French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« دیكتاتور می‌تواند نامش... | صفحه اصلی | سپاس »

"پیرمرد" خاموش شد...

دوشنبه ۶ مهر ۱۳۸۸

از همان روز كه صدایش در تلفن شكست، انتظار متولد شد. انتظار خبرهای بد كه از آنسوی آب‌ها، از طریق سیم تلفن فاصله‌ها را می‌شكند و به تو می‌رسد. دوهفته كارمان شد انتظار تب‌آلود مزخرف. هر زنگ تلفن از جا می‌پراندمان. قلبمان بی‌آنكه به روی یكدیگر بیاوریم در خلوت تنگ سینه خود را به هرسو می‌كوبید. می‌دانستم هرلحظه حواسش به "پیرمرد" است و خاطرات خوش كودكی و نوجوانی و جوانی را مرور می‌كند. با من بود و با من نبود. خیره می شد گاهی به نقطه‌ای. نگاهش كه می‌كردم قلبم به درد می‌آمد. دستانم را در هوا به آهستگی تكان می‌دادم و لبخند می‌زدم و صدایش می‌كردم كه برگردد. به حالا، اینجا، این زمان.

در شلوغی روز، نیمه‌ی ظهر در خیابان، سرم را كه به طرفش برگرداندم دیدمش با گوشی تلفن همراه در دست. نگاهش، نگاه ناباور و بهت‌زده بود. صدایی از ته گلویش می شنیدم كه انگار از آنكه آنسوی خط بود می‌پرسید: "دیشب؟ كی؟ چطوری؟ راست میگی؟" و انتظار تب‌آلود جای خود را به راستی به غم و سكوت داد. حرفی برای گفتن نمانده بود. نگاهش كردم. نگاهم كرد. چشمانش پر از اشك شد. پرسیدم" "بابا؟" سرش را تكان داد. نمیدانم چطور فاصله‌ی بینمان آنقدر كوتاه شد. اندكی بعد، در آغوشم بود تنگ تنگ. دلش می‌لرزید از هق هق گریه و دلم را می لرزاند. دیدن مردی كه مانند كودكی گریه می‌كند، تحمل می خواهد. شانه‌ام خیس شد انگار. خیسی‌اش سرما را به جانم انداخت. محكم‌تر در آغوشم پیچیدمش. محكم تر تا دردش اندكی تسكین یابد...

"پیرمرد" خاموش شد در حسرت دیدن فرزندانش. اما خاطرات خوش روزهای با هم‌بودنشان هنوز لبخند را مهمان لب همسرجان می‌كند...



نظرها

چو اشک از دیده بی تاب رفتی
چو نور از دامن مهتاب رفتی
به لالای کدامین باد پاییز
تو ای گل اینچنین در خواب رفتی.
تسلیت می گویم.
همدردی مرا بپذیرید

گوشزد | September 28, 2009 10:53 AM

سلام نازخاتون جون
تسلیت می گم.

آزی پولیک | September 28, 2009 11:15 AM

خيلي قلبم گرفت عزيز. من مي دانم اين خبر شنيدن از دور چه دردي دارد. ما را در اين درد هم مثل بقيه دردها شريك بدانيد. آمده بودم بنويسم كه بر و بچه هاي خارج خسته نباشيد. بنويسم كه خيلي حالمان را خوب كرديد. بخصوص بنويسم كه برنامه هاي بروكلين و سپيدپوشي و سبز خواني را ديديم و خيلي نزديكتر شديم به هم. اما اين خبر غمگين را اول ديدم و گفتم ننويسم. بعد فكر كردم مينويسم تا هردو را با هم بخوانيد و بدانيد ايرانيها هركجاي دنيا كه باشند نزديك و همراهند و همه غمهايمان غمهاي هم هستند. صبور باشيد.

asa | September 28, 2009 11:55 AM

ناز خاتون جان تسلیت منو بپذیر شنیدن خبر رفتن عزیزان از این سوی ابها چقدر دردناک است

شهربانو | September 28, 2009 12:44 PM

تسلیت میگم عزیزم .

لیلا | September 28, 2009 12:47 PM

صبر شکیبایی آرزو دارم. تسلیت میگویم. ما را همدرد بدانید.

