French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« بچه​دار شدن يا نشدن مسئله اين است!:) | صفحه اصلی | »

شبی با عمرخيام و ديگران در "ال ای"

سه شنبه ۶ شهریور ۱۳۸۶

شنبه شب اجرای برنامه​ی رقص شاهرخ مشکين​قلم به همراه شش دختر رقصنده در Ebel Theater شهر لس​آنجلس برگزار شد.

اولين بار که برنامه​ی رقص زیبای این گروه با صدای شجریان و شاملو که اشعار عمرخیام را می خوانند و دکلمه می​کنند را دیدم، شاهرخ به همراه گروه نکيسا و به دعوت انجمن ايرانيان شهری که من در فرانسه ساکنش بودم به آن شهر آمده بودند. یادم می​آید آن شب چنان این برنامه با شکوه تمام اجرا شد که من مدام دلم می​خواست گریه کنم. برنامه در سالنی زیبا، باشکوه و قدیمی از همان سالن​هایی که در فیلم ها بیشتر می بینیم، برگزار شد. قبل از شروع نمایش، یکی از دوستان با لباسی بسیار برازنده به روی صحنه رفت و در کنار استاد خیام شناس فرانسوی ایستاد. مهرا با صدای قشنگش اشعار را به فارسی دکلمه می​کرد و ​آن استاد به زبان فرانسه ترجمه​اش را می​خواند. موسیقی متنی هم زیبایی متن و صدای آنها را دو چندان کرده بود. و بعد نمایش شروع شد و ما را برد به دنیای خیام. ​آن شب مهمان دنیای تصویر شده توسط خیام بودیم و چقدر حس خوبی بود نمایش ارزش​هایی که هنوز هم برایمان به جا مانده، در برابر چشمان مشتاق و شیفته​ی فرانسویان. بیشتر از ۳۵۰ نفر آن شب این نمایش را دیدند. قبل از شروع نمایش به همت همان انجمن ایرانی، بوفه​ی غذاهای ایرانی برپا بود که شرکت کنندگان می​توانستند از خودشان پذیرایی کنند و بعد از نمایش هم با کیک​های باقلوایی/زعفرانی تزیین شده با گرد پسته و بادام و ... از تماشاچیان پذیرایی شد. و البته پزنده​ی این کیک ها من و سپیده بودیم:) آنقدر اون روز کیک پخته بودیم که خودمون هم شبیه کیک باقلوایی که صدالبته با استقبال فراوان روبرو شد، شده بودیم:) القصه که آن خاطرات شیرین و باشکوه دلیل آن شد که باز مشتاق دیدن شاهرخ و گروهش باشم و دلم می​خواست همسرجان حتما حتما این نمایش را ببیند.

به خاطر گرفتاری​های اين چند هفته​ی اخير و باوجود اصرار من خیلی دير به فکر گرفتن بليط افتاديم اما بالاخره در آخرين لحظات تونستيم بليط را بخريم. خيلی به موقع و قبل از اینکه آنجا شلوغ شود به محل نمایش رسیدیم. شاهرخ در رادیو اعلام کرده بود که نمایش به موقع شروع خواهد شد و درب​های سالن سر ساعت ۸ بسته خواهد شد و ما شرمنده​ی دیر آمدگان هستیم. با فراغ بال ماشین رو پارک کردیم و راهی شدیم. با دیدن دوستانی که از سن​دیگو و اطراف و اکناف آمده بودند، کلی لذت بردیم. بازار ماچ و بوسه و خنده و بغل و جیغ ​های آهسته از خوشحالی داغ داغ بود. همان جا بودیم که دیدم فخری خروش، کوچک اندام و کمی خمیده اما خوش​تیپ و خوشگل، به بازوی بانویی تکیه داده و به آرامی به سوی در ورودی تئاتر می​رود. یک قدم به طرفش رفتم و سرم را خم کردم و با لبخند بهش سلام کردم. خندید و او هم شاید قدمی طرفم آمد و با لبخند قشنگی جواب سلام و احوالپرسی مرا داد. خروش برای من یکی از بهترین بازیگران سینمای ایران است و خاطره ی "آقای هالو" و بازی پرقدرت او در نقش زنی روسپی را هرگز فراموش نخواهم کرد. خلاصه که دیدن ایرانی های بسیار خوش​تیپ و توالت​کرده و شیک و پیک کلی لذت​بخش بود. هرچند دماغ​های عملی اش یک کم زیاد بود ولی ما چشمانمان را بستیم که نبینیم جز زیبایی را:) برنامه شروع شد. هما سرشار مجری و ترتیب​دهنده ی برنامه مشاهیر حاضر در سالن را نام برد. برای فخری خروش بیش از همه دست زدند. برنامه که شروع شد باز زیبا بود اما اجرا و سالن نمایش و فضایی که من قبلا در فرانسه دیده بودم، دلچسب​تر و زیباتر و رویایی تر بود. شاید هم دلیلش اینبود که این بار دوم بود که این نمایش را می دیدم. به هرجهت شاهرخ کار باارزش و ستودنی را ارائه داد و امیدوارم که همچنان قبراق و سرحال و پرانرژی پروژه​هایی را که در سر دارد دنبال کند.

