<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>Nazkhatoun</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.nazkhatoun.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1</id>
   <updated>2010-06-29T01:17:14Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/06/345.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.345</id>
   
   <published>2010-06-29T01:17:01Z</published>
   <updated>2010-06-29T01:17:14Z</updated>
   
   <summary>در مرخصی اینترنتی هستم این روزها... شاید هم برای همیشه... خداحافظی همیشه سخته... پس بهتره اسمش رو بذارم مرخصی......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      در مرخصی اینترنتی هستم این روزها... شاید هم برای همیشه... خداحافظی همیشه سخته... پس بهتره اسمش رو بذارم مرخصی...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>غم‌های بزرگ </title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/06/343.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.343</id>
   
   <published>2010-06-21T17:01:20Z</published>
   <updated>2010-06-21T17:03:05Z</updated>
   
   <summary>با اشاره و زیرلبی میگه: مادام می تونم باهاتون حرف بزنم؟ بیرون از كلاس؟ با هم میریم بیرون. یهو اشك‌هاش میریزه پایین. گونه‌هاش تره تر میشه. در یك چشم به هم زدن صورت و دماغش قرمز میشه. خودش رو میاندازه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      با اشاره و زیرلبی میگه: مادام می تونم باهاتون حرف بزنم؟ بیرون از كلاس؟ 

با هم میریم بیرون. یهو اشك‌هاش میریزه پایین. گونه‌هاش تره تر میشه. در یك چشم به هم زدن صورت و دماغش قرمز میشه. خودش رو میاندازه تو بغلم.

بغلش می‌كنم و كنار گوشش میگم: &quot;ششششششششششش&quot;. بعد از آغوشم سر می‌خوره. بهش میگم: &quot;نفس بكش ماریلو! نفس بكش عزیزم!&quot; چند بار نفش می‌كشه و بعد گریه كنان برام میگه كه چی شده. داییش ناپدید شده. آب شده رفته تو زمین. اشك همچنان نفسش رو بریده. 

بهش میگم: &quot;همه چیز درست میشه. امیدوارم! امیدوارم! مطمئنم حال دای ات خوبه!&quot; 
تو دلم به خودم فحش میدم كه از كجا میدونی همه چیز درست میشه. از كجا می‌دونی حال دایی‌اش خوبه!

میگه: &quot;مادام نمی‌تونم پروژه‌ام رو انجام بدم. اوضاع خونه به هم ریخته!&quot; 

باز بغلش می‌كنم. میگم مهم نیست. برای پروژه هنوز وقت داری... فقط نگران نباش!

در تمام مدت كلاس، غم بزرگ در چشمان سیاهش خانه كرده. با غم بزرگش به من زل زده و به درس گوش می‌كند... هیچ وقت نفهمیده بودم، این غم‌های بزرگ می‌توانند تا این حد مسری باشند... 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>فقط اگر یه كم آدم می‌شدم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/06/342.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.342</id>
   
   <published>2010-06-16T14:54:17Z</published>
   <updated>2010-06-16T14:58:01Z</updated>
   
   <summary>دیشب پیغام روی تلفن همراهم بود. دو ساعت بعد از اینكه پیغام گذاشته بودند، اون خبر خوب رو دریافت كردم. در نظر بگیرید اگر گوشی تلفنم رو جواب میدادم، دو ساعت زودتر خوشحال می شدم و اون همه بالا پایین...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      دیشب پیغام روی تلفن همراهم بود. دو ساعت بعد از اینكه پیغام گذاشته بودند، اون خبر خوب رو دریافت كردم. در نظر بگیرید اگر گوشی تلفنم رو جواب میدادم، دو ساعت زودتر خوشحال می شدم و اون همه بالا پایین می‌پریدم و جیغ می‌زدم و همسرجان رو بغل می‌كردم و هی ماچش می‌كردم و قربان صدقه‌اش می‌رفتم. 

