سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« ماکان مولودزاده | صفحه اصلی | »
۱- دلم هری ريخت پايين. از همان هر ريختنهايی که فکر میکنی ای داد حالا ديگه چی کار کنم؟ بعد از روزها و شبهای متمادی آمدم وبلاگ به روز کنم ، ديدم پسوردم را قبول نمیکنه. دلم ريخت هری. اما خوشبختانه طولانی نبود اين دلهرگی. جابجا شده بود انگشتانم بس که حواسم دور بود از جايی که بايد باشد...
۲-برای یک دوست دیر آشنا:
با شنيدن "تصنیف تمنای وصال" سفر کردم به روزهايی که هر دو عاشق اين آهنگ بوديم و مدام زمزمهاش می کردیم. یاد خودت افتادم. راستی فهميدی که خيلی از هم دور شديم؟ هر دو گرفتار زندگی و کار و روزگار اما به قول تو "خوشحال". به بيژن گفتم بياد پيشم بشينه که با هم تا آخر اين تصنيف و اون يکی "شبانگاهان" را گوش بديم. طاقت نياوردم که تا آخر شبانگاهان رو گوش بدم. کاش بودی يا بودم می نشستيم با هم گپ میزدیم. مثل اون دو روزی که آمدی مهمانم شدی تو فرانسه و با هم حرف زديم و حرف زديم و دو روز از خونه بيرون نرفتيم. يادته؟ حتا نفهميديم چطور اون دو روز گذشت. خوش باشی "اعیزدلم" هرجا هستی اما کاش دور نشی. کاش دورتر نشی...
۳- امير نازنين! اخوی عزيز دلم! داستان شيرينی که در پيغامها گذاشته بودی چنان به دلم نشست که اين به روز شدن حاصل آن به دل نشستن است:) اگر نفهميدی دوباره تکرار کنم:) فکر میکردم وبلاگی که ديگه خواننده نداره به روز بشه که چی؟ دچار ياس شديد فلسفی بودم. کار و درس هم سنگينه اما هيجان انگيز. گاهی هم دلسردکننده و ترس آور. راستی بالاخره فيلم پرسپوليس رو ديدم. عاشقانه دوستش دارم. مرجان ساتراپی رو هم تحسين میکنم. کنار دستم چند نفر از کسانی که نشسته بودند، با ديدن فيلم گريه میکردند. مرد و زن. قسمتهایی از "پرسپوليس" داستان انقلابی بود که آنها عاشقانه و با سری پرشر و شور گرفتارش شدند. زندان، اعدام، شکنجه، تبعيد، مهاجرت، دوري، غربت... به يادت بودم. صميمانه. دلم میخواست تو هم خودت بودی و فيلم را میديدی. کاش ببينيد. کاش ببينی...
۴-سیمین رو دوست دارم و تعهدش را. خودم و وبلاگم که در برابر این همه بیعدالتی ساکت شدیم و شرمنده ایم. شرم و خجالتم را شاید بتونم با آوردن شعر سیمین دربارهی جوانان دربند و گرفتار، اندکی کمرنگ کنم. سیمین سروده:
" مادران، هر نیمه شب، بر در خانهام میکوبند که:
- ای مادر مادران! خفتهای؟ دخترانمان را، پسرانمان را، جگرگوشگانمان را ربودهاند! چهرهشان را، صداشان را نمیبینیم، نمیشنویم. جویای دانش بودند، گم شدهاند؛ گرمای آتش بودند، خاکستر شدهاند. ما آرام نداریم؛ تو خفتهای؟!
میگویم:
- من از کجا، خواب از کجا! فریادم در تهینای هوا میمیرد. امواج را، از کوتاه و میانه و بلند، گردن زدهاند...
ای سلسله جنبانان! خود جگرگوشگان دارید؛ جگرگوشگان ما را بیش میازارید! رهاشان کنید تا رها شوید از عذابی که میکشید. و اگر به راستی انسانید،
ای سلسله جنبانان
زین بیش مرنجانید!"
۵- چه حالی بهتون دست میده اگر "دوريس" شاگرد سياهپوستتون مثل ابر بهار گريه کنه و وقتی دستش رو میگيرید انگار دستهای يک آدم يخی رو گرفتید؟ بعد آروم آروم اشک که میريزه براتون بگه که دوست صميميش ديشب مورد تجاوز داييش قرار گرفته؟ و اینکه نمیخواد با کسی در این مورد حرف بزنه و به دوستانش اکیدا سفارش کرده که موضوع رو به کسی نگند؟ بعد دلتون بخواد داد بزنيد و مدام حرف بزنيد اما به فارسی يا فرانسه نه به انگليسی... يک ربع طول کشيد که متقاعدش کردم بايد بره پيش مشاور مدرسه. به زور بهش يه برگه دادم که بتونه از کلاس بره بيرون و کسی توی راهرو و حياط جلوش رو نگيره. يک ساعت بعد که برگشت خوشحال تر بود. گفت بار سنگينی از رو شونههاش برداشته شده. گفت اگه دوستش بفهمه چی؟ گفتم خودت رو بزن به اون راه. تو دوست خوبی هستی و اون بعدها متوجه ميشه. گفتم کسی بايد مردک رو بسونه سرجاش. گفتم اگر حرف نزنيد، باز هم دخترهای ديگهای قربانی اين آدم خواهند شد...
