French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« اين مکان مقدس کتابخانه :) | صفحه اصلی | اسم کتاب "بابا قلدر " بود و جلدش نارنجی... »

آن سالهای مدرسه...

پنجشنبه ۱۹ مهر ۱۳۸۶

امروز اولين تکليف دانشگاهيم (Assignment) رو تحويل دادم. دو روز نشستم و خوندم و نوشتم و امروز با هلنا دوست آمريکاييم تو کتابخونه قرار داشتم که يک نگاهی به ۵ صفحه​ای که نوشتم بندازه و تصحيحش کنه. بعد امروز که توی کلاس تکليفم رو گذاشتم لای يک پوشه​ی سرخابی رنگ و گذاشتمش روی ميز استادم، احساس کردم که چقدر از کار خودم راضيم. دارم آهسته ولی پيوسته درس می​خونم. دانشجو شدن دوباره، کلی بهم انرژی داره می​ده. احساس می​کنم تو همين مدت کم کلی در نوشتن روان​تر شدم. هلنا بهم گفت که من واقعا "Amazing" هستم.​ گفت بهم غبطه می​خوره که انگليسی سومين زبانم است. گفت احترام زيادی برای ايرانی​ها قائله. گفت که چقدر به همسر نازنين من احترام می​ذاره. گفت مستر احمدی​نژاد خيلی با ايرانی​هايی که می​شناسه فرق داره و گفت که دلش می​سوزه چرا سی و چند سال پيش که داشته برمی​گشته فيليپين و قرار بوده وسط راه بياد ايران رو ببينه، پولش کم اومده و نتونسته بياد ايران. گفت اين دانشگاه کلمبيا بايد مچ ايشون رو درباره​ی مسائل خود ايران می​گرفت نه اینکه مدام از هولوکاست بپرسه و ایشون رو به ابرمرد دنیای عرب تبدیل کنه. گفت که چطور می​شه آدم دکتر باشه ولی ندونه که "همو" تو کشورش هست يا نه. گفتم نمی دونی انقدر آزادی تو مملکت من هست که ديگه سقف آسمون داره پاره می​شه. گفتم دانشجوهای طفلک که از فرط آزادي، حتا نتونستند از آقای آزادی سوالهاشون رو بکنند. همين...

اين يوتوب واقعا پديده​ی شگفت انگيزيه. فيلم دانشگاه تهران رو ديدم. از برنامه​ی بيست و سی و مجريش و صداش بيزارم. مثلا می​خواد با لحن خودمونی حرف بزنه که چی؟ بچه سوسول می​گه که دانشجوها جيغ می​زدند. آخه پررويی و چشم سفیدی هم حدی داره! طرز فيلمبرداريش که ديگه آخرش بود. خيلی خيلی به خاطر نامردمی صدا و سيما دلم گرفت. زمستون هم يه روزی می​ره بالاخره و روسياهی به زغال می​مونه...

حالا اين همه مقدمه چينی برای اين بود که بگم دارم با اين کلاس ۴ واحدي که یک بخش مهمیش درباره​ی "آموزش استثنايی به کودکان استثنايی" است، حسابی کیف می​کنم. اون تکلیف ۵ صفحه​ایم هم راجع به برخورد معلم​ها با شاگردان در موقعیت​های مختلف است. چطور باید سکان کلاس رو به دست بگیری. در موقع بروز مشکلات چه باید بکنی. مطالعه​ی روانشناختی کودکان جزو همه​ی برنامه هامونه. و اومدم اینجا بنویسم که من هرگز و هرگز یک سری از معلم​هام رو مخصوصا مدیر دبستانمون رو نخواهم بخشید. این از این:) اصرار هم نکنید. هرچی بیشتر کلاس میرم و می​بینم که بابا این ها دارند چه کارهای ریشه ای و اساسی انجام می دند، بیشتر اون گوشه​ی قلبم می سوزه. حتما حتما اگر یه روزی برگشتم ایران و وقت کافی داشتم، می خوام برم چند نفرشون رو پیدا کنم و بگم که ایراد کارشون کجا بوده و اینکه اصلا بخشیده نخواهند شد. از اون​جايی که اکثرشون (معلم​هايی که ازشون شاکی هستم) مذهبی هستند، بايد کلی ازم حلاليت بطلبند تا برند بهشت. من همين جا بگم که بخششی در کار نيست.​و اما چرا من انقدر از دستشون ناراحتم برمی​گرده به چند تا خاطره که تا سالها در زندگيم اثرشون باقی ماند و حتا گاهی بعضی از آنها دوباره خودی نشون می​دند.

