French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« فاصله​ها | صفحه اصلی | "مليون مليون گل رز" »

دلتنگی های دل تنگ من...

چهارشنبه ۲۵ دی ۱۳۸۷

پريشان از تخت خواب بيرون می​پرم. سابقه نداشته که اينطور خودم را پرت کنم. دور تخت می چرخم، گيج و منگ. به طرف همسر می روم که بيدار شده و با تعجب به من نگاه می کند و در سکوتش می​خوانم که متحیر است که چه بر سرم آمده. لبه​ی لحاف را بالا می زند و باز دعوتم می​کند به گرمای تخت. از تخت بالا می روم. زانوهايم را خم می​کنم. زانوهايم در کنار پهلويش جا خوش می کنند. سرم را روی سينه اش می گذارم و اشکم سرازير می شود. ساکت است و منتظر که خودم حرف بزنم. دستان مهربانش پشتم را نوازش می کند. آرامش باز می​گردد کم کم. بيدار می​شوم کامل. در ميان هق هق گريه​ام، صدای مظطرب خودم را می​شنوم. صدايم بی​شباهت به صدای يک دختربچه​ی کوچک نيست. خواب بدی ديدم. خواب عزيزانم که به ناگاه از دستشان داده بودم. مادر، خواهر، خواهرزاده و برادرزاده​ام. در يک لحظه ناپديد شدند در جلوی چشمانم.

هرچه کردم که طبق عادت، روند خوابم را تغيير دهم ، نشد که نشد. گيج بودم که ديگر صدای مامی را نخواهم شنيد. ديگر بوی تنش را حس نخواهم کرد. گرمای سينه اش و دستان تپل و نرمش برای همیشه از دست رفته اند. هرچه بود با او رفت. در جلوی چشمانم. و من دور بودم و حسرت دوباره ديدنش خفه ام کرده بود. برادم اشک می​ريخت در غم از دست دادن عزيزانش و من خودم را به در و ديوار خانه می​کوبيدم. همان موقع بود که صدای ساعت پرتم کرد به دنيای واقعی. همان لحظه بود که از تخت خودم را پرت کردم به جايی که بتوانم نفس بکشم.

صدای نوازشگرش که گاهی سربه سرم می​گذارد و "مامی گرل" صدايم می زند، نرم​تر از هميشه در گوشم زمزمه کرد: " خب برو به مامی زنگ بزن"...

صدای ناتوانم با شنیدن صدایش کمی جان گرفت. قلبم آرام شد. گفتم: " مامی جون!" چند دقیقه بعد، صدای شیرین​تر از عسلش مثل همیشه گوشم را پر کرد:" جانممممم!"

پی نوشت۱. دیدن صحنه ها و عکس​های فجیع این روزها پریشانم کرده. حس از دست دادن عزیزان. فکر می کنم چند نفر در غزه، "مامی" هایشان را دیگر هرگز نخواهند دید؟

پی​نوشت ۲. من عاشق کلمه​ی مامی هستم. سالهاست مامان را "مامی" صدا می زنم...

پی نوشت ۳. خواهرم ایران است و من مدام به او فکر می​کنم و لحظه هایی که با مامی می​گذراند. دوستانی که می بیند و ساعت ها با هم گپ می​زنند. من دلتنگم...



نظرها

manam hamintor

Hiva | January 14, 2009 1:03 PM

سلام عزیزم این روزها روزهای غریبی است متاسفانه در دنیای بدی زندگی میکنیم باور کن من اصلا اعصاب دیدن صحنه های گریه و زاری و کشته شدن بچه های بی گناه رو ندارم حالم شدیدا بد میشه یک بار بطور اتفاقی روی اینترنت عکس پسر بچه 8 یا 9 سالهایرانی رو دیدمکه مورد شکنجه فیزیکی نامادریش قرار گرفته بود و من چه حالی شدم بی اختیار لرزیدم و گریه کردم وزار زدم پسران من که اصلا از جریان خبر نداشتند خیلی ناراحت شددند و از من میپرسیدند چی شده من چه دیدم اصلا نمیتوانستم براشون توضیح بدم تا چند روزی حالت خیلی بدی داشتم افسردگی شدیدا و فقط اشک میریختم و و و بعد از آن دیگه چنین خبرهایی رو نخوندم الان هم باور کن اصلا نمیتونم یک صحنه از جنگ و خشونت رو نگاه کنم بهت پیشنهاد میکنم نگاه نکن و خدا رو شکر که مامی تو سالم و سلامت توی این دنیا هست که با حرف زدن ببا او جانی دوباره میگیری و قوت قلب خدا سلامتش بداره نمیدونم درست نوشتم یا نه
میبوسمت
ماری

ماری | January 14, 2009 1:30 PM

خوشحالم که فقط خواب بود! وگرنه خیلی سخت بود!

