French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« دو سال و نیم بعد | صفحه اصلی | »

اول مهر

پنجشنبه ۱۱ مهر ۱۳۸۷

اول مهر اومد و رفت درحالیکه من در سفر بودم.

هميشه از روز اول م ه ر متنفر بودم و دلايل خودم رو هم داشتم. اول مهر یعنی خداحافظی با تعطیلات سه ماهه گذراندن در اصفهان و دوری دوباره از مادرپزرگ دوست داشتنی. اول مهر یعنی رفتن به مدرسه و دیدار دوستان و فهمیدن این که چاق شدم. اول مهر یعنی دیدار خانم شهبازی مزخرف تو دبیرستان با اون همه عقده و مقنعه​ی چونه​دارش که قیافش رو که از قضا خوشگلم بود می کرد مثل یابو. اول مهر یعنی سینه زدن های سر صف دوباره شروع شدن و " ای حسین جانم خوندن ها".

اول مهر یعنی باز یک سال تحصیلی شروع شد. یک سال! اول مهر یعنی لباس و کفش نو پوشیدن و ما که گاهی تو دوره​ی جنگ وسعمون هم نمی​رسید که کفش نوی زشت و بدرنگ مطابق سلیقه​ی شهبازی ها و افتخاری ها و بیات ها و حسنی ها بپوشیم. اول مهر یعنی با مانتوی مثلا شیک سیاه خداحافظی کردن چون شهبازی داد می زد: " دختر خراب ها که دوست پسر دارند رنگ سیاه می​پوشند!" اول مهر یعنی خانم شکرآبی که به اون دختر خوش​تیپ کلاسمون که جوابش رو شجاعانه داد، گفت: " چیزی بیشتر از رختشور نمیشی!" اول مهر یعنی توهین به نسل ما. توهین به شخصیت های ظریف ما. توهین به حق و حقوقی که نمی دونستیم اصلا داریم.

اول مهر یعنی " خانم باش! نخند! نمازخونه بیا! سینه بزن! مرگ بر آمریکا بگو! مرگ بر منافقین و صدام! صلوات بفرستید! عکس های هنرپیشه​های فاحشه​ی هندی رو داری که مثل اونا بشی؟ لذت نبر! جوونی نکن! زیبایی پسند نباش! بو گند بده! شلوار کوتاه نپوش! ج خانم ها شلوار کوتاه می​پوشند! پس تو ج خانم هستی؟...."

با همه​ی این ها اول مهر یعنی دوباره پیراشکی های چرب و چیلی و ساندویچ کالباس خوشمزه خوردن با سهیلا. جیم شدن ها و خندیدن های یواشکی پشت راه پله. یعنی مسخره بازی در اوردن و یواشکی رقصیدن ها. یعنی زو بازی کردن و وسطی. یعنی یارکشی کردن برای زو اول از همه و بلند کردن بچه هایی که نفس خوبی داشتن. اول مهر یعنی طیبه که دوست داشت سیما صداش کنیم و سهیلا و قرقری و خواهرجان و عظیمی که همیشه قسم می خورد که " خانم به خدا ما شلست (یعنی شل و وارفته) نیستیم!" اول مهر یعنی دیدار با معلم فیزیک محبوب و عاشقش شدن. یعنی در رفتن از دست مژده​ی قران خون سر صف چادری که عاشقم شده بود و با دوست قرآن خون دیگه​ش حساب دوست پسراشون از دستشون در رفته بود. اول مهر یعنی اتیش سوزوندن های ما و البته درس خوندنمون. اول مهر یعنی خرخونی برای معدل بالای ۱۹.۵۰ گرفتن تو دبیرستان. وای که اول مهر چقدر خاطره تو دلش داره.

اول مهر یعنی دوباره بازار فیلم هندی دیدن رونق پیدا می کنه و البته فیلم وسترن و هالیوودی های کلاسیک. اول مهر یعنی شراره و شیرین و فیلم رد و بدل کردن​های یواشکی. اول مهر یعنی عشق مخملباف بودن و کیارستمی. اول مهر یعنی کتاب خونی از "گلی در شوره زار" ابکی گرفته تا "بابا لنگ دراز"، "آنا کارنینا"، "عشق و یک دروغ"، "مویی کان دوپاری"، "غرش طوفان"، "دایی جان ناپلئون"، "محبوس سنت هلن"، "کفش های غمگین عشق" ر-اعتمادی، "ربه​کا'، 'جین ایر"، "غرور و تعصب"، بربارفته"، دزیره"، "بانو با سگ ملوس" و "جنگ و صلح". اول مهر یعنی آش شله​قلمکاری از هرکتابی که دستت می رسید و فقط می خواستی بخونیش و بیشتر بفهمی.

