سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« خرده جنايتهای زن و شوهری | صفحه اصلی | سه زن »
ظرف می شستم بدون دستکش که کسی زنگ در خانه را زد. اين وقت روز؟ در را که باز کردم دختر جوان ۲۶-۲۷ ساله ای پشت در با موهايی کوتاه، چشمانی به رنگ عسل، پوستی لطيف و لبخندی زيبا منتظرم بود. با مهربانی سلام کرد و بلافاصله گفت: "اومدم بگم از اين پوستری که تو حياط زديد خيلی خوشم مياد وهربار که میبینم، از ديدنش خوشحال ميشم".
منظورش پوستر اوباما/بايدن بود. دستش را که دراز کرد، به دستانم که هنوز نمناک از آب بود نگاه کردم. گفتم :"دستام خيسند ولی ماچت می کنم به جاش" بعد گفتم: "همسايه ی جديد هستيد؟" گفت که دو هفتهاست که ساکن اينجا شده. چند خانه آنطرفتر. پرسیدم یکی از این روزها وقت داری با هم چایی بنوشیم و بیشتر آشنا بشویم. لبخند زد و با خوشحالی اظهار تمایل کرد. پرسیدم: لهجهات انگلیسیست؟ گفت: "استرالیایی اما شوهرم انگلیسیست."
دیشب توی پارکینگ باز همدیگر را دیدیدم. به سوی هم رفتیم. گفت: "فردا خوبه برای چای؟" گفتم:" نه متاسفانه يه جلسه دارم سرکارم اما ميام سراغت. احتمالا هفته ی آينده!" شوهرش را که بیشباهت به لردهای انگليسی نبود (البته از نظر خطوط چهره و حالتش) به من معرفی کرد. از فوتبال آمده بود، خسته و خاکی. دست داديم و خداحافظی کرديم.
زنگ در خانه را زده و نزده، بيژن با آغوش گرمش در را چهارطاق باز کرد. بعد از بوس و سلام و احوالپرسي، تصميم گرفتيم همسایگان جدید را دعوت کنيم همين جمعه. باز برگشتم و زنگ در خانهاشان را زدم. شوهر لردمنش در را باز کرد. گفتم:" هي، باز منم. اومدم دعوتتون کنم برای ساعت ۶ روز جمعه. يه سالاد و يه چيز کوچيک هم درست میکنم که چند ساعتی بتونیم با هم گپ بزنيم." گفت: ساعت ۷ نميشه؟ من از سرکار دير بر می گردم." گفتم: " اشکالی نداره! پس جمعه میبينمتون."
حالا جمعه با يک کوکوی زرشک نشان و گردو نشان و از اون سالادهايی که در آن از شير مرغ تا جون آدميزاد را میتوانيد پیدا کنید،با همسایگان جدید خواهیم بود.
به این فکر میکنم که چطور گاهی نشانهای، گلی، پوستری، لبخندی، سلامی، لیوانی آب یا آب پرتقال آدمها را به یکدیگر نزدیک می کند!
نظرها
ناز خاتون نازنین
همه اینها که گفتی هست اما فقط همین ها کافی نیست وگرنه من هم که از صبح تا شب نیشم باز است دستتم با گل و آب پرتقال دراز سلام هم می کنم و عکسم را هم به همه می دهم اما کسی نزدیکم نمی شود.
آری عزیز دل برادر ...نازخاتونیت لازم است که آدمها را جذب کند وگرنه گوشزدیت را همه دارند!
گوشزد | October 15, 2008 10:38 AM
راستی این را هم بخوان...خیلی خیلی بامزه است البته باید صحنه فیلم یوسف را از اینترنت بگیری و قبلش ببینی.
http://zansan.wordpress.com/2008/10/11/zoleykha/
گوشزد | October 15, 2008 10:42 AM
bahaneh hay sade khoshbakhti yadey hast ?!....Mesl in bahane hay sade doosti....Cheghadr delam jesarate in pa pish gozashtan baray ashnaei ro mikhad
...
Jom'e khobi dashte bashin
Niloufar | October 15, 2008 12:42 PM
vaaaaaay kheili ba mazze bood...avalesh cheshmam titre postet ro nadid...vali daghighan hesse postet be man hamon jomle ro dad
ba'd az inke commentam ro neveshtam , titr ro khondam
:)
Niloufar | October 15, 2008 12:44 PM
jome khobi dashte bashi azizam,hamin shadihay kocholo khode khode zendegi hastan
Azadeh | October 15, 2008 11:35 PM
نازخاتون گلم چقدر این یادداشتت به دلم نشست.حسابی خوش بگذره با دوستان جدید.لهجه استرالیایی قابل فهم تر از انگلیسیه.اما انگلیسی زیباتره...
مامان فرین | October 16, 2008 6:12 AM