سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« آندريا | صفحه اصلی | به فروغ! »
امروز چهارشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸ / ۶ آذر ماه ۱۳۸۷ فاطمه خانم حقیقتپژوه در تهران اعدام شد.
اين چند روزه دعا کردم تا اتفاقی بيافتد، دلی به رحم آيد و يا حتا معجزه ای شود. امروز روزم با خبر اعدام فاطمه حقيقيتپژوه شروع شد. در آرشيو وبلاگ قبلیام پستی را که برای او نوشته بودم پیدا کردم. چهارسال پیش. فاطمه امروز ۳۷ ساله بود. اعدام شد و دخترانش به چشمان غمگین مادر جوانشان که اسیر قابی بر روی طاقچه شده، نگاه خواهند کرد. فرشتهی عدالت بر روی دیوار دادگستری تهران امروز خوشحالتر از همیشه است. خوشحال است که چشمانش بسته است...
« با صدايم چه مي کنيد؟»
آنجا در سلول سرد و بي رنگ زندان زنان، روي يه صندلي دستهدار نشسته بود. روسري سياه و مانتوي سورمهاي به تن داشت و چادري سياه تر بر سر. کمي چاق و صورتش بي نهايت تکيده بود. مي دانستم حکمش را بريدهاند: اعدام! يه لحظه به چشمانش خيره شدم و بعد نگاهم افتاد روي دستانش که مستاصل و بلاتکليف به هم گره خورده بودند. به یکباره دلم براي نوازش کردن دستانش بيتاب شد. جلوتر رفتم و دستم را بر روي دستانش گذاشتم:« فاطمه خانوم حالت خوبه؟» سردي دستانش و بي حالتي چشمان ترش، باعث شد از سوال مسخره اي که پرسيده بودم، خجالت بکشم. جلوي پایش روی زمين نشستم و از پايين به صورت رنگ پريده اش نگاه کردم.
« فاطمه خانوم هنوز چند روزي وقت مونده...» . خواستم از اميد برایش بگویم اما زبانم سنگين شده بود. مگر "اميد" در زندان هم معنا و مفهومي دارد؟ به ديوار روبرویش خيره شده بود و من به پنجرهي مقابلم. داشتم به زندگي فکر مي کردم و به همه ي راز و رمزهای قشنگش. فاطمه خانوم امّا به ديوار و نرده هاي بد رنگ و بيحالت زندان زل زده بود. بلند شدم. روبروش نشستم : « چرا باهاش ازدواج کردي ؟»
آه بلندي کشيد:« مجبورم کردند خانوم جان. شوهر مرده بودم با يه طفل معصوم. گفتند يا بايد خونه نشين بشم يا شوهر کنم. مي گفتند خوبيت نداره زن شوهرمرده تنها زندگي کنه. هر جا رفتم نه بهم خونه اجاره مي دادند نه کار...»
- آشنايي، فاميلي نداشتي که دستت رو بگيره؟
چانهاش میلرزد. با صداي بغض آلود ادامه میدهد:«هر چي مي کشم از فاميل و آشناست. روزي که برگشتم خونه ي پدري، زناي فاميل از ترس شوهراشون ديگه پاشون رو خونه ي آقام نذاشتند. همه يه جوري نگام مي کردند. انگار مي خواستم شوهراشون رو از چنگشون در بيارم. يه روز هم داداشم کتکم زد. چون از خونه رفته بودم بيرون. بچم رو برده بودم هواخوري. هردومون تو خونه دق کرده بوديم.»
- و ازدواج دومت؟ یعنی اینکه قبول کردی صیغهی این آقا بشی؟
- گفتم يه آقا بالاسر داشته باشم. بچم بي پدر بزرگ نشه. برم سر خونه زندگيم. نون آور داشته باشم خانوم جون. خيلي خفت کشيده بودم. ديگه بسم بود.
با دست راستش محکم به پيشانيش کوبید: « اينو که نداشته باشي بايد بري بميري. سياه که باشه با آب زمزم هم سفيد نميشه. آي خدا!»
- خب بعد؟
- اوايل خوب بود. شوهرم هر از گاهي کار داشت و چند ماهي بيکار بود و ميومد خونه نشين ميشد ولي لااقل گشنه نبوديم. منم بعضي وقتا خونه ي اين و اون کار مي کردم که کمک خرج باشم و يه پولي برا بچم پس انداز کنم.
