سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« آرایشگاه ۲ | صفحه اصلی | آزادی »
و این حال خراب من.
پی نوشت."سه سال با دلارا دارابي" از آسیه امینی در روز آنلاین
"... وقتي سخن از قانون مجازات اسلامي است، مساله وهن اسلام و حکومت ديني مطرح مي شود. آيا وهني بالاتر از اين؟ که دختر 22 ساله اي را بدون امکان خداحافظي با خانواده اش بالاي دار ببرند؟ و آيا اينگونه اجراي حکم کردن آن هم در روز غير معمول جمعه و در ساعت غير معمول جز ان است که تداعي کننده سوالهاي بي جوابي باشد که به زمزمه يا صريح بيان مي شود؟ که دلارا قرباني دعواي سياسي بين کساني شد که مخالف يا موافق اعدام کودکانند؟!
بهت، گريبانمان را رها نمي کند. امروز 12 ارديبهشت ، دلارا را در بهشت رضوان رشت به خاک سپردند. بدن سردش را خواهرش شست. و ما که از بهت در اييم، قرباني بعدي در راه است تا در فاصله بهت هاي ما، آنچه که فراموش شود، داشتن قانوني است که زندگي فرزندانمان را پاس بدارد."
سه سال با دلارا دارابي
آسيه اميني - یکشنبه 13 اردیبهشت 1388 [2009.05.03]
بار اولي که او را ديدم سه سال پيش بود. قرار ملاقات داشت در زندان رشت با خانواده اش. با چادر گل گلي آمد نشست. نه، قبل از اينکه بنشيند محکم در آغوشم گرفت و با دشت نم اشکش را پاک کرد. صدايش مي لرزيد. نگاهش را از من مي دزديد. نمي دانم چرا. انگار که از چيزي خجالت بکشد. انگار نمي خواست ببينم که نقاشي که تابلوهايش را به خانه ام برده ام حالا در زندان روبروي من نشسته است. دستش را که گرفتم انگار به يک فلز سرد دست زده ام. مانتوي آجري رنگي به تن داشت و مويش را رنگ کرده بود. بعدها مادرش گفت ما دائما از او مي خواهيم به سرو وضعش برسد شايد بتوانيم از افسردگي اش کم کنيم. لباسهاي شاد برايش مي خريم. همه چيزهايش را با رنگهاي شاد انتخاب مي کنيم. اما پشت اين لباس شاد دختر نازک اندامي نشسته بود که از شدت لاغري پشتش غوز مي کرد. دختر غمگيني که با من از آرزوهايش حرف مي زد :
" از وقتي خيلي بچه بودم آرزو مي کردم يک نقاش يا نويسنده معروف بشوم. حالا به آرزويم رسيده ام. اما خودم کجايم؟!"
دائما با دست پيشاني اش را فشار مي داد. گفتم چي شده؟ گفت سر درد دارم. خيلي شديد. و باز خنديد. آرام و غمگين. گفتم بايد براي نمايشگاه نقاشي اش خودش مطلبي بنويسد که در ورودي نمايشگاه براي خير مقدم به بينندگان نمايشگاهش قرار بدهم. با خنده گفت حتما مي نويسم. مي دهم باباخرم بياورد ( دلارا به وکيلش عبدالصمد خرمشاهي مي گفت بابا خرم).
و حالا من باز هم راهي رشت هستم. اين چندمين بار است؟ يادم نيست. صبح امروز ( جمعه يازدهم ارديبهشت) عبدالصمد خرمشاهي در يک اس.ام.اس کوتاه برايم نوشت که حکم دلارا اجرا شد!
ناباور با او تلفني صحبت کردم. در راه رشت بود. راهي که من هم بعد از نيم ساعت مسافرش شدم.
خانواده خانه را عوض کرده اند. براي سومين بار. به اين خانه تابحال نيامده بود. صداي فرياد از داخل حياط شنيده مي شد...
