French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« | صفحه اصلی | بازداشتی دیگر... »

نفسی که باید بیاید، می​آید

جمعه ۹ آذر ۱۳۸۶

همسرجان پرسيد: راستی وبلاگت چی شد؟

جوابش لبخنديست و اخمی که از پس آن می​آيد. خستگی و کار زياد امانم را بريده اما انرژی ام را نه. امروز از صبح اينجا باران باريد و من اولين بار در عمرم در باران رانندگی کردم. وه که چه کاردلهره​آوری! ساعت ۶:۳۰ در راه بودم و ساعت ۰۵: ۷ بنا بود برسم سر کار که ترافيک و تصادف و قوزهای بالا قوزی در راه بودند که سبب شدند من ساعت ۸ بامداد با نيم ساعت تاخير برسم. خوشبختانه من هفدهمین نفری بودم که کاغذ تاخيری ها را امضا کردم. تصادف بزرگراه ۱۱۰ کار خودش را کرده بود. امروز تمام کلاس​هام امتحان داشتند. سر کلاس که رسيدم ديدم معلمی که جای من آمده، برگه​های از قبل آماده شده​ی امتحان را که روی ميز کارم گذاشته بودم بين بچه​ها تقسيم کرده. تا وارد شدم به فرانسه سلام کردم و جمله​ای را که شاگردان "متاخرم" مجبورند تکرار کنند، با صدای بلند به فرانسه تکرار کردم. گفتم تا ۵ دقيقه​ی ديگر برميگردم. تا دفتر اصلی دويدم که ورودم را اعلام کنم.

بعد برگشتم سر کلاس. از معلم قبلی تشکر کردم و رفت. به بچه​ها که نگاه کردم ديدم بلهههههههه! با تاخير نيم ساعتی من دوباره بازار آدامس و حرف و کنار هم نشستن در هنگام امتحان به راه است. شروع کردم با تحکم جمله​ی "آدامست رو بنداز تو سطل آشغال" رو به چند تايی گفتم. ظرف چند ثانيه کلاس شد، کلاس با نظمی که ترجيح می دهم موقع امتحان باشد. هنوز ده دقيقه​ای نگذشته، در کلاس را زدند که امروز از ساعت ۳۰: ۳ تا ۴:۳۰ با گروه برنامه​ريزی جلسه داريم. آه از نهادم بلند شد. روز جمعه که همه عجله دارند برگردند خانه و کيف دو روز تعطيلی رو بکنند، جلسه داريم. تازه همسر نازنين هم مريض است و در خانه مانده و دلم می​خواست که زودتر برگردم پيشش. ساعت از ۴:۳۰ گذشت و من هنوز سرگردان کار بودم. بالاخره به پارکینگ که رسیدم دیدم ای داد بیداد! در پارکینگ بسته شده. ساعت چند دقیقه​ای از ۴:۳۰ گذشته بود و من حواسم نبود که بعد از ۴:۳۰ تمام پارکینگ​ها درش قفل می​شود. بالاخره یکی از نگهبان ها را پیدا کردم و ساعت یک ربع به ۵ بود که راهی خانه شدم. هنوز چند ثانیه نگذشته دیدم بنزین هم باید بزنم. یک ربعی هم معطل ماشینی شدم که با بی​خیالی ماشینش رو سمت راست من گذاشته بود و رفته بود داخل مغازه و ماشین جلویی هم هنوز داشت بنزین می زد. از فرصت استفاده کردم و گوش جان سپردم به پیغام های تلفن همراه. اولی همسرجان بود و کمی لوساندن و اینکه خسته شدی عزیز دل که سر کار رفتی و برگرد که دلتنگم:) دومی آزيتا بود که سر راه يک تک پا بيا اينجا و دستگاه بخور را ببر برای همسرجان که سخت بيمار است و ويروس سرما خوردگی به جانش افتاده.

رفتم که دستگاه بخور بگيرم، ظرف پری از آلبالوبلو هم در ظرفی آن کنار بود. سهميه​ی من و همسرجان. خسته و نالان ساعت يک ربع به هفت و در باران شديد بالاخره به منزل رسيدم با دستی پر پر. آلبالوپلو خوشمزه​ترين و به موقع ترين چيزی بود که انتظارش رو داشتم. بعد يک ليوان بزرگ چای خوشمزه​ی دو غزال سياه و لميدن و در جلوی تلويزيون و اخبار نگاه کردن. امشب هم" لينک تی وی"باز دوباره گزارش ديدنی خبرنگار بی​بی سی از ايران را گذاشته. به همسر گفتم دلم برای تهران در همين لحظه تنگ شد. وای که دلم یک دفعه هوای خيابان قوام السلطنه و ميدان ارگ و بازار تهران و خيابان حافظ و انقلاب و تئاتر شهررا کرد. برای همين هم تلويزيون را خاموش کردم که بقيه​ی گزارش را نبينم چون نه حال و نه وقت و نه حوصله​ی غصه خوردن داشتم. به اندازه​ی کافی از خبرهايی که همسرجان جسته گریخته امروز برایم خواند "مستفيذ" شده بودم. آقايان به راستی دارند انگشت مبارک را در همه جای مردم می​کنند.۱