- رفتار همسرت با دخترت خوب بود؟
- خيلي. ناز و نوازشش مي کرد. بغلش مي کرد و منم خوشحال بودم که بچم احساس کمبود نمي کنه. اين اواخر بچم، گوشه گير و منزوي شده بود. هي خودش رو جمع مي کرد و يه گوشه کز مي کرد و ساعتها به فکر فرو مي رفت. گفتم طوري نيست، مال رگلشه. داره بزرگ ميشه. خوشگل ميشه.
-هيچ وقت ازش نپرسيدي چرا ساکته و در فکر؟ خودش چيزي بهت نمي گفت؟
- چرا. بهم مي گفت نرم تا دير وقت کار کنم. بمونم خونه پيش اون. مي گفت دوست نداره با محمد تنها بمونه. يه روز که اين حرف رو زد يکي زدم تو گوشش.
صورتش رو با دستاش مي پوشونه و زجه ميزنه:« الهي بميرم برات مادر! الهي دستم بشکنه. کور شم که نديدم چي مي کشي عزيز دل مادر».
- فاطمه خانوم از اون روز بگو لطفا". دقيقا" چه اتفاقي افتاد؟ چي شد؟
با گوشه ي روسريش اشکهایش را پاک مي کند و نفس عمیقی میکشد: خانوم جون رفته بودم نونوايي سر کوچمون. صفش طولاني بود. کاش پام مي شکست و تو صف وا نمي ستادم. وقتي برگشتم نزديک در خونه، صداي جيغ ضعيفي ميومد. انگار يکي داشت ناله مي کرد. گفتم باز اين آقا موسي داره زن بخت برگشتش رو ميزنه. خدا لعنتش کنه. خدا بشکنه دست مردايي رو که زنشون رو ميزنند. ما ضعيفيم خانوم جون. به اندازه ي کافي تو سري خورديم. ديگه بسمونه...
- فکرنکردي که صدا ممکنه از خونه ي خودتون باشه؟
- نه. به خدا نه. بهمن خان گاهي که عصبي بود منو ميزد ولي بچه ها رو نميزد. هيچ وقت. کليد انداختم تو در و رفتم تو آشپزخونه. اون ور حياط. نون ها رو پيچيدم تو يه سفره و اومدم تو اتاق. ولي باز صدا رو مي شنيدم. رفتم از تو پنجره ي راه پله يه نگاهي به کوچه بندازم يهو شک افتاد به جونم. يادم اومد دخترم تو خونه بود ولي حالا نيستش. سراسيمه از پله ها رفتم بالا. در اتاق بالا بسته بود. در رو هل دادم و بازش کردم. خانوم جون پاهام فلج شده بود. دهنم خشک بود. طفلک مادر مرده زير هيکل اون نکره دست و پا ميزد. مرتيکه ي بي همه چيز دستش رو گذاشته بود رو دهن بچم تا داد نزنه. بچم سياه شده بود . يه لحظه نفهميدم اين بي همه چيز کيه. دخترکم مظلوم نگاهم ميکرد. صورتش خيس بود. با چشماش ازم کمک مي خواست. بميرم برات مادر... يهو همه چيز رو فهميدم. محمد مثل حيوون افتاده رو بچه ي من. تن سفيد بچم مثل يه گنجيشک مي لرزيد. ولي نمي تونستم تکون بخورم. گيج و منگ و خاک بر سر وايساده بودم تو درگاه در. ولي وقتي، کرست بچم رو پاره کرد و سينه هاي بچمو ديدم از خودم بي خود شدم خانوم جون. ديگه تقلا نمي کرد. تسليم شده بود...
ـ ...
- حمله کردم طرفش. چنگش زدم . گازش گرفتم. بي شرف با دستش هولم داد. ديگه نفهميدم چه کردم خانوم جون. روسريم و پيچيدم دور گلوش. تا جايي که تونستم دو سر روسريم رو کشيدم. تو سري خوردن و مظلوميت و حقارت اين همه سال زندگي، بهم قدرت عجيبي داده بود. بچه ي طفل معصومم رو بغل کردم. محمد نيمه لخت اون گوشه مچاله شده بود...
- فاطمه خانوم همه ي اينها رو به قاضي گفتي؟
- همه رو خانوم جون. همه رو. مي گفت همه ي اينا دليل نميشه که يه انسان رو از زندگي محروم کني. گفت چرا پليس و همسايه ها رو خبر نکردي؟ گفتم آقاي قاضي، من رو اعدام کنيد ولي از خدا مي خوام يه روز فقط يه روز، چيزي رو که من ديدم و حس کردم حس کنيد...