گزارش از مادر و خواهراني که از خدا به التماس مي خواهند تنها يک بار ديگر به آنها فرصت بدهد که دخترشان را درآغوش بگيرند چه فايده اي دارد؟
خانه پر از سوال است. مادرش زني که هميشه او را آرام و سنگين و منطقي ديده بوديم چنان هوار مي کشد که فکر مي کنم فرياد چند سال حرف نگفته را در گلو دارد؟! به نام صدايمان مي کند و داد مي زند: تو تا حالا ديده اي کسي را روز روشن آن هم جمعه اعدام کنند؟ چرا فرصت ندادند حتا ببوسيمش، با او خداحافظي کنيم؟ چرا اجازه ندادند براي آخرين بار دخترم را بغل کنم؟ ما دوماه وقت داشتيم. و داد مي زند رو به ما که : مگر قرار نبود رضايت بگيريد؟ ...
و پاسخي براي اين سوالها نبود. نه پيش من. که وکلايش هم جوابي نداشتند.
دلارا دارابي متهم به قتلي بود که با اقرار خودش مجرم شناخته شد و حکم قصاص دريافت کرد. روزي که مهين دارابي به قتل رسيد پدر دلارا بي آنکه سخنان دخترش را بشنود و توضيح او را بجويد، فقط از روي احساس وظيفه و اعتماد به دستگاه قضايي او را به پليس تحويل داد. دلارا که هميشه سوگلي پدرش بود و او را ستايش مي کرد، و از طرفي مي دانست که اگر قتل را به گردن نگيرد، پسري که عاشقش است به طناب سپرده مي شود، به خاطر قهر با پدر و مهر آن پسر، قتل را به گردن گرفت. اينها روايتي است که نه فقط خانواده دلارا بلکه خود او بارها گفته است. وقتي پدر بعد از چند روز به سراغ دخترش مي رود با روزه سکوت او روبرو مي شود . غافل از اينکه در همان چند روز او قتل را به گردن گرفته و بارها اقرار کرده است که خودش مرتکب قتل مهين دارابي شده است.
در ديدار با پدر او حرف نمي زند و پس از گريه پدر و وقتي که او نااميد دخترش را ترک مي کرده مي گويد: چه فرقي مي کند وقتي تو مرا دوست نداري؟ پدر مي گريد و با التماس مي گويد : تو فقط به من بگو چه شد؟ و او مي گويد : تو باور مي کني که دخترت بتواند آدم بکشد؟ تو باور مي کني که من قاتل باشم؟!...
و اينگونه بود که يکي از مشهورترين وکلاي رشت را براي دادگاه اول او استخدام مي کنند. وکيلي که در نخستين جلسه دادگاه موکل 17 ساله اش حاضر نمي شود در حالي که همه متهمان ديگر و اولياء دم با وکلايشان در جلسه دادگاه بوده اند. با اين وجود دادگاه تشکيل مي شود! و معلوم است که در برابر وکلاي خبره طرفين دعوا يک دختر 17 ساله چگونه مي تواند از خودش دفاع کند؟
دير آمديم
نوشتن از گزارشي که راوي آن سه سال با اميد و اطمينان آن را دنبال کرده و با آن زندگي کرده است، آسان نيست. پايان اين داستان هرگز آنگونه نشد که ما اميد داشتيم. اما بازخواني آن شايد به دختران و پسران نوجوان محکوم به اعدام از اينرو کمک کند که بدانيم ترازوي عدالت، يک ماشين مکانيزه نيست که خودبخود حق را تميز بدهد. قانون و نظارت قانوني لازم است تا بدانيم روند دادرسي هاي ما چگونه طي مي شود.
باري اگرچه گام نخست در دادگاه دلارا با نبودن وکيل اولش به نادرستي برداشته شد، اما با گرفتن وکلاي ديگري که بر پرونده لايحه دفاع قوي نوشتن و استدلال بسيار کردند در مورد اينکه دلارا با منطق عقلي نمي تواند قاتل باشد، باز هم تغييري در نتيجه حکم صادر شده در دادگاه هم ارز ديده نشد و اينبار قاضي جاويد نيا که اينک دادستان رشت نيز شده است، دلارا دارابي را محکوم به اعدام کرد.
