French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« کنسرت شجريان در "ال ای" | صفحه اصلی | شاید روزی دیگر به یاد بیاورم... »

آقای کوک و گيتارش

چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸۷

در مدارس آمريکا هر معلمی کلاس مخصوص خودش را دارد و شاگردان در رفت​و آمد بين کلاس ها. بعد ازشنيدن زنگ پایان یک کلاس، شاگردان از اين سوی مدرسه به آن سوی مدرسه می روند و تنها ۸ دقیقه وقت دارند که خود را به موقع به کلاس بعدی برسانند. در آن ۸ دقیقه، گپ با دوستان، دیدن دوست دختر و دوست پسر ، رد و بدل کردن ماچ و بوسه های پنهانی و آشکار در راهرو، کنار در کلاس ها و کنج تاریک راه​پله​ها همه و همه دست به دست هم می​دهند تا شاگرد بعد از خوردن زنگ پايان تنفس ۸ دقيقه​ای دير به کلاس برسد. من بعد از خوردن زنگ هيچ کس را به کلاسم راه نمی​دهم مگر اينکه برگه ای بياورد که نشان دهد دير آمدنش غيرموجه است. هر ده برگه​ی تاخير غير موجه، می​تواند منجر به يک روز تعليق از مدرسه شود.

و اما بیشتر معلم ها در روز ۵ کلاس دارند که به هرکلاسی پریود می گویند. پریود ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶. یکی از این پریود ها زنگ استراحت و انجام کارهای عقب​افتاده​ی معلم است. در طول آن پريود مشخص معلم در کلاسش تنهاست و شاگردی ندارد. می​تواند بخوابد، ورقه ی بچه ها را تصحيح کند، به کافه​تريا برود و يا پلی کپی های روزهای آينده را آماده کند. زنگ آزاد من پريود ۳ است که از شوربختی کلاسی ندارم و معلم ديگری که به او "تراولينگ تيچر" می گويند به کلاسم می آيد. من می​توانم در کلاسم بمانم و يا بروم دنبال نخودسياه و گشت و گذار. بنابراين وقت استراحتم به معنای واقعی وقت استراحت نيست.

اما اين ترم، بعد از تعطيلات معلمی که به کلاسم می​آيد بی​نهايت نازنين است. آقای کوک عاشق موسيقی​ست. ۳۲ سال در اين مدرسه درس داده. شاهد رفتن و آمدن ۱۸ مدير بوده و شاهد رفتن جمعيت کثيری از شاگردان سياهپوست و آمدن لاتين تبارها. بين درس​دادن و زمانی که شاگردانش مشغول انجام تکليف هستند، گيتارش را آماده می​کند، سازی را به گردنش می​اندازد شبيه ساز دهنی و شروع می کند به خواندن و نواختن. خوب می​خواند و خوب می​نوازد گيتار را. وقت ناهار من زمانی​ست که او کلاسی ندارد. به کلاس من می​آيد و دم و دستگاه عظيم موسیقی اش را با دقت و وسواس راه می اندازد. بلندگویش را روشن می کند و به روی پایه قرار می دهد. من ناهار می​خورم. قورمه سبزی و پلو و سالاد فصل. او می​خواند و به صدایش اوج می​دهد. با احساس است و لطیف صدایش. برایش از ایران می گویم و از فرانسه. فردایش آمده با دستی پر. روی وبسایتی که موسیقی از هرنوعش پیدا می سود و هزینه اش تنها ۱۲ دلار در ماه است، برایم موسیقی ایرانی پیدا کرده است. در نیمه​ی کلاسش گیتارس را در نمی​آورد و سازدهنی​اش دست نخورده باقی می​ماند. کامپیوترش را به دستگاه مفصلی که دارد وصل می​کند و به شاگردانش می گويد که به افتخار من و به ياد ايران اين موسيقی را انتخاب کرده است. می​گويد مي داند که "هوم سيکی سخت است و دشوار". از کجا می​داند؟ نمی​دانم. شايد از مهربانی و لطف بی پايانش است. نوای سنتور و تمبک و دف و کمانچه فضای کلاس را دربرمي​گيرد و نوک انگشتانم بی اختيار بر کف زمين رنگ می گيرند و حالم خوش می شود. شاگردان اما چه ميا دانند از حسی که می​آيد با اين موسيقی و سرشارت می​کند از خاطرات ريز و درشت. بو دارد اين موسيقی. بوی ميدان نقش جهان، بهشت هشت بهشت، بوی فرنی فروشی سر چهارسوق يا آنکه تميزتر است در خيابان حافظ، بوی عطر گزانگبين و بريانی که چربی​اش پشيمانم می​کند هربار، بوی تئاتر شهر که دلم لک زده برای صف های طولانی​اش، بوی بازار تهران و کوچه پس کوچه های هزارتويش که فقط بابا می دانست رازش را. بوی کوچه های تهران سرظهر و صدای زودپز مامان. بوی بازار تجريش و سبزي​های معطرش...

