سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« برای صلح و اعتراض به جنگی ديگر... | صفحه اصلی | نفسی که باید بیاید، میآید »
*خب ما خيلی خيلی بديم... :) به دنبال بحثهايی که چندی پيش در وبلاگستان شده بود، دروغ چرا دست و دلم ميلرزه بنويسم که "مثلا ما خيلی خيلی خوبيم و زندگی زناشويی بر وفق مراد". میترسم نکنه متهم بشم به پز دادن و بزرگنمايی و دروغ و اين حرفها. اول از همه هم بگم که از خودمم هم بینهايت دلخورم که چرا با خوندن اين مطالب ديگه دلم نمیخواد از خيلی چيزهايی که دوست دارم بنويسم. شايد گذر زمان يه کمی اين حس و حال را تعديل کنه...
**يک هفتهست که کارم را رسما در يک دبيرستان شروع کردم. کار نيمه وقت تو کالج خيلی خوبه ولی کافی نيست. کنارش بايد احساس امنيت کنم و کار دولتی فعلا کاریه که بهم حس امنیت میده. اعتماد به نفسم رو بالا برده. یهو پرتم کرده تو دل جامعهی آمریکا. دلم میخواد فرصتی به دست بیاد از روزهای اين دبيرستان و شاگردانم بنويسم که بيشترشون از خانوادههای مهاجر لاتين تبار هستند.
همکاران خيلی با محبت و مهربونند و مدام تکرار میکنند که میتونم روی کمکشون حساب کنم. هرجا اشتباه میکنم، کسانی هستند که برام تکرار میکنند که اون ها هم يه روزهايی همين اشتباه ها رو مرتکب شدند و دليلی برای نگرانی وجود نداره. جمعه هم از اينکه فهميدم يکی از شاگردان ۱۵ سالهام حامله است دلم میخواست يک دل سیر بشينم زار بزنم. با هم همگی رفته بوديم آمفی تئاتر برای ديدن يک مراسم سنتی مکزيکی. اونجا بود که بهم گفتند آندريا حامله است و من تازه فهميدم چرا مدام سطل آشغال رو کنار دستش ميذاره. سه ماهشه. بهش گفتم که تو خودت بچهای هنوز و اون روزهای اول هيچ به فکر سقط بچه نيافتادی؟ گفت که مامانش بچه رو بزرگ میکنه و خودش باز برميگرده به مدرسه. دوستانش گفتند: مادام ( منو صدا میکنند مادام) اين يک حادثه بوده. خونم به جوش اومد که حادثه؟ به این میگید حادثه؟ اصلا رابطهی جنسی بدون کاندوم مگه میشه؟ مگه پرستار دبیرستان براتون توضیح نداده؟ یا پدر مادرتون؟ آندریا گفت که پدر و مادرش سالهاست از هم جدا شدند و قبول داره که اشتباه کرده. پدر بچه هم ۱۶ سالشه. اين طفلک ها نه خانوادهی درست حسابی دارند و نه از نظر مالی وضعيت خوبی دارند. لعنت به فقر و بیسوادی که علت همهی مشکلاته...
به غير از صبح زود بلند شدن و تو تاريکی رانندگی کردن، دارم سعی میکنم از این روزها و اين دنيای جديد تا جايی که میتونم لذت ببرم. سخته ولی پر از تجربهست. آدمهايی وارد زندگیام شدند که دارند برام مهم میشند. هر روز دارم میبينمشون. بيشتر وقتها با هم میخنديم. گاهی من اخم میکنم گاهی اونها شيطنت میکنند و کلاس رو رو سرشون میذارند. گاهی خيلی با محبتند و گاهی ديوونه ام میکنند:) هنوز يک هفته نگذشته، تک و توک توی راهرو که بهم برمیخورند، برای چندمين بار میگند: "Bonjour Madame!" حس خوبيه... دو روز در هفته هم از مدرسه میکوبم تا خودم رو ضرب الاجل برسونم دانشگاه. توی کلاس، ده دقیقه یک ربع اولش گاهی از بس خميازه میکشم، دلم میخواد داد بزنم ولی اون جا هم تو کلاس "Special Education" با ويدئوهای جالبی که استاد نشونمون ميده و بحثهای جالبی که درمیگيره، خواب بالاخره مغلوب میشه. شب که خسته برمی گردم خونه با يک بغل تعريف، آغوش گرمی منتظرمه. دارم فکر میکنم زنانی که هم بچه دارند هم کار بيرون و هم درس، به تمام معنی شجاع هستند و قابل تحسين...
