French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (9) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« امروز ۱۳ آبان است | صفحه اصلی | سوتین، كرست یا ... بند »

در ۱۳ آبان چه گذشت؟

پنجشنبه ۱۴ آبان ۱۳۸۸

خاطرات جالب و شنیدنی بعضی از شركت كنندگان در تظاهرات ۱۳ آبان رو از گوگل ریدر اینجا میذارم. خیلی جالب و خواندنی ست:

۱- "توی آن هم‌همه و بگیر و ببند یک پسره را گرفتند ... رفتیم جلو و هو کردیم‌شان ... یک نفر از این لباس شخصی‌ها بود که شروع کرد به کتک‌زدن ... پسره می‌خواست فرار کند ... مردم هو می‌کشیدند ... پرتش کرد توی جوب بغل ما ... یک دختره دوید بغلش کرد. تکان نمی خورد ... صدای مردم بالا گرفته بود ... هیچ تکان نمی‌خورد ... با تمام قوا جیغ می‌کشیدم ... جیغ می‌کشیدم ... یارو که پرتش کرده بود را نگاه کردم ... یک لحظه‌ی بزرگ بود ! یارو عقب عقب رفت ، صدای مردم بلندتر از همیشه و من همین طور که می‌لرزیدم و داد می‌کشیدم دیدم ... دیدم که چه‌طور یارو توی تک‌تک اجزای صورتش ترس وحشت زده دنبال مامنی می‌گشت و نمی‌یافت ... نمی‌یافت ... دوست داشتم تا ابد ادامه پیدا می‌کرد ... دوست داشتم اما یکی از همین باتوم به دست‌ها کوفت پشت پام ... زانوم خم شد ... ضعف کرد پام ... چشمم پی افسانه گشت ... هنوز داشت داد می‌زد ، می‌کشیدمش باز می‌دوید پسره از جا جست و فرار کرد ... همه خیال کردند که مرده یا دست کم بی‌هوش است ...
وحشی شدند ... افتادند به جان‌مان اما یک چیزی در من سبک‌سرانه می‌خندید، شاد بود ... آن‌قدر که وقتی دم پاساژ افتخاری که همیشه با طمانینه توش می‌گردم موتوری‌هاشان رسیدند به‌مان مثل آن پسر چاقه دست و پام را گم نکردم ... حتی وقتی موتوری‌ها دنبال‌مان گاز می‌دادند داشتم مقنعه‌ام را با یک دست آزادم روی سرم درست می‌کردم ... وقتی هم صاحب مغازه را هل دادیم تو و پرت شدم روی خرت و پرت هاش خندیدم ... دیدن چهره‌ی آن یارو که سخت ترسیده بود مومن‌ام کرد : ما پیروزیم ... گیرم که نگذاشتند شعار بدهیم، با دوربین‌هاشان فیلم‌مان را گرفتند، کتک‌مان زدند، چند نفر را بردند، عربده زدند، وحشی گری شان را ... ما برنده بودیم ...

پی‌نوشت :
به میمنت این 13 آبان و جمهوری اسلامی! امروز در حال فرار وقتی یکی توی فرار مقنعه‌ام را کشید با موهای افشانی که در باد تکان می‌خورد یکی از حسرت‌هام هم جواب گرفت و من با موی رها دویدم ...

مرجان"

۲-" پدرم را تصادفن توی هفت تیر دیدم. برای این‌که نروم قول داده بود که نرود. حالا ما هر دو روبه‌روی هم بودیم و نمی‌دانستیم که اول کدام‌مان زیر قول‌مان زده‌ایم. اشک آور هم باعث نشد من جلویش سیگار بکشم. یک تکه روزنامه پیدا کردم و آتش زدم. سیگار یا روزنامه؛ چه فرقی می‌کند؟ پدرم می‌گوید پشت کروبی بودیم و می‌رفتیم سمت هفت تیر که زیر پل تخت طاووس اشک‌آور زدند. یکی از اشک‌آورها صاف آمد توی عمامه‌ی کروبی. خبرها می‌گویند اشک‌آور خورده است به محافظش اما. خودش یا محافظش؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید گاردی‌ها گرفتند و بردندش. گاردی‌ها! چه بازی غریبی دارند این تشابهات اسمی! خبرها می‌گویند محافظانش کروبی را از صحنه برده‌اند بیرون. گاردی‌ها یا محافظان؛ چه فرقی می‌کند؟ می‌گوید تو راست می‌گفتی؛ کاش من هم به کروبی رای داده بودم. می‌خندم و می‌گویم میرحسین یا شیخ؛ چه فرقی می کند؟ توی دلم می گویم خوشا به سعادت این مرد، کروبی، که این چنین خوش‌نام می‌ماند در تاریخ. مگر چند نفر در هر صدسال از فرصت‌های تاریخی‌شان این‌قدر درست استفاده می‌کنند؟

ترسا"



نظرها

اداره ما تقاطع كريمخان و ويلا است ( دقيقا مركز درگيريها در روز 13 آبان ) ظاهرا وقتي نيروهاي يگان ويژه به سمت مردم حمله ميكنند چند نفر بدليل اينكه درب ساختمان اتوماتيك بوده ميان تو و اونجا پناه ميگيرن و بعد هم نگهبان قفل در رو ميزنه كه ديگه كسي نياد تو !!!! .... يكيشون ميپرسه : آقا حالا اينجا كجا هست ما اومديم ... همكارا ميگن اينجا يه دستگاهيه زير نظر نهاد رياست جمهوري !!!!!!!!!!!!!! طرف به دست و پا ميفته و التماس ميكنه كه آقا تو رو خدا درو باز كنين من برم بيرون !!!!

مهري | November 7, 2009 9:52 PM

nemiduanm chera vaghti mikham farsi barat type konam baazi horuf mesle "M" ro nemizane va space ham kar nemikone. khastam begam mamnoon baraye kare aalie jam' kardane akhbar. omidvaram ruzi niaz be akhbare inchenin nadashte bashim.

asa | November 9, 2009 1:27 AM

نميتونم بگم اولي جالب تر بود يا دومي ...

یاسمن | November 9, 2009 4:41 AM

salam dooste aziz.jaleb bood hame dar hafezey tarikhiyeman sabt khahad shod ..mamnoon

ameneh | November 9, 2009 7:36 AM

salam

vaghean khosh be hale oonaii ke esme shojaato vafadari be yadegar mizaran na hemaghato khianat

nilufar | November 12, 2009 11:55 AM

چرا مینویسید سپاه و بسیج
چرا نمینویسید اس اس و اس آ

ahamdani | November 18, 2009 5:07 AM

Make your own life more easy take the personal loans and all you need.

ShieldsEarnestine24 | August 20, 2010 4:21 PM

ارسال نظر