سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« اسم کتاب "بابا قلدر " بود و جلدش نارنجی... | صفحه اصلی | برای صلح و اعتراض به جنگی ديگر... »
با خواندن نامهی سرگشاده (بخوانيد تظلم نامهی عمادالدين باقی) ياد جواب نامهی مستر پرزيدنت به يک مادر آمریکایی افتادم در سايت شخصی ايشان...
امتحان کلاس "Oral Communication" که شنبهی پیش برگزار شد، بهانهای شد برای شناختن ابعاد جدیدی از رییسجمهور فعلی ایران. موضوع سخنرانی من اول ایران بود و بعد تبدیل به پرسپولیس ساتراپی شد و در نهایت کفهی ترازو به نفع محمود احمدینژاد سنگين گشت. جالب آنکه يکی ديگر از دانشجويان هم به موضوع سخنرانی ايشان و عدم وجود همجنسباز در کشور ایشان و نحوهی برخورد نامناسب رييس کلمبيا با رييس جمهور ايران پرداخت.
القصه که خود بخوانيد اين دو نوشته را که يکی قلب به درد میآورد و ديگری استخوانهای چانه را...
*بگوييد خطوط قرمز كجاست؟ نامه ی عمادالدین باقي به رئيس قوه قضاييه - سه شنبه ۱ آبان ۱۳۸۶- ۲۳ آبان ۱۳۷۶
"...علاوه بر اين بنا بر اطلاع من، تلفنهايم شنود ميشوند، خانهام تحت مراقبت امنيتي است و از ساختمانهاي مشرف بر خانهما با دوربين و وسيله استراق سمع همه چيز تحت كنترل است و در حوزه خصوصي خويش مأمون و مصون نيستيم اين در حالي است كه هيچ فعاليت پنهاني ندارم و نوع كار من نوشتن و عمل كردن در چارچوب قوانين جاري كشور است. براساس نظر يك كارشناس فني اتومبيل من نيز دستكاري شده و يا شنودگذاري گرديده بود."... "4 ـ در معاونت پژوهشي موسسه تنظيم و نشر آثار امام خميني مشغول كار شدم ولي توسط نيروهاي امنيتي بر آن موسسه چنان فشار آمد كه ناگزير از كناره گيري شدم و سرانجام براي گذران زندگي خويش به كارگاهي در خارج از شهر تهران (صالحآباد در جاده بهشتزهرا) رفته و كارگري كردم؛ هر چند پس از مدت كوتاهي دوباره به فعاليت پژوهشي خود مشغول شدم. پس از روي كار آمدن آقاي خاتمي انتظار ميرفت اين شرايط تغيير كند اما متاسفانه هنوز اين وضعيت ادامه دارد.
5 ـ در سال 1378 كه پس از سالها مطبوعات آزاد و مستقل پا به ميدان نهاده و تنفسي تازه ميكردند تهديدات جاني نسبت به من و برخي از دوستان به حدي رسيده بود كه يك مقام نيروي انتظامي با من و گنجي قرار گذاشت و متن نامهاي از شوراي امنيت را مبني بر جدي بودن خطر جاني توسط عوامل داخلي و خارجي ابلاغ كرد و بيان داشت، نيروي انتظامي موظف به حفاظت از جان ما شده است. فعلاً از ذكر منابع تهديد درميگذرم.از آن پس تا زمانيكه روانه زندان شديم تحت حفاظت پليس بوديم هرچند بصورتي كاملا ناگهاني و غافلگيرانه، سعيد حجاريان ترورشد.
6 ـ در 22 اسفند 1377 پس از چند هفته آتش تهيه روزنامه كيهان، توسط دادسراي نظامي تهران احضار و چند ساعت بازجويي شدم. آنانكه تجربه اين وقايع را دارند ميدانند كه هر احضار و بازجويي انسان را در وضعيت تعليق و بلاتكليفي در امور زندگانياش قرار ميدهد.
7 ـ در خرداد 1379 دادگاه ديگري مرا احضار و با انتساب اتهامات ناروايي مرا به 5/7 سال زندان محكوم كردند و سپس در مرحله تجديدنظر به 3 سال كاهش يافت. اين دوره زندان را سپري كردم، در حاليكه 49 فقره شكايت به دادسراي انتظامي قضات اعلام كرده بودم كه هيچگاه به آنها رسيدگي نشد. هيچ يك از اتهامات من ثابت نگرديد به همين دليل دادگاه كه اسما علني و در عمل غير علني برگزار شد، اجازه در اختيار داشتن متن مذاكرات دادگاه را (كه طبق قانون بايد نسخهاي به من داده ميشد) و نيز اجازه انتشار بخش مهمي از دفاعياتم را هم نداد."...
