French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« | صفحه اصلی | اين مکان مقدس کتابخانه :) »

یک پست سیاسی، اجتماعی، درسی و رمانتیک!

دوشنبه ۲ مهر ۱۳۸۶

سياسی:
* اگر يک روز امکان تصميم​گيری برای تعيين واحدهای دانشگاهی را داشته باشم، اولين کاری که می​کنم اضافه کردن ۴ واحد درسی اجباری به نام" آداب مصاحبه و پاسخگويی به سوالات و مدام نخندیدن" است البته برای کليه​ی دانشجويان و در هررشته​اي. نمی​دونم بعضی​ها مشاوری چيزی ندارند که بهشون ياد بده چطور بايد به سوالات يه خبرنگار جواب داد؟ با قدرت و استحکام و دلیل و منطق هرچند که بدونی بعضی از دلیل​هایی هم که میاری دوغه! نه با خنديدن و شوخی کردن و نگاه عاقل اندر سفيه انداختن به طرف! ديگه همين.

اجتماعی:

جواب "قبولی" اومد. به دنبالش ۴۰ ساعت کلاس فشرده​ی تعلیم و تربیت اجباری. بعد دیپلم پایان ۴۰ ساعت با موفقیت. جانی کندم این هفته و این جان کندن مشکل، روان نبودن در زبان تخصصی انگلیسی است. اما خوب بود. استادها محشر بودند. ​دو تا خانم سیاه​پوست نازنین و یک آقای سفید پوست با ۳۵ سال سابقه​ی تدریس پشت سرشون. روز اول تو کلاس ۲۵ نفری بین همه​ی همکاران آینده​ی آمریکایی الاصل ( یک خانم ارمنی هم بود که سالهاست اینجاست و رشته​ی تحصیلی​اش ادبیات انگلیسی بوده) مجبور بودیم بلند بشیم و با صدای بلند بغل دستیمون رو معرفی کنیم.​راجع به سابقه​ی کار و تدریس و زندگی و چیزهای موردعلاقه اش و سفرهایی که رفته و چرا می​خواد معلم بشه و هدفش تو زندگی چیه و همین چیزها... البته موضوع به اینجا ختم نمی​شد همش تکلیف و کار داشتیم از ساعت ۸ صبح تا ۵ بعداظهر. باید بلند می​شدیم و یکی یکی آموخته​هامون رو با دیگران تقسیم می​کردیم.​ همه​ی گروه موظف بودند که حرف بزنند هرچند در گروه ما پاتریک چند باری جور ما رو کشید:) روز اول در جمع حرف زدن سخت بود ولی بعد از اون دوباره تونستم اون روی پرروم رو تحریک کنم که بیاد جای اون روی خجالتیم رو بگیره. یادم اومد به شاگردام چی می​گم: "حرف بزنید حتا اگر گاهی اشتباه می​کنید!" ...

دوستان خوبی پیدا کردم و روزهای سخت ولی پرباری رو گذروندیم. از این همه تحقیق و بررسی و اهمیتی که به آموزش و پرورش می​دهند خوشم می​آید حتا اگر نتیجه اون نتیجه​ی ایده​آل نباشه ولی مهم اینه که اینا دارند روش کار می​کنند. صبح​ها ساعت ۵:۳۰ نه یک دقیقه این طرف و نه یک دقیقه اون طرف، چشمام باز می​شد و ساعت ۴۰: ۶ دیگه تو ماشین بودم و عازم کلاس. همسرک هم می​گفت: " ول کام تو امریکا عزیزم!" و مدام دلش قیلی ویلی می​رفت که منی که از صبح زود (وقتی هوا تاریکه) بیدار شدن بیزارم حالا ناچارم که صبح زود بدون حضور خورشید خانم تو آسمون، از تخت گرم و نرم بیرون بیام. و این صبح زودها قراره تا یک ماه دیگر به شدت هرچه تمام​تر شروع بشه و من یهویی بپرم تو دل کار واقعی و تمام وقت. با این همه، یک هفته​ی تمام طلوع خورشید رو دیدن، لذت​بخش ترین لحظه ی این هفته​ی پربار بود.​چقدر تکنیک جدید یاد گرفتم و با آدم​هایی با روح بزرگ آشنا شدم...

