French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« آقای کوک و گيتارش | صفحه اصلی | »

شاید روزی دیگر به یاد بیاورم...

پنجشنبه ۹ خرداد ۱۳۸۷

مريض بودم ديروز. از مدرسه به کالج بارها عطسه کردم در ماشين. زودتر از ساعت موعود به کلاس رسيدم. همان جا در ماشين نشستم و به ساعت نگاه کردم. از خداحافظی بيزارم به خصوص خداحافظی از شاگردانم. به دور و برم نگاه کردم. برگه های امتحان. برگه های پاسخ گويی. جعبه​ی شيرينی نخوچی که قرار است سورپريزشان کند شاگردانم را و دهانشان را شيرين در هنگام خداحافظی. دلم نمی خواهد منتظر باشند. منتظر امتحان. از امتحان خوشم نمی آيد و دلهره​هايش. قبل از ساعت ۳ پست در کلاسم. جمعی از شاگردانم رسیده اند. زودتر از من. با نگاهم و لبخندم می​خواهم آرامشان کنم شاید. یادم رفته که هنوز عینک آفتابی سپر چشمانم شده. چشمانم را نمی بینند و غمی که آنجا خوش​نشین است. فيليپ مضطرب است. لورا خندان. جولی شاگرد سوگولی​ام نيست. بوريس يکی از محبوب​ترين شاگردانم، هنوز پيدايش نشده. از او می​پرسم. می​گويند در راه است. وارد کلاس که می شوم، فيليپ به طرفم می​آيد. سوالش را نپرسيده، لبخندی می زنم و می​گويم فيليپ سخت نگير. سوال ها سخت نيست. دلم می​سوزد. ياد چند سوال" بدجنسانه"ای ميافتم که ديشب طرحشان کردم. در جا پشيمان می​شوم. منتظرم که بقيه از راه برسند. جولي، بوريس، ونسا، اپريل و دنيل...

با لورا گپ می​زنم که صدای شاد جولی آمدنش را خبر می دهد. رويم را که بر می​گردانم، جولی با گل رز قرمزی در يک دست و سه بادکنک در دست ديگرش، به رويم لبخند می زند. روی بادکنک را می​خوانم: " دلمان برايت تنگ می شود!" بغض می کنم. به طرفش می​روم. پشت سرش ونسا با دست گل بزرگتری وارد کلاس می شود...
- "Oh. ma belle Julie, il falliat pas! Vanessa!"
در آغوشم جای می گيرند. يکی بعد از ديگری. می​بوسم گونه های هر دو را. غم دنيا آمده آنجا در گوشه​ی قلبم و نفسم را تنگ می​کند با بارش. بچه​ها غمگينند و من غمگين​تر. من غمگين​ترم چون نمی​توانم کلاس پاييز را قبول کنم. خداحافظی سخت است با جولی که اسمش ماريسلا بود روز اول. گفت اسمش را دوست ندارد. اسمش را گذاشتم "جولی". سه ماه جولی صدايش زديم همگی. ای-ميل هايش را با نام جولی تمام می​کند و کارت روی دسته رز قرمز را هم با جولی امضا کرده است. ..

و بعد بوريس می​آيد. مثل هميشه شوخ و شاد. سوگولی من است مثل جولی. عاشق استارباکس است و اذيتش می کنم که اگر باز به استارباکس برود، نمره​ی قبولی از کلاسم نخواهد گرفت. وارد کلاس که می​شود، ادای گريه کردن را در می​آورد و می گويد:​" مادام دلم برايتان تنگ می شود!"...

قبل از امتحان نان نخوچی تعرفشان می​کنم. می گويم انرژی بگيريرد قبل از امتحان. بعضی مزه​ی نان نخوچی را دوست ندارند و بعضی دومی را می​خواهند. عکس می​گيريم با دست گل ها و بادکنک​های بچه​ها.

و امتحان شروع می شود...

يک ساعت بعد يکی يکی را موقع خداحافظی در آغوش می​گيرم. کلمای مهرآميز رد و بدل می کنيم. آرزوی موفقيت و شايد ديداری ديگر. می​گويند بهترين استاد فرانسه شان بوده ام. می​گويم فرانسه شان عالی است. حيف اگر رها کنيدش. دنيل اما یکربع است که امتحانش را داده اما هنوز منتظر سرجایش نشسته. آهسته با نوک کفشم به طرفش می روم. نمی خواهم تق​تق کفشم، تمرکز دیگران را برهم زند. آهسته می پرسم چرا نشسته؟ می گوید دلش نمی آید برود. باز چيزی آنجا در انتهای قلبم، نيشی می​زند...

و سخت است خداحافظی با کلاسی که سه ماه، مهمان من و شاگردانم بود. همه رفته اند. من ماندم و صوفیا و دسته گل ها و بادکنک​ها. در راه ​پله الکس پسرعموی صوفیا باز پیدایش می​شود. با یک سبد پر از گل سفید. صوفیا از پشت سرم می​گوید: "این دسته گل هم از طرف من و الکس. کار مادرم است" و من باز پر می​شوم از شادی و گریه. باز بغض و بوسه و بغل...

