سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« یک پست سیاسی، اجتماعی، درسی و رمانتیک! | صفحه اصلی | آن سالهای مدرسه... »
*نه خدا رو خوش مياد نه پيغمبرانش و نه فرستادگانش و نه بندگانش رو که دو تا جوون دسته گل تو کتابخونه روبروی تو بشينند و زمانی که تو مشغول تو سر خودت زدن هستی و داری کتاب "سهم من" پرينوش صنيعی رو تجزيه تحليل و نقد میکنی که برای استادت که دعوات کرده بفرستی و بگی که چه دانشجوی خوبی هستی و دلش رو به دست بياري، اين دو جوان برومند و زيبا و عاشق هی حواست رو پرت کنند و با یکدیگر به اعمال قبیحه ای از جمله مغازله، مصافحه، مقابله، مقاتله، مفاعله، مصاحبه، مباحثه، مباوسه (همان بوس کردن)، مساوژه (ماساژ دادن)، معاشره، مشاوره، مکاتبه، مدارسه (درس خوندن) و در نهایت معاشقه دست بزنند. بابا لااله الا الله، انقدر حواس بندگان درس خوان رو در مکان مقدس کتابخانه پرت و پلا نکنيد. معصيت داره... دروغ چرا تا قبر آ آ آ آ
* خب انگار رفتند يه کم "فرش اير" نوش جان کنند...
پینوشت.
۵ دقیقه ی بعد: وای باز دوباره اومدند:)
پینوشت ۲.
حالا من دلم می خواست وبلاگم و به روز کنم، به این بنده های خدا چه مربوط بود؟ ای داد من دیگه اصلا سرم رو از کامپیوترم بلند نمیکنم... :)
نظرها
سلام نازخاتون
اي داد و بيداد لا تجسس في امور ناس
استغفرالله ببين بخاطر شما تهش را بهم ريختم بابام جان شمام سرت و مينداختي پايين و كتابت رو ميخوندين
azi polik | October 3, 2007 8:38 PM
اعوذو بالله من الاشیطان رجیم ...استغفروالله ...ناز خاتون جاااااااااان شما باید به توضیح المسائل رجوع کنی ببینی بر تو چیزی غسلی نمازی واجب نشده همشیره ....:-)
استغفروالله
دختر همسایه | October 3, 2007 11:00 PM
آزی جونم آورده اند: الدخالت فی الامورهن کان التثبيت الجايگاهی فی الفردوس!
باز هم آورده اند: ايها الناس لا فراموش تفحس فی امور الناس و فعل الامر به المعروف و نهيکم عن المنکر!
* ديدی منم چقدر بلدم عربی حرف بزنم:)
نازخاتون | October 3, 2007 11:28 PM
دختر همسايه جان تا جايی که من اطلاع دارم، غسلی واجب نشد:) من خودم البته يک پا توضيحالمسائلم ها؛)
نازخاتون | October 3, 2007 11:30 PM
از محسنات زندگی در بلاد کفر یکیش هم دیدن گاه به گاه این تابلوهای زیبای تبلور عشقهای زمینیند. چیزی که تو ایران به شدت از انکارش در رنج بودیم. البته گهگاه بود اما انقدر دزدکی و عجله ای که ادمو یاد تابلوهای پیکاسو می نداخت!
rahaa | October 4, 2007 8:12 AM
باید با همه چیز در همه جا کنار اومد...!
عاشقی که زمان و مکان نمی فهمه...!
یک آرش | October 4, 2007 11:48 AM
اين نوشته ات شبيه فيلم نامه هاي پست مدرني شده!!!
افرا و پاييز | October 5, 2007 12:47 AM
سلام ناز خاتون جان. من كه خيلي وقته فيل-تر شدم. توي مطلب 15 لرديبهشت هم توضيح دادم كه. نخوندي؟
ممنون كه مطلب رو لينك كردي و برا كپي پيست كردن هم هيچ مشكلي وجود نداره. شما خودت صاحب اختياري.
راستي از مهرنوش صنيعي كتاب "پدر آن ديگري" هم چاپ شده كه كتاب خيلي قشنگيه.
