French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« اينگيريد بتان​کور آزاد شد | صفحه اصلی | خاطره ای مثل قاب عکس روی دیوار... »

تولدم مبارک با کمی تاخير:)

سه شنبه ۱۸ تیر ۱۳۸۷

۱- از راه رسیده و گرما زده و کمی خسته، خیال آب ولرم وسوسه ام می​کرد. داشتم آماده می شدم برای حمام رفتن که بیژن دکمه​ی پیام​های تلفنی را فشار داد. صدای مامانم میخکوبم کرد: عزیزم تولدت مبارک! زنگ زدم تولدت رو تبریک بگم... همان جا، نیمه​برهنه روی تخت دراز کشیدم. چشمم به گل کاغذی​های قرمز تو تراس بود و گوشم به ۱۴ پیام تلفنی. صدای زهره از پاریس، منو با خودش برد به پاریس و خیابان هوشت و رستوران یونانی اون شب خداحافظی. گفت داره می​ره ایران همین سه​شنبه. خیالم رفت به جردن و قدم زدن های بعد از کار با زهره​ی عزیزم تا سر ولیعصر. عاشق تمام اون پچ​پچ کردن​هامونم و بیزار از فاصله و فاصله و فاصله. گفت داره میره جشن عروسی کوچکی بگیره برای دل پدر و مادرش. گفت "دعوتی و قدمت بر روی دیده ولی نیستی که دختر!" گفت عزیزم تولدت پیشاپیش مبارک... صدای سانی از ایران می​گفت عاشقمه. می​گفت اعیز دلم تولدت مبارک . می​گفت با بیژن بهت خوش بگذره. بیژن می​خندید و من رفته بودم به خیابون کاخ. به انقلاب و اتوبوس​هاش، خطی​هاش، مینی​بوس​های بوگندو و قراضه​ش و قدم زدن و قدم زدن و قدم زدن با سانی. به روزهای کتاب و فیلم و اهنگ​های مورد علاقمون. به روزهای اول دوستیمون تو دانشکده​ی ادبیات. به روزهایی که سانی وسط درس، سرکلاس، برمی​گشت و بند کفشم رو باز می کرد. کلاس های خانم موثقی و هرهر کردن​هامون. به مولیر و سنگ قبرش که فقط خود سانی می دونه چیه:) به تن ماهی و لیموترش خوردنمون. به خونه​های قدییییییمممییییی که کشف می کردیم با هم و به تئاتر شهر رفتن​هامون...

صدای مینو باز منو کشوند به پاریس. به تهران. شاگرد خصوصی و بعدها دوست عزیزم. به پاریس و باز رستوران یونانی و رقص روی میز:) به حرف زدن هایی که تمامی نداشت. به خنده​ها و گریه ها و گپ زدن هامون. به دنیایی که از بس کوچیکه باز ما رو به هم نزدیک کرد. مینو می​گفت:"خانومی تولدت مبارک!"... صدای بعدی نفسم رو گرفت. شفق نازنین من. شاگرد عزیز اولین تجربه​ی درس دادنم تو دانشگاه. شربت​های خوشمزه​ی مامان شفق که گاهی از بس دلتنگشون می​شم، بغض می​کنم من شکمو. شاگرد سوگولیم که مثل بلبل فرانسه حرف می زنه با اون صورت مثل ماه و دل مهربونش. یاد روزهایی افتادم که میزبان شفق بودم تو بزانسون. شاگردم که دیگه دوستم شده بود، چند روزی مهمان خونه​ی قشنگ و نقلی​ام شده بود... باز گوش هام رو تیز می​کنم. فریده از ایران. نگران اتش سوزی​های اینجاست و تولدم رو تبریک میگه. دوستش دارم با این همه مهربونیش. یاد گپ زدن​هامون تو اون کافه​ی خوشگل خیابون برست میافتم. Chocolat Chaud, Croissant و perrier و گپ زدن و گپ زدن و گاهی هم تر شدن چشمامون. ما دیر همدیگر رو پیدا کردیم و زود همدم و همصحبت شدیم. هنوز تو بزانسون تصورش می​کنم. باورم نمیشه رفته ایران. یاد روزهای سرد بزانسون و خرید کردن های دونفریمون میافتم تو پرومود... لبخند می زنم و باز گوش هام رو تیز می​کنم برای پیغام بعدی. پرستو با صدای لوندش می​گه : "فردا تولدته... گلی! تولدت مبارک عزیزم!" و من یاد روزهای دبیرستانمون میافتم و دیدار دوباره ی سال​ها بعد. به طور اتفاقی. دوباره همدیگه رو پیدا کردیم تو فرانسه و بعد اینجا. دنیا از کوچکی دیگه کف دستامونه... و باز تبریک و تبریک و تبریک... هنوز روی تخت ولو شدم و چشمام به گل​قرمزها خیره شده. وقت می​خوام تا خیالم برگرده از سفر طولانیش در زمان و مکان...


