French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« | صفحه اصلی | در خیابان های شهر »

مادر خانمم تنش نرم است

سه شنبه ۲۲ دی ۱۳۸۸

به بدنش فكر می كنم این روزها و بوی خوش آغوشش.
به عطر تنش و گرمای وجودش.
نرم است آغوشش مادر خانمم.
دستانش ورم كرده و اذیتش می كند، سالهاست. اما دستان ورم كرده اش نرمند و نازك. به نوازش دستانش، عاشقم. به حس كردن نرمی زیر خشكی دستان خودم. ناخنهای مادر خانم باید هنوز زیبا باشد و بلند. شایدم گاهی شكسته‌اند و ناهماهنگ كنار هم قد شده‌اند...

۴ سال پیش بود انگار...

شبها كه در بغلش خودم را رها می كردم، دقیقه‌ای نمی‌گذشت كه نفسش تنگ می شد. بی‌تاب و بی‌حوصله می‌گفت : " خفه شدم مامان جون. انقدر به من نچسب!"

و من بدجنس می‌شدم و بیشتر خودم را كنه‌وار به عطر تنش می‌پیچاندم. بویش می‌كردم و گاهی می بوسیدمش.

مادر خانمم تنش نرم است و ذهن بی‌تابم نرمی تنش را آرزو می‌كند این روزها...



نظرها

akhey cheghadr ghashang neveshti nazkhatoun joonam.
emshala zoodtar maman ro bebini

yek daste gole banafshe | January 13, 2010 9:20 AM

همه به اميد آن روزيم كه ديدار ها ساده ترند و كنار هم بودن راحت تر.

asa | January 14, 2010 1:25 AM

دراین وانفسا کوچکترین شادی غنیمت است. خوش باشی همیشه.

افرا و پاییز | January 15, 2010 2:55 AM

بسم الله
سلام
همه لینک های مربوط به این فیلم برای دانلود و همچنین لینک یوتیوب در انتهای این دو پست که منبع خبر هم هست آمده ...
http://ahestan.wordpress.com/2010/01/09/001/
و
http://ahestan.wordpress.com/2010/01/11/003/

محمدرضا منتظرالقائم | January 17, 2010 1:19 AM

بسم الله
سلام
همه لینک های مربوط به این فیلم برای دانلود و همچنین لینک یوتیوب در انتهای این دو پست که منبع خبر هم هست آمده ...
http://ahestan.wordpress.com/2010/01/09/001/

محمدرضا منتظرالقائم | January 17, 2010 1:20 AM

اما
حالا که فحش ام ندادی
و حرف ام را شنیدی
بگذار برایت کمی درد دل کنم
پستی که نتوانستم در وبلاگ ام بنویسم را برایت پیام بگذارم.
تلخ تر از این فیلم و همه تصاویری که از وقایع عاشورا در این فضای مجاز دیدم، تصویری بود که خودم به چشم دیدم و هنوز با مرور آن؛ بغض گلویم را می فشارد...
مختصر می نویسم، اما مختصر نبود...
چهار راه طالقانی[...]
همه ماشین ها در ترافیک ایستاده بودند، عده ای از وسط خیابان به سمت بالا حرکت می کردند و مسیر حرکت ماشین ها بسته شده بود[...]
بعضی بوق ماشین و فریاد وشعار و شکستن شیشه فضا را آکنده بود[...]
صف اتومبیل بود[...]
بعضی ها روی رکاب ماشین رفته بودند تا بتوانند ببینند آن جلو چه خبر است[...]
از ماشین کنار من هم یکی از سان روف ماشین بیرون آمده بود و برای آن چه می دید علامت پیروزی می داد[...]
داشتم به دخترک نگاه می کردم که نه تنها دست تکان می داد، بلکه تمام تنش با ریتم بوق ماشین ها تکان می خورد [...]
نگاهم را تلاش موتور سواری که داشت از بین ماشین ها رد می شد و جلو می آمد متوجه خود کرد[...]
حالا دیگر موتور اش بین ماشین من بود آن ماشینی که دخترک از سقفش آمده بود بیرون[...]
یک مرد جوان و زن چادری اش که دختر بچه شان را بین خودشان؛ جلوی مادر و پسر بچه که قدری کوچک تر بود را روی باک موتور و جلوی پدر نشانده بودند[...]
ماشین را که به پشت ماشین جلویی چسباندم، پدر سری تکان داد و تشکر کرد و همین باعث شد با پسر بچه اش چشم در چشم بشوم و لبخند اش را با لبخندی پاسخ بدهم [...]
جلوتر باز پدر داشت تلاش می کرد که ماشین ها را یکی پس از دیگری پشت سر بگذارد و به سختی موفق می شد[...]
موتور رفت و من باز به دخترک کنار دستی ام نگاه می کردم
که دیگر به جیغ و دادها و فریادهایی که می کشید، توجه همه را به خود جلب کرده بود[...]
شرو کردم با موبایلم بازی کردن[...]
نمی شد به موقع سر قرار برسم[...]
و نمی شد هم زنگ زد خبر داد تا از تاخییری که پیش امده را اطلاع داد تاکسی بیش از این نگران نشود[...]
صدا داشت نزدیک تر می شد اما یک باره اوج گرفت [...]
صدای موتورسیکلتی که با سرعت و نا متعادل از کنار جدول و خط ویژه بالا می آمد نگاه ها را به باران سنگی که دنبالش می کرد معطوف می کرد...
من به چشم خودم این صحنه را دیدم...
و دیدم که بچه ها گریه می کردند...
من دیدم که فرار می کردند از سنگ هایی که به سویشان سرازیر شده بود...
من دیدم پدری را برای نجات جان خانواده اش در تهرا ! تلاش می کرد ....
و مادری که به خودش را چتر کرده بود روی سر دخترش ...
...

محمدرضا منتظرالقائم | January 17, 2010 2:07 AM

ارسال نظر