French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« امان از وقتی كه یك جایی بسوزد! | صفحه اصلی | »

برای آیدین

دوشنبه ۲۳ آذر ۱۳۸۸

این پست را تقدیم می‌كنم به آیدین كه امروز قرار بود ۱۸ ساله شود، اما ۱۷ ساله ماند و چشمانش را برای همیشه در ۱۷ سالگی بست...

اولین بار كه به خانه‌مان آمد ۱۴ سالش بیشتر نبود. خاطره‌ی آن روز شفاف و روشن در بایگانی ذهنم مانده و در این دو روز گرد و غبار از سرو تن می‌زداید. بگذارید نوشته‌ام را خطاب به خودش بنویسم زیرا كه در باورم آیدین هنوز نفس می‌كشد، زندگی می‌كند و حضور دارد. فقط قرار است كه من دیگر نبینمش. همین.

آیدین جانم! یادت هست در ای-میل هایم همیشه اینگونه خطابت می‌كردم حتا در ای-میل های انگلیسی. آن روز كه برای اولین باز از راه دور و ایالت دیگری آمدی كه مهمان ایالت ما شوی، قد و قواره‌ات از مامانت كوتاه‌تر بود. بعدها مقایسه‌ی قد تو با مامانت، تنها راهی بود كه به خاطر بیاورم كه داری بزرگ می‌شوی. قد می‌كشی. راهت را پیدا می‌كنی. سری در سرها در می‌اوری. شوخ بودی و زبان تیزی داشتی. گاهی با لهجه‌ی تركی حرف میزدی و گاهی اصفهانی. آمدی آن روز و هنوز چند ساعتی نگذشته بود كه با خود فكر كردم تو فرای سن و سالت تجربه داری و عاشق لولیدن و كند و كاو كردن در هر ناشناخته ای هستی. با شور و هیجان درباره‌ی مسایل سیاسی، اجتماعی و اقتصادی حرف می‌زدی و چه زود یاد گرفتی چه می‌گذرد در اطرافت و چه زود خود راه‌ساز شدی...

آیدین! امروز روز ۱۸ سالگی‌ات است. پسر! تو اینقدر بدسلیقه نبودی كه ۱۸ سالگی را در تاریكی و سردی سردخانه غریب و تنها بگذرانی. قرار بود كیك شكلاتی برای تولدت سفارش بدهی، نه؟ اشتباه می‌كنم؟ عاشق كیك شكلاتی بودی و به چشم هم ‌زدنی تكه‌ی بزرگی از آن را می بلعیدی. وای باورم نمی‌شود كه تو دیگر نیستی كه رولت و كیك شكلاتی و نسكافه‌ای بخوری. آیدین!

آیدین برگه‌های كلاس فرانسه ات، تمام جزوه‌هایت، دست نوشته‌های كلاس فرانسه‌ات همه و همه در روی میز كارم هستند. تمام جزوه‌هایی كه برایم اسكن كردی، پاورپوینت‌هایی كه برایم درست كردی، عكس‌هایی كه برایم كوچك یا بزرگ كردی در آرشیوم نگاه داشته‌ام. نه برای اینكه می‌دانستم یك روزی حتا ۱۸ سالگی‌ات را نفس نمی‌كشی. باور كن نه! چه كسی باور می‌كرد كه روزی نباشی پسرجان؟ یادت هست گاهی هم پسرجان صدایت می‌زدم. پسرجان! صدایت كه با لهجه‌ی اضفهانی نام همسرجان یا مرا تكرار می‌كردی، از یك‌شنبه كه خبر برای همیشه نبودنت را شنیدم، دارد دیوانه ام می‌كند...

صبح سرد و مرطوب یك‌شنبه، لباس‌پوشان برایت اشك ریختم و وای وای گویان از خانه بیرون آمدیم. پاهایم ناتوان و لخت، قلبم لبریز از درد، ذهنم گیج و منگ، دستانم سرد، چشمانم گریان، صدایم گرفته و خراشیده، از پله‌های خانه‌تان بالا رفتیم. به پشت در كه رسیدیم، توان رویارویی و تسلیت گویی نداشتم چرا كه می‌خواستم باور كنم كه این تنها شوخی بی‌مزه ای‌ست كه با بازشدن در تمام خواهد شد. همسر را جلو انداختم و بعد خودم دیدمشان و شنیدمشان. جگرم سوخت آیدین! پسرجان! از دیدن مادرت، پدرت و خاله‌ی تازه از سفر آمده و كیا!

