سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

« فردایی كه میآید از آن ماست... | صفحه اصلی | "دشوار زندگی هرگز برای ما بیرزم مشترك آسان نمیشود..." »
من ۱۸ دقیقهی این فیلم را دیدم. مفرح اعصاب بود این گزارش صدا و سیما. لحن این گزارشگر وقتی كه از رهبر با تدبیر ایران و دستور و نقش كلیدیشان در بستن كهریزك میگوید من رو یاد زورو وارد میشود یا سوپرمن یا بتمن هر دو تا وارد میشوند، انداخت.
كائنات را سپاس كه مجبور به دیدن هرروزهی این همه دورویی، دروغگویی و پرروبازی این ها نیستم... كسی میدونه سنگ پای قزوین رو كجا میشه پیدا كرد؟
پینوشت. لطفن زحمت دیدن بقیهی فیلم رو شما بكشید. من كه نیستم.
نظرها
من اصلا نیگاش نکردم .معمولا چیزی که اونها بسازند چیه؟اونم بیست و سی
niki | September 10, 2009 11:46 PM
سلام نازخاتون جون ، چه خوب كه دوباره نوشتي ... ديگه داشتم نااميد ميشدم ..............به اميد پيروزي
mehri | September 11, 2009 11:09 PM
خب تو چرا ميبيني دختر خوب.اينجا اكثرات تي وي رو تحريم كردند.واقعا اعصاب ادمو به هم ميريزه اينهمه دروغ.ببين چي شده كه خودشون اعلام كردند بيننده هاي تي وي به زير 40 درصد رسيدن.
ميبوسمت:)
نرگس | September 12, 2009 12:22 AM
سلام خاتون مهربان
خيلي وقته خبري از شما نداشتم
بگذاريد به حساب كم معرفتي حقير
راستش ميترسم بگم چي شد كه بيادت افتادم (اما ميگم)
مادر مهربان از شمال برام طبق روال يه چيزهايي فرستادند(خوردنيجات) كه در بين اونها يه مدل ترشي بود كه من با ديدنش ياد شما افتادم اسم اين ترشي هم اسم بلاگ شماست:D(نازخاتون)
گفتم بيام و سري به شما بزنم
آرزو ميكنم در كنار همسر خوبتون ايام رو بگذرونيد
منم خوبم هر چند كم نمونده بود كهريزكي شم !
ياد يه نوشته ايي افتادم كه مضمونش اين بود كه 2 دسته براي به نابودي يك مملكت تلاش ميكنند : 1- حاكمان قلدر 2- روشنفكران نادان
خوب كه فكر ميكنم ما اين روز ا هر دو دسته رو اينجا داريم
پايدار باشيد
الله حافظ!
امير | September 12, 2009 3:19 AM
امیرجانم دست گل مامانت رو میبوسم كه برات نازخاتون فرستادند و سبب خیر شدند كه بیایی و از خودت بگی. خوشحالم كه كهریزكی نشدی جان دل... قلبم هری ریخت پایین... "كهریزكی شدن" وارد دایره ی لغت فارسی شده ها، نه؟
نازخاتون | September 12, 2009 8:50 AM
*مهری جانم مرسی گل نازنین من به خاطر این همه لطفت. بوس برای خودت و خانواده ی قشنگ و نازنینت...
**نرگس جونم راست میگی ها. گاهی آدم مازوخیست میشه دیگه. آدم از لحن این گزارشگر حالش به هم میخوره... تو خوبی گل من؟
نازخاتون | September 12, 2009 8:52 AM
آره عزيزم خوبم.ايشالا تو و همسر گلت هم خوب باشي.فردا از ان ماست.