رضايت
رضايت گرفتن از صاحبان خون هم حکايت غريبي است که هي تکرار مي شود. بعد از برگزاري نمايشگاه دلارا دارابي در مهرماه سال85 در زمستان همان سال براي اولين بار براي گرفتن رضايت از صاحبان خون اقدام کرديم. نتيجه ناخوشايند آن جاي گفتن ندارد. هميشه گفته ام که شايد اگر حاشيه هايي بر پرونده دلارا نمي نشست، امروز خبرهاي بهتري براي گفتن داشتيم. کينه هاي فاميلي گاه چنان درهم گره مي خورد که بازگشودن آن کار هرکسي نيست. و اين پرونده حاشيه بسيار داشت. دعوا دعواي دو فاميل بود و ما آن وسط بيگانه بوديم. گره بايد به دست خودشان باز مي شد که نشد.
روز هفتم عيد نوروز امسال بود که شبي وکيل دلارا تماس گرفت. گفت به او گفته اند مي خواهند حکمش را اجرا کنند. يک ماهي بود که به زندان لاکان رشت منتقل شده بود. گفتم چرا؟ گفتند استيذان که دارد و خانواده هم پي گيرند. گفتم چه کنم به جز رضايت؟ ... و قرار بر همين شد.
بار آخري که اجراي حکم قطعي شد، دير بود و فرصت اندک. اما در آخرين ساعتها دو ماه وقت خريده شد. از که؟ نمي دانم! زيرا کسي که وقت مي دهد لابد آن قدر به اجراي دستورش اطمينان دارد که آن را ابلاغ و اعلام مي کند. همه رسانه ها خبر دو ماه وقت براي دلارا دارابي نقش زنداني اعلام کردند.
و ما باز دست به کار شديم. دوستي گفت نامه اي بنويس. اينبار نه خطاب به رئيس قوه قضائيه و نه به هيچ مقام ديگري. نامه اي بنويس خطاب به اولياء دم تا براي آن امضا جمع کنيم و بار ديگر براي رضايت اقدام کنيم. پذيرفتم بي چون چرا و نامه نوشته شد و بيش از پنجاه نفر از اهل فرهنگ و هنر و ادبيات اين سرزمسن پاي آن امضا گذاشتند. از شاعران و نويسندگان گرفته تا موسيقيدانان و نقاشان و سينماگران. در بخشي از اين نامه آمده بود:
"... اگر چه بسيار سخت و جانفرساست، اما اجازه دهيد فرزندان ما بياموزند که خشونت و جنايت ، سبک و سياق و منش بزرگان نيست. اجازه دهيد ديگران از شما بياموزند که در قبال مرگ، زندگي بخشيده ايد، در ازاي محنت، مهر بخشيده ايد و در برابر خشونت، نيکي نشان داده ايد.
ما امضا کنندگان اين نامه که عمري را در راه ائتلاي فرهنگ ايران زمين سپري کرده ايم از شما درخواست کنيم که با بخشودن دلارا دارابي به او و جوانان اين خاک پرگهر ، راه نيک زيستن را نشان دهيد تا اميد ببنديم به روزي که در فرهنگ اين سرزمين شادابي و نيکي، جاي حشونت و پرخاش و جنايت را بگيرد."
اما اين نامه هرگز به جايي برده نشد. در فرصتي که براي جلب رضايت داده شده بود و ما سرگرم چانه زني با روشنفکران براي حمايتشان در حد يک امضا بوديم، شب جمعه در زندان رشت دلارا را به نام خواندند. به او گفته شد که ملاقاتي دارد . او گمان برد که خانواده اش و اولياء دم قرار است براي رضايت با هم توافق کنند. با اين اميد بندش را ترک کرد.