عصرها كه از سركار میام، از بس كه تلفن همراه رو دوست ندارم، از تو كیفم هم درش نمیارم. می‌ذارمش طبقه‌ی بالا تو كیفم تا مجبور نشم جوابش بدم. عصرها و شب‌ها مال من و همسرجان است و تلفن اذیتم می‌كنه. نتیجه اینكه خبرهای خوب دیر به دستم میرسه. 

القصه كه من رسما یك مدرس حرفه‌ای شدم و این مرحله از درس خوندن هم تمام شد. انقدر این ماه‌های آخر زیر فشار بودم كه تعجب می‌كنم چطور دوام آوردم.  تمام یك‌شنبه‌ها كه همسرجان با دوستانمون یا كوه میرفت یا دوچرخه سواری، تو خونه موندم پشت كامپیوترم و تایپ كردم و تایپ كردم. حتا نتونستم آنطور كه باید و شاید است از دوست گل وبلاگ‌نویسی هم كه از اریزونا اومده بود، پذیرایی كنم. 

خیلی از بارهای خونه به دوش همسر بود. شاید تو این ۷-۸ ماه ده بار بیشتر غذا نپخته باشم. دوماهه فیلمی كه از نت‌فلیكس گرفتیم داره خاك می‌خوره. یه عالمه كتابم اونجا روی هم تلمبار شده. كلاس یوگام رو هم دیگه نمی‌رفتم. وای ی ی ی كه دقیقه‌ی آخر كار كردن، مصیبتی‌ست كه هیچ وقت تو این همه سال درس خوندن من رو رها نكرده. آخرین كارم دوباره رفتن سراغ دكترای نیمه كاره ایه كه رهاش كرده بودم به خاطر این یكی. حالا دیگه كلكسیون فوق لیسانسم تكمیل شد. ۳ تا ؟ بدم نیست:)  تازه باید برم اسمم رو بنویسم كلاس زبان اسپانیایی... این گهواره‌ی و گور دانش همچنان ادامه داره انگار... البته من كه شكایتی ندارم. 

فقط اگر یه كم آدم می‌شدم و كارهام رو سر وقت انجام میدادم، دیگه می‌شدم خود ماری كوری:) 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>سكوتم از رضایت نیست...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/06/339.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.339</id>
   
   <published>2010-06-13T16:53:27Z</published>
   <updated>2010-06-13T16:56:29Z</updated>
   
   <summary>گاهی وقت‌ها ننوشتن برام خیلی بهتر از نوشتنه. شاید دلم می خواد یادم بره یه روزهایی بوده سال پیش كه یادآوریشون احساساتی‌ام می كنه. شایدم سكوت، تحمل درد را برام آسان‌تر می‌كنه... شایدم شایدهای دیگه ای وجود داره كه من...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      گاهی وقت‌ها ننوشتن برام خیلی بهتر از نوشتنه. شاید دلم می خواد یادم بره یه روزهایی بوده سال پیش كه یادآوریشون احساساتی‌ام می كنه. شایدم سكوت، تحمل درد را برام آسان‌تر می‌كنه... شایدم شایدهای دیگه ای وجود داره كه من نمی دونم چی هستند. مكانیزم عجیبی داره این سكوت ها... آدمیزاد موجود پیچیده‌ایه ....

پی‌نوشت. سكوتم از رضایت نیست. دلم اهل شكایت &quot; ه س ت&quot; ! اما امروز نه! 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>كنسرت استاد شجریان در ال ای</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/06/336.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.336</id>
   
   <published>2010-06-03T01:46:15Z</published>
   <updated>2010-06-03T02:03:26Z</updated>
   
