سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« ديشب چهارم نوامبر ساعت ۸ شب | صفحه اصلی | بالاخره فاطمه هم اعدام شد... »
امروز که وارد کلاسم شد، ديگر آن دخترک باردار پانزده ساله نبود. ۱۶ ساله بود. مادر. زن.
به طرفم که آمد، تنبلی کردم یا شوکه شده بودم، نمی دانم. فقط از جايم بلند نشدم. اما به رويش لبخند زدم. دولا شد و بغلم کرد. بغلش کردم و مهمانش کردم به همان بوسه های مدل فرانسوی که فقط صدا دارد. تلفن همراهش را درآورد و عکس و فیلم دخترک پنج ماههاش را نشانم داد. هيجان زده شد از تعريفهای من. گفت که مادربزرگ دخترکش يعنی مادر پدر ۱۷ ساله، از آنابلا نگهداری میکند.
اين پا و آن پا شد و بیمقدمه گفت که که میخواهد به کالج برود و مادربزرگ دخترک نعمت است. نگاهش کردم. به چشمانش که ديگر از آن دخترک پانزده سالهی پارسال نبود. نگران، حیران و مضطرب.
و من تنها توانستم باز نصيحتش کنم: "خواهش میکنم مواظب باش آندريا!" جوابش فقط لبخند بود و تکان سر. رفت اما قول داد باز هم به ديدنم بيايد. گفتم در کلاسم هميشه بر رويش باز است.
به پشت سرش نگاه میکردم. دختربچهی ۱۶ ساله ای را دیدم که از درکلاسم آرام و بیصدا بيرون میرفت...
نظرها
نمیدانم این زنانگی که سهم ما است از زندگی خوش شانسی ما است یا بدشانسی ما؟
افرا و پاییز | November 13, 2008 3:13 AM
سلام خسته نباشی
امین | November 15, 2008 2:53 AM
عزیزم من به این آدرس رفتم.اگه لطف کنی آدرسمو تفییر بدی ممنون می شم.می بوسمت[ماچ]
هانا | November 15, 2008 3:48 AM
جهانگرد عزیز تو کشور ما و توفرهنگ ما انتقاد هیچ جایگاهی نداره یعنی به جرات میتونم بگم ما مردم انتقادپذیری نیستیم و این از روحیه ی چاکرمنشانه ما ایرانیها نشات میریره ما یاد گرفتیم رودردو قربون صدقه هم بریم پشت سر غیبت کنیم خوب طبیعیه مسئولین هم بمردم و نمایندگانشون خرده میگیرن برات یه مثال میزنم اینجا جلو نخست وزیر میان باهاش شوخی میکنن کاریکاتور شاه و ملکه میکشن در همین قالب کلی بهشون و بروششون انتقاد میکنن اب از اب هم تکون نمیخوره ولی ما حتا بحث کردن هم بلد نیستیم یعنی بحث که میکنیم طرف فوری بخودش میگیره و اخر سر هم دعوا میشه
صدف | November 16, 2008 10:05 AM
ببخشید این متن بالایی رو من برای جهانکرد نوشته بودم کپیش اومد برای شما :
من هر وقت همچین صحنه ای رو میبینم اولش دلم میسوزه برای دخترک یا پسرکی که نمیتونه مثل همسنهاش جوونی کنه ولی فورا صحنه ای رو مجسم میکنم و فورا لبخند میزنم دو دختر جوونی که شونه بشونه ی هم راه میرن و قابل باور نیست که یکیشون مادر اون یکی هست و بحال دختر جوون غبطه میخورم که یه همچین مادر جوونی داره و بحال مادر جوون هم غبطه میخورم که تو اوج جوونیش شاهد شکوفائی دختر جوونش هست
صدف | November 16, 2008 10:08 AM
عزيزم متنت مثل هميشه قشنگ ، دلنشين و تكاندهنده بود.
مهري | November 18, 2008 2:54 AM
تو اين چند روز هر بار اومدم اين پستو خوندم قلبم هوري ريخت پايين. براي بعضي از ادمها چه زود دوران بچه گي جاشو به مسئوليتهاي زندگي ميده..
yasaman | November 19, 2008 10:30 PM
سلام
چرا همه مادرها در همه جاي دنيا اينقدر به شبيهند؟آندريا همانقدر نگران کودک پنج ماهه اش خواهد بود که مادر من نگران کودک سي و هفت ساله اش است و مادر شما و مادر همه.
و چقدر خوب مي شد که در همه جاي اين کره، مادران حکومت مي کردند بدون توجه به سياست و مصلحت.
باقي بقايت
عليرضا | November 22, 2008 8:19 PM
ecbnazxwktqnwimoorxgvidfckxfbg
xxfovm | January 9, 2009 3:49 PM