French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« September 2007 | Main | November 2007 »

برای صلح و اعتراض به جنگی ديگر...

چهارشنبه ۲ آبان ۱۳۸۶
۱- What? : Do Something Huge! ۲- When? : Saturday, October 27 ۳- How?: Make Peace Powerful! ۴-Come Out, Raise your Voice... ۵- Join Us ۶- Tell Your Friends ۷- Find A City Near You ۸- Bring Your Family, Your Neibors... ۹- United for Justice & Peace ۱۰- March For...
+ ادامه

"آبرو و همه هستي ما فداي اين آزادي باد."

دوشنبه ۳۰ مهر ۱۳۸۶
با خواندن نامه​ی سرگشاده (بخوانيد تظلم نامه​ی عمادالدين باقی) ياد جواب نامه​ی مستر پرزيدنت به يک مادر آمریکایی افتادم در سايت شخصی ايشان... امتحان کلاس "Oral Communication" که شنبه​ی پیش برگزار شد، بهانه​ای شد برای شناختن ابعاد جدیدی از رییس​جمهور فعلی ایران. موضوع سخنرانی من اول ایران بود و بعد...
+ ادامه

اسم کتاب "بابا قلدر " بود و جلدش نارنجی...

سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶
جلد کتاب نارنجی بود. کاملا به یاد دارم. باور کنید نارنجی نارنجی. عکس مردک خپل، طاس، شکم​گنده، و صد البته با کراوات گل و گشاد که بر روی صندلی نشسته بود، خاطرم هست. شاید هم ایستاده بود. شاید داشت عربده می​کشید. شاید داشت از درد به خود می​پیچید. اسم کتاب...
+ ادامه

آن سالهای مدرسه...

پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶
امروز اولين تکليف دانشگاهيم (Assignment) رو تحويل دادم. دو روز نشستم و خوندم و نوشتم و امروز با هلنا دوست آمريکاييم تو کتابخونه قرار داشتم که يک نگاهی به ۵ صفحه​ای که نوشتم بندازه و تصحيحش کنه. بعد امروز که توی کلاس تکليفم رو گذاشتم لای يک پوشه​ی سرخابی رنگ...
+ ادامه

اين مکان مقدس کتابخانه :)

چهارشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۶
*نه خدا رو خوش مياد نه پيغمبرانش و نه فرستادگانش و نه بندگانش رو که دو تا جوون دسته گل تو کتابخونه روبروی تو بشينند و زمانی که تو مشغول تو سر خودت زدن هستی و داری کتاب "سهم من" پرينوش صنيعی رو تجزيه تحليل و نقد می​کنی که برای...
+ ادامه