* يادمه چهارم دبستان بودم و مامور پله.​ درضمن شاگر اول مدرسه هم بودم و چون لهجه​م يه کمکی اصفهانی بود، مدير جوونمون خيلی من رو دوست داشت. يه روز جوراب شلواری قرمزی رو که مامانم از انگليس برام آورده بودند و من عاشقش بودم، زير شلوار مدرسه پوشيدم. اول صبح خانم مدير مومن ما که بعد از انقلاب بدون هیچ تجربه​ی مدیر بودن، صاحب اين پست شده بود، جلوی همه ی بچه​ها این عمل غیر اسلامی و غیر انقلابی منو تقبیح کرد و پشت بلندگو گفت که من جورابم رنگ شیطانه و اصلا دختر خوبی نیستم. بعد موقع دو تا زنگ تفریح کرمش گرفته بود که از دفترش بیاد بیرون و مدام به من که مامور راهرو و پله بودم بگه که از جلوی چشماش دور بشم که طاقت دیدن این رنگ شیطانی رو نداره. من خرم حتا به عقلم نرسيد بگم که يک بار گفتيد ديگه تکرار نکنيد. بعد گفت خونه که رفتي، اين جوراب رو پاره کن و بنداز دور. گفت مگه نمی​دونی پيغمبر اسلام فرمودند که قرمز رنگ شيطانه؟ گريه​های اون روزم و قهرکردنم با رنگ قرمز به مدت ۸ سال ثمره​ی دست گل ايشون بود. من نمی​فهمم اين​ها کجا چنين تعاليمی رو آموخته بودند؟

** مربی تربيتی دبيرستانمون کتاب فريدون مشيری رو ازم گرفت و گفت که مشیری ضد انقلاب و فاسد بوده و هرکس که شعرهای اون رو بخونه به ارزش​های انقلاب پشت کرده. کتاب امانت بود و من اون رو از دوست خانوادگيمون قرض گرفته بودم تا شعر کوچه رو سر کلاس ادبيات بخونم. مربی تربيتی يزدی بود و مطمئنم از پشت يکی از کوه​ها اومده بود و حتا نمی​فهميد که اون کتاب چاپ بعد از انقلاب بود. تعداد روزهايی که رفتم توی دفتر، سرم رو کج کردم و التماس کردم که کتاب رو که امانته، بهم برگردونه به خاطر نميارم. فقط می​دونم که مدام مي​گفت کتاب رو پاره کرده يا سوزونده و اشک من رو در مي​آورد. آخر سر چند تا از معلم​ها واسطه شدند. توبه​نامه نوشتم و کتاب رو پس گرفتم...

***ناظم راهنمايی که اصلا مذهبی نبود و برای خوش خدمتی کاسه​ی داغتر از آش شده بود، دست​بند قشنگی رو که مامانم از آلمان برای خواهر بزرگم آورده بودند و من با التماس از خواهرم اجازه گرفته بودم که چند روزی دستم کنم رو مصادره کرد. از ترس به خواهرم نگفتم. مامانم که برای گرفتنش به مدرسه اومدند، هيچ کس نتونست اون دستبند رو پيدا کنه. هنوز که هنوزه وقتی يه دستبند مشابه می​بينم آه از نهادم بلند می​شه...

