سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« | صفحه اصلی | اين مکان مقدس کتابخانه :) »
سياسی:
* اگر يک روز امکان تصميمگيری برای تعيين واحدهای دانشگاهی را داشته باشم، اولين کاری که میکنم اضافه کردن ۴ واحد درسی اجباری به نام" آداب مصاحبه و پاسخگويی به سوالات و مدام نخندیدن" است البته برای کليهی دانشجويان و در هررشتهاي. نمیدونم بعضیها مشاوری چيزی ندارند که بهشون ياد بده چطور بايد به سوالات يه خبرنگار جواب داد؟ با قدرت و استحکام و دلیل و منطق هرچند که بدونی بعضی از دلیلهایی هم که میاری دوغه! نه با خنديدن و شوخی کردن و نگاه عاقل اندر سفيه انداختن به طرف! ديگه همين.
اجتماعی:
جواب "قبولی" اومد. به دنبالش ۴۰ ساعت کلاس فشردهی تعلیم و تربیت اجباری. بعد دیپلم پایان ۴۰ ساعت با موفقیت. جانی کندم این هفته و این جان کندن مشکل، روان نبودن در زبان تخصصی انگلیسی است. اما خوب بود. استادها محشر بودند. دو تا خانم سیاهپوست نازنین و یک آقای سفید پوست با ۳۵ سال سابقهی تدریس پشت سرشون. روز اول تو کلاس ۲۵ نفری بین همهی همکاران آیندهی آمریکایی الاصل ( یک خانم ارمنی هم بود که سالهاست اینجاست و رشتهی تحصیلیاش ادبیات انگلیسی بوده) مجبور بودیم بلند بشیم و با صدای بلند بغل دستیمون رو معرفی کنیم.راجع به سابقهی کار و تدریس و زندگی و چیزهای موردعلاقه اش و سفرهایی که رفته و چرا میخواد معلم بشه و هدفش تو زندگی چیه و همین چیزها... البته موضوع به اینجا ختم نمیشد همش تکلیف و کار داشتیم از ساعت ۸ صبح تا ۵ بعداظهر. باید بلند میشدیم و یکی یکی آموختههامون رو با دیگران تقسیم میکردیم. همهی گروه موظف بودند که حرف بزنند هرچند در گروه ما پاتریک چند باری جور ما رو کشید:) روز اول در جمع حرف زدن سخت بود ولی بعد از اون دوباره تونستم اون روی پرروم رو تحریک کنم که بیاد جای اون روی خجالتیم رو بگیره. یادم اومد به شاگردام چی میگم: "حرف بزنید حتا اگر گاهی اشتباه میکنید!" ...
دوستان خوبی پیدا کردم و روزهای سخت ولی پرباری رو گذروندیم. از این همه تحقیق و بررسی و اهمیتی که به آموزش و پرورش میدهند خوشم میآید حتا اگر نتیجه اون نتیجهی ایدهآل نباشه ولی مهم اینه که اینا دارند روش کار میکنند. صبحها ساعت ۵:۳۰ نه یک دقیقه این طرف و نه یک دقیقه اون طرف، چشمام باز میشد و ساعت ۴۰: ۶ دیگه تو ماشین بودم و عازم کلاس. همسرک هم میگفت: " ول کام تو امریکا عزیزم!" و مدام دلش قیلی ویلی میرفت که منی که از صبح زود (وقتی هوا تاریکه) بیدار شدن بیزارم حالا ناچارم که صبح زود بدون حضور خورشید خانم تو آسمون، از تخت گرم و نرم بیرون بیام. و این صبح زودها قراره تا یک ماه دیگر به شدت هرچه تمامتر شروع بشه و من یهویی بپرم تو دل کار واقعی و تمام وقت. با این همه، یک هفتهی تمام طلوع خورشید رو دیدن، لذتبخش ترین لحظه ی این هفتهی پربار بود.چقدر تکنیک جدید یاد گرفتم و با آدمهایی با روح بزرگ آشنا شدم...