   <summary>درسته امروز مرخصی گرفتم و خانه نشین شدم تا كارهای پایانی این درس رو تا جمعه تحویل بدم، اما دیگه گفتم بیام و شرح احوال بدم از كنسرت استاد شجریان. هر درس‌خواندنی زنگ تفریح داره منتها من نمی‌دونم چه حكمتی‌ست...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="société" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[درسته امروز مرخصی گرفتم و خانه نشین شدم تا كارهای پایانی این درس رو تا جمعه تحویل بدم، اما دیگه گفتم بیام و شرح احوال بدم از كنسرت استاد شجریان. هر درس‌خواندنی زنگ تفریح داره منتها من نمی‌دونم چه حكمتی‌ست كه این زنگ تفریح های من مدام تعدادش زیاد میشه:) 
 (امیدوارم بهرام عزیز این قسمت این پست رو نخونه كه میگه: "نازخاتون بازم؟")

القصه كه ما نیم ساعت قبل از كنسرت  بلند شدیم و چیستان پیستان كردیم و به سر و رویمان رسیدیم كه بریم كنسرت. یك جیغ بنفش هم از تعجب با دیدن همسرجان در شلوار مخمل كبریتی اش كشیدیم همراه با كلمه ی تحبیب "جون"  كه همسرجان طفلك ما فهمید كه باید چ. پ. بكنه. تلك و پلك رفتیم كنسرت. باید بودید می‌دیدید كه از خود ایران هم بیشتر ایرانی اومده بودند:) در فرم‌ها و شكل‌های مختلف از با حجاب (انگشت‌شمار) تا بی‌حجاب. از شیك و پیك تا معمولی. هركدام از دوستان رو هم كه ماه ها بود ندیده بودیم، آنجا بیرون سالن به دیدارشون مفتخر شدیم. از دوستان بورژوا و خرده بورژوامون كه اون جلوها جا گرفته بودند جدا شدیم و رفتیم در قسمت بالكن كه خودمان اسمش رو گذاشته بودیم، قسمت پرولتاریا. اما عجب پرولتاریایی بود این بالكن. دیدمون از دوستانی كه اون جلوها بودند و در قسمت اركستر بسیار بهتر و عالی‌تر بود. 

شهرداری لس‌آنجلس و این آنتونیو ویروگوسا هم كه دیگه خجالتمون دادند و لوح تقدیر به مایستر شجریان اهدا كردند و كلی آبروداری شد در برابر استاد. حالا هی بگید این لس‌آنجلسی‌ها این جورند و اون‌جورند. خلاضه جایزه و لوح و تقدیرنامه بود كه تقدیم استاد می‌شد. ما هم از بس جیغ زدیم و دست زدیم، خودمان را تلف كردیم. دیگه از اینجا به بعد رو جدی می نویسم:)

<img alt="222.jpg" src="http://www.nazkhatoun.com/222.jpg" width="350" height="180" />

۱- من اعتراف می‌كنم كه شجریان رو دوست داشتم الآن بیشتر دوستش دارم.
 
۲- استاد شجریان وقتی ادای احترام كرد به جمعیت مشتاق و كف‌زن، گفت كه خاك پای خس و خاشاك است و من حال عجیبی داشتم. حالتی بین خوشحالی و گریه (با هم).

۳- حتا یك تلفن همراه هم صداش در نیامد. 
]]>
      ۴- مردم خیلی مهربان بودند با هم و لبخند می زدند و این &quot;شادی و لذت مشترك&quot; یك حس خوبی در سالن جاری كرده بود.

۵- دختر استاد شجریان، بانو مژگان،  صدایی دلنشین، گوش‌نواز و عجیب زیبا داره. من خیلی ازش خوشم اومد. 

۶- از دست و بشكن جدا خبری نبود و ما كلی تعجب كردیم كه چند نفری هم كه اقدام به عمل نادرست بشكن زدن نمودند. بیشتر از چند لحظه به این كارشون ادامه ندادند خوشبختانه. 

۷- استاد تك تك شعرهایی رو كه خوند با مهارت و دقت انتخاب كرده بود. در تمام شعرها كه از حافظ و سعدی و ... بود، كلمات ظلم، ظالم، ستم، ستمگر، نخواهد ماند، سیاهی، سپیده دم، امید و روزهای روشن شنیده می‌شد.

