French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« | صفحه اصلی | متولد سال ۵۸ »

Happy End...

پنجشنبه ۱۰ مرداد ۱۳۸۷

تلفن همراه را پيدا کردند و رباينده را هم. فقط همين رو می دونم. بهم گفتند اسم شاگرد خاطی رو فردا بهم می​گند و تلفن رو فردا بهم تحويل می​دند. روز گندی بود ولی آخرش خوب تمام شد. از بس امروز دويدم فکر کنم يک کيلو کم شدم. به همت يکی از شاگردانم و يکی از مامورين امنيت مدرسه که به سوپرمن معروفه (البته خانم است. بچه ها اسمش رو گذاشتند سوپرمن) اين کار به سرانجام رسيد. اگر می خواستیم طبق متد مدرسه پیش بریم، هرگز پیدا نمی شد. فردا تا سوپرمن رو ببینم می​بوسمش و البته مثل امروز می​خوام سخنرانی هم بکنم.

کار همونایی بود که بهشون شک داشتم. دونفر دوست هستند ولی نمی​دونم دقيقا کدومشون مرتکب اين عمل شده. دلم می​خواد از کلاسم بيرونشون کنم. باید با مشاورشون حرف بزنم. هرگز به خاطر این دو روز استرس نمی​بخشمشون. حتا صاحب تلفن همراه رو. امروز کاملا برام مسلم شد که چقدر آدم مسئولی هستم. بالای کمرم درد گرفته و توی دهنم پر از تبخال شده. صدای همسر درآمده که مسائل کار را بذار سر کار بمونه. امروز هم يک فصل کامل موقع برگشتن از دانشگاه به خانه گريه کردم های های. حالم بهتر شد. بيژن بازبرای هردومون گل کاشته. بايد عکس گل​ها رو بگيرم. کلی لوس کردم خودم رو. با دستکش های خاکي و لباس گل​کاري، کلی ماچم کرد. حالم بهتر شد ولی قلبم هنوز بر از اندوهه...

پی​نوشت. امروز باز هم فهميدم که بيشتر شاگردام رو دوست دارم. تو اين هير و ويری پرلا اومده بهم ميگه که عاشق يکی از پسرهای کلاس شده و فعلن داره از حسودی می​ميره چون پسره محلش نمی​ذاره. بهش می​گم می​دونم درد بدی داره، قلب درد حسادت عشقی رو می​گم. ولی حتما یکی بهتر پیدا می​کنی. میگه می دونم ولی حسوديم شده... دلم می​خواست بغلش کنم بگم بابا کيف اين روزها رو بکن دختر. عوضش ساکت شده بود و کارهاش رو به موقع انجام داد.



نظرها

وای وای وای ! ناز خاتون بلا گریه کرده! آخ آخ آخ .. نبینم گریه کنی کوچولوووو!
بعدشم خسته نباشی! خوشحالم که همه چی به خوبی و خوشی تموم شد!
آفرین به آقا بیژن که از دلت در آورد!

آقا امین | July 31, 2008 9:24 PM

مرسي نازخاتون عزيزم
و خوشحالم كه پيدا شده:*

ليلا | July 31, 2008 11:16 PM

درود

امدنت را سپاس

خوشحال بالاخره استرس هاتون تموم شد !

به اون دختر هم بگين : عزيزم عشق حسادت نره ! خودتو يله كن تو اسمونش اونوقت مي فهمي كه بدون بال پرواز چه حس قشنگيه !

واما خواننده موزيك وبلاگم : اقاي مهران زاهدي هستند

هميشه زنده باشيت به عزت عشق و پايدار چون سپيدار...

يك سپيدار | August 1, 2008 12:53 AM

ناز می نویسی و قریحه خفته مان بیدار. افسوس که من مجبورم بیشتر از اقلیت بلوچ بنویسم ور نه...

رازگو بلوچ | August 1, 2008 1:31 AM

باز خدا رو شکر که بخیر گذشت...

~سحر~ | August 3, 2008 2:25 AM

ناز خاتون جون اونروز اومدم داستان گم شدن رو خوندم و باور کن احساست رودقیقا درک کردم منم یه جای تو بودم قلبم درد میگرفت ....اون عدم اطمینانی که بعدش به وجود میاد خودش خیلی درد آوره....اما خدا رو شکر که به خیر گذشت خوشحال شدم که خوب تموم شد...:-))..معلم مسئولی هستی برای همینه که عذاب میکشی و گاهی سخته که آدم سویج کار رو بکشه وقتی میاد خونه ....اما سعی کن ریلکس باشی تا انرژیت به هدر نره
ارپانییها :-) هم محشر بودند ....منم خیلی از اسپانیا خوشم اومد آدماش مخصوصا....اما فرانسه رو بیشتر دوست دارم :-)

دختر همسایه | August 3, 2008 8:28 AM

نازخاتون عزیزم سلام
خوبی؟
خوشحالم که تلفن پیدا شد ولی تو چه اذیت شدی میدونم خیلی اعصاب خورد کنه ولی چه خوب که بیژن عزیز را داری و همیشه دلداریت میده تا مشکل حل میشه
نازخاتون جان خیلی خیلی خوشحال شدم از خبر خوشی که دادی بی صبرانه منتظرتون هستم
تلفنم را الان برات ایمیل می کنم
می بوسمتون و به بیژن عزیز سلام گرم برسون
اختر

اختر | August 4, 2008 6:23 AM

درود

با افتخار لينكتون ميكنم تا دسترسي به مطالبتون واسم براحت تر باشه ..

خوشحال ميشم بازم سر بزنين

يك سپيدار | August 4, 2008 7:36 AM

خوشحالم كه جريان به خير گذشته ....شغل خوبي داري ولي با توجه به مسووليت داشتنت كلي استرس بهت وارد ميشه و با خنده بچه ها شاد ميشي و با ناراحتي شون غصه دار

مهري | August 5, 2008 3:35 AM

سلام
فقط همین!

علی | August 15, 2008 8:37 AM

ارسال نظر