French weblog

روزمره‌ها

.....................

دوشنبه ۷ تیر ۱۳۸۹

...................

نظرها (4) | ۱۸:۱۸

آرشيو

لينک‌های روزانه

سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی

افشین مقدم- میترسم

قدغن -شهريار قنبري

بردی از یادم: دلکش و ویگن

ABBA-The Winner Takes It All Live 1980

Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)

اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی


آرشيو + RSS

تماس

nazkhatoun25 [at] yahoo [dot] com

سايت‌ها

مدرسه ی فمینیستی
زنستان
ميدان زنان
تغيير برای برابری
کانون زنان ايرانی
کتابخانه زنان
ماهنامه​ی زنان
هفتان
روز آن​لاين
ايران امروز

وبلاگ‌ها

آرشيو

June 2010
May 2010
April 2010
March 2010
February 2010
January 2010
December 2009
November 2009
October 2009
September 2009
August 2009
July 2009
June 2009
May 2009
April 2009
March 2009
February 2009
January 2009
December 2008
November 2008
October 2008
August 2008
July 2008
June 2008
May 2008
April 2008
March 2008
February 2008
January 2008
December 2007
November 2007
October 2007
September 2007
August 2007
July 2007
June 2007
May 2007
April 2007

پشتيبانی

RSS + Atom
Movable Type 3.35


« باز الی... | صفحه اصلی | »

تعطیلات

پنجشنبه ۱۳ اسفند ۱۳۸۸

باز هم تعطیلات كه فرا میرسد، بار و بنه را برمی‌داری و راهی كتابخانه‌ی محبوب و دوست‌داشتنی شهرت می‌شوی. همان كتابخانه كه كافی‌شاپش قهوه‌ی فندقی هاوایی دارد. همانی كه یاد پردیس را برایت زنده می‌كند.

در حیاط دلنشین كافی‌شاپ كه می‌نشینی، تنت را به دست نوازش‌های خورشید بانو می‌سپاری. آسمان آبی بالای سرت نوید روزهای دلنشین بهاری را می‌دهد. بانویی به هم سن و سال خودت را می‌بینی، نشسته بر تنها میزی كه بیشترین بهره را از سخاوت آفتاب برده است. نگاهش می‌كنی. دو دل هستی. در سایه بنشینی یا كه بروی با لبخندی در سفره‌ی دست و دلباز آفتاب شریكش شوی. به طرفش می‌روی. لبخند می زنی به پهنای آفتاب. كسی كه آفتاب می‌خواهد، خود باید نشان از آفتاب داشته باشد. با مهربانی دعوتت می‌كند به همراهی.

كامپیوترت را كه باز می‌كنی می‌فهمد شغلت را و همین آغاز گفتگوست. از همان گفتگو ها كه نشان از آشنایی و دوستی‌ای در راه دارد. گپ می‌زنی. می‌خندی. گپ می‌زند. می‌خندد. اسمت را كه می‌پرسد، ناخوداگاه اسمت را به لهجه‌ی فرانسوی می گویی. درنگ نمی‌كند. می‌گوید: "ایران یا ایراك؟". می‌خندی و پاسخش می دهی: "ایران"

می‌گوید: "صورت و چشمانت را كه دیدم باید حدس می زدم". قهوه می‌خوریم و گپ می‌زنیم. باید برود. ساعت ناهارش به پایان رسیده. من می‌مانم و حس دلپذیر و دلچسب گپی دوستانه با غریبه‌ای كه دیگر آشنا شده است.

آفتاب و آسمان آبی و نسیم دلپذیر بهاری اما همراهان وفادار امروزند...

پی‌نوشت. فردا میریم سفر. از همان سفرهای اكتشافی كه می روی و می‌روی و بیابان و كوه و دشت را پشت سر می‌گذاری و شب خسته و كوفته از راهپیمایی و ماشین سواری و اكتشاف، خستگی ات را در لابلای ملافه‌ها و لحاف‌های سفید هتل‌ها به فراموشی می‌سپاری...



نظرها

تعطیلات خوش بگذره. سفرت به خوشی و سلامت.

علی | March 4, 2010 2:35 PM

hamishe az in safarha! :)

parvaneh | March 4, 2010 9:08 PM

سفر خوش بگذرد اما سفرنامه یادت نرود!

عمو اروند | March 5, 2010 7:44 AM

Have a nice ,lovely and safe trip ....will never forget ur advise for hotel..remember?

mamane farin | March 6, 2010 8:04 AM

دوست گرامی انگاری ایران و ایراک نوعی اپیدمی جهانی شده که این درگیری را ماهم در اینجا داریم در ادامه با آرزوی سفر ی خوش بقول دوست عزیزم عمو اروند منتظر خواندن سفر نامه تان هستم

hossein.amiryeh | March 6, 2010 9:16 AM

خوش بگذره ناز خاتون عزیز ...هر جا هستی

دختر همسايه | March 6, 2010 3:06 PM

روز زن مبارك عزيز. و سفر خيلي خوش بگذره.

asa | March 7, 2010 10:11 AM

راستي اين مكالمه جالب بود. حس خوبي داشت خوندنش.

asa | March 7, 2010 10:12 AM

ارسال نظر