صدایش را دوست دارم. خنده هایش را عاشقم. نگرانیهایش را اما كشته مرده. دریا، اقیانوس و خاك و زمین، فاصله انداخته بین من و او. عاشقم به اینكه به او زنگ بزنم و برایش از اولین تجربهی كوفته سبزی پختن در اولین روز تعطیلات بگویم. او هم گاهی تعجب كند و بگوید: "مامان جون آخه كی تخممرغ توی مواد كوفته سبزی میریزه؟" بعد با مهربانی بگوید: "حالا خوب شده بود؟"
بعد بفهمم كه گشنیز را فراموش كرده بودم كه به مواد اضافه كنم. نعنا را اضافی ریخته بودم. آبش كم بوده. گوشتش كم بوده. برنج و لپه كه پختن نمیخواسته. ورز و مالش مواد كوتاه بوده. سبزی اش كم بوده و سفیدی كوفتهها به خاطر آرد سفیدی است كه در نبود آرد نخوچی به مواد اضافه كرده ام.
عاشقم كه از او دستور شوربا بپرسم. و او بگوید: این و این و آن و آن را بریز. وقتی شوربایم را كه برای مهمان مریض از راه دور رسیده پخته ام، میچشم، مزهی مامان را میدهد. باز آن را میچشم. میخواهم مزه و بو و طعم و عطر مامان را بیشتر درك كنم...
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« من برگشتم... | صفحه اصلی | اول مهر »
دو سال و نيم بعد. برگشتم به شهری که هميشه آغوشش پر از آرامش بود. به ميان دوستانی که دلتنگ بغلهای گرمشون بودم. کوچه های آشنا، درهای دوست داشتني،گلدونهای شمعدونی رنگارنگ، پنجرههای افراشته، راهروی زيبای موزه ی زمان که دلتنگیها و شادیهای آن روزهام رو شاهد بود، و ديوارهای شهر که هزاران داستان رو در دلشون جا داده بودند. اما اسمها رو فراموش کرده بودم. خيابان "موران"؟ نگین آدرسش رو که داد کلی فکر کردم تا يادم بياد کجا بوده. خيابان شارل نوديه؟ باز فراموش کرده بودمش. می ترسيدم از این فراموشیها. یادرفتنها گاهی دلم رو میلرزونه. حالم رو خراب می کنه.
دو سال و نیم بعد که برگشتم به شهرکوچک سبزم، احساس کردمش اون ترس موزی فراموش کردن رو. یاد سانی افتادم و اون کتاب شعری که یادم نیست نویسندهش کی بود. یاد دکلمه کردن اون بیت افتادم که جیغ هردومون رو یه جورایی در آورد. همونی که می گفت: " بدتر از مرگ است ان دردی که باز، زندگی میخندد و ما نیستیم..." دلم نمیخواد این دردها به سراغم بیاد. از فراموش کردن و فراموش شدن واهمه دارم. بارها تو شهر کوچک سبزم که "سیتادل"ش ( citadelle) درست سی تا دل از آدم می بره، چشمام رو بستم و بو کردم. دلم می خواست همهی اون بوهای آشنا رو بذارم تو يه شيشه و با خودم بيارمشون اين ور آب. بارها چشم دوختم به تابلوهای خيابون ها، صورت آدما، اسم فروشگاهها، درها و پنجره ها، مبادا که فراموششون کنم. جای خالی مغازهی فرشفروشی و صاحبش بدجوری دلم رو درد آورد. زل زدم به مغازهی جديد. به ته مغازه. همون جایی که بهش میگند پستو. همون جايی که صاحب فرش فروشي، تک و تنها، دراز کشيد و ديگه بلند نشد. قلبم تير کشيد يهو. خاطراتی که تموم شده بودند اما هنوز حضورشون رو میتونستی حس کنی. میآمدند و سرک می کشیدند تو کوچه هایی که با بیژن، یا تنها و یا بادوستام قدم می زدیم. خونهی دوست داشتنیم هنوز همون جا بود. بعد از پلهی صد و سوم. جرات نکردم در بزنم. ترسیدم صاحب جدیدش، شکل و قیافهی خوشکل اتاقم رو عوض کرده باشه. تبديلش کرده باشه به يه چيز هچل هفت. ترسيدم دلم بگيره از ديدنش. اما حياطش رو خوب نگاه کردم. مثل همون دو سال و نيم پيش بود. پلهها رو و خونه ی ميريام رو. يه راست رفتم تو آشپزخونه ی زردش نشستم. با هم قهوه خورديم و انگور. انگورهای سياهش بعد از يک ساعت ديگه روی ميز نبودند. از پنجرهی آشپزخونه به حياط نگاه کردم و به پله های اون طرفی که به اتاق من منتهی میشد. ميريام گفت: "ديگه اون دانشجوی کوچولو رو از پنجرهی آشپزخونهش نمیبينه." بغض کردم اما ميريام خندهم رو ديد. دو سال و نیم مثل باد گذشت...
