French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« آقایان شما بدون مردم هیچی نیستید! هیچی! | صفحه اصلی | فردایی كه می‌آید از آن ماست... »

من مادرش نیستم!

پنجشنبه ۱۵ مرداد ۱۳۸۸

از تغییر برای برابری: با من به تماشا بیایید: همه مادران من/ روایت روز دوشنبه

حوالی پارك ساعی ماموران جوانی را دنبال كرده او را بی رحمانه وخشن به زیر ضربات باتوم ومشت ولگد می گیرند تی شرت او پاره پاره شده و از تنش به كف خیابان می افتد بالا تنه كبودش مورد اصابت قرار می گیرد جمعیت فریاد می زند نزنید ولش كنید. چند زن خود را به خیابان و زیر و دست وپای مامورین می اندازند زنی میانسال كه دهان بندی بر صورت دارد دست در گردن پسر انداخته و سعی در كشاندن او به پیاده رو و رها کردن او از دست گاردی ها دارد. یكی از ماموران درشت هیكل چنگ بر گردن زن انداخته او را بلند كرده و به داخل جوی آب پرت می كند.
زنی جوان دیگری مضطرب و گریان و با فریادهای جگر خراش به كمك او شتافته و خود را به سرو گردن مامور معترض آویزان می كند. زنان و مردان دیگر به هم می گویند برویم كمك مادرش نگذاریم پسر را ببرند. در همین حین جوان برهنه را مامورین به سمت شمال خیابان می كشانند و او را به ترك یكی از موتورسیكلت ها سوار می كنند و دستانش را از پشت دست بند پلاستیكی می زنند. بلافاصله ماموری لباس شخصی به پشت موتور می پرد و پشت پسر می نشیند كه مانع رهایی اش از سوی زنان شود موتور سیكلت به سمت شمال خیابان حركت می كند. زنان و چند مرد فرمانده نیروها را در پیاده رو محاصره می كنند بین او و نیروهایش جدایی می افتد بقیه نیروها حركتشان را كند می كنند كه فرمانده شان به آن ها ملحق شود چندین زن كه از سمت شمال به جنوب می آیند و از دور نظاره گر فریاد های خشم آگین زنان اند به همراه مادر پسر و چند زن دیگر به وسط خیابان دویده و راه حركت را بر موتور سیكلت ها می بندند. چهره وحشت زده جوان برهنه بر روی موتورسیلكت كه نگاهش غمگین و هراسان به سمت جمعیت حاضر در پیاده روی شرقی است رقت انگیز و متاثر كننده است زنی میان سال مردم را تشویق می كند بجنبید آزادش كنید و الا فردا باید جسدش را از سردخانه تحویل بگیریم!

زنان و مردی میان سال خطاب به فرمانده شان می گوید باید آزادش كنید باید آزادش كنید. نمی گذاریم او را ببرید مگر چه كرده؟ در پیاده رو راه پیمایی كرده به چه حقی می زنیدش؟ با فشارهای همه سویه ومتحد مردم و جمع شدن عده ای بیشتری از زنان و جیغ و فریادهای آنان فرمانده سست می شود حتی زنی كه مصر است به هر قیمتی مانع بازداشت جوان بی گناه شود پاهای فرمانده را گرفته و خودش زانو بر زمین زده و جیغ می كشد كه محال است بذارم از این جا بری. باید آزادش كنی.

این صحنه مقاومت شكوه مند و انسانی و همدردی بی نظیر انسان ها نسبت به هم اشك شوق در چشم برخی نشاند بالاخره جوان آزاد شد و دستش در دستان زنان، مادران به پیاده رو آورده شد .

جمعیت یك صدا دست زدند و هورا كشیدند چند زن به سمت مادرش رفته و او را غرق بوسه كردند او خیس عرق و خسته از پیكاری نیم ساعته آرام بر سكوی دیواره پارك ساعی نشست و وقتی تعریف و تمجید تشویق آمیز مردم را كه دورش جمع شده و از فداكاری مادرانه اش می گویند، فروتنانه می گوید : من مادرش نیستم!



نظرها

تمامي وجودم اشك شد ...اينجا جايي بود كه مي خواستيم آبادش كنيم ...جايي كه روياي سبزم بود و امروز كابوسه خيس من شده ...ناز خاتون مي خواستم اينو توي وبلاگ خودم بنويسم ولي دسترسي نداشتم بهش ...
ببخش كه اينجا شد صفحه درددل من
تمامي وجود آدم درد ميشود با خواندن نوشته ات و ديدن لحظه هاي رنجي كه مي كشيم اين روزها

آن | August 7, 2009 8:52 AM

اشک توی چشام حلقه زد

مریم عزیز | August 7, 2009 10:58 PM

نازخاتون عزیز این داستان را جای دیگری خواندم و از شهامت این بانو دچار شعف غیر قابل وصفی شدم بیجهت و بی جا نیست که بگوییم سهم بیشتر حرکتهای این سی ساله و بویژه این اواخر از آن بانوان بوده و طومار اینان راهم همین خانمها خواهند بست .

حسین . امیریه | August 8, 2009 10:34 AM

چه روزهایی داریم این روزها...می بینی نازخاتون عزیز؟!

افرا و پاییز | August 9, 2009 12:18 AM

اشک امانم نمی ده نازخاتون . من هم یک مادرم . تو این روزها بار ها و بارها خون گریه کردم ....

آرام | August 9, 2009 4:53 AM

این یه داستان کوتاه نبود که نه؟ هر چی بود عالی بود

ندا | August 10, 2009 10:40 PM

بغضم تركيد.

یاسمن | August 15, 2009 6:33 AM

بغضم تركيد.

یاسمن | August 15, 2009 6:33 AM

بغضم تركيد.

یاسمن | August 15, 2009 6:33 AM

نخستین انجمن تخصصی علوم انسانی، هنر و ادیان
از شما برای عضویت دعوت می‌کند.
حضور سبز شما باعث افتخار است.

انجمن فرهیختگان ایران | August 28, 2009 7:17 AM

اينجا خيلي خاك گرفته. چرا آپديت نميشود؟

asa | August 29, 2009 3:58 AM

سلام
به این میگویند غیرت ایرانی بین مرد و زن هیچ فرقی نیست مهم انسان بودنه که این زن نشان داد هنوز هم میتوان بدنبال انسانیت گشت
هنوز هم زنانی وجود دارند که میتوانند از خیلی از مردها بهتر باشند
به من هم سر بزنی خوشحال میشم

بهشتیان جهنم | August 29, 2009 4:45 AM

سلام شما اگر اینها را مینویسید ما با تمام اعماق وجودمون حس کردیم یک حس از نوع انسان دوستی ومعرفت مادران نه بهتر بگم زنانه موفق باشید

مارال | August 30, 2009 1:53 AM

درود بر تو ناز خاتون نمیدونم بگم این پست زیبا بود یا وحشتناک ولی خوب قلمی زیبا وقوی داشت موفق باشی بدرود

kian | September 1, 2009 2:26 AM

Ca fait longtems que tu n'écris plus. Tout va bien?

Hoghooghdaneh.parisi | September 8, 2009 6:53 AM

I propose not to hold off until you get big sum of cash to buy different goods! You can just take the loan or credit loan and feel comfortable

EricksonViola | June 30, 2010 7:16 AM

ارسال نظر