باز هم اجتماعی:
اون سمینار دو روزهی "آموزش زبان به کودکان و نوجوانان" هم عالی بود. سمینار در هتل Marriot برگزار شد و متاسفانه ناهار هم لطف کردند و هر دو روز مهمانمان کردند و نشد که نشد جیم بشم برم یه چلوکباب دبش به جای فرناز بخورم:( اون جا هم باید یه چند باری تکنیکهایی رو که یادمون میدادند با شعر و تئاتر و آواز و این چیزها در گروههای چند نفره به نمایش می گذاشتیم. آخرین نمایش مال گروه ما بود که قرار شد من معلم فرانسه بشم و فابیو شاگرد زرنگ ولی شیطون کلاس بشه که فرانسه اش هم خوبه. میری اسپانیایی بود، و چند نفری هم از مکزیک و پررو و اکوادر و آمریکا تو گروهمون بودند. چنان نمایشی ترتیب دادیم که همه از جمله مدرسی که از دیترویت اومده بود در آخر نمایش لپهاش رو گرفته بود و مدام پشت سر هم می گفت که هم دلش هم لپهاش درد گرفته. همه ی ما برای ده دقیقه تبدیل شده بودیم به بچههای ۱۳-۱۴ ساله. احساس میکنم گاهی فراموشکردن دنیای بزرگترها و دور شدن از هیاهوی این دنیای گاهی پر از خشونت و تبدیل شدن به یک بچه یا شاید بچههایی که در وجودمان داریم ولی بهشون اجازهی سربرآوردن و خودی نشان دادن نمیدهیم، بد نباشه...
تازه یک چک ۲۰۰ دلاری هم به همهی ما معلمان عزیز به خاطر قبول زحمت کردن و شرکت کردن در این کنفرانس دو روزه هدیه دادند!
درسی و دانشگاهی:
مجبورم و باید دوباره برگردم دانشگاه. اون "قبولی" مال همین بود. هندوانههایی که دارم بلند میکنم به شدت دارند سنگین میشوند. تزم مونده و چند ماهیه به استادم ننوشتم که اینجانب زنده هستم و نفس میکشم. حالا این دورهی اینجا هم شروع میشه و کار هم همزمان شروع میشه.حتما خستگی زیادی به همراه داره ولی من هیجان زدهام. من تا آخر عمرم باید یه پام دانشگاه باشه و دانشجو بمونم. چند تا نقشهی دیگه هم دارم. اسپانیایی و تاریخ دو رشتهی موردعلاقهی فعلی من هستند. تو لیست ذهنی آرزوها و آمالهای زندگیام اضافهشون کردم و میدونم یه روزی باید به حقیقت تبدیل بشند. چیزهایی رو که دوست دارم همیشه تو این لیست ذهنی وارد کردم. به ترتیب خودشون رو تو زندگیم نشون می دند. باید منتظرشون باشم. باید براشون جای خالی باز کنم توی همون لیست آرزوهای ذهنی. امتحان کنید! جواب میده! معجزه میکنه!
رمانتیک:
از همهی دوستان گل نازنینی که حالم رو پرسیدند، چه با ای-میل، تلفن و کامنت یه عالمه سپاسگزارم و روی ماه تک تکتون رو می بوسم از راه دور. دلم برای وبلاگ خوندن و سرزدن به همهی شما که دوستان بسیار بارزشی برام هستید، یک ذره شده. این وبلاگستان صندوقچهی باارزشیه که یه عالمه جواهر زیبا و گوناگون و رنگارنگ و دوستداشتنی رو تو دلش جا داده...
نظرها
سلام نازخاتون جونم تبریک تبریک تبریک. تازه کلی هم خسته نباشید. من هم از سر شلوغی لذت می برم اصلا کلی هم راندمانم میره بالا. راستی من تو پست قبلیت یه سئوال پرسیده بودم. می دونم چون سرت شلوغه نمی تونی زیاد وقت بزاری. اما هر وقت اگه شد بهم بگی کمک خیلی بزرگی بهم کرده ای. من هر جی گشتم کسی که مثل تو در حال تعلیم فرانسه باشه پیدا نکردم.
رها | September 24, 2007 7:22 PM
اینقدر دلم از این حرفای خوب و پر انرژی میخواست...واااای..مرسی...
