French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« خبرها ۱۲ | صفحه اصلی | خبرها ۱۳ »

چشمانش شبیه شماست

دوشنبه ۱ تیر ۱۳۸۸

زنگ به صدا در می‌آید. كلاس دوم. دفتر و دستكم را می بندم و به طرف در كلاسم می روم كه سلامی كنم به شاگردانم و اگر بتوانم لبخندی به رویشان بزنم. دست بند سبزم را محکم به مچ دست بسته​ام و سياهپوشم. شاگردانم يکی يکی وارد کلاس می​شوند و می گويند: "Bonjour Madame " . جسيکا را در راهرو می بينم. می​دود به سمت کلاس. برگه​ای در دستانش. برگه را تکان می​دهد و بلند بلند می گويد: "Bonjour Madame! Comment ça va? ça va bien merci" امان نمی​دهد که جوابش را بدهم. خودش سلام می​کند و خودش جوابم را می​دهد. به وسط کلاس رسیده است حالا. نفس نفس زنان اضافه می​کند : "مادام ، اسمش ندا بود، نه؟ تک تيراندازها به سويش شليک کردند."
اين را که می​گويد، بقيه​ی شاگردانم دورش جمع می​شوند و می​خواهند عکس ندا را ببينند. يک​ريز و پشت سر هم برايشان از ندا می​گويد و عکسش را نشانشان می​دهد. بعد از هر جمله به من که بغض کرده​ام و وسط کلام مستاصل ايستاده ام نگاه می​کند و می​گويد: "مگه نه مادام". شاگردانم همگی کنجکاو شده​اند. اکتاويو هم فيلم تظاهرات را ديده و اطلاعات جسيکا را کامل می​کند. می​گويد : "برای همين مادام مچ​بند سبز بسته و سياه پوشيده!"
زنگ که باز می​خورد و نمی​دانم چه کسی در کلاس را می​بندد، به جای من جسيکا دارد حرف می​زند باز. در جواب یکی از شاگردانم می گويد :​در آی ران ديگه! مگه فيلمش رو نديدی؟
صدای بی​شباهت به ناله​ام را می​شنوم که می​گوید: " ایران جسیکا! ایران!"​
جسیکا می​گوید: "باشه ایران مادام"



برای شاگردانم که توضیح می​دهم، جسیکا وسط حرفم می​پرد مدام. می​گویم ندا ۲۷ ساله بود. می​گوید: نخیر، ۲۶ ساله. می​گویم رفته بود اعتراض کند به نتیجه​ی یک دروغ بزرگ! می​گوید: نخیر! رفته بود تماشا کند معترضین را. می​گویم : با استادش بوده. حرص می​خورد می​گوید: با پدرش بوده مادام با پدرش.

جاناتان وسط حرفش می​پرد و می​گوید: "بذار مادام حرفش را بزند."
و من می​گویم. از چشمان ناباور ندا که باور نمی​کرد انگار این همه بی​رحمی را. از ندا که با چشمان بازش نگاهمان می​کند و دوستانش که فریاد می​زنند: نترس! بمان! بمان! بمان ندا!
کلاسم ساکت شده از اشک​های من. کدامشان دیده بود اشک​های مرا تا به امروز. درد دارم. درد. جگرم می​سوزد. می​سوزد. نگاهش نمی​رود از یادم و دستانش که به نشانه ی تسلیم بالا بود. و خونی که پوشاند صورت جوان و بهت​زده​اش را.
نمی​دانم کدامشان دستمالی در دستم گذاشت تا اشک​هایم را پاک کنم. نگاه معصومشان چشمانم را لحظه​ای آرام نمی​گذارند. دستپاچه شده​ام و نمی​دانم با این سکوت چه کنم. جسیکا باز کاغذ به دست به طرفم می​آید و کاغذی را که مزین شده به عکس ندا کنار صورتم می​گیرد. عکس با حجاب ندا و عکس لحظه​ی رفتنش قبل از آنکه خون سرخش کند.
بلند می​گوید: مادام! شبیه شماست. بچه​ها ببینید ! شبیه مادام است، نه؟ چشمانش شبیه شماست...
جسیکا عکس ندا را برایم گذاشت. آنجا بر روی میزم. ندا بر روی میزم است. به من خیره شده و لبخند کمرنگی مهمان لبانش است. ندا آنجاست، دستانش به نشان تسلیم بالاست. گردنش خونین است. اما چشمانش باز خیره نگاهم می​کند. نگاهش آنجاست. روی میزم، در چشمانم، در ذهنم و در قلبم... تا ابد...



