<?xml version="1.0" encoding="utf-8"?>
<feed xmlns="http://www.w3.org/2005/Atom">
   <title>Nazkhatoun</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/" />
   <link rel="self" type="application/atom+xml" href="http://www.nazkhatoun.com/atom.xml" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1</id>
   <updated>2008-07-03T05:43:47Z</updated>
   
   <generator uri="http://www.sixapart.com/movabletype/">Movable Type 3.35</generator>

<entry>
   <title>اينگيريد بتان​کور آزاد شد</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/07/121.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.121</id>
   
   <published>2008-07-03T05:35:43Z</published>
   <updated>2008-07-03T05:43:47Z</updated>
   
   <summary>بالاخره اينگيريد بتان​کور بعد از ۶ سال اسیری در دست فارک​ها، در کلمبیا آزاد شد. خيلی خوشحالم. چند وقت بود اينطور اشک شوق نریخته بودم... با امید به آزادی همه​ی اسیران و دربندان......</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[بالاخره اينگيريد بتان​کور بعد از ۶ سال اسیری در دست فارک​ها، در کلمبیا آزاد شد. خيلی خوشحالم. چند وقت بود اينطور اشک شوق نریخته بودم... با امید به آزادی همه​ی اسیران و دربندان... 

<img src="http://agora.qc.ca/mot.nsf/2e730dc630aec62a852568720068fc07/85256b2b000375cc85256bae00713eb4/PersPortrait/0.B0?OpenElement&FieldElemFormat=jpg"/> 
]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>يک، دو، سه، چهار!  پنج سال؟</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/06/120.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.120</id>
   
   <published>2008-06-25T06:51:11Z</published>
   <updated>2008-06-25T06:54:45Z</updated>
   
   <summary>* آمدم بگم که امروز سالگرد عروسی من و همسرجان است. مثل نسيم خوش​عطر و بويی اين چند سال لطیف، سرشار از عشق و تفاهم گذشت... ** جوک امروز از روز آن لاین: هشدار سپاه،نيروي انتظامي و آموزش و پرورش:...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[<strong>* آمدم بگم که امروز سالگرد عروسی من و همسرجان است. مثل نسيم خوش​عطر و بويی اين چند سال لطیف، سرشار از عشق و تفاهم گذشت</strong>...

** جوک امروز از روز آن لاین: 
هشدار سپاه،نيروي انتظامي و آموزش و پرورش:
<strong>اس ام اس و وبلاگ ويرانگر است</strong>"

"وزير آموزش و پرورش و فرماندهان و مسئولين سپاه پاسداران و نيروي انتظامي طي روزهاي اخير «اينترنت»، ‏‏«وبلاگ »،« وب سايت»، «اس ام اس» و «بلوتوث» را که در شکستن انحصار رسانه اي نقش مهمي داشته اند، ‏‏«خطرناک تر از اعتياد»،« ويرانگر» و«ابزار تهاجم رسانه اي» ناميدند..."

*** حالا همه ی موارد نامبرده درست اما تو رو خدا یکی به من بگه "بلو توث" اون وسط چیکار می​کنه؟

***** آزی جان دلم مرسی از تبريک تلفنی​ات و مرسی که اينقدر ماهی اعيزدلم...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>برش​هايی از سمينار حقوق بشر در سن حوزه</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/06/119.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.119</id>
   
   <published>2008-06-22T04:01:29Z</published>
   <updated>2008-06-22T04:02:55Z</updated>
   
   <summary>هفته ها پيش يا شايد دوماه پيش شنيديم سمیناری برپا می شود در سن حوزه پيرامون حقوق بشر. نام سمینار : بررسی موانع تحقق حقوق بشر در ایران. وبسايت برگزارکنندگان سمینار را ديديم و اسامی سخنرانان را هم. تقويم رنگارنگ...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[هفته ها پيش يا شايد دوماه پيش شنيديم سمیناری برپا می شود در سن حوزه پيرامون حقوق بشر. نام سمینار : بررسی موانع تحقق حقوق بشر در ایران. وبسايت برگزارکنندگان سمینار را ديديم و اسامی سخنرانان را هم. تقويم رنگارنگ همسر منظم ، ورق خورد و بررسی شد. روزها را سنجيديم و گفتيم"می رويم". روزهای جمعه، شنبه و يکشنبه ۲۰ تا ۲۲ ژوئن. آمديم و امروز روز دوم اين سمينار به پايان رسيد.
روز اولش پربار بود و دردآلود. پرستو فروهر آن​هنگام که از درد برايمان گفت، با بغضی که فرو می​خورد و قصه ی درد می​گفت، آتش به جانمان زد. به جرات می گويم که بيشتر شرکت کنندگان در اندوه جانکاهش می گريستند. دستمال کاغذی ها دست به دست می گشت تا  پاک کند قطرات اشکی را که هنوز بعد از گذشت ده سال از قتل داريوش و پروانه فروهر، بر روی گونه هايمان جاری بود. به احترام آنها و به احترام پرستو و درد عظيمش همگی ايستادند و برايش دست زدند و  او تنها تشکر می​کرد با همان بغض فروخورده که امانش نداد که بشکند. 

