و امام حسين چطوری زندگی من رو عوض کردند. نازخاتون جون من خيلی خوشبختم. خوشبختترين زن دنيا. از وقتی با کمک خدا و سالار شهيدان شوهرم اعتيادش رو کنار گذاشته، فکر میکنم خيلی خوشبختم.
میگم: منم برات خوشحالم. شوهرت رو تشويق کن که اون کلاسهای ترک اعتياد رو حتما بره و غيبت نداشته باشه.
موضوع صحبت رو يکباره عوض میکنه: میدونی دارم میرم کربلا که برای تو بخصوص دعا کنم؟
میگم : چرا برای من؟
میگه: که امام حسين يه بچهی خوشگل بهت بده.
از خنده میترکم و میگم: فهيمه جون من و بيژن تصميم گرفتيم بچه دار نشيم. بنابراين اگه اين راه رو برای ما میخوای بری والله من راضی نيستم. از دست امام حسين هم کاری برنمياد وقتی ما خودمون نخوايم.
میگه: تو امام حسين رو نمی شناسی. بعد هم مگه میشه آدم ازدواج کنه و بچهدار نشه؟
میگم: خب آره. بچه مسئوليت داره و وقت میخواد. که من نه وقتش رو دارم و نه مسئوليت قبول میکنم.
میگه: ولی من میرم کربلا و برات دعا میکنم و خودت میبينی نتيجهش رو...
تلفن دوم. يک هفته پيش.
شب مهمون داريم. من دارم جارو می زنم و بيژن تی میکشه و گردگيری می کنه. تلفن زنگ میزنه. اينبار نمیتونه از ايران باشه چون ايران ساعت سه نصفه شبه. حدسم غلط از آب در اومد. سيما دوست دبيرستان من و خواهرمه. البته دوست خواهرم بوده ولی چون من هربار رفتم ايران بهش زنگ زدم و ديدمش، بيشتر با من در ارتباطه.
میگم: سيما ، خره ( اين کلمهی تحبيب اصفهانیست) اين موقع شب چرا بيداری؟
میگه: اين شوهرخان ما داره فيلم تماشا میکنه و من و خواهرم هم بيداريم.
سراغ خواهر "بی معرفت" منو میگیره.
میگم: باردار و گرفتار و مشغول.
میگه: تو چی؟ نی نی نیاوردی؟
میگم: نه سیما جون. من و بیژن بچه نمی خوایم.
می گه: وااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا مگه میشه؟
میگم: خب حالا که شده.
از اون ور گوشی خطاب به شوهرش داد میزنه: ببین نازخاتون چی میگه! میگه بچه نمیخواد. و میخندد. منم میخندم. چقدر روزهای خوبی با هم تو مدرسه داشتیمها! حالا ۱۶-۱۷ سال از اون روزها گذشته. بهش میگم دلم براش تنگ شده و برای بقیهی بر و بچهها. سیما سراغ دوستان مشترک رو از من میگیره. بعد خودش می خنده و میگه: ببین باید آمریکا زنگ بزنم تا سراغ بچهها رو از توبگیرم.
میگه: دارم با شوهرم میرم مکه. [صداش رو پایین میاره و ادامه میده] مادرش هم میاد.
میخندم و میگم: حالا نمیشد بیای این ورا تا ما هم ببینیمت؟
میگه : نه . خدا طلبیده. میرم مکه برات دعا میکنم خدا بهت یه دختر خوشگل بده.
میگم: بابا از خر شیطون بیا پایین. چی چی میری دعا میکنی؟ مگه همین طوری هاست؟
میگه: تو از معجزه خبر نداری. کافیه خدا بخواد همون میشه.
دلم میخواد سربه سرش بزارم یه کم بخندیم برای همین میگم: سیما ببین! من و بیژن مسئول این امر هستیم و حواسمون جمع است. باورکن خدا این وسط نیست و مسئول هم نیست دیگه. انقدر تو رودربایستی قرارش نده دختر و اصرار بهش نکن! :)
میگه: وا استغفرالله! اگر اون بخواد میشه. حالا ببین! من میرم مکه و حالا که این جور شد دست خالی برنمی گردم.