خاطره​ی "اول​های مهر" با دیدن این کلیپ هندی که یه روزی عاشقش بودم، یهو ریخت رو سرم...



نظرها

خيلی عجيب ولی من هم از اين فيلم خيلی خوشم می آمد. يادش به خير.

zohreh | October 2, 2008 8:03 PM

نازخاتون گرامی با درود و مهر. شک ندارم که لطفتان همیشگیست. من مرتب وبلاگتان را دنبال می‏کنم

عبدالقادر بلوچ | October 2, 2008 8:30 PM

نازخاتون عزیز
من شخصا همه ی کارهای فریبا وفی را دوست ندارم ولی این دلیل نمیشه که از کامنت ات ذوق نکنم! با کتاب رویای تبت اش که اصلا نتوانستم ارتباط برقرار کنم. اما پرنده من را دوست داشتم. ولی بین داستانهای کوتاهش از "حتی وقتی می خندیم" خیلی خوشم می آید.
فکرشو بکن" تف کردن تو استیک آقای شوهر"وقتی از دستش عصبانی هستی!!

Anonymous | October 3, 2008 3:05 AM

وای یادم رفت اسمم را بنویسم! قبلی من بودم! افرا!

افرا و پاییز | October 3, 2008 3:08 AM

جه جالب چون اول مهره منم همين احساساي تو رو داشتم.به هر حال هميشه شاد باشي.زيبا مي نويسي.با تبادل لينك موافقي؟

هانا | October 3, 2008 4:50 AM

نازخاتون عزیزم همه حرفهات درسته راجع به اون مدیرهای مزخرف اما روزهای خوبی هم داشتیم.دور هم بودنها و شیطنتها و حرص مدیر رو در آوردن ها.........بوی دفتر و کتاب نو و...

مامان فرین | October 3, 2008 5:42 AM

اه من بقیه مطلبت رو الان خوندم...میدونی همون دو باراگراف آخرت مهر رو دوست داشتنی میکرد.تا بوده ادمهای کوردل بودن بس بی خیال اونها.

مامان فرین | October 3, 2008 5:46 AM

بابا شماها هم که عقده اتون فقط مسائل جنسی و مصرف بوده. مصرف کن و لذت ببر از زندگی. فقط همین!؟

می می | October 3, 2008 5:52 AM

*عبدالقادر عزيزم لطف شما هم هميشگي​ست...

** افرا جانم من متاسفانه فقط پرنده ی من، رويای تبت، و ترلان رو خوندم ولی دوستم توآلمان که ترلان رو بهم قرض داد که بخونم، از "حتا وقتی می​خنديم" و چند تا داستان دیگه ی وفی تعريف می​کرد. بايد پيداش کنم بخونمش بعد با هم راجع بهش حرف بزنيم عزيز جان!

*** هانا جان ممنون عزیز بابت لطفت. به هرحال همه ​ی ما یه جورایی خاطرات مشترک داریم نازنین...

نازخاتون | October 3, 2008 8:14 AM

* معصومه جان راست ميگی اون روزها هم خوبی ​هايی داشت که من در پاراگراف آخر بهشون اشاره کردم. می​دونی ديروز که اين مطلب رو نوشتم به چند تا از بچه هايی که اسمشون رو برده بودم تو مطلبم، زنگ زدم. دلم هواشون رو کرده بود. از خودت برام بگو. کجايی الآن. اگر خواستی ای-ميل بزن. خوشحال ميشم ازت خبر بگيرم نازنين. بوس يه عالمه...

** خانم می​می: بر منکرش لعنت جان دل! هرچند اون موقع اصلا مسائل شخص من جنسی نبود چون بهش فکر نمی کردم یا شاید آگاهی نداشتم. ولی حالا که نگاه می​کنم می بینم البته که بخشیش همین بوده. دیگه اینکه محرومیت های ما بیستر از اینها بود عزیزم. باید اون دوران رو زندگی کنی تا بفهمی من چی می گم.

راستی ۷ سالم که بود خواهرم يه گربه داشت که اسمش رو گذاشته بود می​می. اسمت پر از خاطره شد برام:)

نازخاتون | October 3, 2008 8:40 AM

baba az kos bego. biya hal konim

Anonymous | October 3, 2008 9:26 AM

هستم...

آرمان | October 4, 2008 12:54 AM

اول مهر یعنی خداحافظی با شادی و خنده

sadaf | October 4, 2008 4:16 AM

فکر کنم هم مدرسه ای بودیم.احتمالا شما هم مثل من دبیرستان "ن" بوده اید! به هر حال داغ دلم تازه شد!