آقای کوک با موسيقی​اش روزم را خوش​تر می کند از آنچه بود. آقای کوک سرشار از مهر است و مهربانی. کاش آقای کوک را مي​شد تکثيرش کرد. کاش...



نظرها

کاش ما هم یه آقای کوک داشتیم که اینقدر هوامونو داشت!!!!!!!!!!!!!!!

زهره | May 22, 2008 4:52 AM

وای یادم رفت بگم:
به روزم

زهره | May 22, 2008 4:55 AM

راس ميگي نازخاتون جونم ...اين حسها رو بايد ديد و لمس كرد تا فهميده بشه ...بوووووس

آن شرلي | May 22, 2008 5:53 AM

ناز خاتون عزیزآدمهایی مثل این آقا که اهل سرزمینی میباشد که ادعایی چون ما ندارد مثلا میهمان نواز و غیره..رفتاری اینچنین دارد وماتافته های جدابافته رفتارمان با افقانیها و...اینجاست که درمقابل ایشان و امثال وی در این سالیان دور از دیار بسیار دیده و شنیده ام خویش را حقیر میبینم

حسین | May 22, 2008 8:06 AM

نازخاتون عزیز

بریانی های شهر دیگر چرب و چیلی نیست...بهداشتی اش کرده اند پدر سوخته ها!
حتی بستنی سنتی دیگر در اصفهان گیر نمی آید...باورت نمی شود ولی حتی بستنی فروشی مثل چمن زار در ابتدای خیابان شیخ بهایی به دستور اداره بهداشت ماشینی شده است هرچند که بستنی ماشینی اش را در یخچال بستنی سنتی می ریزد و عرضه می کند.
شهر در امن و امان است ولی آنقدر شلوغ است و پر ترافیک که عزا می گیری برای بیرون رفتن...جای پارک هم گیر نمی آید و پارکینگ هم نیست و همه دوبله پارک می کنند که خود باعث بدتر شدن ترافیک می شود.
جانم برایت بگوید که اگر دلت برای خیابان بخصوصی تنگ شده کافیست به من بگویی تا بروم آنجا و فیلمی ازش بگیرم و برایت روی وب بگذارم و با این کار از دیدن و شنیدن آن جا بهره مند می شوی ...ولی بویش را معذورم!
حجز آقا را سلام برسونین

گوشزد | May 22, 2008 11:29 PM

وای نازخاتون جون خاطره هات دلم رو سوزوند خاطراتی که میدونم دیکه هیچوقت حداقل بری من تکرار نمیشن. ظهرها که از مدرسه یا دانشکاه میرفتم خونه مقنعه رو یه کوشه مینداختم و یه لیوان آب خنک از تو ترموس و بوی غذای ایرانی و بعد هم بوق بابا که باید میرفتیم در کاراژ رو باز میکردی و نهار و خواب بعد ازظهر و چای بعد از خواب و رفتن بابا دوباره سر کار و عصرا هم خیابون کردی . همه و همه برای من دیکه تموم شد نه بابا دیکه زنده هس نه آدمای اون خونه هستن نه من دیوه مدرسه میرم نه مامان دیکه دل و حوصله داره . یادش بخیر دوره ای که هیچوقت فکر نمیکردم یه رواینجوری حسرتش بخورم و دلم برا بچم بسوزه که این چیزارو ندیده

صدف | May 23, 2008 1:37 AM

وای نازخاتون جون خاطره هات دلم رو سوزوند خاطراتی که میدونم دیکه هیچوقت حداقل بری من تکرار نمیشن. ظهرها که از مدرسه یا دانشکاه میرفتم خونه مقنعه رو یه کوشه مینداختم و یه لیوان آب خنک از تو ترموس و بوی غذای ایرانی و بعد هم بوق بابا که باید میرفتیم در کاراژ رو باز میکردی و نهار و خواب بعد ازظهر و چای بعد از خواب و رفتن بابا دوباره سر کار و عصرا هم خیابون کردی . همه و همه برای من دیکه تموم شد نه بابا دیکه زنده هس نه آدمای اون خونه هستن نه من دیوه مدرسه میرم نه مامان دیکه دل و حوصله داره . یادش بخیر دوره ای که هیچوقت فکر نمیکردم یه رواینجوری حسرتش بخورم و دلم برا بچم بسوزه که این چیزارو ندیده

صدف | May 23, 2008 1:37 AM

ناز خاتون عزیز اولا سلام خیلی وقت بود ازت خبری نداشتم باورت میشه یکبار هم خوابت رو دیدم ولی یادم رفت موضوعش چی بود فردای اون روز همش با خودم میگفتم آخه من چرا خواب ناز خاتون رو دیدم به هر حال اینو میدونم خواب بدی نبود راستش از خاطره های دوران خیلی جوانی یا بچگی گفتی اون روزها دیگه هیچ وقت بر نمیگرده الان مردم ایران خیلی گرفتارند خیلی عصبیند خیلی فشار روی سرشون هست حتی خود ایرانیهایی که ایران زندگی می کنند حسرت روزهای گذشته رو میخورند چه برسه به ما واقعا یادشون به خیر

ماری | May 23, 2008 10:33 AM

Bazi az inha kheyli cook hastan. hatman khodesh ham keyf karde. rasti dar che maghtayi va chi dars midi? emrooz akharin rooze madrese Mani bood. man gerye kardam

parvaneh | May 23, 2008 3:21 PM

wow! How nice !!!