نرگس | September 12, 2009 10:12 PM
سلام نازخاتون جانم
من تازه با سایت شما آشنا شدم. خیلی خوشحالم که شما درد و دل مردم را توی سایتتان منعکس می کنید خیلی لذت بردم من از انتخابات به اینطرف سایت شما را پیدا کردم یعنی 3-4 ماه ولی احساس می کنم که هزار سال است شما را می شناسم. یکبار توی سایتتون یک خبر راجع به مادرهای فداکاری که دم پارک ساعی نگذاشتند این جوان عزیز ما را ببرند خواندم که اشک را به چشمانم آورد. من هم با دوستانی در تظاهرات آشنا شدم و باهم به این مراسمات می رفتیم .دوست دارم خاطره خودم را برایت تعریف کنم. یکبار که همه ما در بلوار کشاورز روز یادبود شهدا(چهلمشان)جمع شده بودیم و همه از مصلی به سمت میدان ولیعصر و خیابان های اطراف چون مصلی بسته بود هجوم آورده بودند و ما نزدیک به 20 نفر 10-12 زن و 2 پسر جوان بودیم که باهم فرار کردیم و تا دستگیریمان باور کن قدمی فاصله نداشتیم که ناگهان در خانه ای باز شد و ما به درون رفتیم و در را محکم بستیم. خیلی ترسیده بودیم مخصوصا اینکه در اثر ضربه باتوم زخمی هم شده بودیم و همه ما خانم ها متفق القول بودیم که خودکشی کنیم اما گیر این آشغال ها نیفتیم و دستگیر نشیم. ما وقتی رفتیم داخل ساختمان توجه نکردیم این خانه مسکونی نیست و کسی درون آن زندگی نمی کند و ساختمان اداری بود که در ساعت 4 و 5 عصر بسته بود و ما بعد که تازه در را بستیم و پس از رفتن مامورها فهمیدیم که اینجا اداری است و این در نه دستگیره داشت و نه شاسی برای فشار دادن و باز کردن در و فقط با کلید باز می شد. در بد مخمصه ای افتاده بودیم. نه می توانستیم از بیرون کمک بخواهیم چون پر مامور بود و از داخل هم که دولت موبال ها را قطع کرده بود و کسی از جای ما خبر نداشت و نمی توانستیم صبر کنیم چون تا شنبه مسلما کسی به سراغ آن ساختمان نمی آمد و ما درون آن گیر افتاده بودیم تازه 5 شنبه بود. ما با گیر سر ، سوزن قفلی و موچین امتحان کردیم اما در باز نشد همه نفس ها درون سینه حبس بود و پشیمان از اینکه ما چرا وارد اولین دری که باز بود شدیم و چرا فکر نکردیم. خلاصه فکری به ذهن یکی از خانم ها رسید گفت همه اگر دسته کلیدی همراه دارند بیاورند و همه با آن تک تک کلیدها قفل را امتحان کردیم باورت می شود؟؟؟ بعد از چند کلید بالاخره یک از کلیدها به در خورد و باز شد . ما از آن ساختمان نجات پیدا کردیم و خوشحال از آنجا بیرون آمدیم و پشت سرمان در را بستیم که گروه دیگری از دوستانمان اشتباه ما را تکرار نکنند. الان روزهای زیادی از آن روز می گذرد اما من هنوز به این می اندیشم که خداوند خیلی ما را دوست داشت که آن روز آن در را برایمان باز کرد و از ما در مقابل این گرگ ها محافظت کرد و من خدا را شکر می کنم . دوست داشتم که خاطره من را هم بخوانی و بدانی که واقعا در این روزها همه باهم همبسته و یکپارچه می شوند برای رسیدن به هدفشان و خدا هم کمک خواهد کرد تا خون جوانانمان پایمال نشود.
و مطمئن هستم خدا همچنان به همه ما کمک خواهد کرد تا این جنبش را به نتیجه برسانیم.
از وبلاگ و مطالب قشنگت هم ممنون مراقب خودت باش عزیز دلم
بیکران | September 13, 2009 1:42 PM
ناز خاتون عزیز اومدم حال و احوالی ازت بگیرم امیدوارم که خوب باشی ...کامنتت رو یدر یه وبلاگ خوندم یه ذره برات نگران شدم ....من وقتی اوضاع درونیم خراب میشه اون آهنگ سیاوش قمیشی ( طاقت بیار رفیق ) رو گوش میدم خیلی روحیه آدم بهتر میشه ...مطمئن باش که پیروزی از آن ملته ....شک نکن ...حالا اینا خودشون رو هم بکشن و ملت رو مثله کنند باز در سیاهی خودشون غرق خواهند شد ....باور کن ...
طاقت بیار رفیق داریم میرسیم
دختر همسایه | September 14, 2009 3:06 AM