French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« در خیابان های شهر | صفحه اصلی | »

... ناله‌های یك روز مانده به آخر هفته

پنجشنبه ۱ بهمن ۱۳۸۸

یادش بخیر انگار اولین بار تو وبلاگ خورشید خانوم بود كه به واژه‌ی به درد بخور و كار راه انداز "چس ناله" برخورد كردم. نه اینكه هیچ وقت نشنیده باشم‌ها. نه. ولی هیچ وقت در یك نوشته ندیده بودمش و خودم به كار نبرده بودمش. الآن گاهی با دلبند همسر كه حرف می‌زنم و از زمین و زمان با هم می گوییم و مسائل بغرنج دنیا رو دو نفری حل می كنیم، این واژه یا اصطلاح رو به كار می‌برم. البته چون رویهمرفته من همیشه سعی می كنم "عفت كلام" داشته باشم، این واژه عملا جای دیگه كاربرد ندارد مگر با دوستان دیگه واقعا نزدیك.

القصه كه امروز نوشته‌ام قراره تبدیل بشه به همون "چس‌ناله‌های دبش" كه جگر آدم رو گاهی جلا میده. خسته و نالان افتاده بودم رو كاناپه و دو تا بشكه چای دست‌پخت همسرجان رو تازه نوشیده بودم و غرق شده بودم تو دنیای فكر و خیال. مانند جن‌زدگان تصمیم گرفتم بیام یه دستی به سر و روی بلاگم بزنم و یك "انتقاد از خودی" بنمایم شاید این سردرد ناشی از خستگی دست از سرم برداره. احتیاج دارم بنویسم از تغییراتی كه گریبانگیرم شده این روزها. چه خوب و خه بد. چند وقتی هست كه متوجه شدم:

۱- دیگه لواشك خور نیستم. باورتون میشه من كشته مرده‌ی لواشك، تمام اون لواشك خانگی های آلو و آلبالوم كرم زد و راهی سطل شد.

۲- هیچ دست و دلم برای آلوی بخارایی كه تازه از ایران تشریف آورده، نمی لرزه.

۳- موسیقی گوش دادنم فقط محدود شده به لینك هایی كه تو فیس بوك از طرف دوستان پست میشه.

۴- عكاسی شده برام مایه ی دردسر و زحمت.

۵- وبلاگ خوندن دیگه تقریبا فراموشم شده به جز چند تا وبلاگی كه روز بدون اونا روز نمیشه یا اصلا شروع نمیشه.

۶- حوصله ی زنگ زدن به دوستان دبیرستان و دانشگاهی ایران رو دیگه ندارم. هی با خودم می‌گم: "خوب كه چی؟"

۷- كلاس یوگا رو از فرط خستگی حتا بهش دیگه فكر هم نمی كنم. هیچ گونه احساس عذاب وجدان هم بابت ۹۰ دلار شهریه‌ی ماهانه هم نمی كنم چون یك ماه دیگه قرادادم باهاشون تمام میشه.

۸- خوره‌ی كتاب خوندن باز به جانم افتاده و كلی صفا می‌كنم.

۹- به زور ای-میل هام رو باز می‌كنم و به سختی جواب ای-میل میدم.

۱۰- بیش از پیش عاشق شاگردام شدم و احساس می كنم نتیجه ی زحماتم رو هر روز دارم می‌بینم.

۱۱- به دوستانم (وبلاگی و دوستان بعد از مهاجرت) اغلب فكر می كنم اما وقت ندارم بهشون زنگ بزنم یا ای-میل بزنم.

۱۲- از دست خودم بابت قبول كردن یك كلاس اضافی به شدت دلخورم ولی سعی می‌كنم بهش فكر نكنم.

۱۳- از دست بارون و رانندگی تو بارون كلافه میشم.

