French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« آن سالهای مدرسه... | صفحه اصلی | "آبرو و همه هستي ما فداي اين آزادي باد." »

اسم کتاب "بابا قلدر " بود و جلدش نارنجی...

سه شنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۶

جلد کتاب نارنجی بود. کاملا به یاد دارم. باور کنید نارنجی نارنجی. عکس مردک خپل، طاس، شکم​گنده، و صد البته با کراوات گل و گشاد که بر روی صندلی نشسته بود، خاطرم هست. شاید هم ایستاده بود. شاید داشت عربده می​کشید. شاید داشت از درد به خود می​پیچید. اسم کتاب "بابا قلدر " بود... دو کلام!

حمیده خواهر حمید پسرک مو فرفری و زاغ و بور محله​مان، همانی که چند سال بعد مفقودالاثر شد، در یک بعداظهر آفتابی در مهتابی خانه​اشان کتاب را به طرفم دراز کرد و گفت: "بیا این هم جایزه​ی تو! از بس که دختر خوبی هستی و خانم! امیدوارم بعد از خوندن کتاب بفهمی که "بابا قلدر" کی بود و چی به سرش اومد..."

آن​وقت​ها حمیده هنوز خواهر شهید نشده بود و هنوز تحویلم می​گرفت. شاید هم هنوز نمی​دانست که پدر این دختر "خانم و خوب" چقدر سرناسازگاری دارد با هرچه "ریاکار نان به نرخ روز خور". آن روزهای قبل از آن روزها که یادم هست عمرشان به گذر نسیمی می ماند، هنوز حزب​اللهی​ها و مسجدی​ها و اروپا رفته​ها و بی​حجاب ها با هم خوب بودند و هر روز لبخند دیگری را با لبخند جواب می​دادند. اما آن روز که تاریک بود و ابری، خبر آوردند که حمید به بهشت رفت. مستقیم. ​گفتند خود سیدالشهدا به دنبالش آمده در جبهه​های نبردحق علیه باطل. حمید چند سالی از ما بزرگتر بود. آرام بود و سربه زیر. تب جبهه که محله​ی ما را گرفت، او هم رفت تا بشود مایه​ی سرافرازی خانواده و محل. اسمش هنوز آنجاست. ​یادش اما؟ یاد آن پسرک مو فرفری چشم آبی ماند در قاب تابلوی اسم کوچه​ی محله​ی ما...

اما "بابا قلدر" را نه یک بار که هراز گاهی مرور می​کردم. محله​ای بود و مردمی داشت سربه​زیر و مطیع و باخدا اما پراکنده. محله را قلدری بود که درخفا نامیده بودندش: "بابا قلدر". تا می​توانست ظلم می​کرد و آتش​ها می​سوزاند. حرف حرف خودش بود و آزار می​داد بندگان بی​آزار را. کسی جرات نداشت حرف روی حرفش بزند یا با اوامر او مخالفت کند که اگر می​کرد، جاسوسان و نوچه​های باباقلدر که نهان و آشکار همه​جا بودند، خبر پیش او می​بردند که چه نشسته ای که فلانی جسارت کرده و حرفی زده است.​ روزها، ماهها و سالها گذشت تا مردم خموده و ساکت به خود آمدند. بازار پچ​پچ و درگوشی​ها رواج یافت. از این سو و آن سو، زن و مرد و پیر و جوان جمع شدند و تصمیم گرفتند دست به دست هم دهند و یکی شوند. کاری می​باید کارستان. نقشه ای کشیدند که ظالم را بی​ریشه کنند. گفتند در خواب خوشش به سراغ او می​رویم. دیگی نهادند بر آتش و آشی برپا کردند چونان سرب مذاب. در خواب بود ظلم, که آش داغ در دهانش ریختند و آن چه باید می​شد، شد. قصه به سر آمد و مردم با خدا زیستند در کنار هم با خوبی و خوشی و ایام به کام شد...

