French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« | صفحه اصلی | اخبار وارده »

و این عکس​های کاغذی محبوب

جمعه ۳۰ فروردین ۱۳۸۷

و این عکس​های ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. ..

یافتن دفترچه​ی تلفن قديمي بهانه​ای شد تا پاکت​های تلمبار شده​ی عکس​های قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبه​های کفش در کمد پاگرد. خنده​ی بی​خیال خودم در یکی از آن عکس​ها میخکوبم کرد. گفتم بگذار بقیه را هم ببینم، چه اشکالی دارد؟​ و عکس​ها پرتابم کردند به روزها و ماه​های اول مهاجرت. دوستانی که هستند و نیستند. و سانی... و لحظه لحظه​ی آن همخانه گی یک ساله در دیاری دور از دیار خود... بوس و بغل و خنده و فراموشی و درخت کاج نوئل و دوستان قدیم دانشگاه که یکی یکی سروکله شان پیدا می​شد و باز می​خواستی برگردی به زمانی دور در آن دیار دور... روزهای دانشگاه ملی و پله​های دانشکده​ی ادبياتش که جانمان را بالا می​آورد از بلندی و فراوانی​اش...

باز پاکتی ديگر و آلبومی ديگر... و من آنجا اولين کوه نوردی عاشقانه​ی خود را با یاری که قرار بود سال​ها بعد همراه و آرام جانم شود، تجربه کردم. با او... با او که با دست خود گل سفيدی به گيسوانم زد و نيم نوازشی پنهانی بر گونه ام در حضور دوستان... و عکسی که جاودانه کرد آن لحظه را... من گل به گيسوان و دست بر کمر در جلوی ديدگانش که از پس لنز دوربين عاشقانه نگاهم می​کرد، آن لحظه را برای خودم و او جاودانه کردم...

و این عکس​های کاغذی محبوب عجب قدرت شگرفی دارند که لحظه​ای از خود بی​خودت می​کنند...


پی​نوشت. ظاهرا طلسم فرانسه نوشتن من شکسته. دوستان "فرانکوفون عزیز" اگر دوست داريد پست آخرم را که مربوط به درگذشت امه سزر است بخوانيد



نظرها

خاتون عزیز و ناز
می گم از وقتی قول دادی که بیشتر بنویسی خبری نیستا؟ الحمدولا که درس و مدرسه دیگه تموم شده و تعطیل بازی برقراره، ما انتظارمون بیشتره.
راجع به این گذشته ای که نوشتی گاهی آدم را آتیش می زنه لامصب و گاهی هم... ولی می دونی چیه انگار سنجاقش کردن به آدم. حالا خوبه یا بده نمی دونم ولی چسبیده دیگه
پیروز و سربلند باشی

بهرام | April 18, 2008 12:52 PM

بهرام جان سلام. من تعطيلاتم يک هفته ديگه تمام ميشه. البته تعطيلی تعطيلی که نبود ولی خب خوب بود. اميدوارم باز هم بتوانم به روز بشم. ممنون بابت لطف و مهربانی​ات. و بيشتر ممنون بابت اين اهنگ زيبا و خاطره ابگيز:)

نازخاتون | April 18, 2008 1:13 PM

سلام ، مطلبت زیبا بود ... .
پر از حس و احساس !
خوشبختانه مطالبه فمنیستیت کمتر شده !!!
آخه خاطراتت و نظریاتت رو که می نویسی قشنگ ترن!!
به هر حال ! عالی بود !
راستی چند سال از اون موقع ها می گذره؟

آقا امین | April 18, 2008 2:38 PM

امين جان سلام. ديگه داره هفت سال ميشه:)

نازخاتون | April 19, 2008 2:00 AM

سلام خانووووم،
من هم دلم برات تنگه... ولي خوب چه ميشه كرد؟ من هم گاهي چيزهايي را مي بينم كه خب كلي دلم و مي لرزونه... تلفن اون شب ات كلي چسبيد ولي نتونستم درست حرف بزنم باهات. موضوع فقط كباب نبود، موضوع اين بود كه هاني جون، جلوي چشم من، سراسيمه هي از تو حياط ميدويد تو آشپزخانه و برعكس. نمي تونستم حواسم و جمع كنم... بعد فهميدم مامانم يه فلفل ي بي نهايت تند خورده و هاني جون داره نقش آتش نشاني رو بازي مي كنه! ببخشيد كوچولو!
مي بوسمت

ساني | April 19, 2008 8:41 AM

خانم ناز خاتون عزیز: متعجبم که اول خودتون هم اظهار تردید کردید که اون کامنت توهین آمیز از من بوده و بعد بدون اینکه صبر کنید و مطمئن بشید؛ من رو محکوم کردید که با لحن بدی باهاتون صحبت کردم! اون کامنت رو من هم دیدم و به نظرم زشت اومد شاید همین ناراحتی باعث شده که شما اینقدر سریع قضاوت کنید. فقط خواستم اطلاع بدم که نه, اون کامنت من نبوده و اگر در درستی گفته من تردید دارید میتونیم از خانم حقوقدان عزیز درخواست کنیم که آی-پی دو کامنت رو چک کنن. شادکام باشید.

Atoosa | April 21, 2008 5:05 PM

آتوسا جان ممنون از توضيحت. من شايد منظورم را ناشيانه رساندم. بايد اشاره می​کردم که اگر شما نوشتيد، اين هم نظر من است. به هر حال من معذرت می​خواهم. قربانت...

نازخاتون | April 21, 2008 10:09 PM

اینطور موارد پیش میاد. مشکلی نیست. جامعه مجازی در کنار خوبیهاش معایبی هم داره.......بهرحال خوشحالم که با بلاگتون آشنا شدم....

Atoosa | April 21, 2008 11:06 PM

yad bad an roozegaran , yad bad

parvaneh | April 22, 2008 7:25 PM

نازخاتون هفت سين ات را پسنديدم بسيار. البته هفت حين!

افرا و پاييز | April 23, 2008 7:01 AM

ارسال نظر