۸- ۱۸ نفر نوازنده استاد را همراهی می‌كردند. 

۹- اون آخرها، جمعیت بی‌تاب شده بودند انگار، چند نفری داد می‌زدند &quot;تفنگت را زمین بگذار رو بخون استاد!&quot;/ &quot;مرغ سحر!&quot;

۱۰- من دلم بیشتر از همه &quot;همراه شو عزیز&quot; رو می‌خواست. 

۱۱- وقتی استاد &quot;همراه شو عزیز&quot; رو خوند، وای خدای من جمعیت نزدیك به ۷۰۰۰ نفر تركید. خیلی باشكوه بود و وصف‌نشدنی...

۱۲- &quot;مرغ سحر&quot; بعد از &quot;همراه شو عزیز&quot; بود. اما من انقدر تحت جذبه‌ی &quot;همراه شو عزیز&quot; بودم كه این بار فقط بغض كردم و اشكم درنیامد. &quot;همراه شو عزیز&quot; حسابی اشك درآور بود آخه. 

۱۳- استاد و همراهان گل‌باران شدند و كف‌باران و جیغ باران. 

۱۴- ۳ خانم نوازنده‌ی زیبا و هنرمند در این گروه بودند كه یكی همون مژگان بانو بود. 

۱۵- تمام بلیط ها ظاهرا فروش رفته بود و سالن جمعیتی نزدیك به ۷۰۰۰ نفر رو در خودش جا داده بود.(اگر كسی آمار درست‌تری داشت لطفا بگه)

۱۶- نان بربری و پنیر و هندوانه و سبزی خوردن تازه شامل ترخون و ریحان و نعنا بعد از كنسرت به همراه دوستان گل گلابی كه از ایالت دیگه‌ای اومده بودند، عجیب می‌چسبه. 

۱۷- زنگ تفریح من به پایان رسید. 
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>محمدرضا شجریان در لس آنجلس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/335.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.335</id>
   
   <published>2010-05-29T19:30:21Z</published>
   <updated>2010-05-29T19:30:54Z</updated>
   
   <summary>فردا شب اینجا كنسرت محمدرضا شجریان برگزار خواهد شد. بی‌صبرانه منتطر فردا شب هستم:)...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      فردا شب اینجا كنسرت محمدرضا شجریان برگزار خواهد شد.  بی‌صبرانه منتطر فردا شب هستم:) 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پرسپولیس</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/334.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.334</id>
   
   <published>2010-05-25T04:46:08Z</published>
   <updated>2010-05-25T04:51:11Z</updated>
   
   <summary>شاگرد همجنس گرای باهوش من بیشتر از همه مجذوب فیلم شده. سرتاسر فیلم، هر دو روز، با دقت زیرنویس ها رو می‌خونه و به دیالوگ‌ها گوش میده. ساكت چشم به پرده‌ی پروژكتور دوخته. فیلم كه تمام شد، با سوالهاشون ریختند...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[شاگرد همجنس گرای باهوش من بیشتر از همه مجذوب فیلم شده. سرتاسر فیلم، هر دو روز، با دقت زیرنویس ها رو می‌خونه و به دیالوگ‌ها گوش میده.  ساكت چشم به پرده‌ی پروژكتور دوخته. فیلم كه تمام شد، با سوالهاشون ریختند روی سرم. كلاس پر از سوال، كلاسیه كه من همیشه عاشقشم. نگاه كردن به چشم‌ها ی منتظر و مشتاق كه به دهنت چشم دوختند، لذت‌بخشه. 

سوال از حجاب و برادارن و انقلاب و مرجان و مهاجرت، جنگ و موشك و بمب است. ریكاردو همون وسط ها می‌پرسه: " مادام اگر كسی همجنس گرا باشه تو ایران چی؟" 

جوابش رو میدم. میگه : "حتا اگر كسی همجنس‌گرا باشه و بره ایران به عنوان توریست؟" 

جوابش رو میدم. 

