French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« من برگشتم... | صفحه اصلی | اول مهر »

دو سال و نیم بعد

چهارشنبه ۱۰ مهر ۱۳۸۷

دو سال و نيم بعد. برگشتم به شهری که هميشه آغوشش پر از آرامش بود. به ميان دوستانی که دلتنگ بغل​های گرمشون بودم. کوچه های آشنا، درهای دوست داشتني،گلدون​های شمعدونی رنگارنگ، پنجره​های افراشته، راهروی زيبای موزه ی زمان که دلتنگی​ها و شادی​های آن روزهام رو شاهد بود، و ديوارهای شهر که هزاران داستان رو در دلشون جا داده بودند. اما اسم​ها رو فراموش کرده بودم. خيابان "موران"؟ نگین آدرسش رو که داد کلی فکر کردم تا يادم بياد کجا بوده. خيابان شارل نوديه؟ باز فراموش کرده بودمش. می ترسيدم از این فراموشی​ها. یادرفتن​ها گاهی دلم رو می​لرزونه. حالم رو خراب می کنه.

دو سال و نیم بعد که برگشتم به شهرکوچک سبزم، احساس کردمش اون ترس موزی فراموش کردن رو. یاد سانی افتادم و اون کتاب شعری که یادم نیست نویسنده​ش کی بود. یاد دکلمه کردن اون بیت افتادم که جیغ هردومون رو یه جورایی در آورد. همونی که می گفت: " بدتر از مرگ است ان دردی که باز، زندگی می​خندد و ما نیستیم..." دلم نمی​خواد این دردها به سراغم بیاد. از فراموش کردن و فراموش شدن واهمه دارم. بارها تو شهر کوچک سبزم که "سیتادل"ش ( citadelle) درست سی تا دل از آدم می بره، چشمام رو بستم و بو کردم. دلم می خواست همه​ی اون بوهای آشنا رو بذارم تو يه شيشه و با خودم بيارمشون اين ور آب. بارها چشم دوختم به تابلوهای خيابون ها، صورت آدما، اسم فروشگاه​ها، درها و پنجره ها، مبادا که فراموششون کنم. جای خالی مغازه​ی فرش​فروشی و صاحبش بدجوری دلم رو درد آورد. زل زدم به مغازه​ی جديد. به ته مغازه. همون جایی که بهش می​گند پستو. همون جايی که صاحب فرش فروشي، تک و تنها، دراز کشيد و ديگه بلند نشد. قلبم تير کشيد يهو. خاطراتی که تموم شده بودند اما هنوز حضورشون رو می​تونستی حس کنی. می​آمدند و سرک می کشیدند تو کوچه هایی که با بیژن، یا تنها و یا بادوستام قدم می زدیم. خونه​ی دوست داشتنیم هنوز همون جا بود. بعد از پله​ی صد و سوم. جرات نکردم در بزنم. ترسیدم صاحب جدیدش، شکل و قیافه​ی خوشکل اتاقم رو عوض کرده باشه. تبديلش کرده باشه به يه چيز هچل هفت. ترسيدم دلم بگيره از ديدنش. اما حياطش رو خوب نگاه کردم. مثل همون دو سال و نيم پيش بود. پله​ها رو و خونه ی ميريام رو. يه راست رفتم تو آشپزخونه ی زردش نشستم. با هم قهوه خورديم و انگور. انگورهای سياهش بعد از يک ساعت ديگه روی ميز نبودند. از پنجره​ی آشپزخونه به حياط نگاه کردم و به پله های اون طرفی که به اتاق من منتهی می​شد. ميريام گفت: "ديگه اون دانشجوی کوچولو رو از پنجره​ی آشپزخونه​ش نمی​بينه." بغض کردم اما ميريام خنده​م رو ديد. دو سال و نیم مثل باد گذشت...

پی​نوشت. من رسما، شرعا و عرفا دلتنگ ایران شدم این روزها. دلتنگ تئاتر شهرم و یک تئاتر درست حسابی رفتن. دلتنگ همه​ی اونایی که دوستشون دارم. دلتنگ همونیم که با​هاش بارها و بارها گربه روی شیروونی داغ و نیش رو می دیدیم. دلتنگ اونیم که اشکها و لبخندها دیدن فقط و فقط با اونه که می​چسبه. همونی که با شنیدن اسم شکوه و علیرضا عظمت، از پای تلفن غش غش می​خنده...



نظرها

نازخاتون جووونم خوب بيا ايران كه منم بيام ببينمت و دل تنهايمان تازه شود :*

آن شرلي | October 1, 2008 9:58 PM

نازخاتون عزیز
من هیچ وقت به مدت طولانی از ایران دور نبودم ولی تو به قدری این دلتنگی ها را خوب توصیف کردی که احساس کردم باید نو را دوباره ببینم! از اینکه می گم "دوباره" تعجب نکن!!!می دانم تا حالا همدیگر را ندیدیم!
ضمنا ترلان و همه ی نوشته های فریبا وفی را خواندم و دوستشان دارم و اعتراف می کنم خیلی ذوق کردم که نوشته هایم را شبیه مال او دیدی!

افرا و پاییز | October 2, 2008 12:22 AM

residan be khair delvapas shode bodim az arosi nagofti

niki | October 2, 2008 2:22 AM

آن شرلی جانم بايد بيام. سال ديگه شايد:)

نيکی جانم ممنون. حالت خوبه؟ امدم به وبلاگت سر زدم ببينم از اون خبرهای خوب که نوشته بودي، باز هم نوشتی يا نه؟​ اميدوارم که هميشه خوب و خوش باشی نازنين!

نازخاتون | October 2, 2008 6:13 AM

افرا جانم بايد مفصل بشينيم راجع به ترلان حرف بزنيم. من در سفر خوندمش توی ماشين وقتی که هوا بارونی بود و نمی​شد زياد از طبيعت جاده هاي سبز آلمان لذت برد. اين که فريبا وفی نويسنده ی موردعلاقه​م است شکی نيست ولی ترلاندر مقایسه با پرنده​ی من و رويای تبت که عاشقش شدم ، کمی ضعيف​تر بود. نه از نظر نگارش بلکه موضوع انتخابيش. بايد بيشتر راجع بهش حرف بزنيم عزيز دل...

نازخاتون | October 2, 2008 6:17 AM

سلام دوست عزیزم . متنی که خواندی از خود همان نمایش بود ما رو چه به این هنرها . در ضمن این نمایش دیشب پخش شد نمی دانم روی سایت هست یا نه ....چون اینجا سرعت ها پایین است معمولا به سایتهای سازمان صدا وس یما برای نمایش فیلم مراجعه نمی کنم اما خبر دارم که سریالها معمولا هست ...انشالله که این هم باشد . از دوست قدیمی شما هم یکسالی هست که بی خبرم . یاعلی خدانگهدارت

ستاره احمدی | October 2, 2008 8:25 AM

ارسال نظر