French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« روزمان مبارک! | صفحه اصلی | بهار بهار باز اومده دوباره »

یادداشت​های پراکنده

پنجشنبه ۲۳ اسفند ۱۳۸۶

۱- خبر درگزشت مريم فيروز رو همين الآن در راديو زمانه و بعد در سايت مسعود بهنود و بعد در ايران امروز خوندم. هنوز چند ماهی نيست که کتاب سه زن را تمام کردم. بهنود نوشته اين دومين شخصيت کتابش است که درگذشته. از خواندن گوشه ای از نامه​ی همسر مريم به رهبر فرزانه، بی​نهايت متاثر شدم. متاثر تر اينکه فيلم هايی که اين روزها در يوتوب دست به دست می​گردد، نه تنها نشانه ای از ريشه کن شدن خشونت ندارند که به نظر می​رسد، خشونت نهادينه و ريشه​دار تر شده. چطور میشه موی بلند یک جوان را با يک وسيله ی عصر هجری کوتاه کرد و به درد او خنديد؟ تازه از دست گلشون هم فيلبرداری می​کنند.

۲ -البته فراموش نکنیم که مردم ما همیشه "مردم فهیم و عظیم و واقعا جان برکفی" هستند و به "وظایف ملی میهنی​شون" همواره عمل می​کنند و "مشت محکمی" بر دهان "دشمن" می کوبند.

۳- افتضاح اين سردار زارعی و فانتسم ايشون در برپا نمودن نماز جماعتی از پری​رويان برهنه واقعا تهوع آوره. " واعظان کين جلوه در محراب و منبر می کنند/ گر به خلوت می​روند آن کار ديگر می کنند" البته من فکر کنم ايشون به درجه​ای از ذوب رسيده بوده و چنان در حالت خلسه فرو رفته که يک آن فکر کرده که به بهشت برين وارد آمده و حوريان خدمتش را می​کنند و در جوی آبش شير و عسل جريان دارد و خلاصه گفته ابتدا نماز شکر به جا بياورم تا برم سر اصل قضيه. شرم آوره...

۴- فردا دوباره صبح زور عازم دیار اورنج کانتی هستم تا در يک کنفرانس و کارگاه آموزشی(ورک شاپ) به مدت سه روز شرکت کنم. سعی می​کنم به دوری و دلتنگی فکر نکنم. دو روز هم هست که در اين هوای بهاری بدن درد و گلو درد گرفتم و کلی به هم ريختم. سبزه​ی قشنگمون هم در آمده ولی همسرجان قراره برای سفره ​ی هفت​سینمون يک سبزه​ی بزرگتر بخره. آمدن نوروز و بوی سنبل و بنفشه های رنگارنگ، عليرغم بيماری بدجوری سرحالم آورده. اين اولين نوروز ما در خانه ی خودمان است.

۵-هفته​ی پيش جمعه رفتم مدرسه که يه کم کارهای دفتری​ام رو راست و ريس کنم، ماشينم رو بيرون مدرسه پارک کردم. می دونستم نبايد اونجا پارک کنم ولی کردم. يک ساعت بعد که برگشتم شيشه ی ماشينم رو شکسته بودند و ضبط نازنين سونی ام رو که پزش رو به همسرم می دادم که ام​پی​تری هم می​خونه برده بودند. احساس شوکی که بهت در ان لحظه دست ميده خيلی بده. تا دو روز اون صحنه رو فراموش نمی​کردم. پليس مدرسه کلی عذرخواهی می​کرد و می​خواست دلداری بده. همه​ی اينا به درک. تنها مشکل اينه که این دو روزی که می​​رفتم کالج از شنيدن اخبار تو ماشينم محروم بودم و برگشتنی هم همش خودم بايد شعر می​خوندم يا با همسرک تلفنی حرف می زدم (البته با گوشی ها). مشکل اينه که بايد اون قسمت داشبورد رو که يارو آقا دزده زده لت و پار کرده، تعويض کنيم و ماشاالله وقت نداريم.

۶-ديروز تو راه خانه زنگ زدم به مسيو بيژن و برای اون که مشغول باغبانی بود چند تا شعر با صدای خروسيم خوندم. و باز کلی تحويل گرفته شدم. (قابل توجه سپيده:)

۷- من فيلم سنتوری رو ديدم و البته در سينما و پرداخت ۱۰ $ و بدون تخفيف دانشجويی. دلم می​خواد راجع بهش بنويسم. بازی رادان فوق العاده بود، صدای چاوشی محشر و گلشيفته ا ف ت ض ا ح ... از مهرجویی بیش از این ها توقع داشتم...

۸- مهمترين چيز اينکه به پروين، سخنرانی اش و جايزه​اش افتخار کردم و دست آقايون اطلاعاتی درد نکنه که در کمترين فرصت قابل تصور، علیه خودشون تبلیغ کردند. اصلا جور دیگه ای ممکن نبود :)

۹- يکی از همکاران لاتين تبار من می​گه هنوز از به ياد آوردن جوک معروف ا.ن. در دانشگاه کلمبيا در مورد عدم وجودهمجنس باز در ايران، از خنده دل درد می​گيره.

