سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« آقای کوک و گيتارش | صفحه اصلی | »
مريض بودم ديروز. از مدرسه به کالج بارها عطسه کردم در ماشين. زودتر از ساعت موعود به کلاس رسيدم. همان جا در ماشين نشستم و به ساعت نگاه کردم. از خداحافظی بيزارم به خصوص خداحافظی از شاگردانم. به دور و برم نگاه کردم. برگه های امتحان. برگه های پاسخ گويی. جعبهی شيرينی نخوچی که قرار است سورپريزشان کند شاگردانم را و دهانشان را شيرين در هنگام خداحافظی. دلم نمی خواهد منتظر باشند. منتظر امتحان. از امتحان خوشم نمی آيد و دلهرههايش. قبل از ساعت ۳ پست در کلاسم. جمعی از شاگردانم رسیده اند. زودتر از من. با نگاهم و لبخندم میخواهم آرامشان کنم شاید. یادم رفته که هنوز عینک آفتابی سپر چشمانم شده. چشمانم را نمی بینند و غمی که آنجا خوشنشین است. فيليپ مضطرب است. لورا خندان. جولی شاگرد سوگولیام نيست. بوريس يکی از محبوبترين شاگردانم، هنوز پيدايش نشده. از او میپرسم. میگويند در راه است. وارد کلاس که می شوم، فيليپ به طرفم میآيد. سوالش را نپرسيده، لبخندی می زنم و میگويم فيليپ سخت نگير. سوال ها سخت نيست. دلم میسوزد. ياد چند سوال" بدجنسانه"ای ميافتم که ديشب طرحشان کردم. در جا پشيمان میشوم. منتظرم که بقيه از راه برسند. جولي، بوريس، ونسا، اپريل و دنيل...
با لورا گپ میزنم که صدای شاد جولی آمدنش را خبر می دهد. رويم را که بر میگردانم، جولی با گل رز قرمزی در يک دست و سه بادکنک در دست ديگرش، به رويم لبخند می زند. روی بادکنک را میخوانم: " دلمان برايت تنگ می شود!" بغض می کنم. به طرفش میروم. پشت سرش ونسا با دست گل بزرگتری وارد کلاس می شود...
- "Oh. ma belle Julie, il falliat pas! Vanessa!"
در آغوشم جای می گيرند. يکی بعد از ديگری. میبوسم گونه های هر دو را. غم دنيا آمده آنجا در گوشهی قلبم و نفسم را تنگ میکند با بارش. بچهها غمگينند و من غمگينتر. من غمگينترم چون نمیتوانم کلاس پاييز را قبول کنم. خداحافظی سخت است با جولی که اسمش ماريسلا بود روز اول. گفت اسمش را دوست ندارد. اسمش را گذاشتم "جولی". سه ماه جولی صدايش زديم همگی. ای-ميل هايش را با نام جولی تمام میکند و کارت روی دسته رز قرمز را هم با جولی امضا کرده است. ..
و بعد بوريس میآيد. مثل هميشه شوخ و شاد. سوگولی من است مثل جولی. عاشق استارباکس است و اذيتش می کنم که اگر باز به استارباکس برود، نمرهی قبولی از کلاسم نخواهد گرفت. وارد کلاس که میشود، ادای گريه کردن را در میآورد و می گويد:" مادام دلم برايتان تنگ می شود!"...
قبل از امتحان نان نخوچی تعرفشان میکنم. می گويم انرژی بگيريرد قبل از امتحان. بعضی مزهی نان نخوچی را دوست ندارند و بعضی دومی را میخواهند. عکس میگيريم با دست گل ها و بادکنکهای بچهها.
و امتحان شروع می شود...
يک ساعت بعد يکی يکی را موقع خداحافظی در آغوش میگيرم. کلمای مهرآميز رد و بدل می کنيم. آرزوی موفقيت و شايد ديداری ديگر. میگويند بهترين استاد فرانسه شان بوده ام. میگويم فرانسه شان عالی است. حيف اگر رها کنيدش. دنيل اما یکربع است که امتحانش را داده اما هنوز منتظر سرجایش نشسته. آهسته با نوک کفشم به طرفش می روم. نمی خواهم تقتق کفشم، تمرکز دیگران را برهم زند. آهسته می پرسم چرا نشسته؟ می گوید دلش نمی آید برود. باز چيزی آنجا در انتهای قلبم، نيشی میزند...
و سخت است خداحافظی با کلاسی که سه ماه، مهمان من و شاگردانم بود. همه رفته اند. من ماندم و صوفیا و دسته گل ها و بادکنکها. در راه پله الکس پسرعموی صوفیا باز پیدایش میشود. با یک سبد پر از گل سفید. صوفیا از پشت سرم میگوید: "این دسته گل هم از طرف من و الکس. کار مادرم است" و من باز پر میشوم از شادی و گریه. باز بغض و بوسه و بغل...