باز هم اجتماعی:

اون سمینار دو روزه​ی "آموزش زبان به کودکان و نوجوانان" هم عالی بود. سمینار در هتل Marriot برگزار شد و متاسفانه ناهار هم لطف کردند و هر دو روز مهمانمان کردند و نشد که نشد جیم بشم برم یه چلوکباب دبش به جای فرناز بخورم:( اون جا هم باید یه چند باری تکنیک​هایی رو که یادمون می​دادند با شعر و تئاتر و آواز و این چیزها در گروه​های چند نفره به نمایش می گذاشتیم. آخرین نمایش مال گروه ما بود که قرار شد من معلم فرانسه بشم و فابیو شاگرد زرنگ ولی شیطون کلاس بشه که فرانسه اش هم خوبه. میری اسپانیایی بود، و چند نفری هم از مکزیک و پررو و اکوادر و آمریکا تو گروهمون بودند. چنان نمایشی ترتیب دادیم که همه از جمله مدرسی که از دیترویت اومده بود در آخر نمایش لپ​هاش رو گرفته بود و مدام پشت سر هم می گفت که هم دلش هم لپ​هاش درد گرفته. همه ی ما برای ده دقیقه تبدیل شده بودیم به بچه​های ۱۳-۱۴ ساله. احساس می​کنم گاهی فراموش​کردن دنیای بزرگ​ترها و دور شدن از هیاهوی این دنیای گاهی پر از خشونت و تبدیل شدن به یک بچه یا شاید بچه​هایی که در وجودمان داریم ولی بهشون اجازه​ی سربرآوردن و خودی نشان دادن نمی​دهیم، بد نباشه...
تازه یک چک ۲۰۰ دلاری هم به همه​ی ما معلمان عزیز به خاطر قبول زحمت کردن و شرکت کردن در این کنفرانس دو روزه هدیه دادند!

درسی و دانشگاهی:

مجبورم و باید دوباره برگردم دانشگاه. ​اون "قبولی" مال همین بود.​ هندوانه​هایی که دارم بلند می​کنم به شدت دارند سنگین می​شوند. ​تزم مونده و چند ماهیه به استادم ننوشتم که اینجانب زنده هستم و نفس می​کشم. حالا این دوره​ی اینجا هم شروع می​شه و کار هم همزمان شروع می​شه.​حتما خستگی زیادی به همراه داره ولی من هیجان زده​ام.​ من تا آخر عمرم باید یه پام دانشگاه باشه و دانشجو بمونم. چند تا نقشه​ی دیگه هم دارم. اسپانیایی و تاریخ دو رشته​ی موردعلاقه​ی فعلی من هستند.​ تو لیست ذهنی آرزوها و آمال​های زندگی​ام اضافه​شون کردم و می​دونم یه روزی باید به حقیقت تبدیل بشند. چیزهایی رو که دوست دارم همیشه تو این لیست ذهنی وارد کردم. به ترتیب خودشون رو تو زندگیم نشون می دند.​ باید منتظرشون باشم.​ باید براشون جای خالی باز کنم توی همون لیست آرزوهای ذهنی. امتحان کنید! جواب می​ده! معجزه می​کنه!

رمانتیک:

​از همه​ی دوستان گل نازنینی که حالم رو پرسیدند، چه با ای-میل، تلفن و کامنت یه عالمه سپاسگزارم و روی ماه تک تکتون رو می بوسم از راه دور.​ دلم برای وبلاگ خوندن و سرزدن به همه​ی شما که دوستان بسیار بارزشی برام هستید، یک ذره شده.​ این وبلاگستان صندوقچه​ی باارزشیه که یه عالمه جواهر زیبا و گوناگون و رنگارنگ و دوست​داشتنی رو تو دلش جا داده...



نظرها

سلام نازخاتون جونم تبریک تبریک تبریک. تازه کلی هم خسته نباشید. من هم از سر شلوغی لذت می برم اصلا کلی هم راندمانم میره بالا. راستی من تو پست قبلیت یه سئوال پرسیده بودم. می دونم چون سرت شلوغه نمی تونی زیاد وقت بزاری. اما هر وقت اگه شد بهم بگی کمک خیلی بزرگی بهم کرده ای. من هر جی گشتم کسی که مثل تو در حال تعلیم فرانسه باشه پیدا نکردم.

رها | September 24, 2007 7:22 PM

اینقدر دلم از این حرفای خوب و پر انرژی میخواست...واااای..مرسی...