بار دوم که نامش را صدا زدند. ساعت 7 صبح بود و در اين فاصله نمي دانيم به او چه گفته شد. ساعت 7 صبح با خانواده اش تماس گرفت. روز جمعه بود و همه در خواب. اولين حرف دلارا به پدرش اين بود که مرا براي اجراي حکم مي برند. پدرش گفت: مگر مي شود؟ امروز جمعه است دخترم! نترس امکان ندارد امروز اعدامت کنند. دلارا اصرار کرد که از پاي طناب صحبت مي کند و دار ، مقابل اوست. و صداي ديگري در گوشي تلفن به پدر مي گويد: همه آنچيزي که فکر نمي کردي شدني است!
خانواده سراسيمه تا زندان مي رود و راهشان نمي دهند به درون و اجراي حکم با رضايت دو دختر مهين دارابي که در زندان حاضر بودند صورت گرفت .
بهت
نه در رشت و نه بعد از بازگشت به تهران و نه همين نيم ساعت پيش که خواهرش برايم صورت سفيد او را موقع شستن توصيف مي کند، از بهت در نيامده ام. از فردا دوباره تيغ منتقدان اين نوشته را نشانه مي روند که از متهم و محکوم و قاتل قهرمان نسازيد! اين گزارش ناظر بر سرگذشت هيچ قهرماني نبوده و نيست. رابطه شخصي من و دلارا و هرکس ديگري با او، و نيز هنرمند و نقاش بودنش ، عاطفي و حساس بودنش و هر صفت ديگر نه حق قانوني به او اضافه مي کند و نه کم. صحبت از قانون و حقوق قانوني متهمان و محکومان است. سوالهايي که هر گز در روند دادرسي دلارا دارابي به آن پاسخي داده نشد. سوال از حقوق محکوم به اعدامي است که بالاترين مقام قضايي به او وقت براي جلب رضايت داده است. کدام مقام قضايي مي تواند بالاتر از حکم رئيس قوه قضائيه به اجراي حکم پيش از موعد، بدون حضور وکيل، بدون اطلاع خانواده و به اين شيوه اي که پر از وهم و گمانه زني است دستور دهد؟
وقتي سخن از قانون مجازات اسلامي است، مساله وهن اسلام و حکومت ديني مطرح مي شود. آيا وهني بالاتر از اين؟ که دختر 22 ساله اي را بدون امکان خداحافظي با خانواده اش بالاي دار ببرند؟ و آيا اينگونه اجراي حکم کردن آن هم در روز غير معمول جمعه و در ساعت غير معمول جز ان است که تداعي کننده سوالهاي بي جوابي باشد که به زمزمه يا صريح بيان مي شود؟ که دلارا قرباني دعواي سياسي بين کساني شد که مخالف يا موافق اعدام کودکانند؟!
بهت، گريبانمان را رها نمي کند. امروز 12 ارديبهشت ، دلارا را در بهشت رضوان رشت به خاک سپردند. بدن سردش را خواهرش شست. و ما که از بهت در اييم، قرباني بعدي در راه است تا در فاصله بهت هاي ما، آنچه که فراموش شود، داشتن قانوني است که زندگي فرزندانمان را پاس بدارد.
نظرها
نازخاتون گرامی با درود و مهر و تشکر از لطف همیشگی. به امید روزی که این شام سیاه به صبح برسد. ارادت عبدالقادر
عبدالقادر بلوچ | May 3, 2009 12:13 AM
نکاتی در مورد این پرونده و خانواده مقتول که قول داده بودند رضایت بدهند در صورت تغییر وکیل مدافع و گل باران مزار مقتول رضایت بدهند ...که همه انجام شد و بی خبر ... :(
دیگر کی باید منتظر بی عدالتی دیگری باشیم :(
کامبد | May 3, 2009 12:39 AM
ناز خاتون عزیزم
من از مردم عصبانیم!!! مردمی که زیر بار هر قانونی که در این مملکت امده رفتند ...حتی قانون انتقام...قصاص ...!!! مردم انگار دیگه خودشون رو فراموش کردند
دختر همسايه | May 3, 2009 4:26 AM
http://kosaraneh.blogfa.com/
Anonymous | May 3, 2009 9:19 AM
سلام خاتون مهربان
مرگ همه جورش بده! چه کشتن یه انسان توسط یه انسان دیگه! و چه اعدام به بهانه اجرای عدالت! از شنیدن کلمه اعدام تنم میلرزه منو یاد خاطرات بدی میندازه!
