۲۲ خرداد روز زنان بزرگ ايران است. روزی که از درونش کمپین يک مليون امضا تولد يافت. حرکتی که هدفش بالا بردن سطح آگاهی زنان و مردان است نسبت به حقوقی که از آنها دريغ شده است. چه دوستش داشته باشيم و ياریاش کنيم، چه مخالفش باشيم و آزارش دهيم، اين جنبش و حرکت آغاز شده است. روز ۲۲ خرداد روزی ست که زنان بزرگ ايران زمين نشان دادند صلحطلبند و محترم اما حقوق برابر میخواهند. روز ۲۲ خرداد روز مردان و زنان کوچک است که نشان دادند برنمیتابند حرکتی مسالمتجو و آرام را. روزی که نشان دادند تحمل ديدن و رويارويی با بزرگ زنان و مردان ایران را ندارند... روز ۲۲ خرداد روز همهی زنان و مردان بزرگ و آزادانديش است...
زنستان و بزرگداشت پروين پايدار
حکم تاريکخانه اي باقي/اکبر گنجي
تنهايي ملت ايران چند روزه شده است؟ (مهرانگيز کار)
زيباترين اجرای مرغ سحر با صدای هنگامه اخوان!
وقت آزادی از وبلاگ مهرداد عزيز

« پتريسيا | صفحه اصلی | "دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟" »
۱۲ اردیبهشت روز همبستگی وبلاگ نویسان با فرزاد کمانگر
معلم جايش در مدرسه است نه در زندان. معلم جايش آنجا روبروی تخته سياه يا وايتبرد است. یعنی فهميدن اين دو جملهی کوتاه انقدر دشوار و سخت است؟ به اميد آزادی انديشه و بيان و همهی دربندان عقيدتی...
"به آن روزها فکر ميکنم ،بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .
کتابها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و روياها ميسپرديم و با داستانهاي مختلف صفا ميکرديم . همراه با " ماهي سياه کوچولو " اين بار نه از راه "ارس" بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو ميکرديم . همراه با داستان " مسافر کوچولو " براي يافتن دوست به سفر ميرفتيم تا آنها لذت سفر را در رويا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آنها تمرين نمايم . هر داستاني را که ميخواندم نقش قهرمانانش را به آنها ميدادم غافل از اينکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند . هر روز براي چند ساعت ، رنج نابرابري ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي ميسپرديم و روبروي هم مينشستيم . گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق " اخلاص و سادگي " ميگذاشت و به مدرسه مي آورد تا ظهر ، سير از ديدار هم ، کوچه هاي پر فراز و نشيب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپيمائيم و تا فرداي ديدار هر کدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود ميرفتيم .
"کاوه" با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به جاي پدر بيمارش چوپان ميشد و غروب هنگامي که گوسفندان را به روستا برميگرداند ، مادر با لبخندي به پيشواز نان آور خانه ميرفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستانهاي گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي ميزد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم ميدوخت و لبخند زيبايش رنگ ميباخت.
و .... "ليلا" با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب روياهايش جستجو ميکرد کيف مدرسه را که زمين ميگذاشت ، دوک نخ ريسي را برميداشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر ، براي يافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست ميچرخاند تا ته اش باريک شود چون رشته هاي لطيف خيال او و باز دوک را ميچرخاند و ميچرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد .
و ... "فرياد" با ديدن تکه ابري به پشت بام خانه ميرفت و کاهگل آماده ميکرد تا مبادا چکه هاي باران قالي کهنه اشان را بي رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت يافته بود که همراه پدر پشت بام خانه هاي همه روستا را مرمت ميکرد تا چکه هاي باران مژده نان فردايشان باشد ، فقط گاهي ميماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه .
و .... ياسر پس از مرگ پدر کار ميکرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .
و ... ادريس غايب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باري بر دوش ، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده اش نا اميد نکرده بود ، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا بر ميگشت
و من نيز جريمه شده بودم تا هر روز بيقرار از نابرابريها و بيزار از آنچه تقدير و سرنوشت مي ناميدنش در برابرشان بايستم و بارقه هاي کم سوي اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم ، در برابر کاوه سرم را به زير مي انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب خورده اش که روي آن به خواب رفته بود بيرون ميکشيدم و زير ديکته نانوشته اش مينوشتم "چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است " و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست ميگرفتم تا لطافت دست فرشته اي را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت ميکردم ، و در کنار ادريس ، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول زده او را مينگريستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم ميدوختم و او از رفتن بهار غمگين ميشد و من از رنگ پريده او .
و امروز با يک دنيا غرور ، خوشحالي ، بغض ، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکرميکنم . روز معلم بود که گرانبهاترين هديه هاي زندگيم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگي ام دريافت نمودم ؛ ليلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادريس ، دو کيلو کنگر ، دسترنج يکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهي ، ندا ، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را با مدادهاي رنگين نقاشي کننند .
کاوه در حالي که به پدرش فکر ميکرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا ميکند .
" فرياد " که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي ميکرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا ميتوانست خانه هاي زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه ها براي کساني است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه جا هست و من باز هم ميتوانم در آن خانه بکشم .
