French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر | صفحه اصلی | »

"سرنوشت ٍ عجیب یك عكس"

پنجشنبه ۲۴ بهمن ۱۳۸۷

نوشته‌ی "سرنوشت ٍ عجیب یك عكس" از هوشنگ اسدی رو كه خوندم، چند روزی مدام بهش فكر می‌كردم. دیدم بد نیست عین مقاله رو اینجا بذارم برای دوستانی كه مایلند با آنچه در آن روزها گذشته بیشتر آشنا بشوند. مقاله در روز آن‌لاین چاپ شده در تاریخ سه شنبه 22 بهمن ۱۳۸۷.

"بازجويان محترمي که بر صندلي هاي سردبيري کيهان تهران نشسته اند، سي امين سالروز "پيروزي انقلاب اسلامي" ‏را باچاپ "مجدد صفحا ت اول کيهان در روزهاي انقلاب مرور مي کنند.
نام صفحه "روايت پيروزي انقلاب" است، بي هيچ شرح وتوضيحي. البته آقايان محترم درآن روزها معلوم نيست کجا ‏تشريف داشته اند و روشن است که شرحي هم ندارند بر اين صفحات بنويسند که پشت هر کدام پيکر پاره پاره صاحب ‏دستي است که اين تيترها را نوشت. کساني که اورا ـ لابدبه پاداش انتشار اين صفحات ـ تاحد مرگ شکنجه دادند تا مرگ ‏را فرياد بزند، از روي رديف پيکرهاي زنان و مردان آزاده غرقه درخون گذشتند تا خود را به رياست و وزارت ‏برسانند.

اين صفحه اول کيهان در روز 20 بهمن1357 است که اکنون سند "روايت انقلاب" است. همه تيترهاي اين صفحه را ‏رحمان هاتفي زده است. هنوزش به ياددارم؛ آن مردتمام عيار انقلابي را که روي ميز سردبير کيهان خم شده است. من و ‏محمد بلوري که معاونين اوهستيم، خبرها را جمع و جورمي کنيم. به پرويزآذري مي سپاريم که براي حروفچيني بفرستد. ‏تحريريه کيهان درجوش و خروش است. صد و بيست تن از بهترين روزنامه نويسان ايران که دکتر مصباح زاده آنها را ‏با عقايد مختلف از چهارنسل گردهم آورده از شوق انقلاب بي تابند. عبداله گله داري کهنسال در پشت ميزش تند وتند ‏مي نويسد. شيخ رهنماي بلند بالابادخترهاي جوان مجله جشن شادي گرفته اند. داوداسماعيلي خندان که 50 سال از گله ‏داري کوچکتر است، هر دقيقه مي آيدو خبرهاي تازه را مي آورد. تنهامجاهد کيهان که محمد علي اصفهاني ريزه ميزه ‏باشد بي تابي مي کند که روزنامه در بيايد و همراه بچه هاي چپ براي جنگ خياباني بروند. صبح ها روزنامه نويسند و ‏عصر ها چريک. هنوز همه با هم اند. هنوز صف ها جدا نشده است.‏

خبرها مي رسد. رحمان مشورت کوتاهي با ما مي کندو تيترها را مي نويسد. "اتاق تيتر" اختراع بعد از انقلاب است.‏
تيتر اول را ببينيد. همه شور انقلاب و قلب رحمان را در خود دارد. خبرهاي رسمي و نيمه رسمي به او وما مي رسد. ‏خبر داريم که محرک اصلي ماجراي نيروي هوائي، همافرهاي چپي هستند. از حزب رحمان هم هستند، امابيشتر فدائي ‏اند. بي شک مجاهدين هم هستند. آمده اند تا "ارتش خلقي" را به راه بيندازند، مسلسهاي بر زمين افتاده گلهائي را که ‏براي نجات ايران در خيابانها جنگيدند وپرپر شدند را بر دارند. همه خسرو روزبه و مرضيه احمدي اسکوئي و مهدي ‏رضائي و حميد اشراف شده اند.‏

نيروي هوائي که چند سال است نسل تازه را به صورت همافر به استخدام درآورده، پيشتاز انقلاب شده است. همه مي ‏خواهند سرنشين "رزمناوپوتمکين" باشند که ناويان وجاشوها و سربازانش در صف اول انقلاب اکتبر قرار گرفتند. ‏انقلاب شراره سوزاني است که قلبها را مي گدازد.‏