۱۴- عاشق و شیفته‌ی یوتوب كه بودم، این شیفتگی بیشتر هم شده. هر از گاهی هم میگردم یك ویدیوهای ت خ م ی پیدا می‌كنم و تماشا می كنم. مثل مرادبرقی و این یكی كه خداست، از دستش ندهید تا به اوج خل شدن من پی ببرید.

۱۵- لای مجله های فرانسوی ام رو محض رضای پرورگار باز هم نمی‌كنم. فقط ماهیانه دریافت می‌شوند و با احترام انبار می‌شوند روی هم.

و و و و



نظرها

شباهتهای زیادی میبینم بین امروز تو و خودم. یه جری آخر همه چی ختم میشه به تنهایی. لینکت که خدا بود! این رو هم ببین. خوشت میاد
http://www.youtube.com/watch?v=AhG0wVA-WQc&feature=player_embedded
 

فرا | January 21, 2010 9:25 PM

فرا جان محشر بود. هم لینك و هم همزمانی اون با كاری كه خودم داشتم میكردم. رفتم تو فیس بوك این آهنگ رو گوش كردم. لینكش رو تو فیس خودم هم گذاشتم بعد اومدم اینجا دیدم ای داد! تو هم همون رو گذاشتی. پس ما باید خیلی شبیه هم باشیم :)

در مورد تنهایی، می‌دونی من اصولا آدم تنهایی نیستم. هرروز، كم كم باید یك ساعت تا دو ساعت فقط برای خودم باشه اما دور و برم شلوغه :)

نازخاتون | January 21, 2010 10:25 PM

عزیزجان فکر کنم این معضل گریبانگیر دهه پنجاهی ها شده؟؟مرسی که اینهرو رو گفتی چون داشتم فکر می کردم من چم شده؟؟باور می کنی من یک سریال آمریکایی رو گیر دادم نگاه میکنم اونم از فصل اولش شروع کردم که اگه بشنوی چشمتهات چهار تا میشه؟نمی گم چون خجالت می کشم.
همسرجان من میگه اینها طبیعی هست و نتیجه این چندین ماه استرس و دنبال کردن خبرهاست و الان داری اینجوری خودت رو تخلیه می کنی؟
راست و دروغشم پای خودش:))))
می بوسمت

niki | January 22, 2010 2:19 AM

راستی تو فیس بوکم لینک یک وب لاگ رو گذاشتم نمی دونم دیدی یا نه؟
اونم خاطره انگیز ناک (لغت از خودم در کردم)هست
http://dahe60.blogfa.com/

niki | January 22, 2010 2:23 AM

حس و حالت را می فهمم. من که هیچوقت لواشک خور نبودم و الان هم نمی خورم ولی منم خیلی از روزمرگی هام را فراموش کردم و در گیر یک سری روزمرگی های جدید شدم. روزمرگی هایی که اصلا دلم را شاد نمی کنه. کاش بچه تر بودم و لواشک می خوردم!!!
درباره پست قبلی هم موافقم. خشونت در هر حال اشتباهه حتی نسبت به دشمن.

افرا و پاییز | January 24, 2010 1:12 AM

آره آدم نياز داره هي تغيير كنه تغيير كنه ...تا روزها بگذرن !

آن شرلي | January 25, 2010 2:20 AM

Bonjour ma chere, moi j’etais aussi comme toi, je pense que tu commence a devenir un peu dépressif…ce ne pas grave, mais si ca commence a aggraver, tu dois faire quelque chose pour l’empecher…ton amis qui lise toujours ton joli weblog de Belgique, Pouyeh (à propos: je suis ici neerlandophone, mail j’aime bien le France, et parce que je n’ai pas les font Persan, je t’ecris en Frans.) Prend soin de toi, je t’aime bine, quoique je te ne pas jamais vu.