فاطمه خانم بي حرکت نگاهم مي کرد. ديگر اشکي برایش نمانده بود. لبخند بي حالتي زد و گفت:« من که مي ميرم ولي اميدوارم بخت بچم بهتر از بخت سياه مادرش باشه. وصيت کردم درس بخونه تا بتونه يه روز، آبروي رفته ي مادرش رو بخره. صداي من رو خيلي ها نشنيدند خانوم جون. اين روز ها صداي زجه ي قلب يه مادر گوش شنوا نداره . ولي فردا مال بچه هاي امثال منه. اون روزي که صداي من شنيده بشه دور نيست. مگه نه خانوم جون؟...»
سهشنبه، ٢۸ مهر ۱۳۸۳. فرانسه
*اين نوشته بر اساس مصاحبه اي با« فاطمه حقيقتپژوه» در فیلم مستند مهوش شیخ الاسلامی دربارهی "مادهی ۶۱" شکل گرفته ا است. این فیلم در سال ۲۰۰۴ از شبکه ي آرته پخش شد. اميدوارم روزي شاهد لغو مجازات اعدام در ايران باشيم. نمي دانم قاضيای که حکم اعدام فاطمه رو صادر کرده، چه طور و با چه وجداني شب به خانهاش برمي گردد و با همسر و دخترانش بر سر یک سفره مینشیند و حتما خوشحال که حکم خدا رو اجرا کرده است.
پینوشت. امروز چهارشنبه ۲۶ نوامبر ۲۰۰۸ / ۶ آذر ماه ۱۳۸۷ فاطمه خانم حقیقتپژوه در تهران اعدام شد. دیگر حرفی نیست. تمام...
نظرها
بارها این مصاحبه رو خوندم و هر دفعه گریه ام می گیره .
لعنت به تمام این قوانین مزخرف .
لیلا | November 26, 2008 9:38 PM
لعنت به این قوانین مزخرفشون .
لیلا | November 26, 2008 9:41 PM
نمي دونم الان كه اينو خوندم دارم ديووونه ميشم آخه چرا چشمايت عدالت بايد كور باشه ؟
آن شرلي | November 27, 2008 1:45 AM
نازخاتون جان مرگ فقط سر آیسبرگ این قصه تلخه. چیزهای دیگه ای هم هست که کم اهمیت تر از مرگ این زن نیست. این که این همه سال تو صف اعدام بوده. تو آمریکایی جایی که این مساله زیاد هست. احتمالا دیدی چه بلایی سر منتظرین اجرای حکم میاد که سالها تو صف اعدام بودن. دختری که هم بهش تجاوز خانگی شده هم مادرش رو از دست داده، جز اینکه واقعا تحت حمایت کامل و کافی قرار بگیره چطور ممکنه سرنوشتی بهتر از مادرش داشته باشه. و قوانین ابلهانه و دستگاه قضایی ابله تر و غیرانسانی تر از قوانین.
حقوقدان پاریسی | November 27, 2008 8:39 AM
امروز این خبر رو از رادیو فردا شنیدم اولش گفتم حتما فعال سیاسی بوده دلم سوخت براش آخه اینقدر اسمها ریاده از خاطره آدم میره بعدش که علتش رو شنیدم خشکم رد . و مثل کسایی که دنبال بهونه باشن چشمام خیس شد ...
اومدم اینجا یه سر به خواهر گلم بزنم متن رو دیدم .. خواستم بکم فکر می کنین بخواهیم کشته شده های بیگناه رو بشمریم جند رقمی بشه
6 تا هفت تا ...
پ.ن : امروز پدرم زنگ زد نگران بود واسه انفجار بمبیی ..گفتم خبر ندارم ..گفت مگه میشه 1000 نفر مردن .. گفتم 1000 نفر چیزی نیست که.
واقعا جون آدم چه بی ارزش شده
kaambod | November 27, 2008 12:44 PM
منم خبرش رو خوندم ! واقعا اسفناکه! نمی دونم چرا قاضی همچین رایی داده ، آیا چیزهای دیگه یی هم هست که ما خبر نداشتیم ازش؟! به هر حال خدا بیامرزش!
امیدوارم دیگه همچین اتفاقایی نیوفته ! گرچه فعلا خلافه این دره اتفاق میوفته ! موفق باشی نازی جان ! به ما هم سر بزن ! قبلنا بهتر بودی!
آقا امین | November 27, 2008 2:44 PM
سلام.
چه خبرا؟
خیلی وقت بود این جا را نخوانده بودم.