همه ماجرا را بچه هاي همافر در زندان جمهوري اسلامي برايم تعريف کردند. همانها که چند صباحي بعد ميهمان چوبه ‏هاي دار رجائي شهر و اوين شدند و حالا دارند حتي گورهايشان را هم از ديده ها پنهان مي کنند.‏

روز 19 بهمن1357 ما و آنها آزاد بوديم و همديگر را نمي شناختيم. روزنامه را بسته بوديم و داشتيم به خيابان مي ‏رفتيم که در نبرد مردم هم شرکت داشته باشيم. حسين پرتوي نازنين را ديدم که خوش و خندان از پله هاي عکاسي بالا ‏آمد. کار خبرنگاري را با قهقهه هاي حسين شروع کرده بودم.‏

‏- حسين آقا چه خبر؟
‏- هچ خبر. سر راه که مي آمدم اداره ديدم بچه هاي نيروي هوائي مي روند مدرسه رفاه. منم عکس شکاري گرفتم.‏
‏- يعني چي؟ تکي مي رفتند؟‏
‏- نه بابا دسته جمعي...‏
دستش را گرفتم وکشيدم به طرف عکاسي.‏
‏- معطل نکن چاپشان کن...‏
‏- روزنامه که بسته شده...‏

‏ کلمات ساده حسين برق از سرم پرانده بود. پشت اين عکس حادثه بزرگي بود. تا حسين برود و عکس راچاپ کند، به ‏سرعت برق دويدم. رحمان را پيداکردم که داشت سوارجيپ کيهان مي شد. خبر کافي بود تا رحمان را مثل تير به ‏تحريريه برساند. حسين با عکس آمد. چاپ را متوقف کرديم. چاپ دوم که درآمد و يکي يک نسخه گرفتيم، متواري شديم. ‏به خانه نرفتيم. هنوز ارتش و ساواک برجا بود واين عکس مي توانست کاردستمان بدهد.‏

‏ روزنامه که درآمد، ستادارتش عکس راتکذيب کرد و از تلويزيون اعلاميه داد که عکس مونتاژ است. نظاميان به ‏کيهان آمدند. از اعضاي شورا کسي را نيافتند. سرانجام مصطفي امير کياني که خبرنگار حوزه هاي نظامي بود و ‏ازهمين طريق تيمسار قره باغي را مي شناخت به دفتر او رفت. تيمسا ردر کتابش اين ماجرا رانوشته است. مصطفي ‏وقتي برگشت، هم هراسيده و هم شادمان بود. گفت:‏

‏- تارسيدم قره باغي گفت که با اين کار کمر رژيم را شکستيد. يا فردا تکذيب مي کنيد يا روزنامه را مي بنديم...‏
‏ را ه چاره تائيد "امام" بود. نمي دانم از چه طريق اين کار شد. تيتر سمت راست پائين حاصل اين ماجراست و تازه در ‏اين بيست و چهار ساعت چرخ انقلاب رژه آرام را به جنگ مبدل کرده بود. تميسار قره باغي راست مي گفت. کمررژيم ‏شکسته بود و دو روز بعد کارش تمام شد.‏

پشت اين صفحه که مانند همه آرمان هاي مردم ايران مصادره شده، يکي از بهترين روزنامه نگاران تاريخ ايران ايستاده ‏است: رحمان هاتفي. مردي که يک تنه نقش بزرگي درانقلاب بازي کردو درپشت او چهار نسل روزنامه نگاران ايستاده ‏اند که سراپا شور خواهان پيروزي انقلاب بودند. انها فرزندان دوراني انقلابي بودند. درانقلاب، آزادي و آبادي ايران را ‏مي ديدند. انقلاب فرشته اي بودکه ازسحرگاهان صبح نيشابور مي زائيد، از البرز و سهند فرود مي آمد و دردستي نان ‏و دردست ديگر آزادي داشت. همه فلات قديمي درقدوم او عاشق مي شد و مردان و زنان ايران دست دردست هم ‏رقصيدند تا فصل کار براي تجديد عظمت ايران را فراهم سازند. انقلاب آن رويائي بود که قلب هاي عاشق مارا شعله ور ‏مي کرد. چه کسي باور مي کرد، فرشته به عفريته مبدل شود. درگمان چه کسي مي گنجيد که نفرت و انتقام و زندان و ‏مرگ به سرنوشت ما مبدل خواهد شد. کدامين کس حدس مي زد که چند صباحي بعد، روزگار غريبي شود که بامداد ‏شاعر گفت:‏

‏- دهانت را مي بويند
ـ مبادا که گفته باشي دوستت مي دارم
ـ دلت را مي بويند
ـ روزگار غريبي ست نازنين