سامانتا، شاگرد یاغی و سركش من میگه: " مادام من اگه اونجا بودم یه مشت می‌كوبیدم تو گوش یارو!"  اكتاویا میگه: " یعنی هیچ‌كس اعتراض نمی‌كنه؟"  كریستال میگه: " مادام شما پارتی می‌رفتید؟ دوست پسر هم داشتید؟ اومدند تو پارتی دستگیرتون كنند؟"

جوابش رو میدم. اما چشم‌های شاگرانم همچنان پر از ناباوری‌ست...

<strong>پی‌نوشت. یادم رفت كه "خرمشهر را خدا آزاد كرد" در چنین روزی!!!</strong>]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/332.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.332</id>
   
   <published>2010-05-24T00:08:10Z</published>
   <updated>2010-05-25T01:24:16Z</updated>
   
   <summary>كالسكه‌ی بچه را به همسرش میده و میگه كه دستش درد گرفته. همه با هم حرف میزنیم و می خندیم. بعد چند لحظه ای همه با هم پشت چراغ قرمز می‌ایستیم تا سبز بشه و بریم اون طرف خیابون. به...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personnel" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      كالسكه‌ی بچه را به همسرش میده و میگه كه دستش درد گرفته. همه با هم حرف میزنیم و می خندیم. بعد چند لحظه ای همه با هم پشت چراغ قرمز می‌ایستیم تا سبز بشه و بریم اون طرف خیابون. 

به شوهرش یهو نهیب میزنه: &quot; كالسكه رو بیار عقب! یهو یه راننده ی زن كالسكه رو زیر میگیره!&quot; 

انگار یكی محكم تو صورتم سیلی زده باشه،  &quot;راننده‌ی زن&quot; چند بار تو گوشم زنگ میزنه. لبهام رو روی هم فشار میدم تا چیزی نگم. قرار نیست كه همه جا سخنرانی كنم. قرار هم نیست یك تنه با این همه نگاه جنسیتی كه تو وجود همه‌مون ریشه دارشده، بجنگم. یه روزهایی خسته میشم... خسته...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>در پس پرده‌</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/331.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.331</id>
   
   <published>2010-05-18T16:28:12Z</published>
   <updated>2010-05-18T16:37:53Z</updated>
   
   <summary>همكارام میگند كه یكی از تمیزكارها استاد موسیقی رو با شاگردش در حال یك بی ناموسی شگرف در اتاق كارش كه كلاسش هم هست غافلگیر كردند. شاگردش ۱۸ ساله بوده. تو جلسه‌ی كاریمون صحبت از این بی‌ناموسی‌ها بالا گرفته. یكی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      همكارام میگند كه یكی از تمیزكارها استاد موسیقی رو با شاگردش در حال یك بی ناموسی شگرف در اتاق كارش كه كلاسش هم هست غافلگیر كردند. شاگردش ۱۸ ساله بوده. تو جلسه‌ی كاریمون صحبت از این بی‌ناموسی‌ها بالا گرفته. یكی این میگه، یكی اون. همه كركر می خندند. منم هاج و واج از این دهان به آن دهان چشمهام رو می‌گردونم.
 
آخر سر میگم كه خوب حالا جای بهتر از كلاس درس یا دفتر كار نبود؟ اگر س.ك.س داشتند با هم حتما هر دو هم راضی بودند اما آخه كلاس درس جای این كارها نیست. 

