French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« به فروغ! | صفحه اصلی | فاصله​ها »

روزهای پايانی

سه شنبه ۳ دی ۱۳۸۷

روزهای پايانی کلاس و درس هميشه لذت​بخش است. چشم​انداز ده روز استراحت، ورزش، فيلم ، کتاب​خواندن و البته صبح زود بيدار نشدن فوق العاده است. اين روزها خوشحالی ام دو چندان شده به يک دليل مهم: خواندن پاراگرافی که شاگردان فرانسه ی دو برای امتحان پايان ترم نوشته بودند. احساس می​کنم تمام تلاش های اين يک سال و اندی بيهوده نبوده وقتی ناتالی با زيبايی و بدون غلط خانواده​ش را توصيف می​کند. اصطلاحاتی که خودم تصميم گرفتم وارد برنامه ی درسی کنم را با ظرافت توصيف ناپزير و به جا در نوشته اش به کار برده است. پاراگراف کورين ضربان قلبم را تشديد می​کند. خوزه شاگرد شيطان و بازيگوشم که می گويد عاشق کلاس فرانسه است، با نوشته اش به حيرتم می اندازد. نوشته​ی ماکس که ماکسيميليانو صدايش می زنم گاهی، باورنکردنی زيبا و طولانی ست. فرناندو بعد از دو ماه غيبت، عالی می​نويسد و عالی فرانسه را می​فهمد. جنيفر خسته​گی را از روحم دور می​کند با توصيفش. لوييس، اريک و روبرتو خنده به لبانم می آورند و شادی به قلبم. من اين روزها احساس می کنم پاداش تلاشم را گرفته​ام. ستارگان کلاسم روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود. بايد به تک تکشان بگويم چقدر برايم مهم هستند. ديروز به ماکس گفتم. گفتم که به او افتخار می کنم و نوشته اش فوق العاده بود. تعطيلات که بگذرد، اسم ستاره های کلاسم را بر در و دیوار خواهم نوشت...

پی نوشت. شاگردانم عاشق پرسپولیس مرجان ساتراپی شده اند. بعد از تعطیلات دنباله اش را می بینیم. نمی فهمند(درک نمی کنند) و نباید هم بفهمند که چرا آن پاسدار انقلاب به مادر مرجان پرخاش می​کند که روسری اش را درست کند. عصبانی می شوند، می​خندند، به هیجان می آیند، و گاهی فحش می دهند یواشکی. و من در کلاس تاریک گاهی همراهشان می​خندم و گاهی چشمانم تر می​شود، بغض می کنم از یادآوری روزهای جنگ، خاموشی، بمباران، و موشکباران. قرار است عکس با روسری خودم را نشانشان دهم...



نظرها

interesting

Kalameh | December 23, 2008 7:24 PM

سلام عزیزم...
آخ گفتی...آخر ترمه دارم دیوونه میشم!خوشحالم 1ماه دیگه درسم تموم میشه...تعطیلاتم شروع میشه

زهره | December 23, 2008 10:55 PM

سلام استاد ناز خاتون جان
من خوبم عزیزم
دلم برای ÷در مادرم تنگ شده خیلی
الان بهترم
من اینجا را می بینم
این رنگ و روی زیبای خونه شما را خیلی حالم خوب میشه
:-)
امیدوارم به زودی تعطیلاتت شروع بشه و حسابی خوش بگذره
بازم بیا پیشم

لیندا | December 23, 2008 11:01 PM

من هر وقت میام اینجا یادم میاد چقدر خوشم میومد معلم بشم.یه چیزی مثل معلم ادبیات،تاریخ یا نقاشی.

مانلی | December 24, 2008 12:48 AM

منم دوست دارم ببينمت عزيز دلم. اين نگاه عاشقاه تو به شادگردات ستودنيه...

یاسمن | December 24, 2008 1:43 AM

Mery Christmas and happy new year

hossein | December 24, 2008 9:21 AM

وقتی اینجا میام گوئی وارد دفتر مدرسه می شوم و دو تائی همراه با همکاران دیگر چائی داغ با سنگک تازه می خوریم. گرمای استکان چای را حس می کنم و با خواندن این گونه پست شما به یاد خوشمزگیهای بچه ها که در دفتر صحبت می کردیم می افتم. مثل خواب مثل رویای شیرین
اگر چه شما استادی و من فقط معلمی ساده بودم اما آن بیست سال جز بهترین سالهای شغلی من بود
نازخاتون جان من هم هندوانه و پشمک و انار یلدا نخوردم چون از گلویم پائین نرفت. اما من وقتی معده ام درد می کند از خودم دکتری می کنم و یک قاشق مربا یا یک دانه شکلات می خورم و درست می شود.امیدوارم که دیگه دردی نداشته باشی

شهربانو | December 24, 2008 10:54 AM

سلام
این آهنگ باران امید را من هم خیلی دوست دارم
غم توش هست اما ته دلم را شاد می کنه
مواظب خودت باش

linda | December 24, 2008 1:37 PM

درود بر نازخاتون که فقط به شاگردانش درس نمی دهد بلکه عشق، محبت و انسان بودن را هم به آنها می آموزد.
دستت را می بوسم نازخاتون

بهرام | December 24, 2008 10:30 PM

نازى جان چقدر دلم مى خواهد ميشد كمى نزديك تر بودم شايد با معلم خوبى مثل تو فرجى در اين فرانسيه دست و پا شكسته من مى شد.تعطيلات خوبى داشته باشى .مى بوسمت نازنينم.

راحله | December 25, 2008 9:31 AM

1- تعطیلات خوش بگذره!
2- من هم گاهی میرم تو فاز کتاب هاو فیلم ها و موسیقی های دم دستی واعتراف می کنم که خیلی هم کیف میکنم!
3- هنوز هم بعد ازاین همه سال نمیدونم چرا مسئولین مدرسه از جوراب سفید و کفش ورزشی مچ دار و پشت لب بند انداخته می ترسیدند!!

افرا و پاییز | December 28, 2008 10:45 PM

زیبا بود نازی جان!
اون موقعی که توی وبلاگ قبلیت می نوشتی بیشتر دوست داشتم! شما هم ظاهرا خورشیدخانوم دوم شدی! :دی

آقا امین | December 29, 2008 3:18 PM

باز هم سلام.
من چند سال پیش "شمال و جنوب" مربوط به جنگهای انفصال آمریکا را دبدم اما اینی که می گی را ندیدم. حتما پیداش می کنم و می بینم.کاش می گفتی چه چیزیش برای تو جالب بوده.

افرا و پاییز | December 29, 2008 10:25 PM

سلام عالی بود
به منم سر بزن با حالا
بای

دولی خان | January 4, 2009 12:54 AM

پر از حس عاشقانه یک معلم عاشق بود این نوشته ات. خوش بحال شاگردات و خوش به حال تو.

باران | January 26, 2009 6:42 AM

ارسال نظر