میگم: پس برگشتی خبرم کن:)
حالا من منتظرم ببینم آش هایی که قراره در کربلا و مکه برای ما پخته بشه، چه مزهی میشه:))))
نظرها
نازخاتون جونم منتظر نباش ! دیدی یک دفعه این وسط خدا یک معجزه ای کرد :)!
ما از اکنون تصور می کنیم نازخاتون مادر می شود !
لیلا | August 24, 2007 11:35 AM
اوه همون داستان قدیمی! جوونا دیگه چرا؟ این روزا تو ایران زیاد پیدا میشن زوجهایی که بچه نمیخوان یا حداقل تا شش هفت سال نمیخوان. ولی این طرزفکر منو کشته که میگن خدا بخواد میشه شما دوتا چیکاره این!! جوکه رو شنیدی که به خدا میگن تو خودت بخاطر حامله شدن مریم متهمی؟!
راستی فکر کردم حالا حالاها آپ نمیکنی نازخاتونی. ناامیدانه اومدم.چقدر خوشحال شدم! به من هم سربزن. بخصوص پست زایمان رو بخون.
تو اصفهانی هستی؟ هستی؟
لیلی | August 24, 2007 11:46 AM
سلام ناز خاتون عزيز
اميدوارم دوستانتان به سلامت از مکه و کربلا بر گردند. اينجا در ايران همانطور که شما هم مي دانيد اين باور غالب است و منکرينش هم يک جورهائي مرتدند. باور عوام است که در طي ساليان و تحت تعليم همان آقايان مار کش ( و نه مار نويس ، داستانش را که شنيده ايد؟)به اينجا رسيده است. هر وقت به مادرم مي گويم تا من نخواهم خداي شما نمي تواند هيچ کاري برايم بکند مي گويد، توبه کن پسرم، خداوند ارحم الراحمين است و من هنوز نمي دانم اين ارحم الراحمين چطور مي خواهد تو زندگي همه سرک بکشد و دست آخر هم بکشدمان زير اخيه. بماند
اما بعد
فقط مي خواستم بگويم اين آلما خانوم جان ما هر وقت مي گويد : بابا رفته شيرچت، مامان رفته ايداره، انگار يک دکتر فوق تخصص قلب ، همچين اين قلبمان را در مي آورد که خودمان هم متوجه در آوردنش نمي شويم( کار خدا را مي بينيد؟). عجايبي است اين بچه ناز خاتون عزيز. عجيب اين حس خود خواهي آدم را ارضاء مي کند.
ايشالله دعاي دوستاتون مي گيره. حالا مي بينيد.
علي رضا | August 24, 2007 8:56 PM
ببین نازخاتون جان اینا اش خاله های دورو بره بخوری پاته نخوری پاته .
مال من به این شدت نیست .ولی با رفتارام تونستم به بقیه بفهمونم که اختیار یه جاهاییمونو خودمون داریم !
تو هم همینطوری ولی چون دوری و برخوردات کمتره دیرتر جا میفته.
من گاهی با خودم میگم خانواده هایی که سالمند و عاشق خیلی حیفه بچه دار نشن و بچه های خوب نداشته باشن.بعد با خودم میگم بمن چه اگه سالم (از نظر روحی) و عقلانی هستند و قبولشون دارم چرا میگم کاش بچه بیارن!حتما خودشون بهتر میدونن.
ولی نازخاتون جون بچه نمیخواین!وا مگه میشه! ا زندگی بی بچه!!؟:))
هزارو یک روزنه | August 24, 2007 10:18 PM
به سلامتی پیشاپیش این حاملگی ناخواسته رو بت تبریک می گم
niki | August 24, 2007 11:55 PM
طفلکی خدا . چقدر باید تلاش کنه تا شما با این دقت عمل یه خطا کنین!!! از طرف پوپک پرررررررو
پوپک | August 25, 2007 1:30 AM
آي خانومي درد دل منو گفتي. ما هم ده سال است كه ازدواج كرديم و دلمون بچه نمي خواست و از اول هم با هم شرط گذاشته بوديم كه تا هردومون نخواستيم بچه دار نشيم. ولي مگه اين دور بريها ميذارن؟ عين اينهايي كه گفتي به صورت شديدتر و يا خفيفتر برام پيش اومده و الان ديگه عادت كردم كه با لبخند جوابشونو بدم. ولي از حق نگذريم كه بعضي ها هم بودن كه منو تشويق كردن و بابت ايستادن رو حرف خودم بهم تبريك گفتن.
