صدایش را دوست دارم. خنده هایش را عاشقم. نگرانیهایش را اما كشته مرده. دریا، اقیانوس و خاك و زمین، فاصله انداخته بین من و او. عاشقم به اینكه به او زنگ بزنم و برایش از اولین تجربهی كوفته سبزی پختن در اولین روز تعطیلات بگویم. او هم گاهی تعجب كند و بگوید: "مامان جون آخه كی تخممرغ توی مواد كوفته سبزی میریزه؟" بعد با مهربانی بگوید: "حالا خوب شده بود؟"
بعد بفهمم كه گشنیز را فراموش كرده بودم كه به مواد اضافه كنم. نعنا را اضافی ریخته بودم. آبش كم بوده. گوشتش كم بوده. برنج و لپه كه پختن نمیخواسته. ورز و مالش مواد كوتاه بوده. سبزی اش كم بوده و سفیدی كوفتهها به خاطر آرد سفیدی است كه در نبود آرد نخوچی به مواد اضافه كرده ام.
عاشقم كه از او دستور شوربا بپرسم. و او بگوید: این و این و آن و آن را بریز. وقتی شوربایم را كه برای مهمان مریض از راه دور رسیده پخته ام، میچشم، مزهی مامان را میدهد. باز آن را میچشم. میخواهم مزه و بو و طعم و عطر مامان را بیشتر درك كنم...
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« خبرها ۱۲ | صفحه اصلی | خبرها ۱۳ »
زنگ به صدا در میآید. كلاس دوم. دفتر و دستكم را می بندم و به طرف در كلاسم می روم كه سلامی كنم به شاگردانم و اگر بتوانم لبخندی به رویشان بزنم. دست بند سبزم را محکم به مچ دست بستهام و سياهپوشم. شاگردانم يکی يکی وارد کلاس میشوند و می گويند: "Bonjour Madame " . جسيکا را در راهرو می بينم. میدود به سمت کلاس. برگهای در دستانش. برگه را تکان میدهد و بلند بلند می گويد: "Bonjour Madame! Comment ça va? ça va bien merci" امان نمیدهد که جوابش را بدهم. خودش سلام میکند و خودش جوابم را میدهد. به وسط کلاس رسیده است حالا. نفس نفس زنان اضافه میکند : "مادام ، اسمش ندا بود، نه؟ تک تيراندازها به سويش شليک کردند."
اين را که میگويد، بقيهی شاگردانم دورش جمع میشوند و میخواهند عکس ندا را ببينند. يکريز و پشت سر هم برايشان از ندا میگويد و عکسش را نشانشان میدهد. بعد از هر جمله به من که بغض کردهام و وسط کلام مستاصل ايستاده ام نگاه میکند و میگويد: "مگه نه مادام". شاگردانم همگی کنجکاو شدهاند. اکتاويو هم فيلم تظاهرات را ديده و اطلاعات جسيکا را کامل میکند. میگويد : "برای همين مادام مچبند سبز بسته و سياه پوشيده!"
زنگ که باز میخورد و نمیدانم چه کسی در کلاس را میبندد، به جای من جسيکا دارد حرف میزند باز. در جواب یکی از شاگردانم می گويد :در آی ران ديگه! مگه فيلمش رو نديدی؟
صدای بیشباهت به نالهام را میشنوم که میگوید: " ایران جسیکا! ایران!"
جسیکا میگوید: "باشه ایران مادام"

برای شاگردانم که توضیح میدهم، جسیکا وسط حرفم میپرد مدام. میگویم ندا ۲۷ ساله بود. میگوید: نخیر، ۲۶ ساله. میگویم رفته بود اعتراض کند به نتیجهی یک دروغ بزرگ! میگوید: نخیر! رفته بود تماشا کند معترضین را. میگویم : با استادش بوده. حرص میخورد میگوید: با پدرش بوده مادام با پدرش.
جاناتان وسط حرفش میپرد و میگوید: "بذار مادام حرفش را بزند."
و من میگویم. از چشمان ناباور ندا که باور نمیکرد انگار این همه بیرحمی را. از ندا که با چشمان بازش نگاهمان میکند و دوستانش که فریاد میزنند: نترس! بمان! بمان! بمان ندا!