۶- ف عزيز جواب شما مثبت است. بله.
نظرها
بهت بابت همه تلاش هات افتخار مي كنم شادي سلامتي و آرامش برات آرزو دارم.بوس
نيلوفر تاجبخش | January 22, 2008 12:27 AM
manam nemitonam shabangahan ro ta akhar goosh bedammmmmmmm....
Sara | January 22, 2008 9:06 PM
سلام،
والا مشکل از بلاگرولينگه که کلاً سيستم پينگش خرابه. با اينحال تو سايت علاوه بر بلاگرولينگ به وبلاگز هم پينگ میشه که بلاگرولينگ فعلاً فقط از پينگ اون میخونه، که همون هم بگير نگير داره.
خلاصه که شرمنده، از دست من کار بيشتری بر نمیآد. برای وبلاگ خودم هم هميشه با اين مشکل مواجه هستم و معمولاً بيشتر از ده بار پينگ میکنم تا يکيش جواب بده.
شاد باشيد
سعيد حاتمی | January 22, 2008 11:48 PM
منم بهت افتخار ميكنم نازخاتون قشنگم
ميدونستي كه دلم پر ميكشه واسه ديدنت
بهار | January 23, 2008 1:22 AM
سلام
اولا خیلی خوشحالم که سالم و خوب وخوش هستی
دوما
در مورد مورد 5 می خواستم چیزی بگم اون شاگرد سیاه پوست باز شانس آورده یه جایی هست کهیه مشاوردرست حسابی هست که تخصص داره تصورل کنین تو ایران یا کشوری مثل ایران بود . چه باید میکرد ؟ اگه مشاور ماشور درستی نمی کرد شاید تبدیل به یه قاتل زنجیره ای می شد یا ...
کامبد
kaambod | January 23, 2008 2:52 AM
درود بر تو نازنازم
خانمی خیلی وقته از هم هیچ خبری نداریم!!
البته این خرابی بلاگ رولینگ هم یک عامل اساسی شده تا آدم نتونه بفهمه کی به روزه!!؟
این فیلم را من هم خیلی دلم میخاد ببینم ولی از خونه بیرون رفتنم با شاید و اما و... است.
کتاب داستان این نویسنده"مرجان ساتراپی" را چند سال پیش که بیمارستان بودم یکی از دوستان گلم در آلمان برایم آورد و خوندمش، میدونم که از واقعیت های ایران نوشته و خیلی هم جالبه ولی این ماجرا ها جریانیست تکرار شدنی و پایان ندارد.
----
چشم گلم یک عکس برایت می فرستم با موهای جدیدم ;)
خیلی دوستت دارم و به بیژن جونت نیز درود من را بگو.
فدای تو ، بدرود.
شهلا | January 23, 2008 3:26 AM
اول بگویم که تمام آن "گلواژه" ها عینن گفته های خود حضرات است / دوم این که فکر نمی کردم برای آن می نویسی که خیلی ها بخوانند / اگر کمکی می کند که از نوشتن بازنمانی / می گویم که من بهر حال / هفته ای یک بار اینجا سری می زنم / دلیلش هم موافقت با همه ی حرف ها و نوشته هایت نیست / بلکه صداقت و ایمانی ست که پشت این اظهار نظر ها پنهان است.
علی | January 23, 2008 3:28 AM
ناز خاتون جان دلم برای خوندنت تنگ شده بود ...دلنشین بود هر قسمتش....در مورد ۵ کار بسیار درستی کردی آفرین بر تو ...همین دیشب داشتم فکر میکردم که خیلی وقته به تو سر نزدم ....شاید همون موقع که میخواستی بنویسی بوده!!! ....ببین حس ششم من چه قوی هست :-) ....راستی تازگی خواب های خوب خوب ندیدی? :-)
دختر همسایه | January 23, 2008 3:46 AM
سلام نازخاتون جان.. خوبی؟؟؟ چه عجب بروز کردی!!!!
نوشتت مثل قبلنا زیبا بود... ما که مثل بعضی ها نیستیم که تا .کام میشن فراموش کار میشن!!!!!!!!!!! بعضی ها رو نمی دونم.
یه سال پیش خیلی خوب بود!!
در مورد اون پسر سیاه پوست: واقعا متاسفم! امیدوارم این بلا سر هیچ کسی نیاد!