۲- بعد هم نوبت ای-میل هاست. باورم نمیشه امسال این همه دوست گل تولم رو یادشون مونده باشه و تبریک بگند. شهرزاد، آزی اعیزدلم، داداش کوچولوی عزیزم، کامبد دوست نازنين قديمي گلم، دخترخاله​ی یکی​یه دونه، و دختر داییم که سالهاست ندیدمش...

۳- از برکلی برگشتيم با يک عالمه خاطرات خوب. اولين بار بود که در کنفرانس بنیاد پژوهش های زنان آن هم نوزدهمین دوره​ی آن شرکت می​کردم. ديدار دوستان قديمی و پيدا کردن دوستان جديدی که از ايران و اروپا و آمريکا آمده بودند، واقعا لذت بخش بود. صنم عزيز رو بعد از چند سال بغلش کردم و بوسیدمش. لوا که کلی گله و دوست داشتنی. ياسمين عزيزم که يسمين صداش می​کنم و تازه کشفش کردم. این دخترک نازنین رو کلی عاشقش شدم و قراره "بی اف اف"هم باشیم. تازه با هم کافه لاته خوردیم و کرپ با نوتلا و موز مهمون این خوشگل خانوم. عشا و لیلا که عاشقشونم و عاشق گردنبند فیروزه​ی ماهی که یسمین، عشا و لیلا برای تولدم بهم دادند و سورپریزم کردند. کلی دوست خوب پیدا کردم. کلی گریه هم کردم بابت "مادران خاوران" که صنم راجع بهش تو رادیو زمانه نوشته. روزهای خوبی بودند و آدم های نازنینی که همنشینی با اونها بسیار لذت بخش بود...

فرصت کنم راجع به مسائل حاشیه ی کنفرانس می​نويسم. جدی هاش رو صنم و لوا زحمتش رو می​کشند...

۴- روز تولدم هميشه حوادث ۱۸ تير رو به يادم مياره...

۵- ممنون از همه​ی دوستان گلی که سالگرد عروسی ما رو تبریک گفتند. واقعا نمی​دونم با این همه محبت چی کار کنم. اگر پیامتون بی​جواب موند بذارید به حساب گرفتاری و سفر و درس و پیپر و مشق و یه عالمه کتاب و مقاله که این استاد بیرحم من رو دستم گذاشته و منم زدم به سیم آخر و این هفته نمی خوام کارم رو تحویل بدم چون چند صد صفحه رو نخوندم" لذآ" نمی​تونم راجع به چیزی که نخوندم مطلب بنویسم. بوس برای همه...



نظرها

لعنت به فاصله...
تولدت مبارک خانوم

*آرمان جان دوست گل لطف داری و ممنون از محبتت...

آرمان | July 9, 2008 1:00 AM

سلام ناز خاتون جان اگر منم میدونستم تولدت واقعا چه روزی هست منم برات پیغام میگذاشتم ولی خوب اینجا بهت تبریک میگم راست میگی هیچی مثل خاطرات رون روزهای خوب گذشته نمیشه تهران درب و داغون با دوستان خوب و مهربون و حتی پاریس برای تو خوب الان هم روزهای قشنگی هستند که فردا برات خاطره خواهند شد پس به پاس این روزهای خوب میبوسمت
ماری

* ماری جان هیچ می دونستی خیلی گل و مهربونی. راست میگی "روزهای امروز" فردا به "روزهای دیروز" تبدیل می شند...