Niloufar | May 23, 2008 11:37 PM

فكر نمي كنيد يه كوچولو سخت مي گيريد؟
از تئاتر شهر چيزي نماده كه دلتان تنگ شود حس نوستا لژيك
به تان دست بدهيد
خانوم اين جا گند زده اند به همه چي
هم تئاتر هم سينما
هم...

آرمان | May 24, 2008 12:39 AM

ناز خاتون جان منظورت از غيرموجه اول موجه بود ديگه نه؟

yasaman | May 24, 2008 4:40 AM

ياسمن جان منظورم همان "غير موجه" است. چون اگر کسی ۱۰ تا برگه​ی "غير موجه" داشته باشه يک روز تعليق می​گيره و من می​خوام که کسی که دير به کلاس مياد حتما اين "Tardy slip" را بگيره که سعی کنه دفعه​ی دیگه سروقت باشه...

نازخاتون | May 24, 2008 1:59 PM

* آرمان جان سلام. نه فکر نکنم سخت بگيرم:) قبل از تعطيلات که زياد سخت نمی​گرفتم بايد بودی و می​ديدی که چند بار بايد می​رفتم در را باز می​کردم که شاگردان به داخل کلاس بياند. شاگردهای من احتياج به ديسيپلين دارند :)

**متاسفم از شنيدن اين که اينها به همه چی گند زدند... حيف...

نازخاتون | May 24, 2008 2:09 PM

پروانه جان عزيزم من هم کالج درس می​دهم هم دبيرستان. فرانسه هم درس می دهم.

نازخاتون | May 24, 2008 4:20 PM

ماری جان سلام عزیزم. راست میگی دیگه هیچ وقت روزهای خوب گذشته برنمی گرده. البته نه اینکه الآن بد باشه، نه! ولی هر سنی و دوره ای حس و حال خاص خودش را دارد که دیگه تکرار نخواهد شد. منم شنیدم که خیلی همه گرفتار و عصبی شدند و تحت فشارند. جز امید به بهبودی و تلاش برای بهبودی کار دیگه ای از دستمان برنمیاد...

** راستی خیلی جالبه که خواب من رو دیدی! ما حتا همدیگر رو ندیدیم . خیلی جالبه نازنین...


**صدف جون منم وقتی از دانشگاه يا مدرسه برمی گشتم اولين کارم پرت کردن مقنعه بود و رفتن تو آشپزخانه. منم مامانم بی​حوصله اند و پدرم سالهاست در آرامش ابدی ست... اين ها يعنی خاطرات مشترک...

نازخاتون | May 24, 2008 4:27 PM

حکيم گوشزد جان بزرگوار اگر از هشت بهشت بهنگام عصر که خنکای هوا ملذوذتان (باعث لذت می​شود) می کند و آفتاب عالم تاب سخاوتمندانه کمی می​نوازتتان، با دستگاه سينماتوگراف فيلمی بگيريد و در وبلاگتان بنهيد دل ما را بسی شاد نموده و سپاسگزارتان خواهیم بود. دیگر عرضی نیست جز غم دوری دوستان...

نازخاتون | May 24, 2008 4:39 PM

Nazkhatoun janam , on naghashi kare yeki az dostam hast...man ham karash ro kheili doost daram . linkesh ro gozashte bodam , nemidonam behesh sar zadi ya na , any way
Here it is :
http://www.moonlight-creations.co.uk/index.html
Mitooni baghie karsh ro ham bebini :*

Niloufar | May 24, 2008 4:52 PM

نازخاتون جان تو اگه خواستی پولی بفرستی مشکلی نیست میتونم شماره تلفن داییمو تو امریکا بدم با اون هماهنگ کنی به اون بدی من اینجا میرسونم به دست خاتواده ها. البته منم مدتهایت منتظر یه سبزی خوردکن براشونم تا شاید مادره بتونه از اون طریق ولو کم کسب درامد کنه..

yasaman | May 25, 2008 3:20 AM

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبيد خاتون گرامي ؟
جهت عرض ادب خدمت رسيدم .
در پناه حق شاد باش و سلامت .

angoshtnama | May 28, 2008 8:26 AM

ارسال نظر