پینوشت. من رسما، شرعا و عرفا دلتنگ ایران شدم این روزها. دلتنگ تئاتر شهرم و یک تئاتر درست حسابی رفتن. دلتنگ همهی اونایی که دوستشون دارم. دلتنگ همونیم که باهاش بارها و بارها گربه روی شیروونی داغ و نیش رو می دیدیم. دلتنگ اونیم که اشکها و لبخندها دیدن فقط و فقط با اونه که میچسبه. همونی که با شنیدن اسم شکوه و علیرضا عظمت، از پای تلفن غش غش میخنده...
نظرها
نازخاتون جووونم خوب بيا ايران كه منم بيام ببينمت و دل تنهايمان تازه شود :*
آن شرلي | October 1, 2008 9:58 PM
نازخاتون عزیز
من هیچ وقت به مدت طولانی از ایران دور نبودم ولی تو به قدری این دلتنگی ها را خوب توصیف کردی که احساس کردم باید نو را دوباره ببینم! از اینکه می گم "دوباره" تعجب نکن!!!می دانم تا حالا همدیگر را ندیدیم!
ضمنا ترلان و همه ی نوشته های فریبا وفی را خواندم و دوستشان دارم و اعتراف می کنم خیلی ذوق کردم که نوشته هایم را شبیه مال او دیدی!
افرا و پاییز | October 2, 2008 12:22 AM
residan be khair delvapas shode bodim az arosi nagofti
niki | October 2, 2008 2:22 AM
آن شرلی جانم بايد بيام. سال ديگه شايد:)
نيکی جانم ممنون. حالت خوبه؟ امدم به وبلاگت سر زدم ببينم از اون خبرهای خوب که نوشته بودي، باز هم نوشتی يا نه؟ اميدوارم که هميشه خوب و خوش باشی نازنين!
نازخاتون | October 2, 2008 6:13 AM
افرا جانم بايد مفصل بشينيم راجع به ترلان حرف بزنيم. من در سفر خوندمش توی ماشين وقتی که هوا بارونی بود و نمیشد زياد از طبيعت جاده هاي سبز آلمان لذت برد. اين که فريبا وفی نويسنده ی موردعلاقهم است شکی نيست ولی ترلاندر مقایسه با پرندهی من و رويای تبت که عاشقش شدم ، کمی ضعيفتر بود. نه از نظر نگارش بلکه موضوع انتخابيش. بايد بيشتر راجع بهش حرف بزنيم عزيز دل...
نازخاتون | October 2, 2008 6:17 AM
سلام دوست عزیزم . متنی که خواندی از خود همان نمایش بود ما رو چه به این هنرها . در ضمن این نمایش دیشب پخش شد نمی دانم روی سایت هست یا نه ....چون اینجا سرعت ها پایین است معمولا به سایتهای سازمان صدا وس یما برای نمایش فیلم مراجعه نمی کنم اما خبر دارم که سریالها معمولا هست ...انشالله که این هم باشد . از دوست قدیمی شما هم یکسالی هست که بی خبرم . یاعلی خدانگهدارت
ستاره احمدی | October 2, 2008 8:25 AM