اما نکات قابل توجه و باارزش این شب، بالارفتن فرهنگ ایرانیان بود. در هنگام نمایش، تلفن همراهی به صدا در نیامد. تقریبا همه سروقت رسیدند. کسی جلوی ما در حالت خلسه فرو نرفت که از جایش بلند شود و برقصد و به فکر پشت سری​هایش نباشد. دعوا نشد. همه مودب بودند. کسی بلند بلند در حین نمایش (لااقل در اطراف ما) با بغل دستی​اش درددل نمی​کرد. شخصا از همه چیز اون شب راضی بودم و امیدوارم جامعه​ی ایرانی همین راه را دنبال کند. ( هدفم مقایسه ی این شب با شب اجرای سیما بینا در حدود یک سال پیش بود که عده​ای پدر عده​ی زیادی را با عدم رعایت حقوق دیگران، به شدت در آوردند.)

در آخر نمايش و وقتی که عده ای داشتند از شاهرخ امضا می گيرفتند، من يه کمی به سن نزديک شدم و به شاهرخ از راه دور گفتم: شاهرخ جان سلام! من از بچه های... هستم؟ تعجب کرد و او هم باصدای بلند گفت: ااا تو اين جا چی کار می​کنی؟ جواب من در هياهوی خانم های مشتاق شاهرخ گم شد اما من وظيفه​ی خودم را انجام داده بودم:) بعد رفتم سراغ بانو فخری خروش. در کنار همان بانوی همراه نشسته بود در رديف جلو. باز سلام کردم و دستش را گرفتم و فشار دادم. گفتم که کوچک بودم شاید ۱۱ ساله که "آقای هالو" را در ویدئو دیدم و چقدر بازی او فراموش نشدنی و باشکوه بود. تشکر کرد و ممنون دار از لطف من. این ماموریت هم به خوبی اجرا شد و ما با دوستانمان رفتیم تا در رستورانی خلقی "رستوران قناری" که تا ساعت ۲-۳ نصفه شب در خیابان وست​وود باز است و از جمعیت بیشتر ایرانی گرسنه ی بیرون آمده از نمایش ها، فیلم ها و تئاترها پذیرایی می​کند، از خجالت شکم گرسنه​مان در بیاییم...

مرتبط:
* سرزمین رویایی عزیز به مطالبی در این مورد لینک داده.
*ویدیوی کارهای شاهرخ از وبسایت خودش
*"تا زنده ام اندر کفنم" مصاحبه ی بی​بی​سی با شاهرخ درباره ی یکی دیگر از کارهای او
*نمايش “زهره و منوچهر“

پی​نوشت ۱: جواب کامنت​های باقیمانده​ی پست قبلی را کمابیش خواهم داد. دوست داشتید کامنت​ها و جواب ها را بخوانید.
پی​نوشت ۲: اصفهانی​های عزیز لطفا جواب اون پست کناردستی "استمداد از اهالی محترم خطه​ی نصف​جهان" را بدهید. درد نکنه:)

پی​نوشت از همه مهمتر: چون من خیلی با فرهنگ می خوام باشم و می​دونستم شاهرخ از همه​ی بینندگان خواهش خواهد کرد که کسی عکس نگیرد و فیلمبرداری نکند، دوربینم را باخودم نبردم و عکسی هم نگرفتم:)



نظرها

مطلب جالبی درباره شب هنر و موسیقی ایرانی نوشته اید .من تعجب می کنم از اینکه چرا خیام در اروپایی که ما هستیم از خود ایران معروفتر است؟
ضمنا مطلب قبلی تان هم جالب بود. دختر همسایه معتقد هستند که خدا با همکاری امام حسین شوهرش را از شر مواد مخدر راحت کرده است . همچنین امیدوار است که شما با همکاری امام حسین بچه دار شوید. احتمالا بقیه مشکلات زندگی اش ( از نمرات پایین بچه هایش در ریاضی و شیمی گرفته تا خرابی ماشین لباسشویی اش ) هم قرار است با همکاری امام حسین حل و فصل شود.وانگهی خدا مگه خودش توانایی لازم را برای این کار ساده نداشته که باید از امام حسین هم کمک بگیرد؟ یا من این روزها خیلی بی اعتقاد شده ام یا معتقدینمان خیلی معتقدتر شده اند