شاد باشي عزيزم
melodi | August 25, 2007 1:47 AM
هميشه برام سوال بوده كه:
مرز بين خرافات و اعتقاد كجا است؟
مرز بين صميميت و فضولي در كار ديگران كجا است؟
مرز بين محبت كردن و دخالت كردن در كار ديگران كجا است؟
مرز بين خيلي چيزها؟
افرا و پاييز | August 25, 2007 2:14 AM
میگم نازخاتون جونم خیلی باحاله میخوای منم بروم یه جایی خودمو دخیل ببندم که دعای اونا رو باطل کنه :)))))))))
ما که فعلا قید بابای بچه رو زدیم می دونی چن روز پیش ماما نذری داشت گفتن بیا هم بزن گفتم به شرطی که نیت کنم خدا یه برد پیتی یا تام کروزی آنتونی باندراسی رو از تو دیگ بندازه بیرون عینهووووو نخودی که از دیگ پرید بیرون گفتن غلط کردی خدا رو مسخره میکنی نمی خواد هم بزنی :))))))))))
نمیدونم چرا یادمون میره هر بچه ای که به دنیا میاد و هر کی بشه ما تا حد زیادی مسئولشیم ماهایی که فقط برا هوس پدر و مادر شدن بچه میاریم
هر کی ندونه فکر میکنه من خودم سه چهار تا بچه قد و نیم قد دارم بگو به تو چه تو برا اول باباشون رو کفش کن بعد برا اومدنم ونیومدن شعار بده :دی
anne | August 25, 2007 2:44 AM
يه روشي هست به نام بارداري به روش گرده افشاني از اين روش غافل نشو كه خوب كار دست آدم ميده خوب
نيلوفر تاجبخش | August 25, 2007 8:48 AM
نازناز خانوم امیدورام هروفت خودت و همسرت خواستین یه نی نی نازنین خدا بهتون بده.اون رو خودتون دو تا میدونین و خدای بینتون! اما یه سوال رو خیلی وقته میخوام ازت بپرسم : از پستهات متوجه میشم که دوستان قدیمی داخل ایرانت بعضیهاشون خیلی مذهبی هستن . میخوام ببینم چطور میتونی هنوز رابطه ات رو باهاشون حفظ کنی وقتی اینقدر فاصله فکری و فرهنگی بینتون بوجود اومده ؟ منهم داشتم دوستانی که الان فرسنگها با هم فاصله پیدا کردیم اما خوب من دیگه نمیتونم رابطه ام رو باهاشون نگه دارم چون دیگه از اون رابطه لدت نمیبرم .
اسکارلت | August 25, 2007 10:07 AM
*ليلا جون نه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه! از اين حرفها نزن عزيز دل:)
**ليلی جون من اصفهانی اصفهانی که نيستم. نصفه نيمهام ولی خب ديگه هروقت باد مياد اون طرفی میشم؛)
***عليرضا جان سلام. نه من داستان مارکش رو نشنيدم. جريان چيه؟ دربارهی آلما خانم هم بدون شک باور دارم چطور قلب آدم از دست اين شيرين کاری بچهها تکان میخوره. من يه پسر خواهر دارم که عاشقشم و يه چيزهايی تو اين رديف رو حس میکنم. فقط وقتی بهم میگه خاله، من غش میکنم :)))) اما زندگیست و هزار دردسر و کار و برنامه و پروژه.به هرحال اين يک انتخابه و گاهی با وجودی که می دونی يک انتخاب لذت های بزرگی داره، ولی بايد ازش چشم بپوشی. اگر ۲۴ سالم بود و با بيژن آشنا شده بودم حتما حتما دلم میخواست يه دختر خدا!!!!! بهمون بده:) الآن ديگه نه...