آیدین! در خانه‌تان به هر سو نگاه كردم، آنجا بودی. چهارسال كم نبود. روزها و شب‌های با یكدیگر گذراندن، خاطره‌های پررنگی به یادگار می‌گذارند. برایت بگویم از تمام چیزهایی كه تو را به یادم می‌آورد و اشك را مهمان چشمانم می‌كنند؟ ان كاناپه‌ی چرمی مشكی كه با همسر جان و مامانت در یوهال گذاشتید. كاناپه‌های سفید و مشكی كه تو پسندیده بودی. مجسمه‌ی كوچك كنار تلویزیون كه پدرت برایت فرستاده بود. تلویزیون هیولایی كه خودت در حراج آن‌لاین پیدا كردی و ما سربه سرت می‌گذاشتیم به خاطر سایز بزرگش. دی‌وی‌دی پرسپولیس و جونو. كتاب‌هایت. عروسك‌هایت كه روی هم بالای شومینه تلمبارشان كرده بودی. عادت نداشتم اتاقت را اینقدر مرتب ببینم پسرجان! همیشه سربه‌سرت می‌گذاشتیم كه "ایدین به پا خودت یهو تو اتاقت گم نشی!"

و تو رفتی. خاطراتت مانده‌اند. سر تاسر شهرمان پر است از خاطرات گاه كمرنگ و گاه پررنگ. دوچرخه‌سواری ها دور "روزبال"، راه رفتن ها در "الد تاون" ، سینمارفتن ها، مال رفتن‌ها، پیك نیك كردن‌ها در سن دیمس، بساط باربیكیو چیدن‌ها، رستوران‌ها و استارباكس! آیدین! وقتی كه بودی اسم استارباكس همیشه و همه جا تو را به یادم می‌آورد و عشقی كه به موكافراپاچینو داشتی و حالا كه نیستی چه باید بكنم با این یادآوری كه چشمانم را تر می‌كند و قلبم را می‌فشرد. آن روزی كه با هم حلزون‌های باغچه‌ی فسقلی ما را جمع كردیم یادت هست؟ تو دنبال حلزون‌های ریز و درشت می‌گشتی و من از تو با كپه‌ی حلزون‌ها عكس می‌گرفتم. آیدین! آیدین! پسرجان! من جگرم سوخت چه برسد به مامانت كه تو تنها فرزندش بودی...

و تو آرمیده‌ای، آرام و ساكت، در كنج تاریك و سرد سردخانه و چشم انتظاری... و امروز كسی شمع ۱۸ سالگی تولدش را فوت نخواهد كرد ... كسی تولد مبارك نخواهد خواند... كسی كادویی نمی‌دهد... و كسی كادویی نمی‌گیرد... و تنها سیل اشك است كه امان نمی‌دهد...

آرام بگیر پسرجان! آرامش بدرقه‌ی راهت آیدین جانم! آرام بگیر پسر...



نظرها

زیبا نوشتی و اشک ما رو درآوردی ...خدا واقعا به پدر و مادرش صبر بده ....حالش غیر قابل تصوره خدا نصیب کسی نکنه

دختر همسایه | December 15, 2009 6:33 AM

roohesh shad ...khoda be pedar va madaresh sabr bede...hich vaght faramoosh nemishe baraye shoma ke bahash zendegi kardin.

yek daste gole banafshe | December 15, 2009 6:40 AM

خيلى متاسف شدم نازى جان. اينجور مواقع هيچ حرفى نمى توان گفت .اميدوارم هيچ روزى هيچ پدر و مادى چنين روزگار و بار غمى را تجربه نكند.

raheleh | December 15, 2009 10:38 AM

واقعا متاسفم. خیلی غم انگیز است...خیلی.

افرا و پاییز | December 16, 2009 12:48 AM

har marg esharatist be hayati digar

mani | December 16, 2009 7:09 AM

I am sorry for this tragic loss...

Farbod | December 16, 2009 8:17 PM

http://www.latimes.com/news/local/la-me-south-pasadena15-2009dec15,0,7886275.story?track=rss

yek dust | December 17, 2009 12:38 PM

قلب آدم به درد مي آد نازخاتون جونم .....

آن شرلي | December 19, 2009 12:07 AM

man amme AYDIN hastam.
mamnoon az neveshte ziba , poor az ehsas shoma.
kash man ham mitavanestam be khooby shoma benevisam dar in sorat. . . . . . .

mahvash salek | December 24, 2009 12:14 PM

مهوش جان سلام. من عكس شما رو دیدم ولی متاسفانه هرگز افتخار دیدن شما را نداشتم. ما هنوز دلمان داغدار رفتن آیدین است. هنوز حتا دلم نمیاد شماره ی تلفنش رو از تلفن همراهم پاك كنم. ممنون كه این نوشته رو خوندید و من صمیمانه نبودن آیدین رو به شما تسلیت میگم. یاد و خاطره اش ماندنی ست.

نازخاتون | January 3, 2010 2:09 PM

I received my first mortgage loans when I was 32 and it supported my business a lot. Nevertheless, I need the college loan once again.

ShannaCantrell34 | June 22, 2010 2:00 AM

ارسال نظر