*** خبرهای ناخوشایند اخیری هم که از ایران میرسه بیش از پیش آزارم میده. حس ناتوانی، حس مزخرفیه که این روزها طعمش خیلی آزار دهندهست. خبر خودکشی یک دختر جوان پزشک، محکومیتهای مسخره ای که برای فعالین حقوق زنان مثل نقل و نبات صادر میشه بدون اینکه کسی اصلا جوابگو باشه. دانشجوهای زندانی و اینکه بعد از این همه مدت آقایان میفرمایند که شکنجهای در کار نبوده و اصلا مدرکی هم وجود نداره. دنیای نامهربانی شده...
**** با همهی این مشغولیتها دارم کتاب سه زن بهنود رو میخونم و جواب خیلی از سوالاتم رو میگیرم. شباهت عجیبی هم بین بعضی از شخصیتهای قدیمی با شخصیت های فعلی وجود داره. دیگه اینکه دیشب فیلم سقوط برلین رو بالاخره دیدم. دیوانه ی مریضی مثل هیتلر چطور کشورش و مردمش رو به خاطر خودخواهیهای خودش به خاک سیاه نشاند. مدام هم از "دشمن" میگفت و از "خائنین". اگر این فیلم رو ندید ببینید. به نظرم یکی از زیباترین و دقیقترین فیلمهاییست که ساخته شده و البته این بار سازندهی فیلم یک آلمانیست و فیلم به هیچ وجه هالیوودی نیست...
پی نوشت. موناهیتای عزیز مطلبی نوشته به نام نامه ای از ایران به همراه لینک دو نوشته در مورد زهرا پزشک جوانی که نادانی و جهل و عقبماندگی عدهاي، بهار زندگیاش را به خزان تبديل کرد...
نظرها
اي بابا ميدوني چقدر گاهي من دلتنگ اين جور نوشته هات مي شوم ؟؟؟ حداقل به خاطر دل كوچيك آدم هايي مثل من بنويس ناز خاتون جووونم وقتي مي بينم آپ كردي خيلي خوشحال ميشوم و وقتي از خودت خبر دادي بيشتر ...بي خيال اين حرفاي وبلاگستان همه به دمبال سوجه هستن تو نباشي يا گير به تو چيزاي ديگه ميشه سوجه !!
درمورد ايران هم نگرانمون نباش يه كاريش ميكنيم :)))) ملالي نيست جز دوري شما :دي مراقب خودت باش و موفق باشي نازخاتون جونم
anne | November 4, 2007 9:03 PM
وای از پرت شدن توی جامعه نگو که این روزها سخت وحشت زده ام . چقدر خوبه که داری از دنیای جدید لذت میبری . من هرچی سعی میکنم مثبت باشم باز یه جای افکارم می لنگه نازخاتون جان
فردا باید برای دوتا ارینتیشن برم دانشگاه و دایم دعا میکنم این تپش قلب بی جهت و این همه اضطراب کمی کم بشه :(
خوشحالم که این یادداشتت را خوندم یه حس خوبی بهم داد وقتی گفتی که همکارات بهت دلداری میدن...من دایم از اشتباه کردن توی محیط کارم می ترسم و در عین حال هم چون کار کردن توی محیط دانشگاه را دوست دارم نمی خوام از دستش بدم
کلی مرسی که این را اینقدر به موقع نوشتی :) اگر فرداشب بود خیلی دیر بود :))
راستی از سه زن لذت ببر . من ان وقتی که خوندم خیلی برام لذت بخش بود . فردا سعی میکنم یه سری به شرکت کتاب بزنم و بخرمش . هوس کردم دوباره بخونمش .
بوس بوس برای انرژی که بهم دادی...