نیلوفر | September 24, 2007 8:02 PM
آخييييييييييييييييييييييييييييييييييش دلم راحت شد داشتم ديگه بار و بنه رو جمع ميكردم پاشم بيام ينگه دنيا ببينم نازخاتونم چي شده هااااا :))
منم يه عالمه تبرييييييييييييييييييييييييك با هوارتا ماچ و بوووووووووووسه و اينكه من ميدونم تو مي توني بهترين معلم آمريكا بشي و بووووس ...منم دلم ميخواست نازخاتون معلم فرانسه ام ميشد اومدي ايران خبرمون كن بيايم ببينيمت خانوم معلم :دي
anne | September 24, 2007 9:02 PM
با سلام و احترام، لطفا آدرس جديد تارنوشت را جايگزين نشانی قبلی بفرماييد. http://sameddin-ziaee.blogspot.com
سياسگزارم ـ سام
الدين ضيائی
Sam Ziaee | September 24, 2007 10:53 PM
نازخاتون جونم مرسی که جوابمو دادی. به خدا نمی خوام برات دردسر و استرس جدید ایجاد کنم. من آلمان هستم و می خوام خودم فرانسه یاد بگیرم. انگلیسیم نسبتا خوبه و در واقع می خوام از انگلیسی فرانسه یاد بگیرم. هیجی هم فرانسه نمی دونم. میرم تو سایتی که آدرس داده ای حسابی می گردم. اگه کتاب خوبی برای مبتدیها سراغ داری بهم بگو. مرسی خانومی گلم و یه دنیا ممنون برای وقتی که برام گذاشتی.
رها | September 25, 2007 2:08 AM
مبارک باشه خانم معلم. :)
sherry | September 27, 2007 1:54 PM
salam nazkhatoune azizam....khaili vasat khshhalam to yeki az oon iranihayi hasti ke maye eftekhare irani haye amrica hasti....hamishe movafagh bashi azizam.khaili barname dari pas...migam ba en hame barnae bayad gheid bache ro mizadin ha.............boos va baghal,
mamane farin | September 28, 2007 1:59 AM
سلام مامان فرين خوشگلم! تو کجايی هيچ خبری ازت نيست؟ ديگه نمینويسی؟ درضمن بینهايت به من لطف داری نازنين. چند تا ماچ و بغل حسابی برای همتون:)
نازخاتون | September 28, 2007 7:22 AM
براي طفره رفتن از جواب دادن كه بيشتر سياستمدار ها هم اين كار را ميكنند درايت لازم است و خيلي چيزهاي ديگه. البته خنده اصلابه درد نمي خورد مخصوصا از نوع بي موردش!
افرا و پاييز | September 28, 2007 12:41 PM
مبارک باشه خانومی- همینطوری پرتلاش ادامه بده تو موفق میشی من میدونم
اسکارلت | September 28, 2007 10:39 PM
اسکارلت جونم امروز داشتم بهت فکر میکردم بعد شب که اومدم ديدم برام کامنت گذاشتی. اسمش رو بايد چی بذاريم، نمی دونم؟ ارتباطهای ذهنی؟
نازخاتون | September 28, 2007 11:31 PM
باور كن اميدوار كننده ترين بخش اين پست براي من همون تيكه عدم اعلام زنده بودن به استاد بود!
اخه مي دوني، خوب... اوضاع من هم دقيقاً همين طوره فعلاً! و سخت ترين كار دنيا الان رفتن پيش استاد راهنماست!
روژ | September 28, 2007 11:56 PM
نازخاتونم يهووووووووو وقتي خوندم فك كردم گفتي تو بودي قلبم تالاپ تالاپصدا كرد بعد دوباره خوندم ديدم گفتي تو نبودي ....كاش تو بودي و بووووووووووووس بازم هوارتا
anne | September 29, 2007 12:04 AM
باز که غیب شدی؟رفتی 200 دلار رو خرج کنی؟:)کجایی؟می بوسمت
niki | October 1, 2007 8:51 AM
سلام بر نازخاتون عزيز و سياس، من هم اميدوارم در جشن مهرگان امسال زيارتتان ميسر شود.به اميد ديدار ( در اورنج کاونتی يا ييرز کالج؟!) ارادتمند
سام الدين ضيائي | October 1, 2007 9:10 AM
gozarandan oon doreye mosahebe ro baraye kandidhaye reyis jomhoori ejbari konid.hahaha
agar az eshtebah nemitarsidim inghadr hamamoon jest alame dahri ham nemigereftim
parvaneh | October 3, 2007 11:45 AM
اونها هم روش تدريس دارن..ما هم روش تدريس داريم...ای خدا کی می خوام منظم و مرتب و مسئول بشيم؟
موفق باشی.
بانوخانم | October 3, 2007 12:22 PM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .
angoshtnama | November 26, 2007 6:30 AM