صدایش را دوست دارم. خنده هایش را عاشقم. نگرانیهایش را اما كشته مرده. دریا، اقیانوس و خاك و زمین، فاصله انداخته بین من و او. عاشقم به اینكه به او زنگ بزنم و برایش از اولین تجربهی كوفته سبزی پختن در اولین روز تعطیلات بگویم. او هم گاهی تعجب كند و بگوید: "مامان جون آخه كی تخممرغ توی مواد كوفته سبزی میریزه؟" بعد با مهربانی بگوید: "حالا خوب شده بود؟"
بعد بفهمم كه گشنیز را فراموش كرده بودم كه به مواد اضافه كنم. نعنا را اضافی ریخته بودم. آبش كم بوده. گوشتش كم بوده. برنج و لپه كه پختن نمیخواسته. ورز و مالش مواد كوتاه بوده. سبزی اش كم بوده و سفیدی كوفتهها به خاطر آرد سفیدی است كه در نبود آرد نخوچی به مواد اضافه كرده ام.
عاشقم كه از او دستور شوربا بپرسم. و او بگوید: این و این و آن و آن را بریز. وقتی شوربایم را كه برای مهمان مریض از راه دور رسیده پخته ام، میچشم، مزهی مامان را میدهد. باز آن را میچشم. میخواهم مزه و بو و طعم و عطر مامان را بیشتر درك كنم...
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« به فروغ! | صفحه اصلی | فاصلهها »
روزهای پايانی کلاس و درس هميشه لذتبخش است. چشمانداز ده روز استراحت، ورزش، فيلم ، کتابخواندن و البته صبح زود بيدار نشدن فوق العاده است. اين روزها خوشحالی ام دو چندان شده به يک دليل مهم: خواندن پاراگرافی که شاگردان فرانسه ی دو برای امتحان پايان ترم نوشته بودند. احساس میکنم تمام تلاش های اين يک سال و اندی بيهوده نبوده وقتی ناتالی با زيبايی و بدون غلط خانوادهش را توصيف میکند. اصطلاحاتی که خودم تصميم گرفتم وارد برنامه ی درسی کنم را با ظرافت توصيف ناپزير و به جا در نوشته اش به کار برده است. پاراگراف کورين ضربان قلبم را تشديد میکند. خوزه شاگرد شيطان و بازيگوشم که می گويد عاشق کلاس فرانسه است، با نوشته اش به حيرتم می اندازد. نوشتهی ماکس که ماکسيميليانو صدايش می زنم گاهی، باورنکردنی زيبا و طولانی ست. فرناندو بعد از دو ماه غيبت، عالی مینويسد و عالی فرانسه را میفهمد. جنيفر خستهگی را از روحم دور میکند با توصيفش. لوييس، اريک و روبرتو خنده به لبانم می آورند و شادی به قلبم. من اين روزها احساس می کنم پاداش تلاشم را گرفتهام. ستارگان کلاسم روز به روز بر تعدادشان افزوده می شود. بايد به تک تکشان بگويم چقدر برايم مهم هستند. ديروز به ماکس گفتم. گفتم که به او افتخار می کنم و نوشته اش فوق العاده بود. تعطيلات که بگذرد، اسم ستاره های کلاسم را بر در و دیوار خواهم نوشت...
پی نوشت. شاگردانم عاشق پرسپولیس مرجان ساتراپی شده اند. بعد از تعطیلات دنباله اش را می بینیم. نمی فهمند(درک نمی کنند) و نباید هم بفهمند که چرا آن پاسدار انقلاب به مادر مرجان پرخاش میکند که روسری اش را درست کند. عصبانی می شوند، میخندند، به هیجان می آیند، و گاهی فحش می دهند یواشکی. و من در کلاس تاریک گاهی همراهشان میخندم و گاهی چشمانم تر میشود، بغض می کنم از یادآوری روزهای جنگ، خاموشی، بمباران، و موشکباران. قرار است عکس با روسری خودم را نشانشان دهم...
نظرها
interesting
Kalameh | December 23, 2008 7:24 PM
سلام عزیزم...