این روزها ذهنم آشفته شده از خاطره​ی آن کتاب نارنجی با آن تصاویر پر از ترس. بیست و اندی از خواندن کتاب می​گذرد، اما اکنون بیش از گذشته به آن کتاب و داستانش و اهدا کننده​ی آن می​اندیشم. آن روزها نمی​فهمیدمش. این روزها اما وقایع کتاب را خود به چشم دیدم. همان داستان تکراری ظالم و مظلوم. نمی​دانم نویسنده​ی کتاب که بود اما می​دانم برای بچه های بعد از انقلاب کتابش را نگاشته بود. خطاب به من و شما. کاش باز کتاب"باباقلدر" بعد از نزدیک سی​سال تجدید چاپ شود تا بخوانندش کسانی که حافظه​ی تاریخی​شان به کوتاهی یک شهاب سرگردان است. هرچند بعید می دانم قیچی برنده​ی سانسور امانش دهد...

راستی کسی این کتاب را خوانده یا مشخصات نویسنده و انتشارات و تاریخ نشر آن را می​داند؟



نظرها

موضو اینکه بابا قلدر وقت خواب هم پاسبون داره!

می بخشی که نمیدونم نویسندش کی بوده.
اما روحش شاد اونی که کتابو بهت داد چقدر مومنانه طعمه ی غول انقلاب شدند!
:((

بیتا یاری - فریاد | October 17, 2007 8:03 AM


ناز نازم اینجور قلدر ها همیشه بالای سر جوامع مظلوم هستند

ظالم را نباید پروراند و بهش اجازه فعالیت داد

امیدوارم که سایه شووم هر چی قلدره از میهنم رخت بر بندد.

فدای تو گلم...

شهلا | October 17, 2007 11:54 AM

*شهلا جون من می​گم که مظلوم رو نبايد پروراند و بهش اجازه​ی بودن داد:) مظلوم است که ظالم را به وجود مياره. اگر ياد بگيريم از حقمون دفاع کنيم و صدامون رو بالا ببريم و اعتراض کنيم، اين نقش ها کمرنگ و کمرنگتر می​شند...

**بيتا جون نفهميدم بالاخره که تو هم اين کتاب رو خوندی يا نه عزيزم؟

نازخاتون | October 17, 2007 4:18 PM

تاريخ تكرار مي شود!

افرا و پاييز | October 18, 2007 1:43 AM

من كه اولين باره اسم كتاب.و ميشنوم اما برات از دوستام ميپرسم راستي فكر ميكردم جزو لينكهاتم... نبودم؟

ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | October 18, 2007 4:16 AM

ایکاش دوباره چاپ و منتشر شود ولی با مقدمه یا موخره‌‌ای که رفع ظلم با کشتن ظالم هرگز واقعیت نیافته‌است. آن چه باید کشته شود تفکر قلدرمنشانه‌‌است نه شخص قلدر.
ما، نسل من، پا در جاپای هم محله‌ای‌های باباقلدر نهادیم و لذا به این درد دچار شدیم.
روان و شیوا می‌نویسی. قلمت روان باد.
ولی این را این‌جا هم بگویم که مجید اولین قربانی سلسله قتل‌های زنجیری بود. مرگش داغی بر دل من نهاد.

عمو اروند | October 18, 2007 8:59 AM

توضیحی آخری که داده‌ام اضافی است و مورد سوال دیگر خانمی بوده است که "علی ماشاءالله" خانم‌های خوش قلم و خوش‌فکر بسیارند، امروزه روز، یکی ناز است و دیگری خورشید و سومی مخمل ووو
در بلاگ نیوز لینک شد.

عمو اروند | October 18, 2007 9:07 AM

عمو اروند نازنين ممنون از توجه و لطف بيکران شما.