آقا امین | January 14, 2009 6:07 PM

* ماری عزيزم ممنون از همدردی و توصيه ات. البته منم سعی می​کنم از ديدن عکس ها پرهيز کنم ولی از واقعيت که نميشه فرار کرد. از خبرها نميشه فرار کرد...

** امين جان ممنون که لطف داری و همدردی می​کنی.

*** هيوا عزيزم من واقعا از خواندن وبلاگت در وقت ناهارم لذت بردم...

نازخاتون | January 14, 2009 8:09 PM

نازخاتون عزیزم انشالله خوابت خیره.اینها همش بخاطر همون صحنه های بسیار غمگین این روزهاست که منم ازش بی نصیب نیستم.کارم شده تماشای بدنهای بی جان دخترکان روی دست بدرهاشون و گریه های مادرها...و اشک و اشک و اشک.

زیبای زندگی | January 14, 2009 11:08 PM

vaghti adam az azizanesh doore har lahzeh hata dar khab ham be yade onas, man in hese to ra khili ghashang dark mikonam, ghalbam feshorde shod vaghti khondamet, man ham ashegh mamanam hastam va shaiad bavaret nashe man hanooz baad az chand sal doori gahi vaghtha seday mamanam mizanam. Har shab vaght khab behtarin ghorse khab man fekr kardan be azizanam dar iran hast.man ham modam be khaharam va lahazati ke ba mamanam migzaronan fekr mikonam.

mifahmam hes va hal parishoni to ra vaghti khab bad mibini.
salamti arezoo mikonam bara hame azizan door az ma
mibosamet

Azadeh | January 15, 2009 1:00 AM

nazi jon delam barat tang shode bod............
chera inghadr khabaye parishon mibini???
faghat khab bode...omreshon ziad mishe

zohre | January 17, 2009 7:23 AM

سلام ناز خاتون عزیزم دلم واست یه ذره شده میبوسمت

مرضیه | March 7, 2009 12:21 PM

سلام نازخاتون.ماهم دلمون تنگ شده واست.پس کی میای؟(من حسینم پسر خالت ناز خاتون)
زندگی.کتابی است سرشار از ماجرا.هیچگاه آن را بخاطر یک ورقش دور نینداز.

حسین | March 7, 2009 12:47 PM

سلام راستش اين وبلاگ تا اطلاع ثانوي سياه پوش مي باشد !
منم كه اين دفه با يه دنيا غم و غصه اومدم
آخه همه چيز تموم شد ...
نمي دونم چي بگم
خيلي سردرگم ، خيلي داغونم ، خيلي زياد ....
بيش تر از اون چيزي كه فكرشو بكنين
به خدا از در و ديوار غم مي باره !
نمي دونم بايد سكوت كنم ، فرياد بزنم يا ....
خواهش مي كنم زودتر بيا تا الاقل مرهمي براي دردام باشي
بي صبرانه چشم انتظار قدم هاي بهاري تون هستم
آخ ببخشيد ديگه هيچ چي بهاري نيست
آخه ديگه بهار نيستش ....
منتظرم يا علي ....

غربت را حتما نبايد لاي الفباي شهري غريب بيابي
و يا جايي پشت لحظه هاي آشنا
همين که عزيزت نگاهش را به ديگري تعارف کند
کافيست تا تو غريب شوي

اي جاذبه اي كه مي كشاني ما را
بر خاك سياه و مي دواني ما را
يك روز درست مثل افتادن سيب
بر خاك سياه مي نشاني ما را

لوك بد شانس | March 16, 2009 10:17 PM

ارسال نظر