**** خانم ناظم دبيرستان که قبل انقلاب معلم سرخونه ی خواهر من بود و يهو بعد از انقلاب همسر سردار فلانی شده بود، من و چند تا از دوستانم رو به جرم غذا آوردن به مدرسه و خوردن غذای دست​پخت خودمون در آزمايشگاه شيمی به همراه دبير زيست​شناسي، به پای ميز مدير کشيد. حکم اخراجمون رو نوشتند و می​خواستند بدند به دستمون. البته همش سياه بازی بود. اون دو تا ناظم دیگه وساطت کردند و خانم مدیر هم به من گفت تو که معدلت بیسته دیگه چرا؟ (من سوم دبیرستان معدلم بیست شده بود). گفت چون شاگرد خوبی هستید این بار اخراجتون نمی کنم. دليل موجه​ اين خانم ناظم که اسمش رو کاملا به ياد دارم، برای این دست گلش اين بود که آوردن غذا به مدرسه و گرم کردن اون، باعث می​شه که ديگران دلشون بخواد. و همه استطاعت اين رو ندارند که زرشک پلو و مرغ بخورند و بو راه انداختن در مدرسه گناه کبيره است. گفت ما يک مشت دختر خودسر و منحرف هستيم. گفت به جای رفتن به نمازخانه و شرکت در مراسم نماز، به اعمال قبیحه​ای دست زدیم که همانا خوردن غذا با دبیرمون بوده. قیافه اش موقعی که جاسوسان مدرسه بهش خبر گردهمایی ما در آزمایشگاه رو داده بودند و با اون قدش بدو بدو و نفس زنان پله​ها رو دو تا یکی کرده بود و با مشت و لگد به در آزمایشگاه می​کوبید، از یاد نرفتنیه. جالب اینجاست که يک هفته بعد، تمام مديران مدارس منطقه به مدرسه​ی ما دعوت شده بودند برای ناهار و معلمان طرح کاد انواع و اقسام غذاهای خوشمزه رو به اين مناسبت پخته بودند. تو تک تک کلاس​های مدرسه تا چند روز بوی انواع غذاهای خوشمزه پيچيده بود. البته بوی رياکاري، دورويی و حقه​بازی همشون تا آخر سال همچنان به مشاممون می​رسید.

*****و این قصه سر دراز داره...



نظرها

سلام می دونی نازی جون اینها همه منتسب به رژیم هست وقتی رژیم قانونی رو می فرسته به مدارس که پوشیدن فلان لباس جرمه معلمها ناچارند اجرا کنند کما اینکه به احتمال قوی همون دبیر زیست شناسی شما بیش از همه توبیخ شده البته از مربی پرورشیها نگو که الانم باز دارند همونی می شند که قبلا بودند منم خاطرات بسیار بدی از مدیر و ناظم و مربیامون دارمحیف که برای تغییر خیلی چیزها قدرت لازم رو ندارم ا

niki | October 11, 2007 10:10 PM

اين نيز بگذرد!

افرا و پاييز | October 13, 2007 12:22 AM

ناز نازم خوشحالم که در کارهایت پیروز و خوشحال هستی نازنینم.

مامان من هم به دانشگاه میره در اینجا...

دیشب پسر گلم"سپنتا" برای زادروزم شاد باش گفتن، بهم زنگ زد.
خیلی خوشحال شدم صدایش را شنیدم

البته دیروز از صبح دوستانم از ایران بهم زنگ زدند و من را شامل لطف خودشون کردند;)

خیلی دوستت دارم دوست گلم
بدرود.

شهلا | October 13, 2007 2:02 AM

کامنتهایی که خانم فرناز سانسور کرد لطفا در کنار سایر کامنتهایی که در وبلاگ ایشان گذاشتم شما قضاوت کنید آیا دلیلی برای سانسور وجود داشت؟

1. اما درباره خط قرمز های شما این حق شماست سانسور کنید چون وبلاگ شخصی شماست من هم تنها ابراز امیدواری کردم که سانسور نکنید همین
اگر دوستان شما تایید میکنند که کامنت من توهین آمیز بود بفرمائید تا همینجا از شما معذرت خواهی کنم اما توهین آمیز نبود شما به گمانم جوان باشید و شور و احساس جوانی باعث میشه در قبال نظر مخالف به ویژه با چاشنی مباحثه واکنش شدید نشون بدین من اعتراضی ندارم اگه خواستید کامنت رو سانسور کنید
همینطور که اگه وبلاگ نویسی جملاتی حتی اندک در حمایت از جمهوری اسلامی بیان کنه مورد اعتراض مخالفین جمهوری اسلامی قرار بگیره من هم صرفا به این اعتراض کردم که 10 دقیقه تروریست خواندن اسرائیل در مقابل هزاران ساعت کار رسانه ای بر ضد اسلام شیعه ذره ای بیش نیست.
دوست جوان شما وقتی درباره دیگران از جمله آن فیلمساز قضاوت میکنید باید انتظار داشته باشید درباره نظرات شما نیز قضاوت بشه این یک روند طبیعیه پس اندکی آرام تر قرار نیست همه اینجا شما رو تایید کنند مگر در آموزه های لیبرالیسم تساهل و تسامح لحاظ نشده؟ قطعا شده اما... بگذریم
فضای بحث در اینجا بسته شده شما رو به یاد چیزی نمیندازه؟