نازخاتون | August 25, 2007 1:19 PM
نرگس جونم راست میگی دوری مزيت ها و بدی هايی داره. مزيتش اينه که از خاله زنک بازیها دوری و بديش اينه که نمیتونی با رفتارت مانع از حرف و حديث بشی.البته حرف و حديث که برای من اصلا اهميت نداره. با دوستام که اين حرفا پيش مياد، اصلا بهم برنمیخوره که ازم اين سوال رو بکنند. درکشون میکنم که حتا تصور اين که يکی ازدواج کنه و بچه نخواد رو نمیتونند بکنند (البته بعضیهاشون که سنتی ترند). اما در نظر بگير يکی از آشناهای دوستانمون رفته خونه مامانم و اينا و پرسيده که دخترتون بچه دار نشدند( با لهجهی اصفهانی)؟ مامانم هم گفتند که نه ايشون بچه نمیخواند.خلاصه آقاهه که کلی هم مذهبی بوده، رفته بالای منبر که بله شوهرشون چند سال ديگه میرند دنبال يکی ديگه. :))) اين چيزهاست که من تحملش نمیتونم بکنم چون فضوليه. اون آقا نه من رو میشناسه و نه شوهرم رو و به خودش اجازه میده که برای ما نسخه بپيچه:)
اما با دوستام فقط به همون وااااااااااا و چراااااااااااااا ختم میشه البته گاهی با بعضی از فاميلهای نزديک از اين هم فراتر میره. مثلا وقتی بهشون میگم ما بچه نمیخوايم میگند: بيخود! از اين حرفا نزن! يعنی يه جورايی محکوم و سرزنشت میکنند. البته اين برخوردها کمه و دليلش شايد همون دوری باشه:))))
نازخاتون | August 25, 2007 1:32 PM
نازخاتون جون سلام . من شدیدا" بهت توصیه می کنم خودتو با خدا درنندازی که بد می بینی و یه وقت دیدی دو قلو آوردی یکی سفارش کربلا و اون یکی مکه ! من معتقدم هر چند خواست و تصمیم آدمها خیلی تو زندگی تاثیر داره اما خدا اون کاری رو که اراده کنه انجام می ده . البته در این که فرهنگ ما درزمینه بچه دار شدن نقص داره شکی نیست . مردم فکر می کنن اگه بچه دار نشی چیزی کم داری و تا کسی تصمیم می گیره بچه دار نشه فکر می کنن به قول معروف بچه ش نمیشه ! منخودم عاشق بچه م اما خب یه عده هم دوست ندارن یا نمی خوان دیگه ! ... راستی در مورد اینکه اگه خدا بخواد ... نی نی گولوی ما در شرایطی سر از زندگی ما در آورد که ما اصلا و ابدا" نی نی نمی خواستیم درست مثل زمانی که پدرش اصلا و ابدا نمی خواست ازدواج کنه و به فاصله کوتاهی با من ازدواج کرد ! چه می شدونم والله ! من که می گم هر چی خیره همون بشه ! شاد باشی !
مژده | August 25, 2007 3:37 PM
چه گرفتاري شدي تو اين وسط!!!
آناهيتا | August 25, 2007 10:36 PM
سلام ازت نمي گذرم اگه منو خاله نكني .
azi polik | August 25, 2007 11:03 PM
من يه سوال خصوصي دارم اون موقع ها كه مجرد بودي هم بچه دوست نداشتي؟
yasaman | August 25, 2007 11:49 PM
دلم میسوزه واسه این آدمها. مثل آدمهای مذهبی مسیحی که الکی عضق به عیسی دارن و توجیه و توصیفش میکنن. و میگن عیسی به صلیب کشیده شد واسه پاک شدن گناه های ما.
بادبادکها | August 26, 2007 1:20 AM
رفتن از اين مملكت هم آدم رو از دست خاله زنك بازي نجات نميده !! فكر كنم مريم مادر مسيح هم همين جوري حامله شد.
MED | August 26, 2007 10:06 AM
سلام راستش من دنبال یه راه مطمئن هستم که حالا خالا ها از نی نی دار شدن در امان باشم و اصلا با پیشنهاد دکتر جون حال نکردم میشه یه قرار ی بزاریم یکی منو راهنمایی کنه ؟
مرجان | August 27, 2007 12:43 AM
خوب موضوع فوق در تخصص من نیست !!!