کلاسم ساکت شده از اشکهای من. کدامشان دیده بود اشکهای مرا تا به امروز. درد دارم. درد. جگرم میسوزد. میسوزد. نگاهش نمیرود از یادم و دستانش که به نشانه ی تسلیم بالا بود. و خونی که پوشاند صورت جوان و بهتزدهاش را.
نمیدانم کدامشان دستمالی در دستم گذاشت تا اشکهایم را پاک کنم. نگاه معصومشان چشمانم را لحظهای آرام نمیگذارند. دستپاچه شدهام و نمیدانم با این سکوت چه کنم. جسیکا باز کاغذ به دست به طرفم میآید و کاغذی را که مزین شده به عکس ندا کنار صورتم میگیرد. عکس با حجاب ندا و عکس لحظهی رفتنش قبل از آنکه خون سرخش کند.
بلند میگوید: مادام! شبیه شماست. بچهها ببینید ! شبیه مادام است، نه؟ چشمانش شبیه شماست...
جسیکا عکس ندا را برایم گذاشت. آنجا بر روی میزم. ندا بر روی میزم است. به من خیره شده و لبخند کمرنگی مهمان لبانش است. ندا آنجاست، دستانش به نشان تسلیم بالاست. گردنش خونین است. اما چشمانش باز خیره نگاهم میکند. نگاهش آنجاست. روی میزم، در چشمانم، در ذهنم و در قلبم... تا ابد...
نظرها
الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم
ننگ به نيرنگشان
خيالشان مردم خوابيده اند و مست و نميدانند آتشي زير خاكستر رفت و كي زبانه كشد از حريق اين ريشهها باغهاي مجلل دروغ و نيرنگ.
بهمن | June 22, 2009 8:36 PM
متنی زیبا از اتفاقی زشت ! و تاثیر گذار .
و این هاست که تاثیر خود را خواهند گذاشت . چه زشت چه زیبا !
روزی به هم تبریک خواهیم گفت . بزودی
عرشیان | June 22, 2009 9:13 PM
باور نمی کنی اگر بگویم همین صحنه های مرگ ندا باعث شد من از فیس بوک بروم...دیگر تحمل نداشتم.آه دل دردمند مادر و بدر ندا تا ابد همراهشان است.
زیبای زندگی | June 22, 2009 9:59 PM
midonam che hesi dari; yani hame ma midonim. oon negah ta abad az yad ma nemire, ashkhay man baray modavay in dard hala hala ha vaght mikhan.
Azadeh | June 23, 2009 12:01 AM
الهی بمیرم.این زنده موندن من دیگه آخه به چه دردی می خوره؟!
امیز سرسره | June 23, 2009 2:07 AM
man bemiram bara pedaro madaresh ke in sahne ra didan.badtarin sahne bod dar oumram.faghat dad mizanam,migam:''khoda nagzare azashon,ishala vojodesh saratan bezare,ba zajr bemire''
azadeh | June 23, 2009 9:54 AM
اینقدر این چند روز گریه کردم چند روز!!! واقعا یادمون رفته چند روز ، عکسا را دیدم حالم خیلی بده.... حالا چی میشه نازخاتون جون؟؟؟؟؟؟
مرضیه | June 23, 2009 11:52 AM
من یک مرد هستم اما چند روزه وقتی به یاده ندا می افتم بغض گلوم رو میگیره و گریه میکنم...خدایا انتقام ما رو از این شیاطین و کافران مسلمان نمابگیر..ای خدااااا
رضا | June 23, 2009 1:54 PM
brutality was the first word that my mind imagine, as my eyes stared on Neda's innocent face.
masaod.h,heidari | June 24, 2009 4:08 AM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبي نازخاتون ؟
ممنون از اينكه به من سر زدي.
خيلي خوشحال شدم كامنتت رو ديدم، مخصوصا" وقتي ديدم از وقت خوابت گذشته.
در پناه حق شاد باش و سلامت.
angoshtnama | June 24, 2009 6:52 AM
ماه ميگذرد
در انتهای مدار ِ سردش.
ما ماندهايم و
روز
نميآيد.
مهشید | June 25, 2009 8:29 AM