سربلند باشید

فاطمه | October 13, 2007 5:10 AM

فرناز: شما چقدر بامزه هستید! از من سوال می کنید در اروپا قانون به چه شکل است، من برایتان توضیح می دهم بعد قانون ان کشور را می گذارید نظر شخصی من!!!
.......................................................................
2.لطفا نفرمائید مساله مطرح در قانون اروپا در مورد جنین نظر شما نیست !! شما در آنجایی که قادر به پاسخگویی نیستید مثلا در مورد اینکه چرا در لیبرالیسم برای موجودی زنده مثل حیوان نیز اینقدر ارزش قائل میشن که باید نیز بشن اما در مورد موجودی زنده مثل جنین هیچ هیچ هیچ...و تداوم حیاتش رو وابسته به میل مادر میدانند و کسی نیست که از آن جنین حمایت کنه (خواه به روح معتقد باشند خواه نباشند به هر حال به حق زندگی انسان که معتقدند) شما به این مسائل نمی پردازید و وارد حاشیه میشید نمیخوام حرفی بزنم که شما رو ناراحت کنم چون به شخصیت شما احترام میذارم اما با بخشی از نظرات شما مخالفم دلایلش هم عرض کردم اما پاسخ متقابل خارج از عرف بحث بود...

فرناز عزیز و ضد سانسور
بنده مطابی رو که سانسور کردید به دوستان نزدیکتان نشان میدم که 2 روی یک سکه رو ملاحظه کنند روی مدعی و روی دیگه متاسفانه توتالیتر
متاسفم که باید عرض کنم شما برای اینکه پاسخ منطقی و عمق تحلیلی ندارید قادر به پاسخ به 2 کامنت دیگری که ارسال کردم نبودید لذا سانسور کردید آنهم بدلایل واهی از جمله اینکه فرمودین حوصله بحث ندارین !!
بدون حوصله میخواهید فمینیسم و لیبرالیسم رو گسترش بدین ؟! حتما موفق میشین
به جای شما دوستانتان آن دو کامنت رو خواهند دید

فاطمه | October 13, 2007 5:11 AM

مساوژه !!!

مهدي | October 13, 2007 5:24 AM

هوم
بدترین تصویری که تو ذهمنه اینه که یه روز (تو سن و سال دبستان) معلم قرآنمون رو تو خیابون دیدم. من دامن کوتاه زرد پوشیده بودم و اون موقع دقیقاً و دقیقاً با دیدن اون معلم احساس سکته به من دست داد. احساسی که هیچوقت فراموش نمی کنم. اونقدر که این زن تو کلاس از حچاب و اینها و اینکه بیرون از مدرسه هم روسری وغیره باید سر کنیم (چه برسه به دامن من که حکمش اعدام بود) حرف زده بود، اینقدر ما رو از انوع و اقسام عذاب ها و آتیش ها و درنهایت اخراج از مدرسه ترسونده بود که...
یه معلم دینی هم داشتیم تو دوره راهنمایی (دقیقاً سنی که بلوغ ج ن سی دخترها اتفاق می افته) که نمی دونم چرا اون احساس تکلیف می کرد بیاد راجع به پریود و این چیزا برامون حرف بزنه و اطلاعات بده (به معلم بهداشت و اینها هم که اصلاً ربطی نداره این موضوع رساله ای!) و توصیه هاش رو باید می شنیدی. به ما می گفت نباید از پد استفاده کرد، نه بهداشتیه نه خوبه و...! به جاش باید از یه تیکه پارچه استفاده کرد و هر بار همونو شست (هر احمقی می دونه این کار چقدر غیر بهداشتیه) و یا مثلاً نباید حمام کرد تو این مدت و...!
دبستان که بودم یکی از کابوسام سرب داغ تو حلق و کفش داغ آهنی و آویزون شدن از مو و... شده بود یه دوره کوتاه و خدا می دونه مامانم چقدر زحمت کشید اینارو از کله ام بیرون کرد.
ظلمی که این معلم های دینی در حق ما کردن فراموش شدنی نیست!

