سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« آن سالهای مدرسه... | صفحه اصلی | "آبرو و همه هستي ما فداي اين آزادي باد." »
جلد کتاب نارنجی بود. کاملا به یاد دارم. باور کنید نارنجی نارنجی. عکس مردک خپل، طاس، شکمگنده، و صد البته با کراوات گل و گشاد که بر روی صندلی نشسته بود، خاطرم هست. شاید هم ایستاده بود. شاید داشت عربده میکشید. شاید داشت از درد به خود میپیچید. اسم کتاب "بابا قلدر " بود... دو کلام!
حمیده خواهر حمید پسرک مو فرفری و زاغ و بور محلهمان، همانی که چند سال بعد مفقودالاثر شد، در یک بعداظهر آفتابی در مهتابی خانهاشان کتاب را به طرفم دراز کرد و گفت: "بیا این هم جایزهی تو! از بس که دختر خوبی هستی و خانم! امیدوارم بعد از خوندن کتاب بفهمی که "بابا قلدر" کی بود و چی به سرش اومد..."
آنوقتها حمیده هنوز خواهر شهید نشده بود و هنوز تحویلم میگرفت. شاید هم هنوز نمیدانست که پدر این دختر "خانم و خوب" چقدر سرناسازگاری دارد با هرچه "ریاکار نان به نرخ روز خور". آن روزهای قبل از آن روزها که یادم هست عمرشان به گذر نسیمی می ماند، هنوز حزباللهیها و مسجدیها و اروپا رفتهها و بیحجاب ها با هم خوب بودند و هر روز لبخند دیگری را با لبخند جواب میدادند. اما آن روز که تاریک بود و ابری، خبر آوردند که حمید به بهشت رفت. مستقیم. گفتند خود سیدالشهدا به دنبالش آمده در جبهههای نبردحق علیه باطل. حمید چند سالی از ما بزرگتر بود. آرام بود و سربه زیر. تب جبهه که محلهی ما را گرفت، او هم رفت تا بشود مایهی سرافرازی خانواده و محل. اسمش هنوز آنجاست. یادش اما؟ یاد آن پسرک مو فرفری چشم آبی ماند در قاب تابلوی اسم کوچهی محلهی ما...
اما "بابا قلدر" را نه یک بار که هراز گاهی مرور میکردم. محلهای بود و مردمی داشت سربهزیر و مطیع و باخدا اما پراکنده. محله را قلدری بود که درخفا نامیده بودندش: "بابا قلدر". تا میتوانست ظلم میکرد و آتشها میسوزاند. حرف حرف خودش بود و آزار میداد بندگان بیآزار را. کسی جرات نداشت حرف روی حرفش بزند یا با اوامر او مخالفت کند که اگر میکرد، جاسوسان و نوچههای باباقلدر که نهان و آشکار همهجا بودند، خبر پیش او میبردند که چه نشسته ای که فلانی جسارت کرده و حرفی زده است. روزها، ماهها و سالها گذشت تا مردم خموده و ساکت به خود آمدند. بازار پچپچ و درگوشیها رواج یافت. از این سو و آن سو، زن و مرد و پیر و جوان جمع شدند و تصمیم گرفتند دست به دست هم دهند و یکی شوند. کاری میباید کارستان. نقشه ای کشیدند که ظالم را بیریشه کنند. گفتند در خواب خوشش به سراغ او میرویم. دیگی نهادند بر آتش و آشی برپا کردند چونان سرب مذاب. در خواب بود ظلم, که آش داغ در دهانش ریختند و آن چه باید میشد، شد. قصه به سر آمد و مردم با خدا زیستند در کنار هم با خوبی و خوشی و ایام به کام شد...
این روزها ذهنم آشفته شده از خاطرهی آن کتاب نارنجی با آن تصاویر پر از ترس. بیست و اندی از خواندن کتاب میگذرد، اما اکنون بیش از گذشته به آن کتاب و داستانش و اهدا کنندهی آن میاندیشم. آن روزها نمیفهمیدمش. این روزها اما وقایع کتاب را خود به چشم دیدم. همان داستان تکراری ظالم و مظلوم. نمیدانم نویسندهی کتاب که بود اما میدانم برای بچه های بعد از انقلاب کتابش را نگاشته بود. خطاب به من و شما. کاش باز کتاب"باباقلدر" بعد از نزدیک سیسال تجدید چاپ شود تا بخوانندش کسانی که حافظهی تاریخیشان به کوتاهی یک شهاب سرگردان است. هرچند بعید می دانم قیچی برندهی سانسور امانش دهد...
راستی کسی این کتاب را خوانده یا مشخصات نویسنده و انتشارات و تاریخ نشر آن را میداند؟
نظرها
موضو اینکه بابا قلدر وقت خواب هم پاسبون داره!
می بخشی که نمیدونم نویسندش کی بوده.
اما روحش شاد اونی که کتابو بهت داد چقدر مومنانه طعمه ی غول انقلاب شدند!
:((
بیتا یاری - فریاد | October 17, 2007 8:03 AM
ناز نازم اینجور قلدر ها همیشه بالای سر جوامع مظلوم هستند
ظالم را نباید پروراند و بهش اجازه فعالیت داد
امیدوارم که سایه شووم هر چی قلدره از میهنم رخت بر بندد.
فدای تو گلم...
شهلا | October 17, 2007 11:54 AM
*شهلا جون من میگم که مظلوم رو نبايد پروراند و بهش اجازهی بودن داد:) مظلوم است که ظالم را به وجود مياره. اگر ياد بگيريم از حقمون دفاع کنيم و صدامون رو بالا ببريم و اعتراض کنيم، اين نقش ها کمرنگ و کمرنگتر میشند...