**پاسخ رییسجمهوری به نامهی مادری که فرزندش را به زور به عراق بردهاند!!! :
"...خانم محترم، ما براي همه مردم دنيا احترام قائليم و جان و مال و آبرو و كرامت همه انسانها از جملة مردم آمريكا براي ما محترم است و دين ما به ما اجازه نميدهد آسايش و آرامش هيچ بشري را برهم بزنيم"... "خواهرم، متأسفانه امروز همه جهان گرفتار برخي قدرتها و سياستمداران غيرخودساخته، قدرتطلب و آتشافروز است. روزانه هزاران نفر انسان بيگناه به خاك و خون كشيده ميشوند و مادران فراواني به عزاي فرزندان عزيزشان مينشينند. عطش ثروتاندوزي و سلطهطلبي اين افراد سيريناپذير است و فضاي تهديد و ارعاب زندگي را بر آحاد بشر و ملتهاي گوناگون تيره و تار كرده است و متأسفانه شما تنها آسيبديدگان از اين خودخواهيها نيستيد. همهروزه در فلسطين، عراق، افغانستان و جايجاي جهان پدران و مادران فراواني در سوگ فرزندانشان غمگين ميشوند و فريادشان به آن سوي ديوار بلند قدرتهاي متكي بر ثروت و سلاح نميرسد."...
***و اما در باب آزادی بخوانید مکتوب رییسجمهوری ایران را:
"آزادي 1385/09/22
در نشست دانشگاه اميركبير، وقتي جمعي كوچك در ميان اكثريتي مطلق در حضور رييس جمهور ، با آزادي كامل ، به رييس جمهور منتخب مردم توهين كردند و نمي ترسيدند ، احساس مسرت بخشي به من دست داد. ناخودآگاه به ياد شرايط دوران دانشجويي خود و 16 آذرهاي پيش از انقلاب افتادم كه چگونه در سالهاي سياه 54 تا 56 ، امكان تنفس سياسي و نقد حكومت سكولار مورد حمايت غرب در اين كشور نبود. هزينه اهانت به مقامات حكومت ، مرگ يا زندان و شكنجه بود و اينك شرايط بگونه اي است كه اقليتي محدود ، نظم جلسه اكثريت را با اهانت و حتي آتش زدن ، برهم مي زند اما اكثريت يعني دانشجويان واساتيد انقلابي، با تسامح و كرامت، تحمل مي كنند و دست به مقابله به مثل نمي زنند.به عنوان دانشجوي سال 54 كه تجربه مكرر جنگ و گريز با پليس خشن شاه را از سر گذرانده و به ياد داشتم كه هزينه يك انتقاد كوچك به حاكميت ، چه سنگين بوده است ، ديروز وقتي شاهد چنين جلوه اي از آزادي بودم نه تنها بعنوان محمود احمدي نژاد، كمترين كدورت يا ناراحتي اي در قلب خويش نسبت به كسي احساس نكردم بلكه به عنوان خادم ملت و رئيس جمهور و مسئول مديريت سياسي كشور، به اين انقلاب عظيم آزاديبخش، باهمه وجود باليدم و خدا را شكر كردم.
اين افتخار ما را بس كه همه جا دولتها عليه مخالفانشان، اعمال ديكتاتوري مي كنند و در اين كشور، يك جمع چند نفره با خيال راحت، عليه دولت برخاسته از آراي قاطع ملت و عليه اكثريت، توامان اعمال ديكتاتوري مي كنند وتلاش مي كنند به جاي سخن گفتن و شنيدن در فضايي آرام و منطقي كه در شان دانشگاه و دانشگاهيان است، جلسه را متشنج كنند و در عين حال هيچ واهمه و نگراني اي ندارند.
اين آزادي، دستاورد خون برادران و خواهران شهيد ماست. آبرو و همه هستي ما فداي اين آزادي باد."
پینوشت: اگر قادر به خواندن تمامی نامهی باقی نیستید و مایلید بخوانید تظلمنامهاش را، لطفا بگویید تا متن کامل را برایتان ای-میل کنم...