سین | October 4, 2008 5:02 AM

دنیای کوچیکیه، وبلاگستان کوچیک ترش هم کرده . من هفتاد و یک فارغ التحصیل شدم !! بابا سال بالایی بودین ها !!!

سین | October 4, 2008 11:25 AM

سلام نازخاتون گرامی
ممنون از محبت همیشگیتون بازم معرفت شما!.
آهنگ پیشنهادیتون رو خیلی دوست داشتم. ممنون.
خیلی وقت بود که گذرم به اینجا نخورده بود. بذارید به حساب کم معرفتی من!
راجع به مهر نوشتید راستش من این ماه رو خیلی دوست دارم ! نه بخاطر باز شدن مدارس ! هر چند اگه ناراحت نشید باید بگم حرفهای خانمتون(شهبازی )راجع به مانتو سیاه زیاد هم بیراه نبود چون خوب که فکر میکنم اون موقع ها مانتو سیاه ها بیشتر به چشم میومدن:) راستی چرا اینطور بود!؟(البته من فقط با قسمت دوم حرفش که میگفت اونا که دوست پسر دارن مانتو سیاه میپوشن موافقم):))
در ضمن هنوزم خوب میندازینا !(گربه آبجیتونو میگم!:))
بگذریم!
آز ته ته دلم آرزو میکنم هر کجا که هستی بهمراه همسر مهربان روزگار رو "خوش" بگذرونید
پایدار باشید
الله حافظ!

امیر | October 5, 2008 3:05 AM

salam azizam,cheghadr az mehr bad gofti naznazi,aval mehr yani paeiz yavash yavash dare miad ba oun havaye baronish
be rozam va montazere nazarate ghashanget

zohre | October 6, 2008 4:14 AM

خانم گل ممنون از احوالپرسيت و لطفت. گاهی آدميزاد تلخ ميشه ديگه نازنين. هرچند که همه ی خاطرات اون روزها هم تلخ نبود ولی گاهی تلخی بيشتر خودش رو نشون ميده عزيزم...

نازخاتون | October 6, 2008 6:28 AM

امير جان راستی راستی مانتو سياه اينجوری بود؟ :دی ما از مانتو سياه يا مشکی خوشمون ميامد چون خيلی شيک بود و بهتر از طوسی و قهوه ای و سورمه ای بود.:)

پی​نوشت: چقدر خوشحالم که جوابم رو دادی. احوالت اميدوارم که خوب و خوش باشه دوست گلم...

نازخاتون | October 6, 2008 6:30 AM

با سلام برای اولین بار مطالبت می خونم خیلی لذت بردم میدونی مهر و دوران تحصیل تکرار نشدنیست خوبه بعضی وقتها مروری به گذشته داشته باشیم

محسن | October 7, 2008 8:36 AM

ای خدا من از دست شما جماعت چکار کنم؟شما، منظورم هم آن بعضی چادری ها و مقنعه چانه دارهایی است که فکر میکنند هرکس مانتوییه و چهار تا تار موش بیرونه مفسد فی الارضه نه به امثال سرکار علیه که می گید همه ی چادری ها و متدینین وقرآن خوان ها و نماز خوان ها ریا کارند و دروغگو که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنندحتی بعضی ها را دیدم می گویند چادری ها به همجنسان خود هم رحم نمی کنند .آخه چرا این قدر بی انصافید؟چرا دو سه نفر از یک طیف رو آیینه ی تمام نمای همه ی اون طیف می دونید؟با این تفکرات آدم فکر می کند اگر امثال سرکار روزی سر کار بیایند و مدیر شوند همین بلا ها را بر عکس سر چادری ها در می آورند با این نفرتی که از اونا دارید.افراط و تفریط دیگه بس نیست؟ ما متوسط الحال ها که بهمون مذهبی متجدد می گند نمی دونید چه گیری کردیم. هم به چادر و مقنعه و حجاب(اختیاری) اعتقاد داریم هم طرف دار آزادی های مدنی هستیم به همین دلیل هم از شما ها فحش می خوریم هم از تند رو های متعصب خوبه شما جای ما نیستید نمی دونید چه شرایط سخت و در دناکیه برای ما ...به خدا نه همه ی چادری ها و محجبه ها ریا کار و دروغگو و همه کاره اند نه بی حجاب ها همه فاسد ،اینو من به کی بگم تا بفهمه؟؟؟

ع.ش | July 24, 2009 2:45 PM

ناز خواتون گل خیلی وبلاگ قشنگی داری ، اولین باره که به وبت میام ولی انگار همه ی حرفای منم نوشتی ولی فعلا با باز شدن مدرسه ها اونم تو روز اول مهر کلی حالمونو گرفتن
فعلا بای ، بازم میام .

ارسینه | September 21, 2009 9:39 AM

ارسال نظر