سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« | صفحه اصلی | بازداشتی دیگر... »
همسرجان پرسيد: راستی وبلاگت چی شد؟
جوابش لبخنديست و اخمی که از پس آن میآيد. خستگی و کار زياد امانم را بريده اما انرژی ام را نه. امروز از صبح اينجا باران باريد و من اولين بار در عمرم در باران رانندگی کردم. وه که چه کاردلهرهآوری! ساعت ۶:۳۰ در راه بودم و ساعت ۰۵: ۷ بنا بود برسم سر کار که ترافيک و تصادف و قوزهای بالا قوزی در راه بودند که سبب شدند من ساعت ۸ بامداد با نيم ساعت تاخير برسم. خوشبختانه من هفدهمین نفری بودم که کاغذ تاخيری ها را امضا کردم. تصادف بزرگراه ۱۱۰ کار خودش را کرده بود. امروز تمام کلاسهام امتحان داشتند. سر کلاس که رسيدم ديدم معلمی که جای من آمده، برگههای از قبل آماده شدهی امتحان را که روی ميز کارم گذاشته بودم بين بچهها تقسيم کرده. تا وارد شدم به فرانسه سلام کردم و جملهای را که شاگردان "متاخرم" مجبورند تکرار کنند، با صدای بلند به فرانسه تکرار کردم. گفتم تا ۵ دقيقهی ديگر برميگردم. تا دفتر اصلی دويدم که ورودم را اعلام کنم.
بعد برگشتم سر کلاس. از معلم قبلی تشکر کردم و رفت. به بچهها که نگاه کردم ديدم بلهههههههه! با تاخير نيم ساعتی من دوباره بازار آدامس و حرف و کنار هم نشستن در هنگام امتحان به راه است. شروع کردم با تحکم جملهی "آدامست رو بنداز تو سطل آشغال" رو به چند تايی گفتم. ظرف چند ثانيه کلاس شد، کلاس با نظمی که ترجيح می دهم موقع امتحان باشد. هنوز ده دقيقهای نگذشته، در کلاس را زدند که امروز از ساعت ۳۰: ۳ تا ۴:۳۰ با گروه برنامهريزی جلسه داريم. آه از نهادم بلند شد. روز جمعه که همه عجله دارند برگردند خانه و کيف دو روز تعطيلی رو بکنند، جلسه داريم. تازه همسر نازنين هم مريض است و در خانه مانده و دلم میخواست که زودتر برگردم پيشش. ساعت از ۴:۳۰ گذشت و من هنوز سرگردان کار بودم. بالاخره به پارکینگ که رسیدم دیدم ای داد بیداد! در پارکینگ بسته شده. ساعت چند دقیقهای از ۴:۳۰ گذشته بود و من حواسم نبود که بعد از ۴:۳۰ تمام پارکینگها درش قفل میشود. بالاخره یکی از نگهبان ها را پیدا کردم و ساعت یک ربع به ۵ بود که راهی خانه شدم. هنوز چند ثانیه نگذشته دیدم بنزین هم باید بزنم. یک ربعی هم معطل ماشینی شدم که با بیخیالی ماشینش رو سمت راست من گذاشته بود و رفته بود داخل مغازه و ماشین جلویی هم هنوز داشت بنزین می زد. از فرصت استفاده کردم و گوش جان سپردم به پیغام های تلفن همراه. اولی همسرجان بود و کمی لوساندن و اینکه خسته شدی عزیز دل که سر کار رفتی و برگرد که دلتنگم:) دومی آزيتا بود که سر راه يک تک پا بيا اينجا و دستگاه بخور را ببر برای همسرجان که سخت بيمار است و ويروس سرما خوردگی به جانش افتاده.