گونه هایم خیس می​شود سرانجام. در میانه​ی بزرگراه... و بعد ناگهان با دیدن سه بادکنک رنگی سرکش در صندلی عقب که آینه را پرکرده اند، از ته دل می خندم. صورت​های شاداب و خندان جولی، فیلیپ، پتریسیا، لورا، بوریس، ونسا، روسیو، لورنا مهمان چشمانم میشوند در آن شلوغی خسته​کننده ی بزرگراه ...



نظرها

نازخاتون عزیز این رابطه های انسانی خیلی عجیب انسانها رو بهم گره میزنه ...حتی آدمهایی که از هیچ نظری نقطه مشترکی ندارند...بهم گره میخورند ...اینها یکی از عجایب زندگیه برای من!!

دختر همسایه | May 30, 2008 12:05 AM

این دو پست اخیر با اینکه خیلی شخصی هستند اما خوندنشون لذت بخش بود.ضمنن زیاد هم هوس بوی بازار تهران و بریانی و از این چیزها را نکن چون کنارش اونقدر چیزهای دیگه ایی هستن که نمیگذارن از بودن و دیدنشون لذت ببری!

افرا و پاییز | May 30, 2008 12:20 AM

خيلي لطيف بود خانومي
ياد روزهاي آخر دانشجويي خودم افتادم و خداحافظي ها
شاد باشي

ملودي | May 30, 2008 4:51 AM

احساس وعاطفه شرقي بويژه ايراني درشما و تشنگى محبت جوانان غرب كه طفل معصوم ها بنا بر ساختار جامعه واشتغال والدين و كمبود ها باعث چنين وابستگي ها ميشود مخصوصا شما در همين مدت كوتاه آنقدر محبت كرده ايد كه آنها گمشده خود را كه همان مهر باشد نزد شما يافته اند واين باعث افتخار كه در اين اشفته بازار ميهن سفرايي چون شماداره

hossein | May 30, 2008 6:31 AM

گل ناز خاتون کاشکی منم یه مدت شاگردت بشم! خیلی خاطره از معلمام ندارم و فکر کنم علتش اینه که سوگلی هیچوقت نبودم ولی بگما،ما شاگرد تنبلا اگر سوگلی بشیم؛ شاگرد اول میشیم
حیف که نشد که بشه.
در ضمن مرسی از کتاب خوب. بعد از مدتها لذت خوندن رو تجربه کردم دوباره.

عشا | May 30, 2008 10:09 AM

از بس تو خوبي ناز خاتون جونم :*
بووووووووووووووس

آن شرلي | May 31, 2008 2:41 AM

cheghdar lazat bakhsh hast khondan postat,har bar ke minevisi onghdar garm minevisi ke adam doost nadare zood tamomesh kone.mibosamet nazkahtoon azizam va barat arezoy shadi daram.

Azadeh | June 1, 2008 6:59 PM

بغضم گرفت

niloofar tajbakhsh | June 2, 2008 1:59 PM

بغضم گرفت

niloofar tajbakhsh | June 2, 2008 2:03 PM

سلام عزیزم حالت خوب شد؟؟؟
این دوران هم یک دورانی است که شاید در اینده حسرتش رو بخوری یک سفری جایی برو با همسرت اگر میتونی برو ایران دیداری از خانواده بد نیست هااااااا به قول فرانسه زبانها courage
میبوسمت
ماری

ماری | June 6, 2008 5:04 AM

bazi az in del tangiha ta omr dari bahat mimoone. bayad ghanooni vaz mikardan ke moalem hagh dashte bashe shagerdesh ro gahi bebine. in ro 12 sal pish be mamane yeki az shagerdhaye mahboobam goftam.get better soon

parvaneh | June 6, 2008 12:56 PM

خداحافظي كردن از كلاسي كه شاگرداش كوچكترن سخت تر از كلاسيه كه توش بچه هاي بزرگترن. ك.چكها روحشون لطيف تره...

yasaman | June 6, 2008 11:54 PM

عزيزم خسته نباشي. معلومه كه دل كندن از يه استاد خوشگل شرقي با تبسم شيرين و اخلاقي محشر سخته. بهشون حق ميدم

شري | June 9, 2008 1:15 PM

نازخاتون نازنین
با اینکه اولین بار است به اینجا می ایم ولی حس میکنم مدتهاست می شناسمت
نوشته هایت برایم اشناست
چقدر زیبا حس درونی ات را به تصویر کشیده ای
خوشحال میشوم افتخار دهی و به خانه من سری بزنی
من منتظر قدوم مبارکت هستم

خاتون | June 10, 2008 12:03 AM

وای خیلی لطیف و زیبا مینویسی حس نوستالژیک آدمو بد جوری تحریک میکنی ولی نوشته هات واقعا تاثیر گذار هستن واقعا آدمو تکون میدن و بفکر میبرن [قلب]

sadaf | June 10, 2008 6:33 AM

ارسال نظر