در مورد مجيد شريف هم به خاطرش آوردم. ديشب که نوشته​ی شما رو خوندم از بيژن هم پرسيدم در موردش . گفت آشناست ولی هيچ کدوم دقيقا يادمان نمی​آمد...​افسوس... اميدوارم زنده باشم و روزی را ببينم که دادگاهی مثل دادگاه وجدان در آفريقای جنوبی برپا شود و جواب بدهند پرسش های بی پاسخ را... من شخصا تنها به دنبال جواب پرسش​ها هستم، بدون اعدام و بدون تکرار اشتباه های قبلی... اين دايره​ی باطل يه جايی بايد شکسته بشه...

نازخاتون | October 18, 2007 9:20 AM

میدونی چیه نازنینم ؟ تا مظلوم نباشه که کوتاه بیاد و از حقش بگذرهو صداش رو تو گلوش خفه کنه ظالم هم بوجود نمیاد . اما چه کنیم که همه ما همینطوری بتربیت شدیم و نسل بعد از خوذمنو رو هم احتمالا همینجوری تربیت میکنیم

پوپک | October 19, 2007 9:47 PM

میدونی چیه نازنینم ؟ تا مظلوم نباشه که کوتاه بیاد و از حقش بگذرهو صداش رو تو گلوش خفه کنه ظالم هم بوجود نمیاد . اما چه کنیم که همه ما همینطوری بتربیت شدیم و نسل بعد از خوذمنو رو هم احتمالا همینجوری تربیت میکنیم

پوپک | October 19, 2007 9:51 PM

سلام...خوبي نازخاتون جون...سايتت مبارك...ببخشيد يه سه ماه بهت سر نزدم...يعني سه ماه نبودم كه بهت سر بزنم..همين الانم متوجه شدم سايت زدي...اميدوارم موفق باشي..اما ناراحتم از دستت چون توي اين سه ماه به من يه سر كوچولو هم نزدي... به خاطر اعتراض هم كه شده اسم و آدرس وبلاگم رو نمي گم تا با حس كنجكاوي شكنجه بشي...هه هه هه هه...اميدوارم موفق باشي نازي خانوم گل!!!! بازم سر مي زنم بهت...حتما بهت سر مي زنم...راستي مطلبت قشنگ بود يه ذره بيشتر...خيلي قشنگ بود...اميدوارم همين روند همچنان ادامه بدي....باي باي

ABZ | October 20, 2007 4:09 PM

قط نگاه می کنم....

سعید | October 20, 2007 9:42 PM

فقط نگاه می کنم..........

سعید | October 20, 2007 9:43 PM

عرض به خدمت شوما كه اگه فرصت پيش بياد اين امكان وجود داره كه هر جوجه اي قلدر بشه

دكتر ايرج گلي | October 22, 2007 5:44 AM

ناز خاتون ناز... اون بابا قلدر حداقل وقتی خواب بوده هم خودش خواب بوده و هم ظلم و آزار و اذیت هاش... اینقدر خوابش عمیق بوده که اهالی محل تونستن آش داغ رو بریزن تو گلوش... اما ظالم ها و بابا قلدرهای امروزی چی که 2 و 3 شیفته کار می کنن و وقتیم خوابن یکی جاشون کشیک می ده؟؟؟
این داستان مال همون زمانی بوده که هنوز اینقدر انسانیت رنگ حیوانی به خودش نگرفته بوده...

یارا | October 22, 2007 7:37 AM

ظالم ها مظلوم ها رو پرورش میدن و مظلوم ها ظالمان بعدی رو و این دور تسلسل زشت همچنان ادامه داره و تنها درمان این بیماری آگاه کردن هر دو گروه است بخصوص مظلوم ها.

sherry | October 22, 2007 2:24 PM

ABZ قربان شکل ماهت معافم کن از حدس زدن که اين روزها حسابی خنگول شدم. ببخش که بهت سر نزدم ولی خوشحالم که تو آمدی و احوال پرسيدی گرامی! تا آخر اين هفته که دو تا امتحان میان ترمم را به سرانجام برسانم خدا نگهدار عزيز جان!

نازخاتون | October 22, 2007 6:49 PM

ارسال نظر