بعد به سرم زد که باید امشب Head-on یکی از فیلم​های موردعلاقه م را حتما ببینیم. ساعت ۸:۳۰ شب بود. باید باز می​رفتم بیرون اون هم تنها و در این شب سرد و بارانی. در یک اقدام انقلابی لباس عوض کردم و شال و کلاه کردم و تنهایی ساعت ۹ عازم بلاک باستر شدم. قرار شد ساعت ۱۰:۳۰ دیگه بشینیم پای تلویزیون. در این فاصله گفتم به وبلاگ نازنین هم یک سری بزنم و چیزکی بنویسم. باید این روزها را ثبت کنم. تمام این تجربه های ریز و درشت را. هفته​ی آینده دو تا امتحان دارم و این ترم دانشگاه تمام نشده باید آماده​ی ترم زمستانی بشوم. در اولین فرصت از شاگردانم خواهم نوشت و از کلاس​ها. از چیزهایی که دارم یاد می​گیرم و زندگی جدید.فقط باید وقتش پیدا بشه. دیگه هم دارم از خواب می​میرم ولی فیلم محبوبم روی میز است و خواب تا یک ساعت و نیم دیگه مجبوره این دور و برها پیدایش نشود...

پی نوشت. از همه​ی کسانی که انقدر نازنین و با محبتند سپاسگزارم. ببخشید اگر جواب کامنت​های با محبتتون را ندادم. دلم برای همتون تنگ شده است...


۱. "فرمانده اداره اماکن نيروي انتظامي در ادامه اجراي "طرح ارتقاي امنيت اخلاقي" خبر داد با ‏آرايشگاه هاي زنانه و مردانه، گيم نت ها، كافي نت ها، تالارها، سفره خانه ها، اماکن ورزشي و استخرهاي زنانه، ‏و واحدهاي سمعي و بصري برخورد مي شود...رئيس کميسيون فرهنگي مجلس مدعي شد که "در برخي از اين عروسي ها ارکسترهاي نامناسب، مشروب ‏خواري، قمار‎ ‎و حتي رقص در پشت درب هاي بسته انجام مي دهند" و تاکيد کرد که: "بايد پليس بر اين اماکن ‏نظارت‎ ‎داشته باشد"... "استفاده از آلبوم و نرم‌افزارها در‎ ‎آرايشگاه‌ها براي ‏ارايه مدل در صورت عدم رعايت مسايل اخلاقي ممنوع است...استفاده از آلبوم‌ها و نرم‌افزارها در آرايشگاه‌ها براي ارايه مدل مو به مشتري‎ ‎نيز چنانچه با مسايل اخلاقي مطابقت نداشته باشد، به عنوان تخلف شناخته مي‌شود."



نظرها

پس حسابی خسته نباشی.جالب بود برام که یکی دیگه امروزبامن تجربه مشابهی داشته.من هم امروزاین ماجرای بارون رو با همین آب وتاب برای همسرم تعریف کردم.برای من هم اولین بار بودرانندکی توی بارون شدیدواتوبان.خودمونیم عجب بارونی!خیلی لازمش داشتیم.
لادن.چند قدمی شما!اورنج کانتی

Anonymous | December 1, 2007 12:30 AM

سلام نازنين خسته نباشي
اينجا هم بارندگي و گرفتگي هوا و دل موجود است
اما شاد باش
بوس يه عالمه

azi polik | December 2, 2007 4:58 AM

میدونی چه احساسی دارم؟ بازگشت به دهه 60. فکر میکردیم جلو رفتیم و عوض شدیم . میتونیم درباره موضوعات مهم حرف بزنیم و یه ملیون امضا جمع کنیم. اما با سرعت خیلی زیادی داریم بر می گردیم به عقب!

آزاده | December 5, 2007 10:31 AM

از این تحکم که حرف زدید یاد اون روز افتادم که بهم املا می گفتی و اشکمو در آورده بودید. وای چه روزی بود اون روز که قرار بود بریم سینما و شما می گفتی تا الف کلمه آبادان را صاف ننویسم از سینما خبری نیست. واییییی مامانم هم با شما همراهی می کرد، هی میخواستم به مامانم رو بیارم ولی پاسم می داد به شما و می گفت نازخاتون درست میگه.
تا این مطلبتون رو خوندم یاد اون روز افتادم. گناه دارن اذیتشون نکن این شاگردهای بیچاره رو....ولی خانم معلم بگم من هنوزم سر کلاس آتیش می سوزونم...
منم یک نمونه اش رو دیدیم رفتم کتابخونه البته با روسری و بهم گیر دادن و گفتن باید با مقنعه بیایید کتابخانه دستور جدیده ولی منم از اون جایی که زیر بار نمی رم گفتم یعنی چی آقا من این همه راه اومدم شما نمی تونید بگید که نرو داخل و خلاصه بلاخره پیروز شدم و اون روز قانون آقای رادان را شکستم ...(پیروزی)

مرجان | December 5, 2007 1:42 PM

ارسال نظر