آشپزباشی | September 28, 2009 12:55 PM

Nazkhatun mifahmam cheghadar talkhe in durio nabudan kenare azize dar akharin ruzhash..tasliat migam azizam

Hiva | September 28, 2009 1:33 PM

تسلیت به هر دوی شما ...

jay | September 28, 2009 4:20 PM

تسليت ميگم نازخاتون جونم

آن شرلي | September 28, 2009 10:50 PM

toutes mes condoléances Naz Khatoon jan, c'est difficile d'être à la fois loin et en deuil.

hoghooghdaneh.parisi | September 28, 2009 11:59 PM

tasliat migam nazkhaton jan. gham az dast dadan khili sakhte. baraton arezooy aramesh mikonam.

Azadeh | September 29, 2009 12:29 AM

تسليت ميگم ناز خاتون جونم ،‌شنيدن اين خبرها اونم از راه دور خيلي سخته

مهري | September 29, 2009 3:01 AM

نازنازم درود بر تو و همسر داغدارت.

خدا پدرش را بهشت برین پذیراست.

بدرود نازنینانم.

شهلا | September 29, 2009 4:49 AM

هیچی نمی​​تونم بگم. هیچ

هاله | September 29, 2009 6:02 AM

درود به شما . نازخاتون . بار اوله به شما سر میزنم . با شنیدن نام شما به بلوچستان رفتم به خانه ای که در روستا داشتیم . همسایه مان خانمی بود به نام نازخاتون . کاش باز می دیدمشان . همه ی آن ها را . زیبا نام بلوچ تسلیت هموطن بلوچ و ایرانی خود را بپذیرید . امید دارم خدای مهربانت قلب شما را آرام و صبر به شما عطا فرماید . باز هم سر می زنم به شما . غربتی که به اجبار در آن گرفتاریم سخت تر خواهد شد وقتی که عزیزی را با این همه فاصله از دست می دهیم .
بدرود

seny | September 29, 2009 6:03 AM

متاسفم،بقای عمر بازماندگان باشه

niki | September 29, 2009 6:07 AM

ناز خاتون عزیز تسليت مي گويم.هر چند مي دانم هيچ واژه اي براي تسلي وجود ندارد.

حسین . امیریه | September 29, 2009 8:40 AM

دوستان نازنین و گل،

گوشزدجان دل، آزی جونم، آسا جانم، شهربانو جانم. لیلای گل، آشپزباشی نازنین، هیوا جانم، جاوید عزیز، آن‌شرلی گل من، پاریسی نازنینم، آزاده جانم، مهری جانم، شهلای نازنینم، هاله جونم، سنی عزیز، نیكی جانم، حسین نازنین،

دست تك‌تك شما دوستان با مهر رو از راه دور می‌فشارم و ممنونم بابت این همه لطف. می‌بوسمتون...

نازخاتون | September 29, 2009 10:13 AM

به شما دوست محترم تسلیت می‌گویم. امیدوارم غم آخرتان باشد.

م.زهری | September 29, 2009 10:24 AM

وای چقدر ناراحت شدم واقعا متاسفم و برای هر دو تاتون آرزوی صبر می کنم کاش میشد یک سری می رفتید ایران البته اگر امکانش باشه با دیدن فامیل و خانواده آرامتر میشید می بوسمت
ماری

ماری | September 29, 2009 11:52 PM

نازخاتون نازنین وبلاگستان اندوهتان نصیب آنهایی که اندوه و جدایی کاشته‏اند

عبدالقادر بلوچ | September 30, 2009 9:38 AM

واقعا متاسفم...کاش می تونستم کمکتون کنم....به متنی در این باره تو سایت عباس معروفی سر بزن....خواندنی است.

افرا و پاییز | September 30, 2009 11:26 AM

ناز خاتون عزیز از شنیدن این خبر خیلی ناراحت شدم امیدوارم که خدا به شما صبر بده برای تحمل این درد از دست دادن...به قول بلوچ عزیز اندوهتان نصیب آنهایی که اندوه و جدایی کاشته‏اند...تسلیت صمیمانه من رو هم بپذیرید

دختر همسايه | October 1, 2009 1:04 AM

عزیزم تسلیت منو پذیرا باش. از قول من به بیژن عزیز هم تسلیت بگو. غم از دست دادن پدر وحشتاکه حال اگه غم فقدان با غم غربت هم بیامیزه. برای شما صبر و برای پدر آرامش ابدی رو خواستارم
میبوسمت

شری | October 2, 2009 8:54 AM

تسلیت میگم نازخاتون جان قم آخرتون باشه

bita | October 2, 2009 9:24 AM

tasliat migam nazkhatoun jon ...... omidvaram dige khabare bad nashnavi...

مرضیه | October 5, 2009 1:43 AM

ارسال نظر