French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« ديشب چهارم نوامبر ساعت ۸ شب | صفحه اصلی | بالاخره فاطمه هم اعدام شد... »

آندريا

چهارشنبه ۲۲ آبان ۱۳۸۷

امروز که وارد کلاسم شد، ديگر آن دخترک باردار پانزده ساله نبود. ۱۶ ساله بود. مادر. زن.

به طرفم که آمد، تنبلی کردم یا شوکه شده بودم، نمی دانم. فقط از جايم بلند نشدم. اما به رويش لبخند زدم. دولا شد و بغلم کرد. بغلش کردم و مهمانش کردم به همان بوسه های مدل فرانسوی که فقط صدا دارد. تلفن همراهش را درآورد و عکس و فیلم دخترک پنج ماهه​اش را نشانم داد. هيجان زده شد از تعريف​های من. گفت که مادربزرگ دخترکش يعنی مادر پدر ۱۷ ساله، از آنابلا نگهداری می​کند.

اين پا و آن پا شد و بی​مقدمه گفت که که می​خواهد به کالج برود و مادربزرگ دخترک نعمت است. نگاهش کردم. به چشمانش که ديگر از آن دخترک پانزده ساله​ی پارسال نبود. نگران، حیران و مضطرب.

و من تنها توانستم باز نصيحتش کنم: "خواهش می​کنم مواظب باش آندريا!" جوابش فقط لبخند بود و تکان سر. رفت اما قول داد باز هم به ديدنم بيايد. گفتم در کلاسم هميشه بر رويش باز است.

به پشت سرش نگاه می​کردم. دختربچه​ی ۱۶ ساله ای را دیدم که از درکلاسم آرام و بی​صدا بيرون می​رفت...



نظرها

نمیدانم این زنانگی که سهم ما است از زندگی خوش شانسی ما است یا بدشانسی ما؟

افرا و پاییز | November 13, 2008 3:13 AM

سلام خسته نباشی

امین | November 15, 2008 2:53 AM

عزیزم من به این آدرس رفتم.اگه لطف کنی آدرسمو تفییر بدی ممنون می شم.می بوسمت[ماچ]

هانا | November 15, 2008 3:48 AM

جهانگرد عزیز تو کشور ما و توفرهنگ ما انتقاد هیچ جایگاهی نداره یعنی به جرات میتونم بگم ما مردم انتقادپذیری نیستیم و این از روحیه ی چاکرمنشانه ما ایرانیها نشات میریره ما یاد گرفتیم رودردو قربون صدقه هم بریم پشت سر غیبت کنیم خوب طبیعیه مسئولین هم بمردم و نمایندگانشون خرده میگیرن برات یه مثال میزنم اینجا جلو نخست وزیر میان باهاش شوخی میکنن کاریکاتور شاه و ملکه میکشن در همین قالب کلی بهشون و بروششون انتقاد میکنن اب از اب هم تکون نمیخوره ولی ما حتا بحث کردن هم بلد نیستیم یعنی بحث که میکنیم طرف فوری بخودش میگیره و اخر سر هم دعوا میشه

صدف | November 16, 2008 10:05 AM

ببخشید این متن بالایی رو من برای جهانکرد نوشته بودم کپیش اومد برای شما :

من هر وقت همچین صحنه ای رو میبینم اولش دلم میسوزه برای دخترک یا پسرکی که نمیتونه مثل همسنهاش جوونی کنه ولی فورا صحنه ای رو مجسم میکنم و فورا لبخند میزنم دو دختر جوونی که شونه بشونه ی هم راه میرن و قابل باور نیست که یکیشون مادر اون یکی هست و بحال دختر جوون غبطه میخورم که یه همچین مادر جوونی داره و بحال مادر جوون هم غبطه میخورم که تو اوج جوونیش شاهد شکوفائی دختر جوونش هست

صدف | November 16, 2008 10:08 AM

عزيزم متنت مثل هميشه قشنگ ، دلنشين و تكاندهنده بود.

مهري | November 18, 2008 2:54 AM

تو اين چند روز هر بار اومدم اين پستو خوندم قلبم هوري ريخت پايين. براي بعضي از ادمها چه زود دوران بچه گي جاشو به مسئوليتهاي زندگي ميده..

yasaman | November 19, 2008 10:30 PM

سلام
چرا همه مادرها در همه جاي دنيا اينقدر به شبيهند؟آندريا همانقدر نگران کودک پنج ماهه اش خواهد بود که مادر من نگران کودک سي و هفت ساله اش است و مادر شما و مادر همه.
و چقدر خوب مي شد که در همه جاي اين کره، مادران حکومت مي کردند بدون توجه به سياست و مصلحت.
باقي بقايت

عليرضا | November 22, 2008 8:19 PM

ecbnazxwktqnwimoorxgvidfckxfbg

xxfovm | January 9, 2009 3:49 PM

ارسال نظر