همكارم می‌خنده میگه: حتما اونا به &quot;چلنجینگ&quot; بودنش فكر می‌كردند. ترس و لذت با هم جفت خوبیند. فقط تصورش رو بكن...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>عروسی شاگرد  یعنی خانوم معلم داری كم كمك... ولش كنید:)</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/330.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.330</id>
   
   <published>2010-05-13T23:12:16Z</published>
   <updated>2010-05-13T23:19:23Z</updated>
   
   <summary>سر كار و موقع استراحته. گفتم بعد از یك روز پر از خستگی برم یه سركی به تنها ای-میلی كه اینجا (سر كارم) بلاك نشده سر بزنم. دارم تیترها رو می خونم. با دیدن یكیش چنان فریاد می زنم كه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personnel" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      سر كار و موقع استراحته. گفتم بعد از یك روز پر از خستگی برم یه سركی به تنها ای-میلی كه اینجا (سر كارم) بلاك نشده سر بزنم. دارم تیترها رو می خونم. با دیدن یكیش چنان فریاد می زنم كه همكارم از جا می‌پره. باز می‌خونمش &quot;ودینگ فوتوز&quot; از شاگردم. تا با چشم خودم نبینم باورم نمیشه كه شاگرد سوگولی (ایرانی) عروسی كرده باشه. بی تاب و با هیجان منتظرم كه عكس ها باز بشه. خدایا نازنین شاگرد من مانند ماه شب چهارده شده از قشنگی و زیبایی. فكر كنم تو تمام شاگردهای دختری كه داشتم شفق اولین شاگردیه  كه من عاشقشم. بعد هم كارن كه جیگر منه. تو شاگردهای پسرم هم تونی كه داره میره دیگه كالج. 

القصه كه شفق نازنین من، كلی هم باعث خوشحالی من شد و هم باعث دردسر. چون این همكارم حتما با خودش خواهد گفت كه این دخترك خل شده كه دو بار جیغ میزنه الكی و هی پای كامپیوتر می خنده و بعد هم میزنه زیر گریه. دوباره یاد روز اولی افتادم كه شفق و دیدم. اون سال  آخری بود كه ایران بودم و تو یه دانشگاه برای اولین بار درس می دادم. بعضی از شاگردهام از خودم بزرگتر بودند و یادمه یك  آقایی بود كه چند بار می خواست من رو خیط كنه كه خوب یه بار هم این اتفاق افتاد دیگه. جوانی بود و اول راه تدریس و تجربه. حالا اگر جرات داره بیاد بهش درس بدم ببینم می‌تونه خیطم كنه:) 

خلاصه كه عكس‌های این گل نازنین باز دوباره یادم انداخت كه زمان تو ایران هم داره می‌گذره و آدم‌ها دیگه همونایی نیستند كه من ۵ سال پیش دیدمشون. وقتی از دوستان و عزیزانت دوری، تصویرشون رو همان طوری كه تركشون كردی در ذهنت نگه می داری و خوب معلومه با دیدن عكس‌های عروسیشون این طور اختیار از كف بدی و جیغ بزنی. 

حالا این یك سورپریز بود و سورپریز بعدی دیدن عكس عروسی ماریا دوست صمیمی قبرسیم تو فیس بوك بود. عروس جیگر طلا چنان همه ی ما رو غافلگیر كرد كه نگو. برای عكس‌های ماریا هم جیغ زدم البته تو خونه و هی به همسرك میگم بیا این دوست من رو ببین. الهی جیگرشو. تازه شك كرده بودم چرا لباس عروسیش انقدر گشاده كه همسر جان در یك تحلیل موشكافانه گفت كه مگه نمی‌بینی بارداره. منم گفتم: امكان نداره  و از این وصله ها به دامان پاك دوستان من نمی‌چسبه.  

اما زهی خیال باطل كه ماریا امروز برام نوشته كه جیگر جون من و همسرم منتظر رسیدن پسرمون هستیم :))) 

نتیجه ی اخلاقی. از این وصله ها به دامان پاك دوستان ما می چسبد.

پی‌نوشت. می‌خواستم برای شفق و عروسیش یك كم شاعرانه بنویسم، دیدم تو مود اون‌جوری نوشتن نیستم و باید این جوری و خودمونی بنویسم.  