ماری | July 9, 2008 1:52 AM

نازخاتون جان تولدت مبارک!بااین وصف زیبا و نوستالژیک روز تولدت رو زیباتر کردی.مرسی

نی لبک جان نازنین ممنون بابت لطفت و تبریکت. چقدر سرفراز کردی با آمدنت و پیغام گذاشتنت عزیزم...

نی لبک | July 9, 2008 6:10 AM

سلام نازخاتون گلم.
هم تولدت رو تبریک میگم هم سالگرد ازدواجت رو با بیژن نازنین که آدم کم میاره ازش تعریف کنه. باید منو ببخشی که وقت نشد درست و حسابی بهت تبریک بگم یا تولد بازی کنیم. باید یه بار بیاید اینجا که چهارتایی مهمونی بگیرم .دوست دارم و میبوسمت.

لوا | July 9, 2008 10:00 AM

ُسلام!
تولدت مبارکــــــــــــــــ
صد سال به این سالها!
امیدوارم شاد باشی!

آقا امین | July 9, 2008 1:43 PM

سلام ناز خاتونِ گل
تولدت مبارک و سالگرد ازدواج تون هم مبارک. خوشحالم که دیدم ات هرچند کم بود.
تا زود زود
روجا

Tameshk | July 9, 2008 10:16 PM

من كه جيك جيك ميكنم برات بزارم برم ؟
عزيزم منم تولدت رو با تاخير تبريك ميگم. ياد منم بيفت تو تهران پياده رويهاي فراوان از عصر جديد تا ميدان چهارراه وليعصر و گاها تا نزديكاي خونه.
يادت ميفتم تو محله بچگيهامون. يادت ميفتم تو خونه سميرا پس يادم بيفت و بگو ماست!!!!

شري | July 10, 2008 1:20 AM

salam khanoumi, ba in pstet hesabi chashmamo namnak kardi, ghorbounet beram ba inhame ehsase latifet,
kashki betuni biay paris dobareh quartier latin o shekastane boshghab o raghse ro miz o harfaye napayan o kheyli chizaye digeh .....
mibousamet va yebar digeh tavalodet mobarak

minoo | July 10, 2008 2:01 AM

salam bebkahshid man onghad gerefare mohit jadid hastam ke esme khodam ham be zor yadam hast kamy oza ro be rah shod behet ye email sad gigi midam migam chera saram shologhe tavalodet arosit har chiy khoby ke barat etefagh oaftade mobarak kash 365 roye sal tavalodo shadi arosi bod

niki | July 10, 2008 7:21 AM

نازخاتون عزیز کاش من هم اون روزها می شناختم ات و الان جزو اون چهارده نفر بودم.پر از خاطره از با هم بودن ها.
راستش گاهی به نظرم می آد که سالها است می شناسم ات.
در هر حال تولدت مبارک.

افرا و پاییز | July 10, 2008 7:42 AM

نازخاتونم تولدت مبارک عزیزم. امیدوارم یه روز ببینمت. یادت باشه اگه اومدی اصفهان...
عزیزم یه چیزی تو مایه های شعر به فرانسه نوشتم. یه نگاهی میندازی؟ ممنون

لیلی | July 14, 2008 6:00 AM

نازخاتون جووونم با خيلي تاخير تفلدت مبارك....ببخشين كه من اين همه دير اومدم نذار به حساب بي معرفتي ها بذار به حساب كار زياد و فشار رواني اخيرم ...بووووووووووس هوارتا

آن شرلي | July 21, 2008 5:24 AM

نازخاتون عزیز من نمیدونم روز تولدتون چه ماه وچه روزیه ولی از صمیم قلب تولدتونو بشما تبریک میگم انشاالله 1000ساله باشی وهمیشه شاداب و خندان ادرس ایمیلتونولطف کنیدتا یه کارقشنگ واستون بفرستم/باتشکرازشما/ابراهیمی از شیراز/27/7./87

کامبیز | October 18, 2008 12:40 PM

All people deserve wealthy life time and business loans or just commercial loan will make it better. Because people's freedom bases on money state.

TammieSerrano | July 4, 2010 11:56 AM

Houses are expensive and not everyone is able to buy it. Nevertheless, loans was invented to aid different people in such cases.

home loans | July 8, 2010 5:53 AM

ارسال نظر