گونه هایم خیس میشود سرانجام. در میانهی بزرگراه... و بعد ناگهان با دیدن سه بادکنک رنگی سرکش در صندلی عقب که آینه را پرکرده اند، از ته دل می خندم. صورتهای شاداب و خندان جولی، فیلیپ، پتریسیا، لورا، بوریس، ونسا، روسیو، لورنا مهمان چشمانم میشوند در آن شلوغی خستهکننده ی بزرگراه ...
نظرها
نازخاتون عزیز این رابطه های انسانی خیلی عجیب انسانها رو بهم گره میزنه ...حتی آدمهایی که از هیچ نظری نقطه مشترکی ندارند...بهم گره میخورند ...اینها یکی از عجایب زندگیه برای من!!
دختر همسایه | May 30, 2008 12:05 AM
این دو پست اخیر با اینکه خیلی شخصی هستند اما خوندنشون لذت بخش بود.ضمنن زیاد هم هوس بوی بازار تهران و بریانی و از این چیزها را نکن چون کنارش اونقدر چیزهای دیگه ایی هستن که نمیگذارن از بودن و دیدنشون لذت ببری!
افرا و پاییز | May 30, 2008 12:20 AM
خيلي لطيف بود خانومي
ياد روزهاي آخر دانشجويي خودم افتادم و خداحافظي ها
شاد باشي
ملودي | May 30, 2008 4:51 AM
احساس وعاطفه شرقي بويژه ايراني درشما و تشنگى محبت جوانان غرب كه طفل معصوم ها بنا بر ساختار جامعه واشتغال والدين و كمبود ها باعث چنين وابستگي ها ميشود مخصوصا شما در همين مدت كوتاه آنقدر محبت كرده ايد كه آنها گمشده خود را كه همان مهر باشد نزد شما يافته اند واين باعث افتخار كه در اين اشفته بازار ميهن سفرايي چون شماداره
hossein | May 30, 2008 6:31 AM
گل ناز خاتون کاشکی منم یه مدت شاگردت بشم! خیلی خاطره از معلمام ندارم و فکر کنم علتش اینه که سوگلی هیچوقت نبودم ولی بگما،ما شاگرد تنبلا اگر سوگلی بشیم؛ شاگرد اول میشیم
حیف که نشد که بشه.
در ضمن مرسی از کتاب خوب. بعد از مدتها لذت خوندن رو تجربه کردم دوباره.
عشا | May 30, 2008 10:09 AM
از بس تو خوبي ناز خاتون جونم :*
بووووووووووووووس
آن شرلي | May 31, 2008 2:41 AM
cheghdar lazat bakhsh hast khondan postat,har bar ke minevisi onghdar garm minevisi ke adam doost nadare zood tamomesh kone.mibosamet nazkahtoon azizam va barat arezoy shadi daram.
Azadeh | June 1, 2008 6:59 PM
بغضم گرفت
niloofar tajbakhsh | June 2, 2008 1:59 PM
بغضم گرفت
niloofar tajbakhsh | June 2, 2008 2:03 PM
سلام عزیزم حالت خوب شد؟؟؟
این دوران هم یک دورانی است که شاید در اینده حسرتش رو بخوری یک سفری جایی برو با همسرت اگر میتونی برو ایران دیداری از خانواده بد نیست هااااااا به قول فرانسه زبانها courage
میبوسمت
ماری
ماری | June 6, 2008 5:04 AM
bazi az in del tangiha ta omr dari bahat mimoone. bayad ghanooni vaz mikardan ke moalem hagh dashte bashe shagerdesh ro gahi bebine. in ro 12 sal pish be mamane yeki az shagerdhaye mahboobam goftam.get better soon
parvaneh | June 6, 2008 12:56 PM
خداحافظي كردن از كلاسي كه شاگرداش كوچكترن سخت تر از كلاسيه كه توش بچه هاي بزرگترن. ك.چكها روحشون لطيف تره...
yasaman | June 6, 2008 11:54 PM
عزيزم خسته نباشي. معلومه كه دل كندن از يه استاد خوشگل شرقي با تبسم شيرين و اخلاقي محشر سخته. بهشون حق ميدم
شري | June 9, 2008 1:15 PM
نازخاتون نازنین
با اینکه اولین بار است به اینجا می ایم ولی حس میکنم مدتهاست می شناسمت
نوشته هایت برایم اشناست
چقدر زیبا حس درونی ات را به تصویر کشیده ای
خوشحال میشوم افتخار دهی و به خانه من سری بزنی
من منتظر قدوم مبارکت هستم
خاتون | June 10, 2008 12:03 AM
وای خیلی لطیف و زیبا مینویسی حس نوستالژیک آدمو بد جوری تحریک میکنی ولی نوشته هات واقعا تاثیر گذار هستن واقعا آدمو تکون میدن و بفکر میبرن [قلب]
sadaf | June 10, 2008 6:33 AM