فقط می تونم بگم برام جالب بود !
خدا به خیر کنه !
س.عمید | August 27, 2007 2:04 AM
کلبه ام را کلامی مهمان است !
س.عمید | August 27, 2007 2:05 AM
واقعا اين باورهاي غلط با ما و دين چهها كه نكرد ! مرز بين ايمان و كفر، خرافات و اعتقاد،شجاعت و حماقت خيلي باريكه .كاش ميشد روزي آدما به اين باور ميرسيدند كه .....
Mehdi | August 27, 2007 5:36 AM
نازخاتون جان امام حسین هرچی دلت می خواد و آرزوشو داری بهت بده . اما یک دختر خوشگل توپولوی ناز اگر بیاد تو زندگیتون خیلی خوبه ها . من دلم میخواد بازم خاله بشم .
شهربانو | August 27, 2007 8:53 AM
*نيکی جونم ممنون از تبريکت عزيزم:) ديگه اينکه راجع به عطر نگران نباش عزيزم؛)
**آره پوپک جونم منم برای همين به دوستم گفتم زياد به خدا گير نده؛)
***ملودی جونم چقدر باشکوهه که ده سال از ازدواجتون گذشته و انقدر پرانرژی و عاشق و مصمم هستی :) سالگرد عروسيتون هم مبارک باشه نازنين!
****افرا جونم مرزها رو که پيدا کردي، خواهش میکنم به من هم بگو. اين همون سوال های منه. میدونی دوستان اينجاييم يا اونجاييم(فرانسه) هيچوقت ازم راجع به اين چيزها نمیپرسند. فکر نمیکنی فرهنگی باشه؟ يعنی همون احترام به روش و منش و تصميم ديگری؟
*****نيلوفر جوننننننننننننننننننننننم اين روش گردهافشانی ديگه چه صيغهايه؟ :)))) بيشتر روشنگری کن لطفاااااااااااااااااااااااااااااااا ؛)
نازخاتون | August 27, 2007 9:27 PM
* آن عزيزم راضی به زحمتت نيستم؛) از طرف من به مامانت هم بگو آخه چرا نذاشتيد آن بياد نذری رو هم بزنه و نيت يک آنتونيو باندارس (هنرپيشهی مورد علاقهی من) بکنه؟ بگو فرصت استثنايی داشتن يک داماد اين شکلی از کفشون رفت که رفت:))
**اسکارلت عزيزم من يادمه يه بار يه پستی نوشتم و به اين مسئله اشاره کردم. اگر پيداش کردم باز برات میفرستم.شايد علت اصلیاش اين باشه که سالهاست که خيلی خيلی دارم سعی میکنم آدمها رو به خاطر خودشون دوست داشته باشم و نه مذهبی نبودن و یا بودنشون اما در مورد بعضی ها اصلا عملی نيست. مثلا اون دوستی که يه بار درموردش نوشتم که اومده اينجا و محجبه شده و جانماز آب بکش، ديگه حتا نمی تونم جواب تلفنش رو بدم چون حرف زدن باهاش تا چند روز اذيتم میکنه.شايد چون آدم صاف و صادقی نيست لااقل در مورد عقايدش. و اين بازگشتش به عقب خيلی آزارم میده. اينکه يادش رفته خودش چی کشيده از قوانين ضدزن در ايران و چه بلایی سرش اومده و حالا که اومده اينجا و شوهرجونش بعد از ۲۰سال داشتن زن آمريکايي، حآلا ايشون رو گرفته و ازش خواسته که حجاب بگذاره؛ ايشون هم به من میگه : "نه هيچ کدوم از اون قوانين ظالمانه نيست و عين اسلامه ولی ما متوجه نيستيم و لطفا برو يه کم کتابهای مذدهبی بخون تا بفهمی!!!!!" خلاصه که ديگه باهاش قطع رابطه کردم...