من را که یادتان می اید؟
آرمان | November 28, 2008 12:13 AM
من به شوهر آن خانم حق نمی دهم و شاید این مورد درست بوده باشد اما قبول کنید مجازات اعدام برای بعضی افراد لازم است و لطفا نگویید ایکاش مجازات اعدام لغو شود بگویید ایکاش امکان دادرسی های بهتری وجود داشته باشد و بنا بر چیزی که دیده می شود رای صادر نشود بلکه ریشه های آن هم بررسی شود. بعلاوه پزشک قانونی نتوانست صحت گفته های این خانم در مورد دخترش را ثابت کند ؟ لطفا این قدر یک طرفه به قاضی نروید.
fresh | November 28, 2008 11:51 AM
Fresh جان قانون اعدام به نظر من قانونی وحشيانه است و در جوامع متمدن اين موضوع سالهاست جا افتاده. مثلا همين آمريکا را که من ساکنش هستم، اگر با کشوری مثل فرانسه، کانادا، آلمان و يا غيره مقايسه کنيم متوجه میشويم قانون اعدام که متاسفانه هنوز در بعضی از ايالت ها پابرجاست، نه تنها کمکی به از بين بردن جرم و جنايت نکرده بلکه حتا قادر نبوده که آمار جرم و جنايت را کمتر کند. قوهی قضاييه و قوانين مربوط به جزا برای تنبيه انسان ها و به قولی هدايتشان به صراط مستقيم در نظر گرفته شده( لااقل مطابق تعريف مدرن و امروزی ان) و نه محروم کردن کسی از زیستن. من به هيچ وجه کاری را که فاطمه کرده (مثله کردن آن مرد) تاييد نمی کنم. کشتن انسان ها در هرصورت و شکلی ناپسند است اما در مورد فاطمه، فاطمه از "ناموسش" دفاع کرده. شوهر صيغهايش هم قصد تجاوز داشته. (میخواهی دوباره تشريح کنم؟ من دقيقا همانی را نوشتم که فاطمه در گفتگو با مهوش شيخ الاسلامی تعريف میکنه).
دستگاه قضايی ما مردانه است. قوانين مردانه است. قاضی مرد است و فاطمه زنی بوده که پايش را از خط قرمز آن سوتر گذاشته. قاضی و قوانيی که طبق ان حکم ، مرگ را حق فاطمه دانسته اند، کاش زمانی که فاطمه ها بنابر فشار خانواده، جامعه و فقر تن به صيغه می دهند، ستم میکشند، تهقير میشوند، حضور داشتند و حمايتشان میکردند.
باز هم ميگويم: اميدوارم روزی شاهد لغو اعدام در ايران باشيم. مطمئنم روزی ، آن زوز خواهد رسيد...
نازخاتون | November 28, 2008 6:19 PM
خیلی غم انگیزه.
نمی دونم چرا یک مرد می تونه برای خاطر ناموس زن و دختر و مادر و خواهرش آدم بکشه اما یک مادر نمی تونه؟ اون هم برای دخترش. بی انصافی هم حدی داره.
افرا و پاییز | December 2, 2008 3:07 AM
فاطمه حقیقت پژوه این حق را داشت که از فرزندش دفاع کند و مادر همسرش هم این حق را داشت که از خون فرزندش نگذرد. شاید اگر فقط کشته بود و جنازه را مثله نکرده بود جایی را برای بخشش میگذاشت ولی چرا جنازه را تیکه تیکه کرده بود؟؟؟شاید اگر من هم مادر همسر فاطمه بودم نمی بخشیدمش .دوستان عزیز خوبه که آدم یه طرفه قاضی نره ""برای اون مادر خیلی سخت بود که تیکه تیکه های پسر 30 سالش را جلو روش بیارن تا شناسایی کنه ""حتی حتی حتی اگر اون پسر تجاوزگر آدمکش ... باشه.:( من هم اگر بودم نمی بخشیدم که پسر 30 سالم را زن صیغه ای 38 سالش بعد از کشتنش تیکه تیکه کنه :( از کجا معلوم ادعای کذب نکرده باشه !الله اعلم
بانوی مهتاب | December 6, 2008 12:24 PM
نابود باد اسلام
مرگ بر مسلمین و همه احمقها
مرگ بر ایرانی بی شرف
مرگ بر هر که سکوت میکند
کاوه | January 10, 2009 4:33 AM
اگه 30 ساله بوده مجبور نبوده زن 38 ساله با بچه صیغه کنه.
DAR ZEMN AGE JENAZARO MOSLE KARDE BUD > HAM NABAYAD EDAM MISHOD?YEK MOJAZATE SABOK TAR>
Anonymous | November 18, 2009 1:52 PM