« March 2009 |
Main
| May 2009 »
آرایشگاه ۲
پنجشنبه ۱۰ اردیبهشت ۱۳۸۸
دخترك زیبا آهسته آهسته برای خانم آرایشگر كه مشغول كوتاه كردن موهای من است، تعریف میكند: "دیشب تلفن كرد كه تو راهه. میاد بهم سر بزنه. بلند شدم دوش گرفتم و لباس تمیز پوشیدم. آرایش كردم. به خودم عطر زدم. انگار دارم میرم مهمونی." خانم آرایشگر لحظهای مکث كرد و...
+ ادامه
سه شنبه ۸ اردیبهشت ۱۳۸۸
خیلی غمگین است وقت خانه تكانی بلاگرولینگ، مجبور بشوی لینك وبلاگ هایی رو كه در گذشته با شور و هیجان به روز میشدند و حالا دیگه در دسترس نیستند را از لیست وبلاگها حذف كنی. یعنی دوره ی اوج وبلاگنویسی و آن روزهای پركار سپری شد؟ هزار و یك روزنه...
+ ادامه
تغییر
جمعه ۴ اردیبهشت ۱۳۸۸
شهربانوی نازنین به یك بازی جدید وبلاگی در مورد " تغییر" دعوتم كرده كه این بار دیگه نمیتونم بدقولی كنم و دعوتش رو اجابت نكنم. این سوال از اون دسته سوالهاییست كه وادارت میكنه به "خودت" نگاهی موشكافانه بندازی. * بزرگترین، مهمترین و اساسیترین تغییری كه در زندگی كردم اینه...
+ ادامه
آرایشگاه
چهارشنبه ۲ اردیبهشت ۱۳۸۸
عشوهگریهای بیپایان دخترك موبایل به دست دلت رو زیر و رو میكنه، اما یه وقت به خودت میای میبینی كه داری زیرزیركی لبخند میزنی. گوشهات تیز شده و ناخودآگاه تلاش میكنی جوابهای مرد آنور خط رو حدس بزنی. با دل زیر و رو. لبخند ملایم و گوشهای تیز با خودت...
+ ادامه
جمعه ۲۱ فروردین ۱۳۸۸
بیدار موندیم و چمدان میبندیم با همسر جان مرتب من. آقای منظمیان! قراره شاتل بیاد دنبالمون. یك، دو، سه ساعت دیگه. خوشحالم میریم سفر. حال و هوای بچهگی ها بهم دست داده. صبحهای زود كه رهسپار میشدیم. اون روزها كه همه كوچیك بودیم و توی یه ماشین جا میشدیم. حالا...
+ ادامه
سفر
پنجشنبه ۲۰ فروردین ۱۳۸۸
بالاخره بعد از یك ماه كه ذهنم مشغول و گرفتار این سفر بود، دیروز در حین رانندگی به این نتیجه رسیدم كه هیچ خاطره ای حتا تلخترینش قرار نیست مانع از لذتبردن من از زندگی بشه. این سفر هم یك گام جدید است برای روبروشدن با خاطرات زشت و تلخ....
+ ادامه
سه شنبه ۱۸ فروردین ۱۳۸۸
هرسال عید كه میشه به چند نفر از بستگان كه دوستشون دارم زنگ می زنم. كسانی كه تو این هشت سال مهاجرت هرجای دنیا كه بودم، ارتباطم باهاشون قطع نشده و البته اونها هم سعی كردند این ارتباط پابرجا بمونه. باورم نمیشه وابستگان نزدیك هرچقدر هم گرفتار باشند، نتونند سالی...
+ ادامه
جمعه ۱۴ فروردین ۱۳۸۸
به عكس و صورت جوانش كه نگاه میكنم، از خودم می پرسم نهایت خودخواهی و خودبزرگ بینی بعضی از آدم ها كجاست؟ به مادر و پدر و برادر و خواهر داغدارش كه فكر میكنم، باز از خودم میپرسم كه چرا همیشه یك عده فكر میكنند آیت و نشانه ی خدا...
+ ادامه
روزهای بهاری
چهارشنبه ۱۲ فروردین ۱۳۸۸
*این فیس بوك هم عجب آدمیزاد رو از كار و زندگی و وبلاگنویسی میاندازه و مشغولت میكنه. پیدا كردن دوستان وبلاگی و دیدن اسمشون تو لیست دوستان مشترك هم صفایی داره. دلت میخواد بری و بگی من فلانی هستم ها ولی بعد منصرف میشی. به هرحال خوشحالم كه فیس بوك...
+ ادامه