بازم پی‌نوشت. باز خوبه خبرهای خوب همیشه هستند كه خبرهای بد رو كمرنگ كنند. 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>من اشك می ریزم</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/329.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.329</id>
   
   <published>2010-05-12T03:21:00Z</published>
   <updated>2010-05-12T03:21:37Z</updated>
   
   <summary>من اشك می ریزم. از یك‌شنبه كه برگشتیم خانه. تو هم پریروز و دیروز و همین امروز عصر مرا در حال اشك ریختن غافلگیر می‌كنی. من اشك می ریزم چون از تعداد معلمان كشورم، یكی كم شده است. همان كه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      من اشك می ریزم. از یك‌شنبه كه برگشتیم خانه. 

تو هم پریروز و دیروز و همین امروز عصر مرا در حال اشك ریختن غافلگیر می‌كنی. 

من اشك می ریزم چون از تعداد معلمان كشورم، یكی كم شده است. 

همان كه در وصفش گفته بودند اگر كلمه ای بیاموزد، شاگرد را بنده ی خود می كند. 

من اشك می‌ریزم و تو اشك هایم را با مهربانی می‌بوسی و با لبهایت پاك می‌كنی گونه های خیسم را. 

احساس می كنم به خانه ی امنم دست درازی شده. به انسانیت تجاوز شده. زندگی را هتك حرمت كرده‌اند. 

من اشك می ریزم و تو مهربانی ات را صد چندان كرده ای این روزها تا من عزاداری كنم برای دیگر نفس نكشیدن یك معلم... 
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>ایران باز شرمنده شد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/327.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.327</id>
   
   <published>2010-05-10T06:40:25Z</published>
   <updated>2010-05-10T06:41:06Z</updated>
   
   <summary>آهای آقای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا! ۷ روز بعد از روز معلم، ۷ روز! آهای آقا یا خانم خدا! می‌شنوی؟ ایران را باز شرمنده كردند:(...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      آهای آقای خداااااااااااااااااااااااااااااااااا! 
۷ روز بعد از روز معلم، ۷ روز! 
آهای آقا یا خانم خدا! 
می‌شنوی؟
ایران را باز شرمنده كردند:(
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/326.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.326</id>
   
   <published>2010-05-04T05:16:03Z</published>
   <updated>2010-05-04T05:16:18Z</updated>
   
   <summary>اون روز كه بهم گفت زده تو گوش شاگردش، تا مدتها دیگه دلم نمی‌خواست تو صورتش نگاه كنم......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      اون روز كه بهم گفت زده تو گوش شاگردش، تا مدتها دیگه دلم نمی‌خواست تو صورتش نگاه كنم...
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>دست به دست</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/05/324.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.324</id>
   
   <published>2010-05-03T02:43:13Z</published>
   <updated>2010-05-03T02:43:52Z</updated>
   
   <summary>برای اولین بار دیشب اینجا رفتم عروسی ایرانی.داماد آمریكایی و عروس ایرانی. بسیار خوش گذشت و همه چیز به اندازه و مناسب بود. نه افراط و نه تفریط. تنها مراسم عقدخوانی رو دوست نداشتم. طولانی بود و گاهی به شدت...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personnel" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      برای اولین بار دیشب اینجا رفتم عروسی ایرانی.داماد آمریكایی و عروس ایرانی. بسیار خوش گذشت و همه چیز به اندازه و مناسب بود. نه افراط و نه تفریط. تنها مراسم عقدخوانی رو دوست نداشتم. طولانی بود و گاهی به شدت دیوانه كننده. حرف‌های عاقد گاهی تا درجه ای دیوانه‌ام میكرد كه دلم می‌خواست داد بزنم بابا آقا بی‌خیال. 

من هنوز هم نفهمیدم چرا باید پدر عروس، دست عروس رو بگیره و قدم زنان و لبخندزنان بیاد و دستش رو بذاره تو دست داماد؟ خانم عروس دكتر ما كه بسیار دلنشین و دوست داشتنی بود هم لبخندزنان شاهد این دست به دست دادن بود. 

من با این مسئله مشكل دارم. انتقال از حمایت مردی به اسم پدر به حمایت مرد دیگری به اسم همسر! گاهی انقدر غرق در سنت‌ها میشیم كه معانی اون‌ها رو فراموش می‌كنیم.

