سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« روزمان مبارک! | صفحه اصلی | بهار بهار باز اومده دوباره »
۱- خبر درگزشت مريم فيروز رو همين الآن در راديو زمانه و بعد در سايت مسعود بهنود و بعد در ايران امروز خوندم. هنوز چند ماهی نيست که کتاب سه زن را تمام کردم. بهنود نوشته اين دومين شخصيت کتابش است که درگذشته. از خواندن گوشه ای از نامهی همسر مريم به رهبر فرزانه، بینهايت متاثر شدم. متاثر تر اينکه فيلم هايی که اين روزها در يوتوب دست به دست میگردد، نه تنها نشانه ای از ريشه کن شدن خشونت ندارند که به نظر میرسد، خشونت نهادينه و ريشهدار تر شده. چطور میشه موی بلند یک جوان را با يک وسيله ی عصر هجری کوتاه کرد و به درد او خنديد؟ تازه از دست گلشون هم فيلبرداری میکنند.
۲ -البته فراموش نکنیم که مردم ما همیشه "مردم فهیم و عظیم و واقعا جان برکفی" هستند و به "وظایف ملی میهنیشون" همواره عمل میکنند و "مشت محکمی" بر دهان "دشمن" می کوبند.
۳- افتضاح اين سردار زارعی و فانتسم ايشون در برپا نمودن نماز جماعتی از پریرويان برهنه واقعا تهوع آوره. " واعظان کين جلوه در محراب و منبر می کنند/ گر به خلوت میروند آن کار ديگر می کنند" البته من فکر کنم ايشون به درجهای از ذوب رسيده بوده و چنان در حالت خلسه فرو رفته که يک آن فکر کرده که به بهشت برين وارد آمده و حوريان خدمتش را میکنند و در جوی آبش شير و عسل جريان دارد و خلاصه گفته ابتدا نماز شکر به جا بياورم تا برم سر اصل قضيه. شرم آوره...
۴- فردا دوباره صبح زور عازم دیار اورنج کانتی هستم تا در يک کنفرانس و کارگاه آموزشی(ورک شاپ) به مدت سه روز شرکت کنم. سعی میکنم به دوری و دلتنگی فکر نکنم. دو روز هم هست که در اين هوای بهاری بدن درد و گلو درد گرفتم و کلی به هم ريختم. سبزهی قشنگمون هم در آمده ولی همسرجان قراره برای سفره ی هفتسینمون يک سبزهی بزرگتر بخره. آمدن نوروز و بوی سنبل و بنفشه های رنگارنگ، عليرغم بيماری بدجوری سرحالم آورده. اين اولين نوروز ما در خانه ی خودمان است.
۵-هفتهی پيش جمعه رفتم مدرسه که يه کم کارهای دفتریام رو راست و ريس کنم، ماشينم رو بيرون مدرسه پارک کردم. می دونستم نبايد اونجا پارک کنم ولی کردم. يک ساعت بعد که برگشتم شيشه ی ماشينم رو شکسته بودند و ضبط نازنين سونی ام رو که پزش رو به همسرم می دادم که امپیتری هم میخونه برده بودند. احساس شوکی که بهت در ان لحظه دست ميده خيلی بده. تا دو روز اون صحنه رو فراموش نمیکردم. پليس مدرسه کلی عذرخواهی میکرد و میخواست دلداری بده. همهی اينا به درک. تنها مشکل اينه که این دو روزی که میرفتم کالج از شنيدن اخبار تو ماشينم محروم بودم و برگشتنی هم همش خودم بايد شعر میخوندم يا با همسرک تلفنی حرف می زدم (البته با گوشی ها). مشکل اينه که بايد اون قسمت داشبورد رو که يارو آقا دزده زده لت و پار کرده، تعويض کنيم و ماشاالله وقت نداريم.
۶-ديروز تو راه خانه زنگ زدم به مسيو بيژن و برای اون که مشغول باغبانی بود چند تا شعر با صدای خروسيم خوندم. و باز کلی تحويل گرفته شدم. (قابل توجه سپيده:)
۷- من فيلم سنتوری رو ديدم و البته در سينما و پرداخت ۱۰ $ و بدون تخفيف دانشجويی. دلم میخواد راجع بهش بنويسم. بازی رادان فوق العاده بود، صدای چاوشی محشر و گلشيفته ا ف ت ض ا ح ... از مهرجویی بیش از این ها توقع داشتم...
۸- مهمترين چيز اينکه به پروين، سخنرانی اش و جايزهاش افتخار کردم و دست آقايون اطلاعاتی درد نکنه که در کمترين فرصت قابل تصور، علیه خودشون تبلیغ کردند. اصلا جور دیگه ای ممکن نبود :)
۹- يکی از همکاران لاتين تبار من میگه هنوز از به ياد آوردن جوک معروف ا.ن. در دانشگاه کلمبيا در مورد عدم وجودهمجنس باز در ايران، از خنده دل درد میگيره.
