French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« خرده جنايت​های زن و شوهری | صفحه اصلی | سه زن »

"بهانه​های کوچک خوشبختی"

چهارشنبه ۲۴ مهر ۱۳۸۷

ظرف می شستم بدون دستکش که کسی زنگ در خانه را زد. اين وقت روز؟ در را که باز کردم دختر جوان ۲۶-۲۷ ساله ای پشت در با موهايی کوتاه، چشمانی به رنگ عسل، پوستی لطيف و لبخندی زيبا منتظرم بود. با مهربانی سلام کرد و بلافاصله گفت: "اومدم بگم از اين پوستری که تو حياط زديد خيلی خوشم مياد وهربار که می​بینم، از ديدنش خوشحال ميشم".

منظورش پوستر اوباما/بايدن بود. دستش را که دراز کرد، به دستانم که هنوز نمناک از آب بود نگاه کردم. گفتم :"دستام خيسند ولی ماچت می کنم به جاش" بعد گفتم: "همسايه ی جديد هستيد؟" گفت که دو هفته​است که ساکن اينجا شده. چند خانه آنطرفتر. پرسیدم یکی از این روزها وقت داری با هم چایی بنوشیم و بیشتر آشنا بشویم. لبخند زد و با خوشحالی اظهار تمایل کرد. پرسیدم: لهجه​ات انگلیسی​ست؟ گفت: "استرالیایی اما شوهرم انگلیسی​ست."

دیشب توی پارکینگ باز همدیگر را دیدیدم. به سوی هم رفتیم. گفت: "فردا خوبه برای چای؟" گفتم:" نه متاسفانه يه جلسه دارم سرکارم اما ميام سراغت. احتمالا هفته ی آينده!" شوهرش را که بی​شباهت به لردهای انگليسی نبود (البته از نظر خطوط چهره و حالتش) به من معرفی کرد. از فوتبال آمده بود، خسته و خاکی. دست داديم و خداحافظی کرديم.

زنگ در خانه را زده و نزده، بيژن با آغوش گرمش در را چهارطاق باز کرد. بعد از بوس و سلام و احوالپرسي، تصميم گرفتيم همسایگان جدید را دعوت کنيم همين جمعه. باز برگشتم و زنگ در خانه​اشان را زدم. شوهر لردمنش در را باز کرد. گفتم:" هي، باز منم. اومدم دعوتتون کنم برای ساعت ۶ روز جمعه. يه سالاد و يه چيز کوچيک هم درست می​کنم که چند ساعتی بتونیم با هم گپ بزنيم." گفت: ساعت ۷ نميشه؟ من از سرکار دير بر می گردم." گفتم: " اشکالی نداره! پس جمعه می​بينمتون."

حالا جمعه با يک کوکوی زرشک نشان و گردو نشان و از اون سالادهايی که در آن از شير مرغ تا جون آدميزاد را می​توانيد پیدا کنید،با همسایگان جدید خواهیم بود.

به این فکر می​کنم که چطور گاهی نشانه​ای، گلی، پوستری، لبخندی، سلامی، لیوانی آب یا آب پرتقال آدم​ها را به یکدیگر نزدیک می کند!



نظرها

ناز خاتون نازنین
همه اینها که گفتی هست اما فقط همین ها کافی نیست وگرنه من هم که از صبح تا شب نیشم باز است دستتم با گل و آب پرتقال دراز سلام هم می کنم و عکسم را هم به همه می دهم اما کسی نزدیکم نمی شود.
آری عزیز دل برادر ...نازخاتونیت لازم است که آدمها را جذب کند وگرنه گوشزدیت را همه دارند!

گوشزد | October 15, 2008 10:38 AM

راستی این را هم بخوان...خیلی خیلی بامزه است البته باید صحنه فیلم یوسف را از اینترنت بگیری و قبلش ببینی.
http://zansan.wordpress.com/2008/10/11/zoleykha/

گوشزد | October 15, 2008 10:42 AM

bahaneh hay sade khoshbakhti yadey hast ?!....Mesl in bahane hay sade doosti....Cheghadr delam jesarate in pa pish gozashtan baray ashnaei ro mikhad
...
Jom'e khobi dashte bashin

Niloufar | October 15, 2008 12:42 PM

vaaaaaay kheili ba mazze bood...avalesh cheshmam titre postet ro nadid...vali daghighan hesse postet be man hamon jomle ro dad
ba'd az inke commentam ro neveshtam , titr ro khondam
:)

Niloufar | October 15, 2008 12:44 PM

jome khobi dashte bashi azizam,hamin shadihay kocholo khode khode zendegi hastan

Azadeh | October 15, 2008 11:35 PM

نازخاتون گلم چقدر این یادداشتت به دلم نشست.حسابی خوش بگذره با دوستان جدید.لهجه استرالیایی قابل فهم تر از انگلیسیه.اما انگلیسی زیباتره...

مامان فرین | October 16, 2008 6:12 AM

ارسال نظر