منيره برادران را هم ديدم و صحبت هايش را شنيدم. به چهره اش که گه گاهی خیره می شدم و در حرکاتش دقیق، در دلم تحسینش می​کردم. با آن خنده​ی نمکین و چهره​ی دلنشین... 

روز دوم هم پربار بودو هیجان انگیز حتا با وجود یکی دو سخنرانی که نفهميدمشان و ذهنم را خسته کردند...

هیجان انگیزترین قسمت این سمینارها، سوای اطلاعات پربهایی که نصیبت می​شود،  از نزدیک دیدن، بودن، صحبت کردن با سرمایه​های ادبی، علمی، فکری و حقوقی کشورمان است. بزرگانی که بادیدن صورتشان، لبخند گرمشان، مهربانیشان و رنج پنهان شده در چشمانشان، بی اختیار بغض می​کنی و افسوس می​خوری که چرا ایران و ایرانیان محروم شدند از این سرمایه ها. جای این ها همه آنجاست، در آن آب و خاک. 

و اما تعدادی از شرکت کنندگان چه به عنوان سخنران و چه به عنوان شرکت​کننده​ی عادی که دیدنشان به وجدم آورد، به ترتیب زیر است:

 *مهرانگيز کار ( یکی از  زنان بزرگ ایران​زمین است و عاشقانه دوستش دارم و برایش احترام زیادی قائلم)
*عبدالکريم لاهيجي
*احمد کريمی حکاک
* شهرنوش پارسی​پور
* منيره برادران
* منصور فرهنگ
* پرستو فروهر
* و و و 

پی​نوشت. یکی از سورپریزها اما دیدن <a href="http://www.balootak.com/">بلوط </a>عزيز بود :) او باشدت و همت تحسين برانگيزش در تمام طول مدت سمينار مشغول نوشتن گزارش سمينار بود. اگر علاقمند هستيد به وبلاگش يک سری بزنيد. 
پی نوشت ۲. من همین الآن بايد بروم. همسر​جان منتظر است. برويم يک کمی در اين شهر خوشگل سن​حوزه بگرديم ببينيم دنيا دست چه کسی​ست. بعدا در فرصتی ديگر حتما می نويسم. يک عالمه يادداشت برداشتم. خدا نگهدار...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آگهي پيش فروش املاك در جهنم!!!</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/06/118.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.118</id>
   
   <published>2008-06-14T01:45:55Z</published>
   <updated>2008-06-14T02:32:08Z</updated>
   
   <summary>توهين به شعور مردم هم حد و اندازه ای دارد. خجالت هم نمی​کشند ! اصفهان - میدان انقلاب &quot;هر زنی که خود را بیاراید و خوشبو کند و از منزل خارج شود و شوهرش به این کار راضی باشد خداوند...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="société" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[توهين به شعور مردم هم حد و اندازه ای دارد. خجالت هم نمی​کشند !

اصفهان - میدان انقلاب
"هر زنی که خود را بیاراید و خوشبو کند و از منزل خارج شود و شوهرش به این کار راضی باشد خداوند برای هر قدمی که زن بر میدارد بر شوهرش خانه ای در دوزخ بنا خواهد کرد!!"