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي ميکرد اينبار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را بخاطر دختر بودنت کم نبيند ، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که بدور دنيا دست گرفته اند و ميخواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي ميکرد يک وانت آبي رنگ تا شايد در رويا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري ، بدون اينکه کول برهاي بانه ، سردشت ، مريوان و کامياران مجبور شودند براي جابجايي 10 کيلو چاي براي دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او يک منظره زيبا از طبعيت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت " کاش ديگر مرگ به کمين نان نمي نشست " .
فرزاد کمانگر
فرعي 5 زندان رجائي شهر کرج - 8/2/87
نظرها
طپیدن های دلها ناله شد آهسته آهسته
رسا تر گر شود این ناله ها فریاد میگردد
... هنوز روی تخته سیاه کلاس زندگی ما مسئله های زیادی حل نشده باقی مانده هست ... ما قبل از هر چیز باید این مسئله ها را حل کنیم.
علی | May 1, 2008 3:45 PM
قربان قلب مهربان تو نازخاتون وبلاگستان.
هاله | May 1, 2008 6:54 PM
هاله جونم قربانت عزيز دلم.
علی جان يعنی آن روز را به چشم خودمون می بينيم؟ روزی که نالهها تبديل به فرياد بشه؟ روزی که معلمی را که جايش بين شاگردانش است، در پشت ميله های زندان نباشد...
نازخاتون | May 1, 2008 10:49 PM
نازخاتون عزیز: با سلام نمی دانم کجا را نگاه کرده بودید چون هم کامنت شما هست و هم پاسخ کوتا ه من به کامنت شما. و اما در جواب شما نازخاتون گرامی البته که خیلی خیلی نگران اوضاع اقتصادی ایران هستم ولی هنوز همه چیز را از دست رفته نمی بینم. اگرچه از آن چه که خودمان می کنیم اصلا راضی و خوشحال نیستم. چه درداخل و چه درخارج- ما هنوز در هیچ عرصه ای بدیلی در برابر حکومت نساخته ایم و به یک معنا همه مان « امیدواریم» و شاید « دعا می کنیم» که همان گونه که یک مذهبی دبش امید دارد امام زمانی برسد و ما را نجاب بدهد!!خوب این گونه قرار نیست بشودو نمی شود. به گمان من- حداقل در خارج از کشور که حداقل دست وزارت اطلاعات به آدم نمی رسد- نقد این حاکمیت خیلی ضعیف است- بسیاری ازد وستان فکر می کنند که اگر فحش را غلیظ تر بدهند محکم تر « نقد» کرده اند و من فکر می کنم که کارمان به واقع از فحش دادن گذشته است. ما نیاز داریم که خودمان و دنیا دوروبرمان را بشناسیم. اگر بشناسیم البته که امیدی هست.
باز هم پوزش می خواهم که نتوانستید پاسخ مرا در نیاک بخوانید.هست.
احمدسیف | May 2, 2008 1:04 AM
ناز خاتون این شاید بهترین نوشته ای که تا بحال خوندم ...چقدر زیبا بود ...در ضمن گریه آدمو هم در میاره .من هم سر در وبلاگم اعلام همبستگی کردم...
....تو چرا ازت خبری نیست زیاد ...??? ممنون که وقتی که باید باشی هستی!!!!
دختر همسایه | May 2, 2008 1:45 AM
چقدر دلم گرفت آخر مگر چه کرده ؟
شهربانو | May 2, 2008 1:56 PM
ازاينكه معلماني چون شما و اين معلم اسير هنوز در جامعه ايي كه ارزشها را نيست ونابود كرده اند و په همراه بسياري چير ها حتي كودكي بچه هايش نيز به تاراج رفته پودنتان و داشتنتان موجب مپاهات ميباشد
hossein | May 2, 2008 2:08 PM
با سلام ناز خاتون عزیز این هم جواب سوال شما این دو سینما در تهران وخیابان امیریه که حال ولی عصرمینامند قرار داشتند و وروزگاری هم جز سینماهای خوب پایتخت و یادگار کودکی من وخاطراتم و خود دوست عزیز خود حدث بزن بعد از بیست و اندی سال دوری این مخروبه ها را ببینی چه حالی پیدا میکنی گویی گذشته ات ویران نمودهاند و عرضه این تصاویر زخمهایست به این اندوهاواحیای این اما کن حال مجازی در مورد کلیپ هم روی پلی کلیک کنید راه میافتدودیگر اینکه پیوندها ناز خاتون را کم داشت که پیوست .
hossein | May 3, 2008 8:10 AM
azizam kheili ziba minevisi, jeddan tahte taseer gharar gereftam
airbus300-600 | May 4, 2008 1:44 AM
ناز خاتون عزیز من که واقعا دلم برای خودمون میشوزه ما واقعا آدمای بیوطنی هستیم وقتی نکاه میکنم باین ترکها که چقدر با هم همبستکی دارند چقدر دموکراسی دارند دلم آتیش میکره واقعا چی بسر ایران و ایرانی اومده ؟؟؟؟؟؟ ثقل زمین کجاست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
sadaf | May 5, 2008 9:15 AM