روژ | October 13, 2007 6:39 AM

کاش برای او می‌گفتی که ازین نوع دکترهای تیتر حرام، در کشور ما فراوان بوده و هنوز هم هستند.

عمو اروند | October 13, 2007 12:05 PM

از اين اتفاقات واسه همه ما افتاده و متاسفانه هميشه توي ذهنمون باقي مي مونه من كلاس چهارم دبستان عضو گروه تاتر بودم درسم هم خوب بود به خاطر همين مامانم موافقت كرده بود. روز جشنواره با ساعت كلاسيم برخورد كرد خوب خيلي زحمت كشيده بودم و عاشق تاتر بودم رفتم . خلاصه وقتي برگشتم وسط زنگ بود اون خانم معلم به خاطر اينكه هنوز يه كم از اون گريم روي صورت من مونده بود"حالا گريم تاتر بچه 10 ساله چي هست" كاري كرد كه چطور خانوادت اجازه دادن كه بري تاتر بازي كني اين چيزا را بزني به صورتت از مادر تو بعيد هست حتما بدون اجازه رفتي و ... بعد هم به من بي اعتنايي كرد و بعد از امتحان كلاسي از اون جايي كه معلم تنبلي بود و هميشه برگه ها را مي داد به بچه ها تصحيح كنند و من هم جزشون بودم اون روز به من نداد و با اين كارش نه تنها شادي رتبه اولي گروه تاتر را از من گرفت بلكه بعد از 21 سال اين خاطره تلخ را براي من باقي گذاشت
عزيزم از اين خاطرات تلخ زياد هست
بوس بوس

آزاده | October 13, 2007 1:15 PM

نازخاتونم ,چقد بچگي هاي همه ماها شبيه با اينكه ممكنه اختلاف سني داشته باشيم با هم ولي همه اون معلم ها به زور خواستن ماها رو خركش كنن تا خوده بهشت ...حالا يكي نيست بگه اي بابا ما خودمون با اون بالايي ها كنار مي آييم :دي

اميدوارم يه روزي بياد كه معلم هاي ايروني بدونن چه وظيفه اي دارن و با هر حرفي كه ميزنن و هر حركتي كه ميكنن چه تاثير عميقي روي زندگي بچه ها دارن ....!
من يادمه يه بار به خاطر كاري كه نكرده بودم متهم به دزدي و فضولي و اخلال در نظم شناخته شدم و از گروه هاي سرود و هلال احمر كنار گذاشته شدم و اگه مامانم و يكي از معلم هاي سال قبلم نبود احتمالا اونا بلاهاي ديگه اي هم سرم مي آوردن !!!! گاهي يادم مياد دلم ميخواد يه روزي ببينمشون و بهشون بگم من چي شدم ...اونا به مامانم قول دادن من در آينده هيچي نميشم :))) البته پر بيراهم نگفتن ولي روشون رو ميشه كم كرد هر جوري باشه :)))

anne | October 14, 2007 1:35 AM

خاطرات با مزه ای بود. چون گفتی انگلیسی زبون سومت هست فورا فهمیدم که زبون اولت اصفهانی هست (-:

تاریخ و جغرافیا | October 14, 2007 11:02 AM

سلام...امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و نماینده ای خوب برای ایران و فرهنگ غنی ایرانی....

نظربازی | October 15, 2007 12:25 AM

سلام...امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و نماینده ای خوب برای ایران و فرهنگ غنی ایرانی....

نظربازی | October 15, 2007 12:25 AM

سلام...امیدوارم همیشه شاد و موفق باشی و نماینده ای خوب برای ایران و فرهنگ غنی ایرانی....