نظرها
از عاقبت دانشجويان اميركبير مي گذريم، اما چرا همين چند هفته پيش دانشجويان دانشگاه تهران رو با داشتن كارت دانشجويي و مخلفات از هيچ دري به دانشگاه راه ندادند (حتي استاد دانشگاه تهران رو هم!) و بعد جلوي چشم دانشجوهايي كه از در شرقي به غربي، از غربي به جنوبي و از جنوبي به شمالي پاسكاري مي شدند ميني بوس پشت ميني بوس چهره هايي كه در تلويزيون و رسانه ها دانشجوهاي دانشگاه تهران معرفي شدن رو وارد دانشگاه كردند، لابد براي نشان دادن اين درصد بالاي تحمل.
چه تلخ فكر كردن ب اين چيزا...
پ.ن: لطف مي كنيد براي من هم اي-ميل كنيد؟
روژ | October 22, 2007 9:15 PM
ممنون نازخاتون جان.
الان كه كامنت قبلي رو مي خونم فكر مي كنم كيبوردم مشكل داشته، جمله آخر اصلاح مي شود:
منظور "چه تلخه فكر كردن به اين چيزا" بوده.
روژ | October 22, 2007 11:42 PM
حافظه نداره این بیچاره حرفهاش مال پارساله... شاید بدبخت یادش رفته چی گفته ...
:-) بیشتر میخواسته پز بده که اونم در زمان شاه جزو دانشجویان قهرمان بوده :-))))
امور مملکت داری که به این آسونی نیست آدم همه چیز یادش بمونه ...:-(
دختر همسایه | October 24, 2007 1:08 AM
ناز خاتون جان سلام یادم رفت دوباره اومدم ... خوبی گل خانوم؟ ....تیتر بالا رو( آ... آبرو) رو با کلاهش کن سرما میخوره :-)
راستی اون فیلم راننده اتوبوس خانم رو به همه فامیل نشون دادم ....بسیار عالی بود از این زنان هر چه بیشتر بهتر
دلت شاد و لبت خندون باد
دختر همسایه | October 24, 2007 1:54 AM
راستی یادم رفت اینو بپرسم....راز پینگ کردن رو میشه به ما هم بگی?? :-)
دختر همسایه | October 24, 2007 1:58 AM
سلام نازخاتون مهربون کمی فمنیست من!
باور بفرمایید ما (آقایان) نمیدونستیم انجام چنین فعالیتهای توسط خانم ها اینچنین باعث شادی و غرور میشه بر همین اساس رسما اعلام میکنیم حاضزیم کلیه فعالیتهای ظاهرا مردانه ذیل را بدون هیچ گونه چشم داشتی و در کمال خضوع و خشوع به شیر زنانی همچون "صدف" خانم بسپاریم :
تخلیه چاه فاضل آب , رفته گری , بنایی , داد زن(این یکی خیای باحاله ) نون خشکی ! ,باربری و ..... از شغل هایی هست که آقایان حاضرند با کمال میل وبه خانم های علاقمند واگذار کنند!! :))
بگذریم !|:)
امیدوارم که در کمال صحت و سلامت در پناه خداوند و نائب بر حقش برادر بوش , زندگی توام با مسرت رو در جوار همسر مهربان بگذرانید!
الله حافظ!
امير | October 24, 2007 3:21 AM
تا کی میخواد این وضع ادامه پیدا کنه؟
niki | October 24, 2007 8:59 AM
دختر همسايهی گل، قربانت گردم باور بفرماييد به کرات اين کلاه ناقابل کوچک را بر سر الف مینماييم اما اين سايت نازخاتون ساز مخالف زده و اين کلاه را سرخود و بدون کسب اجازه نيست و نابود میسازد. علتش را بايد از طراح سايت بپرسيم که وقت ياريمان نمی دهد:)
** اما راز پينگ کردن، رازيست ناگفتنی بين من و بلاگ رولينگ. کمی هم نذر و نياز چاشنیاش مینماييم که به حول و قوت الهی عمليات پينگ به خوبی و خوسی سر میگيرد. البته مرارتها کشيديم و میکشيم در ازای به دست آوردن اين مهم...
*** من دارم کتاب سه زن بهنود رو میخونم و همزمان يک سری متن راجع به دوران قاجار و مدام دلم میخواد به همان شيوه کتابت کنم:)
نازخاتون | October 24, 2007 10:15 AM
جالب بود....
ABZ | October 24, 2007 10:46 AM