به امید روزی که عدالت واقعی در سرتاسر گیتی برقرار بشه تا دیگه آدما مجبور نباشن برای نبود عدالت آدم بکشن تا به همون بهونه کشته بشن!
بگذریم!
امیدوارم خودت و همسر گرامی در کمال صحت و سلامت باشید
قدر خودت , دل مهربونت و همسر عزیزت رو بدون!
اندکي آهسته تر زير اين باران بمان ، ابر را بوسيده ام تا بوسه بارانت کند(البته اگه ابرهای ایران تا اونجا بیاین)
الله حافظ!
امیر | May 3, 2009 7:58 PM
امیر جانم سلام. بینهایت از دیدن كامنتت خوشحال شدم و خوشحالتر اینكه با وجودی كه وبلاگ نمینویسی، از طریق وبلاگ قبلیت میتونیم به تو دسترسی داشته باشیم.
منم همین آرزوهای تو رو دارم. گاهی كلماتی مثل آزادی و عدالت رو برای خودم و مواقعی كه تنها هستم تكرار میكنم. و گاهی برای یك لحظهی گذرا معنی هر كدوم از این كلمات برام نامفهوم میشه. اصلا دور از ذهن و بیمعنی میشند...
همسر جان داره تو یوتوب یه كلیپ میبینه كه اهنگش به این كامنت من عجیب میخوره:
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
کوهها لاله زارن،لاله ها بيدارن
تو کوهها دارن گل گل گل آفتابو ميکارن
توی کوهستون،دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توی سينه ش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
سر اومد زمستون،شکفته بهارون
گل سرخ خورشيد باز اومد و شب شد گريزون
لبش خنده نور،دلش شعله شور
صداش چشمه و يادش آهویِ جنگل دور
توی کوهستون،دلش بيداره
تفنگ و گل و گندم داره مياره
توی سينه ش جان جان جان
يه جنگل ستاره داره، جان جان، يه جنگل ستاره داره
نازخاتون | May 3, 2009 9:57 PM
البته من با كلمهی "تفنگ" در شعر بالا میانهی خوبی ندارم :))
Anonymous | May 3, 2009 10:03 PM
البته من با كلمهی "تفنگ" در شعر بالا میانهی خوبی ندارم :))
نازخاتون | May 3, 2009 10:04 PM
دادگستری رژیم با این عمل ننگین نشان داد که تا کجا حاضر است پتانسیل ضد مردمی خود را از قوه به فعل در آورد و برای افکار عمومی هم پشیزی ارزش قائل نباشد. شا هرودی و سایر سران رژیم باید بدانند, که با اجرای این حکم , کینه های بیشتری صیغل زدند و بزودی تلخی بازتاب اجرای حکم اعدام دلارا رابا محکومینهای پیاپی مراجع بین المللی در حلقومشان حس خواهند کرد! دلارا در صورت زنده ماندن با آن پتانسیل هنری بالا و روح حساس, بی شک قادر خلق آثار هنری ارزنده ای میشد که برای جامعه بلا زده و خشونت مدار ایران!! در راستای خشونت زدایی و گفتمان فرهنگی نقش شایسته ای را ایفا می توانست بکند. حیف که شانس زنده بودن را از او گرفتند. روحش شاد
مازیار | May 10, 2009 3:36 PM