**بيتا جون نفهميدم بالاخره که تو هم اين کتاب رو خوندی يا نه عزيزم؟
نازخاتون | October 17, 2007 4:18 PM
تاريخ تكرار مي شود!
افرا و پاييز | October 18, 2007 1:43 AM
من كه اولين باره اسم كتاب.و ميشنوم اما برات از دوستام ميپرسم راستي فكر ميكردم جزو لينكهاتم... نبودم؟
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | October 18, 2007 4:16 AM
ایکاش دوباره چاپ و منتشر شود ولی با مقدمه یا موخرهای که رفع ظلم با کشتن ظالم هرگز واقعیت نیافتهاست. آن چه باید کشته شود تفکر قلدرمنشانهاست نه شخص قلدر.
ما، نسل من، پا در جاپای هم محلهایهای باباقلدر نهادیم و لذا به این درد دچار شدیم.
روان و شیوا مینویسی. قلمت روان باد.
ولی این را اینجا هم بگویم که مجید اولین قربانی سلسله قتلهای زنجیری بود. مرگش داغی بر دل من نهاد.
عمو اروند | October 18, 2007 8:59 AM
توضیحی آخری که دادهام اضافی است و مورد سوال دیگر خانمی بوده است که "علی ماشاءالله" خانمهای خوش قلم و خوشفکر بسیارند، امروزه روز، یکی ناز است و دیگری خورشید و سومی مخمل ووو
در بلاگ نیوز لینک شد.
عمو اروند | October 18, 2007 9:07 AM
عمو اروند نازنين ممنون از توجه و لطف بيکران شما.
در مورد مجيد شريف هم به خاطرش آوردم. ديشب که نوشتهی شما رو خوندم از بيژن هم پرسيدم در موردش . گفت آشناست ولی هيچ کدوم دقيقا يادمان نمیآمد...افسوس... اميدوارم زنده باشم و روزی را ببينم که دادگاهی مثل دادگاه وجدان در آفريقای جنوبی برپا شود و جواب بدهند پرسش های بی پاسخ را... من شخصا تنها به دنبال جواب پرسشها هستم، بدون اعدام و بدون تکرار اشتباه های قبلی... اين دايرهی باطل يه جايی بايد شکسته بشه...
نازخاتون | October 18, 2007 9:20 AM
میدونی چیه نازنینم ؟ تا مظلوم نباشه که کوتاه بیاد و از حقش بگذرهو صداش رو تو گلوش خفه کنه ظالم هم بوجود نمیاد . اما چه کنیم که همه ما همینطوری بتربیت شدیم و نسل بعد از خوذمنو رو هم احتمالا همینجوری تربیت میکنیم
پوپک | October 19, 2007 9:47 PM
میدونی چیه نازنینم ؟ تا مظلوم نباشه که کوتاه بیاد و از حقش بگذرهو صداش رو تو گلوش خفه کنه ظالم هم بوجود نمیاد . اما چه کنیم که همه ما همینطوری بتربیت شدیم و نسل بعد از خوذمنو رو هم احتمالا همینجوری تربیت میکنیم
پوپک | October 19, 2007 9:51 PM
سلام...خوبي نازخاتون جون...سايتت مبارك...ببخشيد يه سه ماه بهت سر نزدم...يعني سه ماه نبودم كه بهت سر بزنم..همين الانم متوجه شدم سايت زدي...اميدوارم موفق باشي..اما ناراحتم از دستت چون توي اين سه ماه به من يه سر كوچولو هم نزدي... به خاطر اعتراض هم كه شده اسم و آدرس وبلاگم رو نمي گم تا با حس كنجكاوي شكنجه بشي...هه هه هه هه...اميدوارم موفق باشي نازي خانوم گل!!!! بازم سر مي زنم بهت...حتما بهت سر مي زنم...راستي مطلبت قشنگ بود يه ذره بيشتر...خيلي قشنگ بود...اميدوارم همين روند همچنان ادامه بدي....باي باي
ABZ | October 20, 2007 4:09 PM
قط نگاه می کنم....
سعید | October 20, 2007 9:42 PM
فقط نگاه می کنم..........
سعید | October 20, 2007 9:43 PM
عرض به خدمت شوما كه اگه فرصت پيش بياد اين امكان وجود داره كه هر جوجه اي قلدر بشه
دكتر ايرج گلي | October 22, 2007 5:44 AM
ناز خاتون ناز... اون بابا قلدر حداقل وقتی خواب بوده هم خودش خواب بوده و هم ظلم و آزار و اذیت هاش... اینقدر خوابش عمیق بوده که اهالی محل تونستن آش داغ رو بریزن تو گلوش... اما ظالم ها و بابا قلدرهای امروزی چی که 2 و 3 شیفته کار می کنن و وقتیم خوابن یکی جاشون کشیک می ده؟؟؟
این داستان مال همون زمانی بوده که هنوز اینقدر انسانیت رنگ حیوانی به خودش نگرفته بوده...
یارا | October 22, 2007 7:37 AM
ظالم ها مظلوم ها رو پرورش میدن و مظلوم ها ظالمان بعدی رو و این دور تسلسل زشت همچنان ادامه داره و تنها درمان این بیماری آگاه کردن هر دو گروه است بخصوص مظلوم ها.
sherry | October 22, 2007 2:24 PM
ABZ قربان شکل ماهت معافم کن از حدس زدن که اين روزها حسابی خنگول شدم. ببخش که بهت سر نزدم ولی خوشحالم که تو آمدی و احوال پرسيدی گرامی! تا آخر اين هفته که دو تا امتحان میان ترمم را به سرانجام برسانم خدا نگهدار عزيز جان!
نازخاتون | October 22, 2007 6:49 PM