مریم ساوجی حقوقدان، نویسنده و شاعر. اولین بانویی است که مبحث حقوق زن را دا سال ۱۳۳۵ در رادیو ایران عنوان کرد. وی تالیفات زیادی از جمله: "انتقاد بر قانون حمایت خانواده"، "اختلاف حقوق زن و مرد در اسلام و قوانین ایران"، "فرشته"، "دختر راه"، "دیوان مریم" و ... دارد. وی موسس مدرسهای نیز به نام ساوجی بود و سردبیری روزنامهی آفتاب را برعهده داشت.
گفتم بر اين سرا كه زدي دست بر درش
چندان اميد نيست كه مرد است داورش
ميزان عدل در كف مرد است و حكم او
زن نيم مرد باشد و آن هم به پيكرش

برای راحله که یکسالی است جان ندارد و برای فاطمه... (از وبلاگ محبوبه حسینزاده)
زنستان و بزرگداشت پروين پايدار
حکم تاريکخانه اي باقي/اکبر گنجي
تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ (مهرانگيز کار)
زيباترين اجرای مرغ سحر با صدای هنگامه اخوان!

« | صفحه اصلی | اخبار وارده »
و این عکسهای ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. ..
یافتن دفترچهی تلفن قديمي بهانهای شد تا پاکتهای تلمبار شدهی عکسهای قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبههای کفش در کمد پاگرد. خندهی بیخیال خودم در یکی از آن عکسها میخکوبم کرد. گفتم بگذار بقیه را هم ببینم، چه اشکالی دارد؟ و عکسها پرتابم کردند به روزها و ماههای اول مهاجرت. دوستانی که هستند و نیستند. و سانی... و لحظه لحظهی آن همخانه گی یک ساله در دیاری دور از دیار خود... بوس و بغل و خنده و فراموشی و درخت کاج نوئل و دوستان قدیم دانشگاه که یکی یکی سروکله شان پیدا میشد و باز میخواستی برگردی به زمانی دور در آن دیار دور... روزهای دانشگاه ملی و پلههای دانشکدهی ادبياتش که جانمان را بالا میآورد از بلندی و فراوانیاش...
باز پاکتی ديگر و آلبومی ديگر... و من آنجا اولين کوه نوردی عاشقانهی خود را با یاری که قرار بود سالها بعد همراه و آرام جانم شود، تجربه کردم. با او... با او که با دست خود گل سفيدی به گيسوانم زد و نيم نوازشی پنهانی بر گونه ام در حضور دوستان... و عکسی که جاودانه کرد آن لحظه را... من گل به گيسوان و دست بر کمر در جلوی ديدگانش که از پس لنز دوربين عاشقانه نگاهم میکرد، آن لحظه را برای خودم و او جاودانه کردم...
و این عکسهای کاغذی محبوب عجب قدرت شگرفی دارند که لحظهای از خود بیخودت میکنند...
پینوشت. ظاهرا طلسم فرانسه نوشتن من شکسته. دوستان "فرانکوفون عزیز" اگر دوست داريد پست آخرم را که مربوط به درگذشت امه سزر است بخوانيد
نظرها
خاتون عزیز و ناز
می گم از وقتی قول دادی که بیشتر بنویسی خبری نیستا؟ الحمدولا که درس و مدرسه دیگه تموم شده و تعطیل بازی برقراره، ما انتظارمون بیشتره.
راجع به این گذشته ای که نوشتی گاهی آدم را آتیش می زنه لامصب و گاهی هم... ولی می دونی چیه انگار سنجاقش کردن به آدم. حالا خوبه یا بده نمی دونم ولی چسبیده دیگه
پیروز و سربلند باشی
بهرام | April 18, 2008 12:52 PM
بهرام جان سلام. من تعطيلاتم يک هفته ديگه تمام ميشه. البته تعطيلی تعطيلی که نبود ولی خب خوب بود. اميدوارم باز هم بتوانم به روز بشم. ممنون بابت لطف و مهربانیات. و بيشتر ممنون بابت اين اهنگ زيبا و خاطره ابگيز:)
نازخاتون | April 18, 2008 1:13 PM
سلام ، مطلبت زیبا بود ... .
پر از حس و احساس !
خوشبختانه مطالبه فمنیستیت کمتر شده !!!
آخه خاطراتت و نظریاتت رو که می نویسی قشنگ ترن!!
به هر حال ! عالی بود !
راستی چند سال از اون موقع ها می گذره؟
آقا امین | April 18, 2008 2:38 PM
امين جان سلام. ديگه داره هفت سال ميشه:)
نازخاتون | April 19, 2008 2:00 AM
سلام خانووووم،
من هم دلم برات تنگه... ولي خوب چه ميشه كرد؟ من هم گاهي چيزهايي را مي بينم كه خب كلي دلم و مي لرزونه... تلفن اون شب ات كلي چسبيد ولي نتونستم درست حرف بزنم باهات. موضوع فقط كباب نبود، موضوع اين بود كه هاني جون، جلوي چشم من، سراسيمه هي از تو حياط ميدويد تو آشپزخانه و برعكس. نمي تونستم حواسم و جمع كنم... بعد فهميدم مامانم يه فلفل ي بي نهايت تند خورده و هاني جون داره نقش آتش نشاني رو بازي مي كنه! ببخشيد كوچولو!
مي بوسمت
ساني | April 19, 2008 8:41 AM
خانم ناز خاتون عزیز: متعجبم که اول خودتون هم اظهار تردید کردید که اون کامنت توهین آمیز از من بوده و بعد بدون اینکه صبر کنید و مطمئن بشید؛ من رو محکوم کردید که با لحن بدی باهاتون صحبت کردم! اون کامنت رو من هم دیدم و به نظرم زشت اومد شاید همین ناراحتی باعث شده که شما اینقدر سریع قضاوت کنید. فقط خواستم اطلاع بدم که نه, اون کامنت من نبوده و اگر در درستی گفته من تردید دارید میتونیم از خانم حقوقدان عزیز درخواست کنیم که آی-پی دو کامنت رو چک کنن. شادکام باشید.
Atoosa | April 21, 2008 5:05 PM
آتوسا جان ممنون از توضيحت. من شايد منظورم را ناشيانه رساندم. بايد اشاره میکردم که اگر شما نوشتيد، اين هم نظر من است. به هر حال من معذرت میخواهم. قربانت...
نازخاتون | April 21, 2008 10:09 PM
اینطور موارد پیش میاد. مشکلی نیست. جامعه مجازی در کنار خوبیهاش معایبی هم داره.......بهرحال خوشحالم که با بلاگتون آشنا شدم....
Atoosa | April 21, 2008 11:06 PM
yad bad an roozegaran , yad bad
parvaneh | April 22, 2008 7:25 PM
نازخاتون هفت سين ات را پسنديدم بسيار. البته هفت حين!
افرا و پاييز | April 23, 2008 7:01 AM