<a href="http://www.flickr.com/photos/75899674@N00/2576068379/" title="image001 by nazkhatoun, on Flickr"><img src="http://farm4.static.flickr.com/3089/2576068379_3797c763b7_m.jpg" width="240" height="180" alt="image001" /></a>

* یعنی این همسرجان ناقلای من این قدر مال و اموال در جهنم جمع کرده بوده و من خبر نداشتم؟ ؛-) 

**حالا که دسته​گل بالا را ديديد، حتما اين <a href="http://www.youtube.com/watch?v=DE5_UhSlUIU&eurl=http://www.iranianuk.com/article.php?id=28628">دسته گل</a> را هم که خبرنگار یکی از شبکه های تلويزيون ایران درباره اش گزارش تهيه کرده را ببينيد. ساخت پل مهندسی و استثنایی در جاده رشت- قزوين. ]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>۲۲ خرداد و پيامدهايش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/06/117.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.117</id>
   
   <published>2008-06-12T19:34:07Z</published>
   <updated>2008-06-14T02:10:32Z</updated>
   
   <summary>*هر 9 نفر آزاد شدند ساعت حدود یک سپیده دم روز جمعه ۲۴خرداد۸۷، همه بازداشت شدگان روز ۲۳ خرداد تا دقایقی پیش آزاد شدند. از ساعتی قبل، بازداشت شدگان با خانواده هایشان تماس گرفته و خواستند تا ایشان با شناسنامه...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Solidarité" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[*<a href="http://varesh.blogfa.com/">هر 9 نفر آزاد شدند
ساعت حدود یک سپیده دم روز جمعه ۲۴خرداد۸۷، همه بازداشت شدگان روز ۲۳ خرداد تا دقایقی پیش آزاد شدند. 

از ساعتی قبل، بازداشت شدگان با خانواده هایشان تماس گرفته و خواستند تا ایشان با شناسنامه هایشان به بازداشتگاه وزرا بروند.و رهایی بازداشت شدگان تا دقیقه هایی پیش از ساعت ۱ صبح امروز اتفاق افتاد.البته یکی دو نفری شناسنامه هایشان نرسیده که در حال طی شدن کارهای اداری شان هستند.</a>



دستگيری۹  تن از فعالين جنبش زنان: نسرین ستوده، ژیلا بنی یعقوب، آیدا سعادت، ناهید میرحاج، سارا لقمانی، نفیسه آزاد، عالیه مطلبی، جلوه جواهری و فریده غایب

* <a href="http://varesh.blogfa.com/">زمان: 22 + 1 خرداد - مکان: از داراباد تا فرمانیه و وزرا</a>
** <a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/06/post_5268.html">بازداشت تعدادی از فعالان جنبش زنان</a>
*** <a href="http://feministschool.net/spip.php?article776">روایت آسیه امینی از مراسم 22 خرداد</a> 
**** <a href="http://feministschool.net/spip.php?article753">22 خرداد روزی که شور می آورد و امید </a>

باز ياد کتاب بابا قلدر افتادم که روزهای بعد از انقلاب، حميده  که بعدها خواهر شهيد محله​مون شد، به من هديه داد...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title></title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/06/115.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.115</id>
   
   <published>2008-06-11T17:25:17Z</published>
   <updated>2008-06-14T02:12:58Z</updated>
   
   <summary>مثل ايران ما مثل سفره​ایست رنگین. ساليان سال است عده ای چون مور و ملخ به جانش افتاده اند. می​برند و می​خورند. گاهی به نزديکان و دوستانشان هم حالی می دهند از این خوان گسترده. فيلم سخنرانی آقای پاليزدار را...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="société" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      مثل ايران ما مثل سفره​ایست رنگین. ساليان سال است عده ای چون مور و ملخ به جانش افتاده اند. می​برند و می​خورند. گاهی به نزديکان و دوستانشان هم حالی می دهند از این خوان گسترده. فيلم سخنرانی آقای پاليزدار را در يوتيوب ديدم و باز غمم گرفت. ايشان چند سال پيش که خودش و يارانش از اين حال ها به آقايان و برگزيدگان! می دادند ياد خون پايمال شده​ی شهيد همت​ها و کشوری​ها  به قول خودشان نبودند؟ حالا گيريم که بودند اما صدايشان را کسی نمی​شنيد و گوش شنوايی نبود، قبول! اما اين سه سال صدارت الف نون وجدان ايشان کجا بود؟ خواب سنگينی رفته بود حتما که حالا به يکباره بيدار شده و فيلش ياد خون شهيدان کرده و خواب زده شده که بايد پته ها را آب دهد تا وجدانش آسوده شود. اين افشاگری ها تنها گوشه ايست از چپاولی که اين مهمانان ناخوانده در این سی سال مرتکب شده​اند. چه کردند با مردم ما و کشورمان که افشاگری​هایشان هم مثل فیلم آبکی خنده​داریست که جگرت را می سوزاند از بس یخ است و خنک. 

