صدایش را دوست دارم. خنده هایش را عاشقم. نگرانیهایش را اما كشته مرده. دریا، اقیانوس و خاك و زمین، فاصله انداخته بین من و او. عاشقم به اینكه به او زنگ بزنم و برایش از اولین تجربهی كوفته سبزی پختن در اولین روز تعطیلات بگویم. او هم گاهی تعجب كند و بگوید: "مامان جون آخه كی تخممرغ توی مواد كوفته سبزی میریزه؟" بعد با مهربانی بگوید: "حالا خوب شده بود؟"
بعد بفهمم كه گشنیز را فراموش كرده بودم كه به مواد اضافه كنم. نعنا را اضافی ریخته بودم. آبش كم بوده. گوشتش كم بوده. برنج و لپه كه پختن نمیخواسته. ورز و مالش مواد كوتاه بوده. سبزی اش كم بوده و سفیدی كوفتهها به خاطر آرد سفیدی است كه در نبود آرد نخوچی به مواد اضافه كرده ام.
عاشقم كه از او دستور شوربا بپرسم. و او بگوید: این و این و آن و آن را بریز. وقتی شوربایم را كه برای مهمان مریض از راه دور رسیده پخته ام، میچشم، مزهی مامان را میدهد. باز آن را میچشم. میخواهم مزه و بو و طعم و عطر مامان را بیشتر درك كنم...
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۳
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۲
پل بروكین نیویورك و طومار سبز سبز ۱
برای تو ...که نامت را نمی دانم (حتما بخوانید و ببینید)
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۲
جنبش سبز در نیویورک : تظاهرات مقابل هتل الف نون ۱
اجرای بسیاربسیار زیبا از سر اومد زمستون / خاشاك

« | صفحه اصلی | تیتر و میتر رو بی خیال:) »
معلم فیزیك جدی و بداخلاق ولی دوستداشتنی كه وارد كلاس شد، تخم مرغ خالی شده و بعد پرشده با كاغذ رنگی را بالای سرش به طاق كوبیدیم. مانتوی طوسی و مقنعهی سیاهش زیر كاغذهای رنگی، به رنگین كمان میماند انگار. لبخند عاقل اندر سفیه و چشمان تمسخرآلودش هنوز به خاطرم مانده. حتما خودش را خیلی كنترل كرده بود كه طنین فریادش در فضای كلاس نپیچید. تازه میخواستیم برایش سرود هم اجرا كنیم. بخوانیم: "انقلاب یعنی گل در خیال پروانه/ انقلاب یعنی آب در خیال ماهیها..."
به نظرم نگاهش بود كه میخكوبمان كرد. بیخیال شدیم از اجرای برنامه ای كه قرار بود كلاس فیزیك را به كلاس تفریح و از زیر درس دررفتن تبدیل كند. شاید شور جوانی و ناپختگی و بیخیالیمان را دید كه اجازه داد، بخوریم، بنوشیم، بخندیم و شادی كنیم. اما هرگز حاضر نشد خاطره ای از انقلاب آن سالها برایمان تعریف كند. سال هایی كه خودش شور داشت و جوانی و هیجان...
سالیان سال میبایست تا برایم تعریف كند از " چكها و توسریهایی" كه برایش سردردهای جهنمی اش را به یادگار گذاشته بودند. از دستهای "پت و پهن" همكلاسیهای دیروز و بازجویان محترم و دوست داشتنی فردای آن دیروز، داستانها داشت.
در حسرتم چرا آن روزها برایمان نگفت داستان حقیقت را...
مرتبط : یادداشت سال پیش من
"بگذرد اين روزگار تلخ تر از زهر"
نظرها
http://www.etudfrance.com/
Anonymous | February 3, 2010 7:42 PM
آره ما هم همین بودیم فقط می خواستیم به یک نوعی از زیر درس در بریم و این جریان جشن انقلاب بهانه خوبی بود چون اگه معلمها مخالفت میکردند ممکن بود متهم بشند که ضد انقلابند و خلاصه ما هم بچه کلی هم هیجان زده می شدیم.من اونقدر سرودهای اول انقلاب رو دوست داشتم و الان هم بعضی هاشون خیلی برام نوستالژیک هستند.برای همین حالا از دوست داشتن سرودهای این روزها می ترسم،می ترسم که بعدا بفهمم این هم اشتباه بود.
niki | February 4, 2010 12:50 AM
با سلامی دوباره
علی | February 6, 2010 2:26 AM
سلام ناز خاتون خبر بدی برات دارم وبلاگ برای ایران فیلتر شده ! اگه میخوای به واحد فیلترینگ یک ایمیلی بزن شاید مشکل رو برات حل کردن با این ایمیل : filter@dci.ir
سیروس | February 6, 2010 11:11 PM