و فرشته اي که عفريته شد، فرزندانش را يکايک خورد. مردي که پشت اين صفحات ايستاده بود از اولين قربانيان بود. ‏مردي که مدام بادست زلف هاي بورش را پس مي زد تا جهان را در چهار کلمه به تيتر تبديل کند، 6 ارديبهشت 1361 ‏دستگيرشد. من سه ماهي پيشتر از او دستگير شده بودم و در کميته مشترک زنداني سلول 15 بند 2 بودم. در زمان شاه ‏با آقاي خامنه اي در سلول کناري بوديم.‏

غروب 19 تير فرياد هولناک رحمان راشنيدم:‏
‏- آهاي مردم ببينيد دارند با ما چه مي کنند..‏

از لحظه دستگيري تاآن زمان زير شکنجه بود. صورتش را با ناخن دريده بود که نتوانند اورامقابل دوربين تلويزيون ‏بنشانند و همان شب جان خود را فداي آزادي کرد. درمرگ آن سرو بلند سه روايت هست: با ناخن رگ هايش را جويده ‏است. خود را با طنابي که از شلوار زندان درست کرده آويخته است. شکنجه گران رگهايش را بريده اند.‏

ورحمان تنها قرباني نبود. کساني که در تحريريه کيهان درروز انتشار اين صفحه پشت رحمان ايستاده بودند، يا به زندان ‏رفتند، يا در سکوت تهران گم شدند و يا در غربت، زهراندوه را قطره قطره نوشيدند.‏

عبداله گله داري در تنهائي غربت خاموش شد. محمد بلوري ـ بهترين حادثه نويس تاريخ مطبوعات ايران- از طريق ‏مغازه کوچکي گذران عمرمي کند. مردي که نبضش با روزنامه مي زد، چگونه طاقت مي آورد؟‏

و روزي که رحمان آن فرياد هولناک رازد، در طبقه سوم کميته مشترک "برادر حسين" درحال ارشاد احسان طبري ‏بودواو را براي غسل توبه حاضر مي کرد.‏

اکنون سال هاست او برجاي رحمان نشسته است و شهرتي جهاني دارد برادرحسين شريعتمداري و بر صندلي ها ي ما ‏ياران او نشسته اند. و اينان در روزهاي پيروزي انقلاب صفحاتي را که بر خط خط آنها نام رحمان است به عنوان ‏اسناد انقلاب منتشر مي کنند.‏

روزگار غريبي است نازنين. قاتلان از کشته نامدار خود سند براي اثبات حقانبت خود مي آورند. و تاريخ به ثبت دهنده ‏اين آموزه را که "انقلاب فرزندان خود را مي خورد"، به ياد ندارد قاتلاني را که بر صندلي قربانيان خودنشسته و رداي ‏روزنامه نويسي پوشيده باشند."‏‎ ‎



نظرها

روزگار غریبیست
نازنین

مانی خان | February 12, 2009 10:02 PM

chi mishe goft
رفتند و رویمُ ، دیگر آیند و روند

Hiva | February 13, 2009 5:10 AM

سی ساله های اون موقع الان شصت ساله شدند و خدا میدونه چی توی دلشونه!!!!

افرا و پاییز | February 14, 2009 5:48 AM

سلام خانمی

خوبی؟ کارها خوب پیش می ره؟ من که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. شوهر جان چطوره؟ به هر حال امیدوارم هر جا و در حال هر کاری هستی، خوب و خوش و سلامت باشی.

به امید دیدار عزیزم

بوس 1000 بوس

سپیده | February 16, 2009 10:17 AM

سلام خانمی

خوبی؟ کارها خوب پیش می ره؟ من که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. شوهر جان چطوره؟ به هر حال امیدوارم هر جا و در حال هر کاری هستی، خوب و خوش و سلامت باشی.

به امید دیدار عزیزم

بوس 1000 بوس

سپیده | February 16, 2009 10:17 AM

سلام خانمی

خوبی؟ کارها خوب پیش می ره؟ من که خیلی خیلی دلم برات تنگ شده. شوهر جان چطوره؟ به هر حال امیدوارم هر جا و در حال هر کاری هستی، خوب و خوش و سلامت باشی.

به امید دیدار عزیزم

بوس 1000 بوس

سپیده | February 16, 2009 10:18 AM

یاد باد آن‌روزگاران، یادباد!

عمو اروند | February 17, 2009 3:15 AM

زیبا بوووووووووووووود

به منم یه سر بزن

مهدی | March 26, 2009 3:45 AM

ارسال نظر