بای نازی خان!!!!
ABZ یا همون امین | January 23, 2008 4:49 AM
اگه بدوني نازخاتون جووونم چقد خوشحال شدم وقتي ديدم آپ كردي از بس اومده بودم و نبودي ديگر خسته كه نه ...ولي دلتنگ شده بودم ازت كه چرا نازخاتون نمي نويسه ولي خوب حق مسلم توه كه ننويسي اگه دوست نداري :)))
خيلي دوستت دارم و دلم حسابي تنگيده از خودت بي خبر نذار و يه عالمه از كار و مدرسه ات بگو باشه :*
آن شرلي | January 23, 2008 5:22 AM
بعدش نازخاتون جونم دوست شاگردت مورد تجاوز قرار گرفته مگه نه من اينجوري فهميدم كه دوست دوريس مورد تجاوز قرار گرفته !!! نه خودش شايدم من خنگم ؟
آن شرلي | January 23, 2008 5:24 AM
نــــــــــــــاز خاتون گلم سلام
عزیزم خیلی خوشحالم کردی
با خوندن مطلبت دلم گرفت خیلی با احساس می نویسی. من هم دقیق این حست را لمس کردم که با شنیدن موسیقی که قبلا با عزیزانت گوش میدادی در تنهایی خودت گوش بدی و به دوران برگردی. البته تو خوشبختانه یکی مثل بیژن نازنین و ماه را در کنارت داری.
نازخاتون عزیزم
دلم برای خودت و بیژن خیلی تنگ شده
راستی من نمیدونم چزا با اینکه لینک وبلاگت در بلاگم هست ولی چزا وقتی آپ می کنی من متوجه نمی شم که سریع بهت سر بزنم؟
در ضمن کی گفته این وبلاگ خواننده نداره؟ من که همیشه مطالبت را خیلی با میل می خونم و اینقدر نثرت دلنشین هست که اصلا متوجه نمی شم کی تموم شد.
می بوسمت و تو هم بیژن رو به جای من ببوس!
اختر
اختر | January 23, 2008 7:03 AM
خوبی دوست جونم کجایی بابا؟خیلی خوشحال شدم که نوشتی زود به زود بنویس دلمون تنگ میشه بوس بوس
niki | January 23, 2008 7:32 AM
نازخاتون جان سلام به روی ماهت . خوشحال شدم که بالاخره بروز کردی . دلم برات تنگ شده بود .
شهربانو | January 23, 2008 1:49 PM
نازخاتون جان سلام به روی ماهت . خوشحال شدم که بالاخره بروز کردی . دلم برات تنگ شده بود .
شهربانو | January 23, 2008 1:50 PM
من هم فیلم پرسپولیس را دیدم ولی افسوس که بدلیل خستگی روحی و جسمی ناشی از پیشآمدی ناگهانی، چنان درهم ریخته بودم که بیشتر زمان نمایش را به خواب رفتم. قصد دوباره دیدنش را دارم اگر زمانه اجازه دهد.
عمو اروند | January 23, 2008 8:32 PM
سلام خاتون مهربون
خوشحالم که سالم و تندرست هستید
فیلم مرجان تنها مشکلی که داره اسمشه!(آبیته)
نیازی به تکرار نیست اما خیلی سعی کردم تا تونستم بفهمم:)
راستی! " ياس شديد فلسفی" رو خوب امدی:)
پایدار باشید
الله حافظ!
امیر | January 24, 2008 1:06 AM
واي چقدر ناراحت شدم براي اون مورد سياهپوست...
ياسمن(چند قدم نزديک تر به خدا) | January 24, 2008 1:33 AM
این روزای بارونی و صدای مختاباد.....برات یک دنیا لحظه های شاد ارزو میکنم نازخاتون جانم
Niloufar | January 24, 2008 11:51 PM
خوش آمديد! کم کم داشتيد نگرانمان می کرديد! از حضور دوباره تان خوشحالم...آرزومند شادی و تندرستی تان
سام الدين ضيائی | January 27, 2008 6:56 PM
naz khatune aziz,shoma mano nemishnasi val man az neveshtehat bahat ashnam,,kheily neveshtehato dust daram,kheilu az ide haye mano ba neveshtehat minevisi,moafagh bashi...dust daram bishtar benevisi albate midunam ke vaghtet poreh,,dust daram ke az nazdik mididamet.
zohreh | January 30, 2008 9:59 AM
نازخاتون گلم چقدر دلم برات تنگ شده پريشب با اقاي همسر رفتيم هتل کوروش.اونقدر دلم هواتو کرد که نگو
راستي من کتاب پرسپوليس رو خوندم چقدر شکل زندگي خودمون بود انگار يکي قصه زندگي مون رو نوشته بود
گذر | February 5, 2008 2:17 AM