تاریخ و جغرافیا | August 28, 2007 8:44 AM

هی هی ناز خاتون جووونم منم دلم خواست از اینا که گفتی :*:X
میگم این دفعه نظری داشتیم از اینا آرزو کنم شاید خدا دلش سوخت یکی از توی دیگ پرید بیرون که شرمن خل و چل رو از سر خدا کم کنه هه هه هه بوووس
همیشه به گشت خواهر جان همیشه به خوشی

آن | August 28, 2007 9:58 AM

منم دلم از این چیزا خواست خوش باشید

niki | August 28, 2007 9:59 AM

سلام
می گویند در گذشته ای شاید دور معلمی به روستائی رسید، بچه ها را جمع کرد و برایشان درس گفت، کم کم منبر ملای ده خلوت و خلوت تر شد. روزی ملا معلم را به مسجد ده دعوت کرد و در حضور دهاتیان که همه بی سواد بودند، از معلم خواست روی تخته بنویسد مار، معلم با خط نستعلیق نوشت مار، و ملا روی همان تخته مار را کشید، رو به حضار گفت ، کداممان مار را درست نوشته ایم و اهالی همه متفق القول گفتند ملا، معلم را با خفت از ده و به جرم بی سوادی بیرون انداختند.همین
باقی بقایت

علی رضا | August 28, 2007 12:31 PM

معلومه حسابی خوش گذشت . ولی نگفتی خود برنامه خوب بود یا نه؟ من هم همین طور ام بعضی وقتها بیشتر از برنامه به حواشی توحه می کنم(:

siamak farid | August 28, 2007 12:34 PM

وصف العيش، نصف العيش. حالا كه ما دسترسي نداريم حداقل خوندن جزئياتش ميتونه نصف حس خوب شما رو به ما هم منتقل كنه.
راجع به اون كلاس هم يه چند تايي سراغ دارم، اما پرس و جو ميكنم، بهترينش رو معرفي ميكنم. خودم تو يكيش شركت ميكردم كه منحل شد.
جواب كامنتهاي پست قبلي رو به توصيه خودت خوندم، ولي مال من بي جواب مونده بود !!

MED | August 28, 2007 12:36 PM

جنابعالي پستي داشتيد كه راجع به فيلم پرسپوليس نوشته بوديد و بنده هم نظري دادم كه البته الان هرچه زير و رو مي كنم وبلاگتان را هيچ اثري از آن پست نمي بينم!..يعني مي خواهيد بگوييد كه بنده دچار توهم شده ام؟

میلاد | August 28, 2007 2:00 PM

khosh be halet ke az nazdik didi va nja bodi man mosahebe in agha ro didam.kheili delam mikhast az nazdik ham mididam in barname ro.

azarm | August 28, 2007 2:51 PM

نازخاتون گل:
تا گفتی فخری خروش یاد آقای هالو افتادم. و علی نصیریان عاشق ساده دل. بعد خط بعدی دیدیم خودت هم بادی از اون فیلم کردی.
خوشحالم که تو هم دوستدار خیامی. من خیلی شعر ازش از برم. اون کاری هم که با صدای شاملو هست شعراش رو بیشتر وقت‌ها قبل از خواب گوش می‌دم.

سرزمین رویایی | August 28, 2007 3:04 PM

جای ما خالی !

س.عمید | August 30, 2007 1:25 AM

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
ممنون به من سر زديد .
خيلي خوشحالم كرديد .
مگه ميل به روز شدنم به دستتون نميرسه ؟
در جواب سوالتون هم بايد عرض كنم بله با اجازتون هستم .
باز هم ممنون به من سر زديد .
در پناه حق شاد باش و سلامت .

angoshtnama | August 31, 2007 1:43 AM

سلام
بگم خوش به حالت كه غرور ورت نمي داره
چون من همسايه ي حافظم ولي فقط هر هفته پنجشنبه مي ريم چند بيت شعري مي خونيم وبر مي گرديم

حسن قلندري | September 1, 2007 8:13 PM

گل بگیر درشو.ممنون

پرهام | September 3, 2007 4:52 AM

خاتون عزیز، کتاب «لرزه‌ها» نوشته فريده زبرجد چاپ خارج از کشور است. ناشر آنهم نشر نقطه در برکلی است.
من تا به حال سه بار کارهای شاهرخ را دیده ام و هر بار محسور هنرش شده ام. و پیش خود گفتم حیف که مردم ما از داشتن آن محرومند.