پی‌نوشت. فكر كنم عاقد كت و شلوار پوش انگلیسی حرف بزن بیشتر دلیل عصبانیت من بود. مردك به انگلیسی توضیح میده كه: آقای دكتر! آقای دكتر....! نان سنگك در سر سفره‌ی عقد نشان از وظیفه‌ی آقایان است كه همان نان بیار بودن است.  در ایران ما مرد نان بیار خانواده است. یادت نره! هرچند خانم دكتر ما هم لطف می‌كنه و كار می كنه ولی یادت باشه !
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اندرباب مقاله‌ی شادی و زلزله و آقایان</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2010/04/315.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2010://1.315</id>
   
   <published>2010-04-29T02:54:45Z</published>
   <updated>2010-04-29T03:16:27Z</updated>
   
   <summary>با صدای بلند مقاله را برایش خواندم. نفسم برید. كامنت‌ها رو هم كما بیش خوندم و بعد منتظر ماندم. میگه: همه‌مردها كه شبیه به هم نیستند. میگم: خوب آره. ولی منكر بعضی حقایق كه نمیشه شد. میگه: نباید همه رو...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[با صدای بلند مقاله را برایش خواندم. نفسم برید. كامنت‌ها رو هم كما بیش خوندم و بعد منتظر ماندم. 

میگه: همه‌مردها كه شبیه به هم نیستند. 
میگم: خوب آره. ولی منكر بعضی حقایق كه نمیشه شد.
میگه: نباید همه رو با یه چوب برونی.
میگم: درسته.  
میگه: جنرالایز كردن اصل ماجرا رو كمرنگ می‌كنه و به حاشیه می‌بره.
میگم. درسته. 
میگه: شاید بهتر بود كلمات رو بهتر انتخاب میكرد. می‌نوشت "خیلی‌ها" به جای "شما همه". 
میگم: تو كه میگی در زمره‌ی این "آقایان"  نیستی، احساست چیه؟ بهت برخورد؟ 
میگه:  لحنش رو دوست نداشتم. باید تخصصی نوشت و علمی. 
میگم: هیچ وقت زن نبودی. 
میگه: مشكلات فرهنگی مملكتمون یكی دو تا نیست. نگاه جنسیتی رو هنوز این تكنوكرات‌ها و حتا تحصیلكرده‌هایی كه ۳۰ - ۴۰ ساله اینجاند هم دارند.  خانه از پای‌بست ویرانه. كار فرهنگی می‌خواد.
میگم: كامنت‌ها رو كه شنیدی. برخوردها رو دیدی؟
میگه:مایه‌ی تاسفه. 
میگم:<a href="http://nazkhatoon.blogspot.com/2006/04/blog-post_19.html"> اگه تو خیابون راه بری و مدام نگران دست و نگاه‌ها و كلمات و متلك‌ها باشی، شاید بهتر دركش كنی.</a> 
میگه: می‌فهمم. 
میگم: هیچ‌وقت نمی فهمی چه دردیه وقتی یكی تو تاكسی خودش رو بهت می‌چسبونه سر هر پیچ و واپیچی. دستش رو هم از بغل به كنار سینه‌هات می‌ماله. وقتی هم صدات درمیاد یارو میگه ناراحتی آژانس بگیر. بعد یادت میاد پول تاكسی دادن هم همچین برات آسون نیست چه برسه به آژانس.  
میگه: درسته. 
میگم: تازه این ها خوباشه. 
سكوت می‌كنه. 
میگم: ولی قبول دارم كه اگر می‌خوایم كار فرهنگی كنیم و فرهنگی رو عوض كنیم، باید خشم و غضب تاریخی رو كه رو كولمونه و دست از سرمون برنمی‌داره، كنار بذاریم. 
میگه: ...
میگم:...
میگه:... 
میگم... 

]]>
      
   </content>
</entry>

</feed>
