French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« تیتر ندارد | صفحه اصلی | اكرم مهدوی در آستانه‌ی اعدام »

عكس‌هایت

جمعه ۲۵ اردیبهشت ۱۳۸۸

پشت میز كارم نشستم. به عكس هایی كه برایم فرستادی نگاه می‌كنم. گاهی با دقت به گوشه‌گوشه‌ی عكسی نگاه می‌كنم. به لباس‌ها، آدم‌ها، روسری‌ها، آرایش ها، جوانی دختركان، میزهای رنگارنگ و پرو پیمان، لبخند دوست و فامیل، موهای سفید، پشت خمیده ی مادرت، قاب عكس پدرت، چشمان مامانم و دستانش.

سرم را به صفحه‌ی كامپیوتر نزدیك‌تر می‌كنم تا شاید چشمان غریبه‌ام باز آشنا شود با هرچه كه پشت سر گذاشت و آمد این سر دنیا. فاصله‌ی نزدیك چشمانم و صفحه‌ی كامپیوتر هم نمی‌تواند این فاصله را پر كند.

فایل دیگری را باز می‌كنم. عكس‌های سفرت با دوستان. كویر، شمال،مشهد، كلات نادری، قشم. خنده ها، چهره‌های دلنشین، خنده‌های واقعی، دختركان خوابیده بر روی زیرانداز، بی‌خیال، رها، آزاد، سرمای سرد كویر، شترسواری، دخترك افتاده از پشت شتر، خنده های پشت عكس، شادی های دلنشین، و بغل‌كردن‌های گرم و حقیقی.

صدای خنده‌ام در فضای خالی كلاس می‌پیچد. برمی‌گردم به اینجا. عكس‌های سفرت چه غافلگیرانه پرتابم كرد به آن سرزمین. فاصله ها را شكست. شادم كرد. حس غم‌انگیز غریبگی از چشمانم سفر كرد. همان حس غم‌انگیز، سوزنده و لعنتی غریبگی...



نظرها

اولا که خاتون عزیز لطفا آن درد را جدی بگیر.دوما سالاد شیرازی همراه با قورمه سبزی آخرشه!

افرا و پاییز | May 16, 2009 5:45 AM

نازخاتون عزیز اون حس سوزنده لعنتی سراغ همه ما غریبه ها میاد ...سعی کن طوری از خودت دورش کنی که مطمئنم میکنی ...تو هم اون طوری که از نوشته هات شناختمت دختر عاقل و خانمی هستی که برای مشکلاتت همنیشه بهترین راه حل را پیدا میکنی...در مورد پست قبلیت هم کتاب همسایه ها رو من ۱۸ ساله بودم خوندم و ۲روز کتاب دستم بود تا تمومش کردم ولش نکردم ...ولی دوست دارم دوباره بخونمش ...اون موقع هنوز کلی از مطلباشو نگرفتم
رفتم توی فبس بوک دیدمت ...درست همونطوری که در ذهنم تصورت میکردم فقط ولی یه خورده نازتر از تصورم بودی :-)
بسیار دوست داشتنی ...حتما من هم یه پروفیل درست میکنم و به رفیقان میپیوندم...
دلشاد باشی ناز خاتون گلی

دختر همسايه | May 17, 2009 4:53 AM

nazkhatoun junam kheyli latif o ghashang neveshtei, ehsaseto mishe ba khundane in matnet hes kard, cheghadr delam barat tang shod, kheyli vaght bud ke forsat nakardeh budam siteto bekhunam
in ruza mesle sabegh az hamisheh dargir taram,
vaght kardi ye maile kuchiki bezan az khodet khabari bede,
kheyli duset daram,
mibusamet be hamsar jan salam makhsus beresun;)

minoo | May 30, 2009 2:18 PM

ارسال نظر