پی​نوشت :۱ قسمتی از نوشته ی بهنود:
"خانم فیروز اولین زنی بود که عضو شورای مرکزی یک حزب بزرگ [حزب توده ایران] شد. دختر فرمانفرما که مه قافله اش از بزرگان علم و صنعت و سیاست بودند، این همه را رها کرد و عضو حزب توده شد. در زمان خود چنین صیدی برای حزب توده بسیار مهم بود. با همین سرنوشت همراه شوهرش نورالدین کیانوری بعد از کودتای ۲۸ مرداد از ایران گریخت، و محکوم به اعدام شد. بیست و پنج سال تبعید در مسکو و آلمان گذشت تا بعد از انقلاب در سال ۱۳۵۸ به تهران بازگشت. اما این بار مقدرش بود که پیرانه سر به زندان افتد. و چنین بود تا زمانی که دیگر جز پاره استخوانی از او نمانده بود، در این هنگام در گفت و گوئی که گفته می شود انجام دهنده اش همسر سعید امامی بوده است، از زندگی خود با نهایت بی حوصلگی ولی همچنان پر از آرمانخواهی ، بدون ندامت سخن گفت. کتابی بی ارزش بود اما همین قدر که نشان از وی داشت خریده و خوانده شد. دست روزگار سال ها بعد مصاحبه کننده را به سرنوشتی مشابه خانم فیروز دچار کرد در زندان انفرادی . خانم فیروز در زندان اولین کسی بود که با کاپیتورن فرستاده حقوق بشری سازمان ملل سخن گفت و برخی از پرده ها را بالا زد و به همین گناه مدتی را در سلول انفرادی گذراند."پی​نوشت ۲:
بخشی از نامه​ی کیانوری در ایران امروز:
" يادآورى مى‌كنم كه من در آن زمان ۶۸ ساله بودم. همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مى‌كند. البته اين تنها شكنجه "قانونى" بود كه به انواع توهين و با ركيك‌ترين ناسزا‌گوئـى‌ها تكميل مى‌شد (فاحشه، رئـيس فاحشه‌ها و ...) آنقدر سيلى و توسرى به او زده‌اند كه ‌گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مى‌شوم كه او در آن زمان پير زنى ۷۰ ساله بود. "



نظرها

هیچ!
جز عرض ادب و دلتنگی و آرزوی سلامتی و نشاط.
چرا...چرا...یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم.
این قضیه سردار زارعی را آنقدر هوس انگیز!! نوشته بودی که آب از لب و لوچه مان راه افتاده بود!!
یک باره تهش آن کلمه "شرم آوره" باعث شد حلق و گلویمان بخشکد!!!
حالا یا از پیاز داغ ماجرا کم کن یا آن کلمه آخر را بی خیال شو.
راستی پیشاپیش عیدت مبارک.
بیژن را هم سلام برسان و از طرف من آهنگ گل اومد بهار اومد را برایش بخوان!

گوشزد | March 13, 2008 10:05 PM

گوشزد جان عزيز همين الآن سلامت رو به مسيو بيژن رساندم و آهنگ رو هم براش خوندم. دارم از گلو درد و بدن درد می ميرم. دکتری هم که رفتم بسيار مهربان بود ولی نمی دونم چرا مثل بعضی از دکترهای به شدت مسلمان از فاصله ی دور معاينم کرد! خلاصه که سر و تهش رو با يک شربت سينه به هم اورد و منم همین الآن يواشکی دو تا قرص tylenol انداختم بالا و بعد شربت رو هم خوردم. اميدوارم همسر جان اينجا رو نخونه :) ها هاها ها

نازخاتون | March 13, 2008 10:31 PM

نازی جان امیدوارم خیلی زوذ رفع کسالت بشود و دوباره بشوی همان نازی خوش صدای دوست داشتنی . از افتضاحات هم نگو که گاهی دلم می خواهد سر به بیابان بگذارم .پیشاپیش عیدت مبارک . سال خوب و خوشی برای هر دویتان آرزومندیم .

راحله | March 14, 2008 12:43 AM

راجع به اين پست آخرت فقط يه نقل قول از يه فيلم :
"یه شخص می تونه باهوش باشه اما مردم حیوونات احمق و مضطرب و خطرناکی اند"
آن توصيف هم جمله هاي اغازين فيلمنامه ي "راننده تاكسي" نوشته ي" پل شريدر" به كارگرداني مارتين اسكورسيزي است
ما كه باشيم به خودمان بگوييم خوش فيافه
اما چيزي كه جالب اون كلماتي كه هم نظر من و هم شما رو جلب كرده.خيلي اين جملات و به خودم نزديك مي دونم البته به جز همون
خوشتيپي و خوش قيافه بودن!
خيلي خوبه شما هم فيلم دوست داريد
متر فلزي رو هم بيخيال شيد
سايه عالي مستدام

آرمان | March 14, 2008 2:06 AM

تاسف و تاثر

یاسمن | March 14, 2008 6:00 AM

اینجا ایران است!
واقعا جمله سحر آمیزیه!!! همه ی کثافت کاری ها رو این جمله توجیه میکنه!!!

آقا امین | March 14, 2008 1:59 PM

سلام خانم خوشگله مرسی از تبریکت و امیدوارم که همیشه شاد سالم و در آرامش باشی و خداوند در سال جدید کلی بهت حال بده بوس اونم هزارتا

نیلوفر | March 14, 2008 3:02 PM

سلام در رابطه با فیلم یوتیوب باید بگم که کاملا تقلبی است. مدتهاست که نیروی افتضاحی در ایران درجه رو روی بازو نصب نمی کنن و درجه روی شونه هاست. حتی گروهبان ها و استوار ها. در این فیلم هم اگر چه رنگ لباس سبز هست اما درجه ها روی بازو است که اصلا الان وجود خارجی نداره. گفتم برای روشن شدن موضوع بگم. نباید هر چیزی رو باورش کرد. پیروز باشی.

عزیزدوردونه | March 16, 2008 10:24 AM

عیدت مبارککککککککککککک

نیلوفر | March 17, 2008 3:21 AM

سال نو مبارک نازخاتون جان...

یاسمن | March 17, 2008 6:52 AM

ارسال نظر