« June 2008 |
Main
| August 2008 »
Happy End...
پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۷
تلفن همراه را پيدا کردند و رباينده را هم. فقط همين رو می دونم. بهم گفتند اسم شاگرد خاطی رو فردا بهم میگند و تلفن رو فردا بهم تحويل میدند. روز گندی بود ولی آخرش خوب تمام شد. از بس امروز دويدم فکر کنم يک کيلو کم شدم. به همت...
+ ادامه
چهارشنبه ۹ مرداد ۱۳۸۷
امروز تلفن همراه يکی از شاگردام را ضبط کردم طبق قوانين مدرسه. گفت: مادام میدزدندش ها. جای امن بگذاريدش. گفتم جاش امنه. بعد از زنگ آخر بيا و تحويلش بگير. ساعت چهارم بود که ديدم تلفن همراهش تو کشوی میزم نيست. مريض شدم. دزديده بودنش به همين راحتی. هميشه به...
+ ادامه
سه شنبه ۸ مرداد ۱۳۸۷
زنان ستمديدهی ايرانی در افغانستان. من اين فيلم رو امروز در يوتوب ديدم. يکی از خوانندگان وبلاگم برام فرستاده بود. عصبانيم از اين همه درد و از اين همه ناتوانی خودم. عصبانی ام از اين همه مدعيان کثيف که خودشون رو "نماینده ی خدا" و "امام زمان" روی زمین میدونند....
+ ادامه
شب شب شب، پيپر، پيپر، پيپر
یکشنبه ۳۰ تیر ۱۳۸۷
خستهام. خستهام. خسته از اين همه assignments and papars. اين سومين پيپر امروز يکشنبه است و من مثل بز گیر کردم که چطور این critical thinking را پرو بال بدم. کمرم درد گرفته و باسن مبارک هم، از بس نشستم. ماساژهای مسيو هم کفايت نمیکند. کی اين هفته تمام ميشه؟...
+ ادامه
خاطره ای مثل قاب عکس روی دیوار...
شنبه ۲۹ تیر ۱۳۸۷
وقت استراحتم گفتم نگاهی به راديو زمانه بزنم ببينم دنيا چه خبر از چند ساعت پيش. با ديدن خبر "خسرو شکيبايی درگذشت" چشمام گرد شدند و نفسم گرفت. انگار جلوی چشمانم روزهای خانهی سبز ديدن دود شدند و رفتند هوا. بغض کردم و انگار فریاد " اين زن حق منه،...
+ ادامه
تولدم مبارک با کمی تاخير:)
سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۷
۱- از راه رسیده و گرما زده و کمی خسته، خیال آب ولرم وسوسه ام میکرد. داشتم آماده می شدم برای حمام رفتن که بیژن دکمهی پیامهای تلفنی را فشار داد. صدای مامانم میخکوبم کرد: عزیزم تولدت مبارک! زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم... همان جا، نیمهبرهنه روی تخت دراز...
+ ادامه
اينگيريد بتانکور آزاد شد
چهارشنبه ۱۲ تیر ۱۳۸۷
بالاخره اينگيريد بتانکور بعد از ۶ سال اسیری در دست فارکها، در کلمبیا آزاد شد. خيلی خوشحالم. چند وقت بود اينطور اشک شوق نریخته بودم... با امید به آزادی همهی اسیران و دربندان......
+ ادامه