نظربازی | October 15, 2007 12:26 AM

سلام
از اين دست خاطرات نسل من و شما بسيار دارند، درد اينجاست که اين کارها هنوز ادامه دارد، هرچند نه به شدت آنموقع. دوره ما که نوبرش بود. امروز اما نتيجه آن برخوردها را در سطح وسيع در جامعه مي بينيم و آقايان و خانمها مي توانند افتخار کنند به پرورش اين نسل دري وري.
تمام زندگيمان را تباه کردند و دو غورت و نيمشان هم هنوز باقيست. اثر و رد اين برخوردها را ما تا دم آخر با خود خواهيم داشت حتا اگر ميل به فراموشيش واقعي باشد.
چند ساعت در باز داشت گاه کلانتري ميدان هفت حوض ماندن را به جرم پوشيدن پيراهن آستين کوتاه، فراموش نمي کنم، جالب است که کارت دانشجوئي پسر عمويم نجاتم داد که با پا فشاريش تا من را از بازداشت گاه بيرون نکشيد، بيرون نرفت. از اين دست بسيار ديده ام و ديده ايد.پرت و پلا نوشته ام ، به ياد آوري آن خاطرات تلخ ببخشيدم.
باقي بقايتان

عليرضا | October 15, 2007 12:34 AM

*نيکی جونم اون ماجرا همش سياه بازی بود و تا جايی که می​دونم با دبير زيست ما کاری نداشتند. اين خانم ناظم که سابقه​ی آشنايی با خانواده​ی من رو داشت يک عقده​ای بود و به نظرم داشت تلافی می​کرد. بابای من از اول با اين آدم و عقايدش مخالف بودند...

**روژ جان ببين به ما هم می​گفتند که تو قيامت، از هر تار مويی که پيدا باشه، با همون تار مو ما رو آويزون می​کنند به سقف:) تازه از ريشه​ی اين تار مو هم چرک و خون مياد اه اه حال خودم به هم خورد... تازه مينی ژوب که هيچي، ساق پای نمايان همان و مار و اژدهاهايی که ساق پای زن گناهکار رو نيش​می​زنند همان. من نمی​دونم اين خزعبلات از کجا در اومده بود و حتما همين ها رو دوباره تکرار می​کنند... راستی راستی هم که ظلمی بود و هست در حق ما و در حق دختران خردسال حالا...

نازخاتون | October 16, 2007 8:19 PM

*آزاده جونم دقیقا می​فهمم چی می​گی. اینا یک مشت آدم "دور شهری" بودند و پر از عقده. دور شهری اصطلاح اصفهانیه به گمانم:)

**آن منم دلم می​خواد یه روزی خیلی از این ها رو ببینم و بدونم حآلا چی فکر می​کنند و حالا چطوری دارند زندگی می​کنند...

***تاریخ و جغرافیا جان، استاد گرامی، هوش سرشاری دارید ها. من خودم نفهمیدم که "زبون" اولم اصفهانیه:))))


نازخاتون | October 16, 2007 8:32 PM

*آزاد جان ممنون از لطف بیکرانت... تو هم خوب و خوش باشی همیشه...

**علیرضا جان دوست با محبت، باورت میشه این هفته​های اخیر ، گاهی که از کلاس برمی گردم و به موضوع درس فکر می​کنم ، در حین رانندگی یهو اشکهام سرازیر میشه. ​این به گمانم همون اثر مخرب اون روزها و اون فشارها به دنیای زیبای کودکی و نوجوانی ما بوده... چند تا از دوستانم تو اروپا که فیلم پرسپولیس مرجان ساتراپی رو دیدند، می​گفتند که از اول فیلم تا آخرش اشک ریختند. می​گفتند زندگی خودشون رو روی پرده​ی سینما دیدند... این اشک​ها از یک جنس هستند...

نازخاتون | October 16, 2007 8:42 PM

سلام .shdjj,k خیلی خوب بود.به وبلگ من هم سری بزنید.

آرش | March 6, 2008 12:49 PM

I had a desire to start my own firm, however I didn't earn enough of cash to do this. Thank heaven my dude proposed to take the mortgage loans. So I took the financial loan and realized my old dream.

BARTON33KAREN | July 5, 2010 12:31 PM

ارسال نظر