Pouyeh | January 25, 2010 4:45 AM

بالاخره هر دوره زندگي يه جوره ديگه. اميدوارم حوصله خواندن كامنتها رو داشته باشي!

asa | January 26, 2010 8:37 AM

خب این احساسات در غربت دوره ایی است و به اوضاع دنیا و شخص مربوط میشود و گذراست که در موقعیت فعلی خیلیها بویژه ما دور از آشیانها دچارش گردیده ایم کلیپ سنگ فتانه و . . برای شما نوعی گریز است که برای من بعد از سالها دیدنی و . .

hossein.amiryeh | January 26, 2010 8:38 AM

سلام .از خوره کتاب خوشم اومد! موفق باشید .اون کامنت به زبان فرانسه هم جالب بود !

ameneh | January 26, 2010 11:29 AM

آسا جانم البته كه كامنت ها رو می خونم و البته كه وبلاگ تو هم جزو همان "روز نشدن‌هاست". من یك ماه دیگه تعطیل میشم و باز دوباره یه سر و سامونی میدم به این وبلاگ :) خودت می دونی كه بخش بزرگی ازبودن نازخاتون رو به تو مدیونم. دوستت دارم یه عالمه...

نازخاتون | January 26, 2010 6:10 PM

Pouyeh joun,
Merci pour ton gentil commentaire. En fait, je me permets de te contredire azizam. Je ne me vois même pas comme quelqu’un déprimé. Je crois que le fait d’avoir vécu tous ces traumatismes (L’élection présidentielle disputée/ truquée, les manifs dans les rues, les scènes choquantes, les martyres du mouvement vert, et la violence nue, etc.) cause finalement une certaine « légèreté » négative bien entendu. Je veux dire, après avoir vécu tout ce que je viens de mentionner, la première réaction serait la colère qui ronge ton âme d’une manière constante. Après un certain temps (la prochaine étape), cette colère serait remplacée par une sensation/ feeling de nonchalance, de lâcheté, de mollesse, et de faiblesse. Je crois que je suis dans cette dernière étape. Autrement dit, mon âme, mon cœur et mon corps ont besoin de se reposer et de se relaxer ces jours-ci.

PS. « Légèreté » négative : Cela se ressemble à l’indifférence ou à l’insensibilité.

نازخاتون | January 26, 2010 7:02 PM

واي من الان چسبيدم به آسمون! كلمات مهر آميزت خيلي مي چسبد عزيز ولي مواظب باش لوسم نكني! با كتاب خوندنها و بقيه كارها خيلي خوش بگذره بهت!

asa | January 26, 2010 9:33 PM

سفرنامه ننوشتن رو يادت رفت بگي
:)

س.عميد | January 26, 2010 9:35 PM

عمید جان سفر باید تا سفرنامه نوشته شود :) راست میگی ولی باید اون رو هم اضافه كنم دوست گرامی. آمدنت به خیر! دیدم كه امدی در فیس، نفس راحت كشیدم ...

نازخاتون | January 26, 2010 10:07 PM

امیر جان خوشحالم كه اون كلیپ دیدنی بود براتون. من در اون قسمت فرانسوی توضیح دادم كه بعد از همه ی این مصائبی كه ما پشت سر گذاشتیم این ماه های اخیر، اول وارد فاز "خشم" می‌شیم و بید وارد یك دوره ی بی حسی/ بی قیدی/ بی تفاوتی میشیم. من این روزها به خاطر خستگی وارد این مرحله شدم. البته تعطیلات كه شروع بشه، می دونم حالم بهتر میشه :)

نازخاتون | January 26, 2010 10:13 PM

نازخاتون گل من هم گاهی اوقات دچار همین حالت میشم ...و از همه چی یه دفعه صوصله ام سر میره اتفاقا یوتوب خیلی حال میکنم مخصوصا با آهنگهای فیلمهای قدیمی هندی ... مثلا فیلم شعله که بسنتی روی شیشه میرقصه ..:))

دختر همسايه | January 29, 2010 5:27 AM

ارسال نظر