آخ گفتی...آخر ترمه دارم دیوونه میشم!خوشحالم 1ماه دیگه درسم تموم میشه...تعطیلاتم شروع میشه
زهره | December 23, 2008 10:55 PM
سلام استاد ناز خاتون جان
من خوبم عزیزم
دلم برای ÷در مادرم تنگ شده خیلی
الان بهترم
من اینجا را می بینم
این رنگ و روی زیبای خونه شما را خیلی حالم خوب میشه
:-)
امیدوارم به زودی تعطیلاتت شروع بشه و حسابی خوش بگذره
بازم بیا پیشم
لیندا | December 23, 2008 11:01 PM
من هر وقت میام اینجا یادم میاد چقدر خوشم میومد معلم بشم.یه چیزی مثل معلم ادبیات،تاریخ یا نقاشی.
مانلی | December 24, 2008 12:48 AM
منم دوست دارم ببينمت عزيز دلم. اين نگاه عاشقاه تو به شادگردات ستودنيه...
یاسمن | December 24, 2008 1:43 AM
Mery Christmas and happy new year
hossein | December 24, 2008 9:21 AM
وقتی اینجا میام گوئی وارد دفتر مدرسه می شوم و دو تائی همراه با همکاران دیگر چائی داغ با سنگک تازه می خوریم. گرمای استکان چای را حس می کنم و با خواندن این گونه پست شما به یاد خوشمزگیهای بچه ها که در دفتر صحبت می کردیم می افتم. مثل خواب مثل رویای شیرین
اگر چه شما استادی و من فقط معلمی ساده بودم اما آن بیست سال جز بهترین سالهای شغلی من بود
نازخاتون جان من هم هندوانه و پشمک و انار یلدا نخوردم چون از گلویم پائین نرفت. اما من وقتی معده ام درد می کند از خودم دکتری می کنم و یک قاشق مربا یا یک دانه شکلات می خورم و درست می شود.امیدوارم که دیگه دردی نداشته باشی
شهربانو | December 24, 2008 10:54 AM
سلام
این آهنگ باران امید را من هم خیلی دوست دارم
غم توش هست اما ته دلم را شاد می کنه
مواظب خودت باش
linda | December 24, 2008 1:37 PM
درود بر نازخاتون که فقط به شاگردانش درس نمی دهد بلکه عشق، محبت و انسان بودن را هم به آنها می آموزد.
دستت را می بوسم نازخاتون
بهرام | December 24, 2008 10:30 PM
نازى جان چقدر دلم مى خواهد ميشد كمى نزديك تر بودم شايد با معلم خوبى مثل تو فرجى در اين فرانسيه دست و پا شكسته من مى شد.تعطيلات خوبى داشته باشى .مى بوسمت نازنينم.
راحله | December 25, 2008 9:31 AM
1- تعطیلات خوش بگذره!
2- من هم گاهی میرم تو فاز کتاب هاو فیلم ها و موسیقی های دم دستی واعتراف می کنم که خیلی هم کیف میکنم!
3- هنوز هم بعد ازاین همه سال نمیدونم چرا مسئولین مدرسه از جوراب سفید و کفش ورزشی مچ دار و پشت لب بند انداخته می ترسیدند!!
افرا و پاییز | December 28, 2008 10:45 PM
زیبا بود نازی جان!
اون موقعی که توی وبلاگ قبلیت می نوشتی بیشتر دوست داشتم! شما هم ظاهرا خورشیدخانوم دوم شدی! :دی
آقا امین | December 29, 2008 3:18 PM
باز هم سلام.
من چند سال پیش "شمال و جنوب" مربوط به جنگهای انفصال آمریکا را دبدم اما اینی که می گی را ندیدم. حتما پیداش می کنم و می بینم.کاش می گفتی چه چیزیش برای تو جالب بوده.
افرا و پاییز | December 29, 2008 10:25 PM
سلام عالی بود
به منم سر بزن با حالا
بای
دولی خان | January 4, 2009 12:54 AM
پر از حس عاشقانه یک معلم عاشق بود این نوشته ات. خوش بحال شاگردات و خوش به حال تو.
باران | January 26, 2009 6:42 AM