اما دوستان دورهی دبستان و دبيرستانم رو دوست دارم چون اقلا میتونیم با هم حرف بزنیم بدون اینکه برای هم نسخه نپیچیم. اعتقاداتشون هم به خودشون مربوطه اما با هم یه عالمه خاطرات خوب داریم که کنار گذاشتن اونا به منزلهی بستن در اون خاطراته. کاری که هیچ وقت دوست ندارم انجامش بدم. بنابراین تا جایی که مخل آسایش هم نیستیم و از مکالمهی تلفنی که گهگاهی پیش میاد یا دیدارهای هرچند سال یک بارمون لذت میبريم، اين دوستی ها همچنان ادامه پيدا میکنه. شايد دليل ديگر تحمل همديگه هم دوريمون از همديگه باشه نازنين:)
نازخاتون | August 27, 2007 10:05 PM
ای وای نازخاتون جون حیف شد ما اینجا امام و امامزاده نداریم که منم سومی رو واست دخیل ببندم!می دونی که اینجا اینقدر دوره که گاهی خود خدا هم آنتن نمی ده! :)
به هر حال ایشالا سومیش رو ابولفضل نصیبتون کنه شما دو تا چکاره هستین!؟
فکر کن..........
پاییز | August 27, 2007 11:13 PM
درود بر تو نازنازم
امان از این اندیشه های قدیمی و پوسیده!!!!
حالا به بیژن بگو مراقب دست غیبی خداو حسین وغیره
باشه ها=))
شهلا | August 27, 2007 11:55 PM
تو این متن دوتا از دغدغه های مهم من بود. اولی همون باور عمومی که آدم ها حتماً باید ازدواج کنند و از اون بدتر اینکه این ازدواج حتماً باید محصولی به اسم بچه داشته باشه.
و دوم اینکه فکر می کنیم همه چی با مکه رفتن و کربلا رفتن حل می شه و اراده آدم ها این وسط هیچ نقشی نداره. (جدای از بخش خرافاتش بخش عدم کارکرد اراده آدم ها تاسف برانگیزه)
روژ | August 28, 2007 8:18 AM
مرسی دوستم از جوابت . البته حرفات واقعا منطقی به نظر میاد . اما خوب شاید من در مورد خودم و روابطم کمی سیاه و سفیدتر از تو دنیا رو میبینم. یعنی اگه با کسی به اون حد از اختلاف عقیده ای برسم اصلا دیگه از همصحبتی باهاش لذت نمیبرم.
به هر حال امیدورام همیشه شاد باشی.
اسکارلت | August 28, 2007 10:31 AM
migan hazrat Maryam ham ham nazar shoma bood, o nemikhast bache dar besheh..!!!!m
kamen | August 29, 2007 6:24 AM
سلام
شما میتوانید هر نظری که دوست دارید داشته باشید اما بنده به شما این نکته را یادآوری میکنم که اولا برای زندگیمون هدف نداشته باشیم متاسفانه به زندگی گوسفندی دچار میشیم.
نمیدونم چرا زندگیموناینقدر تغییر کرده که حتی نمیدونیم چرا ازدواج میکنیم؟
اینکه من و فلانی تصمیم گرفتیم بچه نیاریم، دیگه از اون تغییراتی است که دنیای اومانیستی جدید برامون پیش اورده.
اون خانم هم که اگر واقیت داشته باشه و ساخته ذهنتان نباشه باز امام حسین رو نشناخته که حسین اصلا برای بچه دار کردن من وتو نیست . اون امام هدایت من و تو از فرعونیت به سوی موسی شدنه. اینکه ما برای خودمون تصمیم بگیریم که مثلا هدفمون این باشه که بیشتر حال کنیم و اصلا کی گفته باید دردسر بچه رو تحمل کنیم و...
این جلوه ای از فرعونیت ماست. فرعون و موسی اشاراتیند برای من و تو که حسین در کربلا تفسیرش کرده.
سعی نکن با تمسخر از این ماجرا بگذری.
تمام تاریخ بشر در کربلا جمع شده.
حسین به ما درس میده که مرز بین فرعون و موسی در همینه که به میل خودمون باشیم یا بنده خدا.
حبیبی | August 31, 2007 11:51 PM