نیلوفر | September 24, 2007 8:02 PM

آخييييييييييييييييييييييييييييييييييش دلم راحت شد داشتم ديگه بار و بنه رو جمع ميكردم پاشم بيام ينگه دنيا ببينم نازخاتونم چي شده هااااا :))
منم يه عالمه تبرييييييييييييييييييييييييك با هوارتا ماچ و بوووووووووووسه و اينكه من ميدونم تو مي توني بهترين معلم آمريكا بشي و بووووس ...منم دلم ميخواست نازخاتون معلم فرانسه ام ميشد اومدي ايران خبرمون كن بيايم ببينيمت خانوم معلم :دي

anne | September 24, 2007 9:02 PM

با سلام و احترام، لطفا آدرس جديد تارنوشت را جايگزين نشانی قبلی بفرماييد. http://sameddin-ziaee.blogspot.com
سياسگزارم ـ سام
الدين ضيائی

Sam Ziaee | September 24, 2007 10:53 PM

نازخاتون جونم مرسی که جوابمو دادی. به خدا نمی خوام برات دردسر و استرس جدید ایجاد کنم. من آلمان هستم و می خوام خودم فرانسه یاد بگیرم. انگلیسیم نسبتا خوبه و در واقع می خوام از انگلیسی فرانسه یاد بگیرم. هیجی هم فرانسه نمی دونم. میرم تو سایتی که آدرس داده ای حسابی می گردم. اگه کتاب خوبی برای مبتدیها سراغ داری بهم بگو. مرسی خانومی گلم و یه دنیا ممنون برای وقتی که برام گذاشتی.

رها | September 25, 2007 2:08 AM

مبارک باشه خانم معلم. :)

sherry | September 27, 2007 1:54 PM

salam nazkhatoune azizam....khaili vasat khshhalam to yeki az oon iranihayi hasti ke maye eftekhare irani haye amrica hasti....hamishe movafagh bashi azizam.khaili barname dari pas...migam ba en hame barnae bayad gheid bache ro mizadin ha.............boos va baghal,

mamane farin | September 28, 2007 1:59 AM

سلام مامان فرين خوشگلم! تو کجايی هيچ خبری ازت نيست؟ ديگه نمی​نويسی؟ درضمن بی​نهايت به من لطف داری نازنين. چند تا ماچ و بغل حسابی برای همتون:)

نازخاتون | September 28, 2007 7:22 AM

براي طفره رفتن از جواب دادن كه بيشتر سياستمدار ها هم اين كار را ميكنند درايت لازم است و خيلي چيزهاي ديگه. البته خنده اصلابه درد نمي خورد مخصوصا از نوع بي موردش!

افرا و پاييز | September 28, 2007 12:41 PM

مبارک باشه خانومی- همینطوری پرتلاش ادامه بده تو موفق میشی من میدونم

اسکارلت | September 28, 2007 10:39 PM

اسکارلت جونم امروز داشتم بهت فکر می​کردم بعد شب که اومدم ديدم برام کامنت گذاشتی. اسمش رو بايد چی بذاريم، نمی دونم؟ ارتباط​های ذهنی؟

نازخاتون | September 28, 2007 11:31 PM

باور كن اميدوار كننده ترين بخش اين پست براي من همون تيكه عدم اعلام زنده بودن به استاد بود!
اخه مي دوني، خوب... اوضاع من هم دقيقاً همين طوره فعلاً! و سخت ترين كار دنيا الان رفتن پيش استاد راهنماست!

روژ | September 28, 2007 11:56 PM

نازخاتونم يهووووووووو وقتي خوندم فك كردم گفتي تو بودي قلبم تالاپ تالاپصدا كرد بعد دوباره خوندم ديدم گفتي تو نبودي ....كاش تو بودي و بووووووووووووس بازم هوارتا

anne | September 29, 2007 12:04 AM

باز که غیب شدی؟رفتی 200 دلار رو خرج کنی؟:)کجایی؟می بوسمت

niki | October 1, 2007 8:51 AM

سلام بر نازخاتون عزيز و سياس، من هم اميدوارم در جشن مهرگان امسال زيارتتان ميسر شود.به اميد ديدار ( در اورنج کاونتی يا ييرز کالج؟!) ارادتمند

سام الدين ضيائي | October 1, 2007 9:10 AM

gozarandan oon doreye mosahebe ro baraye kandidhaye reyis jomhoori ejbari konid.hahaha

agar az eshtebah nemitarsidim inghadr hamamoon jest alame dahri ham nemigereftim

parvaneh | October 3, 2007 11:45 AM

اونها هم روش تدريس دارن..ما هم روش تدريس داريم...ای خدا کی می خوام منظم و مرتب و مسئول بشيم؟
موفق باشی.

بانوخانم | October 3, 2007 12:22 PM

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .

angoshtnama | November 26, 2007 6:30 AM

ارسال نظر