MED | October 5, 2007 9:42 AM
سلام عزيزم. واقعا شرمنده ام! نمي دانم چرا لينك اينجا كه اينقدر هم دوستش دارم پاك شده بود! فكر ميكنم همان قضيه پرشين بلاگ و اينها بود كه مجبور شديم همه چيز را عوض كنيم و سهل انگاريهاي من! اميدوارم تو نازنين از دستم غصه دار نشده باشي! :)
نيلوفر | October 5, 2007 10:24 PM
az daste to nazkhaton..........koli khandidam az oon mobahese va mo.....hayi ke radif karde boodi............akh akh jae man khali boode pas
mamane farin | October 6, 2007 2:37 AM
کار خیر که زمان و مکان نمی شناسد...بگذار لذتشان را ببرند بانو
نظربازی | October 6, 2007 4:03 AM
یه روز توی برنامه خانواده تلویزیون یه آخونده گفت آقایون نباس یک مرتبه بروند سراغ ملاعبه. بلکه باس اول معاشقه کنند و بعد معانقه و مصاحبه و بععععد ملاعبه
من هم چند تا فاکحه بهش هدیه کردم
Anonymous | October 6, 2007 6:39 AM
ظارهن ئی میل سابقت عوض شده / در ارتباط با نظرت / مطلبی فرستاده بودم که برگشت خورده.
ali | October 6, 2007 11:12 AM
خوب... حالا خوبه یه از ما بهترون این جا رو بخونه... تکفیرت می کنه مادر. مواظب خودت باش. دیدن این چیزا فقط برای آ خ و ن د ها مجازه!
بلفی | October 6, 2007 2:57 PM
ا دختر جون بشون می گفتی اگه بیشت رادامه بند می گی ا.ن بیاد یا یک ندا بده ما اینجا کلی گشت امر به معروف داریم صادر می کنیم بیان آمریکا امردیگه ای باشه؟
niki | October 6, 2007 8:44 PM
سلام خاتون دوست داشتنی
از دنیای مجازی اگه بشه گذشت از وب سایت نازخاتون که نمیشه گذشت!
اون وبلاگ یه محل موقتی بود برای یه شرایط خاص!
دوست داشتم حس و حالم رو مکتوب کنم!
و الا ما رو چه به وبلاگ نویسی!
من خیلی هنر کنم بیام و پست های قشنگ شما رو بخونم!
در مورد اون احساس باور کن برای من هم همینطور هست با این تفاوت که من برعکس شما میدونم چرا!!
بگذریم!
مساوژه رو خوب امدی! راجع به بقیه ش هم چیزی نمیگم چون امروز روزه هستم و هنوز وقت افطار نشده و بقول "دختر خانم آقای همسایه" از واجب الغسل شدن میترسم:)
الله حافظ!
امیر | October 7, 2007 3:10 AM
دخترم شما سرت رو مینداختی پایین کارت رو انجام میدادی!! من این صحنه ها رو در تاکسی زیاد دیدم وچشمامن قشنگ لوچ میشد گاهی !
پوپک | October 8, 2007 12:52 AM
وای وای وای ناز خاتون جان چرا چشماتو نبستی ؟
راستی میگم که حکایتهای من تمام شدنی نیستند برای همین هم زردی گرفتم مثل آن یرقانی که توصیفش شد . اما یک چیزی دیگر نوشتم . اگر دیر می نویسم علتش مشغله است نه ترس از یرقان . مرسی از لطفت .
شهربانو | October 8, 2007 12:41 PM
واقعان كه مردم چقدر چيز شدن نميگن ممكنه آدم بي بضاعتي مثل منم هوس كنه همچين چيزايي رو اونوقت از كجا كسي رو گير بيارم....خدايا شكرت كه اينجا از اينجور صحنه هاي قبيحه نداريم ...از سقف رفتم بالا وااااا :)))))))))))))
anne | October 8, 2007 10:08 PM
خيلي بامزه بود... ديدي حالا ادم هر كاري هم ميكنهاين جور مواقع حواسش بهشون نباشه انگار نميشه و كنترل چشمها از دسست در ميره...
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | October 9, 2007 4:45 AM
سلام بر نازخاتون عزيز ...راستی متاسفانه جشن مهرگان اورنج کاونتی رو فکر نکنم بتونم بيام.خدا کنه بتونم در ييرز کالج ببينمتون!اگر بشه برم و شما هم اونجا باشيد... به اميد ديدار
Anonymous | October 10, 2007 10:47 PM
يادم رفت اسمم رو در کامنت قبلی بگذارم!!!
سام ضيائی | October 10, 2007 10:50 PM
Have no money to buy a house? Worry no more, because this is achievable to receive the home loans to resolve such kind of problems. So take a bank loan to buy everything you want.
TownsendBrigitte20 | July 29, 2010 12:45 PM