فیلتر كنید ما را!
خب ما اول یك كم ناراحت میشیم.
سپس، به شما سه چهار تا فحش می دهیم.
دو سپس در فیس بوك مینویسیم كه الهی به حق ابالفضل دستتان "چوله" شود.
باز هم سپس، سر صبحانه كه نان تافتون تازه و پنیر و گردو است، با عیالمان (همان همسر) درد و دل می كنیم.
سه سپس، میآییم وبلاگمان را دو پهلو به روز می كنیم.
چهار سپس، منتظر میمانیم كه چشم شما دو تا شود.
در آخر بلند می خندیم و دلمان به جان شوما قیلی ویلی میرود از نوشتن دو پست در یك ساعت:)
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« خبرها ۱۲ | صفحه اصلی | خبرها ۱۳ »
زنگ به صدا در میآید. كلاس دوم. دفتر و دستكم را می بندم و به طرف در كلاسم می روم كه سلامی كنم به شاگردانم و اگر بتوانم لبخندی به رویشان بزنم. دست بند سبزم را محکم به مچ دست بستهام و سياهپوشم. شاگردانم يکی يکی وارد کلاس میشوند و می گويند: "Bonjour Madame " . جسيکا را در راهرو می بينم. میدود به سمت کلاس. برگهای در دستانش. برگه را تکان میدهد و بلند بلند می گويد: "Bonjour Madame! Comment ça va? ça va bien merci" امان نمیدهد که جوابش را بدهم. خودش سلام میکند و خودش جوابم را میدهد. به وسط کلاس رسیده است حالا. نفس نفس زنان اضافه میکند : "مادام ، اسمش ندا بود، نه؟ تک تيراندازها به سويش شليک کردند."
اين را که میگويد، بقيهی شاگردانم دورش جمع میشوند و میخواهند عکس ندا را ببينند. يکريز و پشت سر هم برايشان از ندا میگويد و عکسش را نشانشان میدهد. بعد از هر جمله به من که بغض کردهام و وسط کلام مستاصل ايستاده ام نگاه میکند و میگويد: "مگه نه مادام". شاگردانم همگی کنجکاو شدهاند. اکتاويو هم فيلم تظاهرات را ديده و اطلاعات جسيکا را کامل میکند. میگويد : "برای همين مادام مچبند سبز بسته و سياه پوشيده!"
زنگ که باز میخورد و نمیدانم چه کسی در کلاس را میبندد، به جای من جسيکا دارد حرف میزند باز. در جواب یکی از شاگردانم می گويد :در آی ران ديگه! مگه فيلمش رو نديدی؟
صدای بیشباهت به نالهام را میشنوم که میگوید: " ایران جسیکا! ایران!"
جسیکا میگوید: "باشه ایران مادام"

برای شاگردانم که توضیح میدهم، جسیکا وسط حرفم میپرد مدام. میگویم ندا ۲۷ ساله بود. میگوید: نخیر، ۲۶ ساله. میگویم رفته بود اعتراض کند به نتیجهی یک دروغ بزرگ! میگوید: نخیر! رفته بود تماشا کند معترضین را. میگویم : با استادش بوده. حرص میخورد میگوید: با پدرش بوده مادام با پدرش.
جاناتان وسط حرفش میپرد و میگوید: "بذار مادام حرفش را بزند."
و من میگویم. از چشمان ناباور ندا که باور نمیکرد انگار این همه بیرحمی را. از ندا که با چشمان بازش نگاهمان میکند و دوستانش که فریاد میزنند: نترس! بمان! بمان! بمان ندا!
کلاسم ساکت شده از اشکهای من. کدامشان دیده بود اشکهای مرا تا به امروز. درد دارم. درد. جگرم میسوزد. میسوزد. نگاهش نمیرود از یادم و دستانش که به نشانه ی تسلیم بالا بود. و خونی که پوشاند صورت جوان و بهتزدهاش را.
نمیدانم کدامشان دستمالی در دستم گذاشت تا اشکهایم را پاک کنم. نگاه معصومشان چشمانم را لحظهای آرام نمیگذارند. دستپاچه شدهام و نمیدانم با این سکوت چه کنم. جسیکا باز کاغذ به دست به طرفم میآید و کاغذی را که مزین شده به عکس ندا کنار صورتم میگیرد. عکس با حجاب ندا و عکس لحظهی رفتنش قبل از آنکه خون سرخش کند.
بلند میگوید: مادام! شبیه شماست. بچهها ببینید ! شبیه مادام است، نه؟ چشمانش شبیه شماست...
جسیکا عکس ندا را برایم گذاشت. آنجا بر روی میزم. ندا بر روی میزم است. به من خیره شده و لبخند کمرنگی مهمان لبانش است. ندا آنجاست، دستانش به نشان تسلیم بالاست. گردنش خونین است. اما چشمانش باز خیره نگاهم میکند. نگاهش آنجاست. روی میزم، در چشمانم، در ذهنم و در قلبم... تا ابد...
نظرها
الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم
ننگ به نيرنگشان
خيالشان مردم خوابيده اند و مست و نميدانند آتشي زير خاكستر رفت و كي زبانه كشد از حريق اين ريشهها باغهاي مجلل دروغ و نيرنگ.
بهمن | June 22, 2009 8:36 PM
متنی زیبا از اتفاقی زشت ! و تاثیر گذار .
و این هاست که تاثیر خود را خواهند گذاشت . چه زشت چه زیبا !
روزی به هم تبریک خواهیم گفت . بزودی
عرشیان | June 22, 2009 9:13 PM
باور نمی کنی اگر بگویم همین صحنه های مرگ ندا باعث شد من از فیس بوک بروم...دیگر تحمل نداشتم.آه دل دردمند مادر و بدر ندا تا ابد همراهشان است.
زیبای زندگی | June 22, 2009 9:59 PM
midonam che hesi dari; yani hame ma midonim. oon negah ta abad az yad ma nemire, ashkhay man baray modavay in dard hala hala ha vaght mikhan.
Azadeh | June 23, 2009 12:01 AM
الهی بمیرم.این زنده موندن من دیگه آخه به چه دردی می خوره؟!
امیز سرسره | June 23, 2009 2:07 AM
man bemiram bara pedaro madaresh ke in sahne ra didan.badtarin sahne bod dar oumram.faghat dad mizanam,migam:''khoda nagzare azashon,ishala vojodesh saratan bezare,ba zajr bemire''
azadeh | June 23, 2009 9:54 AM
اینقدر این چند روز گریه کردم چند روز!!! واقعا یادمون رفته چند روز ، عکسا را دیدم حالم خیلی بده.... حالا چی میشه نازخاتون جون؟؟؟؟؟؟
مرضیه | June 23, 2009 11:52 AM
من یک مرد هستم اما چند روزه وقتی به یاده ندا می افتم بغض گلوم رو میگیره و گریه میکنم...خدایا انتقام ما رو از این شیاطین و کافران مسلمان نمابگیر..ای خدااااا
رضا | June 23, 2009 1:54 PM
brutality was the first word that my mind imagine, as my eyes stared on Neda's innocent face.
masaod.h,heidari | June 24, 2009 4:08 AM
بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبي نازخاتون ؟
ممنون از اينكه به من سر زدي.
خيلي خوشحال شدم كامنتت رو ديدم، مخصوصا" وقتي ديدم از وقت خوابت گذشته.
در پناه حق شاد باش و سلامت.
angoshtnama | June 24, 2009 6:52 AM
ماه ميگذرد
در انتهای مدار ِ سردش.
ما ماندهايم و
روز
نميآيد.
مهشید | June 25, 2009 8:29 AM