Niloufar | November 4, 2007 9:17 PM
مرسی از حضورت نازخاتون جان
من مدتهاست وبلاگت را میخونم یکبار هم بهم کمک کردی و نشانی کتاب فروشی های ایرانی را توی وست وود بهم دادی
و الان محل کار من دقیقا سر تقاطع وست وود و ولشیر هست
ازت ممنونم
و ممنونم بخاطر دلگرمیت...به نکته خوبی اشاره کردی...من یک کمی مشکل خجالتی بودن را هم دارم....این چد روز اونقدر ترسیده بودم که تصمیم کرفتم برگردم ایران و میدان را خالی کنم...ولی در عین حال هم میدونستم این میدون خالی کردن خیلی بعدها اذیتم میکنه...درهرصورت فعلا که هستم تا جا بیفتم :)
باز هم مرسی از اینکه اومدی و دلگرمم کردی
Niloufar | November 4, 2007 9:57 PM
آخی جان! نيلوفر جان خوشحالم که تونستم مفيد باشم. شايد يه روزی اتفاقی همديگر رو ببينيم ها:) ما زياد ميايم اون طرفها:)
نازخاتون | November 4, 2007 10:03 PM
مرسي نازخاتون عزيز مخصوصا از نوشتن درباره مدرسه اي كه توش درس مي دي... اگه بيشتر بنويسي از اتفاقهاي مدرسه خيلي خوشحالم مي شيم! من اينجا تشنه اينم كه بدونم يه مدرسه آمريكايي دقيقا چه فرقايي داره با چيزي كه بچههاي ما دارن ...
نيلوفر | November 5, 2007 12:01 AM
نازخاتون عزيزم فکر نمی کنم واقعاً هيچ کس در مورد تو همچين فکری بکند. تو کجا و پز دادن و دروغ کجا؟ می شه خود سانسوری نکنی لطفاً؟
من که عاشق خودت و نوشته هاتم. کاش بنويسی اونی که می خوای بنويسی.
ندا | November 5, 2007 1:02 AM
ناز خاتون عزیز نذار هیچ کس باعث خود سانسوریت بشه ....هر چه هر موقع میل کردی بنویس ....من هم از نوشته هاو عشقولانه هایی که از خودت و بیژن شوهرت مینویسی از ...چیزای ساده ای مثل درست کردن کم کم زندگیت در امریکه بشقابهای سفالی و تنگ قشنگت ....دوچرخه سواری و رانندگی .....باور کن اونقدر لذت میبرم که حد نداره .....لطفا این حرفهای (بیخود ) بقیه روت اثر نذاره....ایشالا که زندگیت همیشه خوب باشه و پر از لذت و هیچ وقت بدی نبینی
فقط بگو تو چی نذر کردی برای پینگ کردن تا ما هم بکنیم :-))
دختر همسایه | November 5, 2007 2:32 AM
خوبختي يه حس عزيزم يه حس غريب و لذت بخش خدا رو هزاران بار شكر كه خوبيد و خوشبخت...كسي هم هرگز اين فكرو نميكنه.
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | November 5, 2007 6:42 AM
سلام
امشب مبلاگتونو دیدم و خوشحال شدم
شاد باشید
لواسانی | November 6, 2007 9:21 AM
ازناآگاهي گفتي و كبابم كردي! راستي يك دختر پانزده ساله حامله ي شوهر نكرده تو ايران بايد چكار كنه؟
خودم ميگم!آسپيران قياس آبادي به جاي الله وردي!!!هاهاها...
افرا و پاييز | November 7, 2007 4:42 AM
آخ که با کودکان و نوجوانان چه صفائی دارد، کار کردن. دروغ و دو روئی از آنان بدور است و اگر با آنان رو راست باشی، تا زندهای خاطرهی آنان ترا شاد میکند و اگر زمانی به آنان بربخوری، دیگر مگو و مپرس!
عمو اروند | November 7, 2007 12:08 PM
چي بگم...
...سكوت سرشار از سخنان نا گفته است...
ممنونم كه آپ كردي...راستي جوون من يه بيوگرافي كامل از خودت توي يه پست جديد بنويس...من كه يك سال باهات آشنام و كل مطالب وبلاگت رو خوندم... يه مقداري اطلاعاتم كمه از تو....كامل از خودت بگو...مرسي...لطفا بي توجه نباش...داري مثل خورشيد خانوم بد ميشي... اونجوري بشي ديگه دوستت نخواهم داشت بهت محبت هم نمي كنم باهاتم قهره قهره قهر مي شم...باي
ABZ | November 8, 2007 3:48 AM
سلام ناز خاتون ناز نازي من
خوبي عزيزم شغل جديدت مبارك طبق معمول فعال و اميدوار با اعتماد به نفس ستودني
از ماني چه خبر ؟ ني ني اومد يا نه ؟
شري | November 9, 2007 1:21 PM
سلام
چه جالب که من هم دارم که کتاب 3 زن مسعود بهنود رو میخونم! می بینی چه مملکت درب و داغونی داشتیم و داریم؟ از هیچ اتفاقی نباید در اینجا تعجب کرد.