رفتم که دستگاه بخور بگيرم، ظرف پری از آلبالوبلو هم در ظرفی آن کنار بود. سهميهی من و همسرجان. خسته و نالان ساعت يک ربع به هفت و در باران شديد بالاخره به منزل رسيدم با دستی پر پر. آلبالوپلو خوشمزهترين و به موقع ترين چيزی بود که انتظارش رو داشتم. بعد يک ليوان بزرگ چای خوشمزهی دو غزال سياه و لميدن و در جلوی تلويزيون و اخبار نگاه کردن. امشب هم" لينک تی وی"باز دوباره گزارش ديدنی خبرنگار بیبی سی از ايران را گذاشته. به همسر گفتم دلم برای تهران در همين لحظه تنگ شد. وای که دلم یک دفعه هوای خيابان قوام السلطنه و ميدان ارگ و بازار تهران و خيابان حافظ و انقلاب و تئاتر شهررا کرد. برای همين هم تلويزيون را خاموش کردم که بقيهی گزارش را نبينم چون نه حال و نه وقت و نه حوصلهی غصه خوردن داشتم. به اندازهی کافی از خبرهايی که همسرجان جسته گریخته امروز برایم خواند "مستفيذ" شده بودم. آقايان به راستی دارند انگشت مبارک را در همه جای مردم میکنند.۱
بعد به سرم زد که باید امشب Head-on یکی از فیلمهای موردعلاقه م را حتما ببینیم. ساعت ۸:۳۰ شب بود. باید باز میرفتم بیرون اون هم تنها و در این شب سرد و بارانی. در یک اقدام انقلابی لباس عوض کردم و شال و کلاه کردم و تنهایی ساعت ۹ عازم بلاک باستر شدم. قرار شد ساعت ۱۰:۳۰ دیگه بشینیم پای تلویزیون. در این فاصله گفتم به وبلاگ نازنین هم یک سری بزنم و چیزکی بنویسم. باید این روزها را ثبت کنم. تمام این تجربه های ریز و درشت را. هفتهی آینده دو تا امتحان دارم و این ترم دانشگاه تمام نشده باید آمادهی ترم زمستانی بشوم. در اولین فرصت از شاگردانم خواهم نوشت و از کلاسها. از چیزهایی که دارم یاد میگیرم و زندگی جدید.فقط باید وقتش پیدا بشه. دیگه هم دارم از خواب میمیرم ولی فیلم محبوبم روی میز است و خواب تا یک ساعت و نیم دیگه مجبوره این دور و برها پیدایش نشود...
پی نوشت. از همهی کسانی که انقدر نازنین و با محبتند سپاسگزارم. ببخشید اگر جواب کامنتهای با محبتتون را ندادم. دلم برای همتون تنگ شده است...
۱. "فرمانده اداره اماکن نيروي انتظامي در ادامه اجراي "طرح ارتقاي امنيت اخلاقي" خبر داد با آرايشگاه هاي زنانه و مردانه، گيم نت ها، كافي نت ها، تالارها، سفره خانه ها، اماکن ورزشي و استخرهاي زنانه، و واحدهاي سمعي و بصري برخورد مي شود...رئيس کميسيون فرهنگي مجلس مدعي شد که "در برخي از اين عروسي ها ارکسترهاي نامناسب، مشروب خواري، قمار و حتي رقص در پشت درب هاي بسته انجام مي دهند" و تاکيد کرد که: "بايد پليس بر اين اماکن نظارت داشته باشد"... "استفاده از آلبوم و نرمافزارها در آرايشگاهها براي ارايه مدل در صورت عدم رعايت مسايل اخلاقي ممنوع است...استفاده از آلبومها و نرمافزارها در آرايشگاهها براي ارايه مدل مو به مشتري نيز چنانچه با مسايل اخلاقي مطابقت نداشته باشد، به عنوان تخلف شناخته ميشود."
نظرها
پس حسابی خسته نباشی.جالب بود برام که یکی دیگه امروزبامن تجربه مشابهی داشته.من هم امروزاین ماجرای بارون رو با همین آب وتاب برای همسرم تعریف کردم.برای من هم اولین بار بودرانندکی توی بارون شدیدواتوبان.خودمونیم عجب بارونی!خیلی لازمش داشتیم.
لادن.چند قدمی شما!اورنج کانتی
Anonymous | December 1, 2007 12:30 AM
سلام نازنين خسته نباشي
اينجا هم بارندگي و گرفتگي هوا و دل موجود است
اما شاد باش
بوس يه عالمه
azi polik | December 2, 2007 4:58 AM
میدونی چه احساسی دارم؟ بازگشت به دهه 60. فکر میکردیم جلو رفتیم و عوض شدیم . میتونیم درباره موضوعات مهم حرف بزنیم و یه ملیون امضا جمع کنیم. اما با سرعت خیلی زیادی داریم بر می گردیم به عقب!
آزاده | December 5, 2007 10:31 AM
از این تحکم که حرف زدید یاد اون روز افتادم که بهم املا می گفتی و اشکمو در آورده بودید. وای چه روزی بود اون روز که قرار بود بریم سینما و شما می گفتی تا الف کلمه آبادان را صاف ننویسم از سینما خبری نیست. واییییی مامانم هم با شما همراهی می کرد، هی میخواستم به مامانم رو بیارم ولی پاسم می داد به شما و می گفت نازخاتون درست میگه.
تا این مطلبتون رو خوندم یاد اون روز افتادم. گناه دارن اذیتشون نکن این شاگردهای بیچاره رو....ولی خانم معلم بگم من هنوزم سر کلاس آتیش می سوزونم...
منم یک نمونه اش رو دیدیم رفتم کتابخونه البته با روسری و بهم گیر دادن و گفتن باید با مقنعه بیایید کتابخانه دستور جدیده ولی منم از اون جایی که زیر بار نمی رم گفتم یعنی چی آقا من این همه راه اومدم شما نمی تونید بگید که نرو داخل و خلاصه بلاخره پیروز شدم و اون روز قانون آقای رادان را شکستم ...(پیروزی)
مرجان | December 5, 2007 1:42 PM