نظرها

الملك يبقي مع الكفر و لا يبقي مع الظلم
ننگ به نيرنگشان
خيالشان مردم خوابيده اند و مست و نميدانند آتشي زير خاكستر رفت و كي زبانه كشد از حريق اين ريشه‌ها باغهاي مجلل دروغ و نيرنگ.

بهمن | June 22, 2009 8:36 PM

متنی زیبا از اتفاقی زشت ! و تاثیر گذار .
و این هاست که تاثیر خود را خواهند گذاشت . چه زشت چه زیبا !
روزی به هم تبریک خواهیم گفت . بزودی

عرشیان | June 22, 2009 9:13 PM

باور نمی کنی اگر بگویم همین صحنه های مرگ ندا باعث شد من از فیس بوک بروم...دیگر تحمل نداشتم.آه دل دردمند مادر و بدر ندا تا ابد همراهشان است.

زیبای زندگی | June 22, 2009 9:59 PM

midonam che hesi dari; yani hame ma midonim. oon negah ta abad az yad ma nemire, ashkhay man baray modavay in dard hala hala ha vaght mikhan.

Azadeh | June 23, 2009 12:01 AM

الهی بمیرم.این زنده موندن من دیگه آخه به چه دردی می خوره؟!

امیز سرسره | June 23, 2009 2:07 AM

man bemiram bara pedaro madaresh ke in sahne ra didan.badtarin sahne bod dar oumram.faghat dad mizanam,migam:''khoda nagzare azashon,ishala vojodesh saratan bezare,ba zajr bemire''

azadeh | June 23, 2009 9:54 AM

اینقدر این چند روز گریه کردم چند روز!!! واقعا یادمون رفته چند روز ، عکسا را دیدم حالم خیلی بده.... حالا چی میشه نازخاتون جون؟؟؟؟؟؟

مرضیه | June 23, 2009 11:52 AM

من یک مرد هستم اما چند روزه وقتی به یاده ندا می افتم بغض گلوم رو میگیره و گریه میکنم...خدایا انتقام ما رو از این شیاطین و کافران مسلمان نمابگیر..ای خدااااا

رضا | June 23, 2009 1:54 PM

brutality was the first word that my mind imagine, as my eyes stared on Neda's innocent face.

masaod.h,heidari | June 24, 2009 4:08 AM

بسم الله الرحمن الرحيم
سلام
خوبي نازخاتون ؟
ممنون از اينكه به من سر زدي.
خيلي خوشحال شدم كامنتت رو ديدم، مخصوصا" وقتي ديدم از وقت خوابت گذشته.
در پناه حق شاد باش و سلامت.

angoshtnama | June 24, 2009 6:52 AM

ماه مي‌گذرد

در انتهای مدار ِ سردش.

ما مانده‌ايم و
روز
نمي‌آيد.

مهشید | June 25, 2009 8:29 AM

I guess that to get the business loans from banks you should present a firm motivation. However, once I have got a commercial loan, because I wanted to buy a building.

Maxwell25Janelle | August 18, 2010 9:11 PM

information to my Company ;-) Please keep it up. I Appear for your Articles on my iphone rss feed Every single and every Morning.

Veda Tu | September 2, 2010 9:52 PM

Achievement.

Oscar Mccurine | September 3, 2010 1:40 AM

your new share!

Bert Cherchio | September 3, 2010 5:17 AM

A Really amazing article. Many thanks for sharing you?e wealth of knowledge with us once again. It? no wonder your blog does

Charlie Sanz | September 3, 2010 10:45 PM

ارسال نظر