آزاده | November 10, 2007 12:27 AM
خیلی عالیه که همه چی رو به راهه. به سختی هاش هم کم کم عادت می کنی. فکر اون دختر پونزده ساله پشت من هم لرزوند. حداقل آدم انتظار داره تو دنیای متمدن تر این چیزها کم تر باشه.
تارا | November 10, 2007 4:31 AM
نازخاتون عزیز
به خاطر کار جدیدت و مشغولیتهای جدیدت و تجربه های تلخ و شیرین جدیدت بهت تبریک میگم. به خاطر پیدا کردن بخشهای دیگه ای از خودت در فراز و فرود راهی که هر روز طی میکنی وآدمهای که هرروز میبینی ، عشقها و امیدها و نومیدیهایی که از واقعیت زندگی انبوه آدمها و اعمال و افکارشون بهت دست میده و اونها رو اینجا برای دیگران و خودت با زبان خودت نقل میکنی متشکرم. ما اینجا بخشی از خودمون رو در تو و روزهایی که میگذرونی میخونیم ، با شادیها شاد میشیم و از غصه ها و هر چه که به دور از انسان و حق اوست سخت دلگیر میشیم...
زبانت رو دوست دارم، خودم رو از لحاظ اعتقاد و تجربه خیلی خیلی به تو نزدیک میبینم، شاید همین یکی از دلایلی هست که آدمها رو بهم نزدیک میکنه اینکه بخشی از خود رو در دیگری پیدا میکنن (من هم معلم بوده ام که البته حالا دارم باز درس میخونم، یکی از زیبا ترین تجربه های زندگیم همین کار با بچه ها و نوجوونها بوده)
Jekond | November 12, 2007 1:44 AM
راحت و صمیمی.
موفق باشید.
hadi noori | November 13, 2007 1:31 PM
سلام نازخاتون مهربون
امیدوار که در کمال صحت و سلامت باشید
راستی! شغل جدید مبارک باشه
من هیچ وقت نتونستم معلم خوبی باشم وقتی میبینم یکی چیزیو یاد نمیگیره انقده بداخلاق میشم که نگو! خدا رو شکر که معلم نشدم!
بگذریم! پایدار باشید
الله حافظ!
امیر | November 15, 2007 2:08 AM
يه زماني وقت زياد آوردي جواب نظرات من رو هم بده...
ABZ | November 16, 2007 12:35 PM
سلام
تبريك مي گم
هر شروعي زيباست
از فضاي كار آموزش ودانش اموزان بنويس
من به تجربه ي شما احتياج دارم
مي خوام اون فضا كه براي من جديد هست بشناسم.
راستي من هم تدريس مي كنم
حسن قلندري | November 18, 2007 9:58 PM
salam khanomi nisti!delam vase neveshtehat tang shode, midonam hatman gereftari,movazeb khodet bash azizam
mibosamet
Azadeh | November 20, 2007 12:48 AM
چرا نمی نویسی؟ تا کی چک کنیم ببینیم چیز جدید نیست؟؟؟
آزاده | November 25, 2007 10:14 AM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .
angoshtnama | November 26, 2007 6:26 AM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .
angoshtnama | November 26, 2007 6:28 AM
سلام کجایی؟؟بهت ایمیل دادم خبری ازت نیست؟نکنه ایرانی ناقلا؟بی خبر؟هرکجا هستی خوش باشی با بوس فراوون
niki | November 27, 2007 7:10 AM
Some time ago, I did need to buy a house for my firm but I didn't have enough cash and could not order anything. Thank heaven my friend suggested to try to take the loans at reliable bank. Hence, I acted so and used to be satisfied with my student loan.
CasandraDavenport25 | June 30, 2010 8:54 AM