پینوشت :۱ قسمتی از نوشته ی بهنود:
"خانم فیروز اولین زنی بود که عضو شورای مرکزی یک حزب بزرگ [حزب توده ایران] شد. دختر فرمانفرما که مه قافله اش از بزرگان علم و صنعت و سیاست بودند، این همه را رها کرد و عضو حزب توده شد. در زمان خود چنین صیدی برای حزب توده بسیار مهم بود. با همین سرنوشت همراه شوهرش نورالدین کیانوری بعد از کودتای ۲۸ مرداد از ایران گریخت، و محکوم به اعدام شد. بیست و پنج سال تبعید در مسکو و آلمان گذشت تا بعد از انقلاب در سال ۱۳۵۸ به تهران بازگشت. اما این بار مقدرش بود که پیرانه سر به زندان افتد. و چنین بود تا زمانی که دیگر جز پاره استخوانی از او نمانده بود، در این هنگام در گفت و گوئی که گفته می شود انجام دهنده اش همسر سعید امامی بوده است، از زندگی خود با نهایت بی حوصلگی ولی همچنان پر از آرمانخواهی ، بدون ندامت سخن گفت. کتابی بی ارزش بود اما همین قدر که نشان از وی داشت خریده و خوانده شد. دست روزگار سال ها بعد مصاحبه کننده را به سرنوشتی مشابه خانم فیروز دچار کرد در زندان انفرادی . خانم فیروز در زندان اولین کسی بود که با کاپیتورن فرستاده حقوق بشری سازمان ملل سخن گفت و برخی از پرده ها را بالا زد و به همین گناه مدتی را در سلول انفرادی گذراند."پینوشت ۲:
بخشی از نامهی کیانوری در ایران امروز:
" يادآورى مىكنم كه من در آن زمان ۶۸ ساله بودم. همسرم مريم را آنقدر شلاق زدند كه هنوز پس از ۷ سال، شب هنگام خوابيدن كف پاهايش درد مىكند. البته اين تنها شكنجه "قانونى" بود كه به انواع توهين و با ركيكترين ناسزاگوئـىها تكميل مىشد (فاحشه، رئـيس فاحشهها و ...) آنقدر سيلى و توسرى به او زدهاند كه گوش چپ او شنوائيش را از دست داده است. يادآور مىشوم كه او در آن زمان پير زنى ۷۰ ساله بود. "
نظرها
هیچ!
جز عرض ادب و دلتنگی و آرزوی سلامتی و نشاط.
چرا...چرا...یک چیز دیگر هم می خواستم بگویم.
این قضیه سردار زارعی را آنقدر هوس انگیز!! نوشته بودی که آب از لب و لوچه مان راه افتاده بود!!
یک باره تهش آن کلمه "شرم آوره" باعث شد حلق و گلویمان بخشکد!!!
حالا یا از پیاز داغ ماجرا کم کن یا آن کلمه آخر را بی خیال شو.
راستی پیشاپیش عیدت مبارک.
بیژن را هم سلام برسان و از طرف من آهنگ گل اومد بهار اومد را برایش بخوان!
گوشزد | March 13, 2008 10:05 PM
گوشزد جان عزيز همين الآن سلامت رو به مسيو بيژن رساندم و آهنگ رو هم براش خوندم. دارم از گلو درد و بدن درد می ميرم. دکتری هم که رفتم بسيار مهربان بود ولی نمی دونم چرا مثل بعضی از دکترهای به شدت مسلمان از فاصله ی دور معاينم کرد! خلاصه که سر و تهش رو با يک شربت سينه به هم اورد و منم همین الآن يواشکی دو تا قرص tylenol انداختم بالا و بعد شربت رو هم خوردم. اميدوارم همسر جان اينجا رو نخونه :) ها هاها ها
نازخاتون | March 13, 2008 10:31 PM
نازی جان امیدوارم خیلی زوذ رفع کسالت بشود و دوباره بشوی همان نازی خوش صدای دوست داشتنی . از افتضاحات هم نگو که گاهی دلم می خواهد سر به بیابان بگذارم .پیشاپیش عیدت مبارک . سال خوب و خوشی برای هر دویتان آرزومندیم .
راحله | March 14, 2008 12:43 AM
راجع به اين پست آخرت فقط يه نقل قول از يه فيلم :
"یه شخص می تونه باهوش باشه اما مردم حیوونات احمق و مضطرب و خطرناکی اند"
آن توصيف هم جمله هاي اغازين فيلمنامه ي "راننده تاكسي" نوشته ي" پل شريدر" به كارگرداني مارتين اسكورسيزي است
ما كه باشيم به خودمان بگوييم خوش فيافه
اما چيزي كه جالب اون كلماتي كه هم نظر من و هم شما رو جلب كرده.خيلي اين جملات و به خودم نزديك مي دونم البته به جز همون
خوشتيپي و خوش قيافه بودن!
خيلي خوبه شما هم فيلم دوست داريد
متر فلزي رو هم بيخيال شيد
سايه عالي مستدام
آرمان | March 14, 2008 2:06 AM
تاسف و تاثر
یاسمن | March 14, 2008 6:00 AM
اینجا ایران است!
واقعا جمله سحر آمیزیه!!! همه ی کثافت کاری ها رو این جمله توجیه میکنه!!!
آقا امین | March 14, 2008 1:59 PM
سلام خانم خوشگله مرسی از تبریکت و امیدوارم که همیشه شاد سالم و در آرامش باشی و خداوند در سال جدید کلی بهت حال بده بوس اونم هزارتا
نیلوفر | March 14, 2008 3:02 PM
سلام در رابطه با فیلم یوتیوب باید بگم که کاملا تقلبی است. مدتهاست که نیروی افتضاحی در ایران درجه رو روی بازو نصب نمی کنن و درجه روی شونه هاست. حتی گروهبان ها و استوار ها. در این فیلم هم اگر چه رنگ لباس سبز هست اما درجه ها روی بازو است که اصلا الان وجود خارجی نداره. گفتم برای روشن شدن موضوع بگم. نباید هر چیزی رو باورش کرد. پیروز باشی.
عزیزدوردونه | March 16, 2008 10:24 AM
عیدت مبارککککککککککککک
نیلوفر | March 17, 2008 3:21 AM
سال نو مبارک نازخاتون جان...
یاسمن | March 17, 2008 6:52 AM