موناهیتا | September 5, 2007 12:13 AM

سلام، جالب بود! يكي از نكات اينكه خيام شايد در خود ايران خيلي شناخته شده نباشد من شخصا هيچ اجرا و يا آلبومي را از خيام به ياد ندارم .
در ايران ما هم كه كسي مثل عليزاده و گروه‌هاي سنتي هم به زور كنسرت مي‌دهند ؛هرگونه حركات موزون هم كه از جمله حركات قبيحه است ! مي‌دانيد فقط ما قرار است به بهشت برويم آخر ...

Mehdi | September 5, 2007 5:34 AM

خاتون جان، الان پست قبلی ات را خواندم. این را که به نظر من باید یک فاجعه فرهنگی نامید. من سالیان زیادی هست که در ایران نبوده ام.، البته بیخبر هم نیستم ولی این چیزی که اینجا خواندم... آیا واقعاً همه جوانهای ایرانی اینگونه می اندیشند؟
میگم چه خوب شد که ترا عمو سام طلبید ها:-)

موناهیتا | September 5, 2007 7:45 AM

ناز خاتون جان سلام ....چه تصویر روشنی دادی از شب کنسرت... لذت بردم....نصف العیش رو ما بردیم .... بشیم ....مرسی :-)

دختر همسایه | September 5, 2007 12:03 PM

سلام دوست عزیز
بسوی خدا برای آخرین بار آپ شد و کشیده اول را خامنه ای خورد..

اگر تو نایب امام زمانی که پنهانسالاری به ملتم تحمیل کرده ..من خود امام زمانم که سرنگ تذریق را پیش غلام جنی زیر پل جوادیه رها کردم وبهش قول دادم تا دیگر شاهدی بر مرگ عزیزان این ملت نباشم .. امروز شورت اشرف چهار چشم و پری بلنده را روی سرت کشیدم و کشیده ای برصورتت نواختم تا صدایش در طول تاریخ بپیچد .. تا بدانی .. و بدانند که این چک را من نزدم ... غلام جنی ها زدند .. دختران و پسرانی که همانند دسته گل پرپر میشوند ..ملتی که دیگر نمی خواهند علی مطرب افیونی رهبرشان باشد .. این چک را سرباز وفدایی یک ملت زد ..فرهیخته گانی که سر بریده شدند ..عزیزان آواره غربت .. دانشجویان
آزادی خواه واسیر ... دخترانی که به بردگی در قبایل عرب فروخته میشوند .. روشن فکران و صد ها جگر پاره ام نسل آینده ..که امیدی به آینده ندارند ...
چون تو لیاقت نداشتی تا بزرگان ما در مقابلت بایستند .. ارزش نداشتی تا آزادیخواهان ودیگر قشر فرهیخته در مقابلت بایستند ..یک کو....نی را باید بچه جوادیه تهران چک زند ..یک معتاد تزریقی بظاهر بی ارزش ...در زیر پل جوادیه ... رفیق شفیق غلام جنی ...و خدا بیامرزد اصغر قاتل را .. که میشناخت شما بچه کو.....نی هارا که سر تان را می برید .. چون کسی که به کو......ن خود رحم نکند خود را آیت الله میداند وبه دیگران رحم نمیکند ..بیاور برگه سلامتی نشینت را از پزشکی قانونی و سر مرا بشکن .. تا اجازه دهم بعنوان یاوه گو زبانم را ببرند ..

چون جو سانسور اخبار وجود دارد از عزیزان میخواهم متن را به اسم وآدرس حقیر برای دیگران حتی دشمنانم بفرستند یاعلی

محمد اسحاق آبادی | September 5, 2007 4:26 PM

یکی بود ! یکی نبود !

س.عمید | September 6, 2007 2:30 PM

:*merciiiiiiiii

anne | September 7, 2007 10:39 PM

سلام عزيزم. هميشه به گردش. اينجورجاها ميري يادي هم از ما بكن.
درضمن خوشگلم حدودا دوسالي ميشه كه اسم وبلاگ من خاطرات منو ساميه نه من و ني ني !!!!

شري | September 8, 2007 5:04 AM

سلام
غیبت کبراست؟!؟
میگم نکنه دعایی دوست پست قبلی در حال اجابت شدن هست!؟:)
الله حافظ!

امیر | September 11, 2007 1:36 AM

کاش ایرانی تبارهایی که دین را فراموش میکنند همزمان فارسی را هم فراموش می کردند تا تعلیماتی که از غربیهای کو ن نشور میگیرند را برای ما قرقره نکنند

علیزاد | March 30, 2010 8:09 PM

ارسال نظر