وای به حال کشوری که عده ای توهم زده، پارانویاک و بی عقل در راس امورش باشند. حالا چه طرف کراواتی باشد مثل این وری یا ریش داشته باشد تا پای چشمش مثل اون وری. این یکی مملکتی را دارد به ... می دهد با یک جنگ مزخرف و آن یکی هم مملکتی را به ... داده است با بی عقلی...  
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>شاید روزی دیگر به یاد بیاورم...</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/114.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.114</id>
   
   <published>2008-05-30T06:05:25Z</published>
   <updated>2008-06-14T02:12:43Z</updated>
   
   <summary>مريض بودم ديروز. از مدرسه به کالج بارها عطسه کردم در ماشين. زودتر از ساعت موعود به کلاس رسيدم. همان جا در ماشين نشستم و به ساعت نگاه کردم. از خداحافظی بيزارم به خصوص خداحافظی از شاگردانم. به دور و...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personnel" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      مريض بودم ديروز. از مدرسه به کالج بارها عطسه کردم در ماشين. زودتر از ساعت موعود به کلاس رسيدم. همان جا در ماشين نشستم و به ساعت نگاه کردم. از خداحافظی بيزارم به خصوص خداحافظی از شاگردانم. به دور و برم نگاه کردم. برگه های امتحان. برگه های پاسخ گويی. جعبه​ی شيرينی نخوچی که قرار است سورپريزشان کند شاگردانم را و دهانشان را شيرين در هنگام خداحافظی. دلم نمی خواهد منتظر باشند. منتظر امتحان. از امتحان خوشم نمی آيد و دلهره​هايش. قبل از ساعت ۳ پست در کلاسم. جمعی از شاگردانم رسیده اند. زودتر از من. با نگاهم و لبخندم می​خواهم آرامشان کنم شاید. یادم رفته که هنوز عینک آفتابی سپر چشمانم شده. چشمانم را نمی بینند و غمی که آنجا خوش​نشین است. فيليپ مضطرب است. لورا خندان. جولی شاگرد سوگولی​ام نيست. بوريس يکی از محبوب​ترين شاگردانم، هنوز پيدايش نشده. از او می​پرسم. می​گويند در راه است. وارد کلاس که می شوم، فيليپ به طرفم می​آيد. سوالش را نپرسيده، لبخندی می زنم و می​گويم فيليپ سخت نگير. سوال ها سخت نيست. دلم می​سوزد. ياد چند سوال&quot; بدجنسانه&quot;ای ميافتم که ديشب طرحشان کردم. در جا پشيمان می​شوم. منتظرم که بقيه از راه برسند. جولي، بوريس، ونسا، اپريل و دنيل... 


      با لورا گپ می​زنم که صدای شاد جولی آمدنش را خبر می دهد. رويم را که بر می​گردانم، جولی با گل رز قرمزی در يک دست و سه بادکنک در دست ديگرش، به رويم لبخند می زند. روی بادکنک را می​خوانم: &quot; دلمان برايت تنگ می شود!&quot; بغض می کنم. به طرفش می​روم. پشت سرش ونسا با دست گل بزرگتری وارد کلاس می شود... 
- &quot;Oh. ma belle Julie, il falliat pas! Vanessa!&quot;
در آغوشم جای می گيرند. يکی بعد از ديگری. می​بوسم گونه های هر دو را. غم دنيا آمده آنجا در گوشه​ی قلبم و نفسم را تنگ می​کند با بارش. بچه​ها غمگينند و من غمگين​تر. من غمگين​ترم چون نمی​توانم کلاس پاييز را قبول کنم. خداحافظی سخت است با جولی که اسمش ماريسلا بود روز اول. گفت اسمش را دوست ندارد. اسمش را گذاشتم &quot;جولی&quot;. سه ماه جولی صدايش زديم همگی. ای-ميل هايش را با نام جولی تمام می​کند و کارت روی دسته رز قرمز را هم با جولی امضا کرده است. ..

 و بعد بوريس می​آيد. مثل هميشه شوخ و شاد. سوگولی من است مثل جولی. عاشق استارباکس است و اذيتش می کنم که اگر باز به استارباکس برود، نمره​ی قبولی از کلاسم نخواهد گرفت. وارد کلاس که می​شود، ادای گريه کردن را در می​آورد و می گويد:​&quot; مادام دلم برايتان تنگ می شود!&quot;...

قبل از امتحان نان نخوچی تعرفشان می​کنم. می گويم انرژی بگيريرد قبل از امتحان. بعضی مزه​ی نان نخوچی را دوست ندارند و بعضی دومی را می​خواهند. عکس می​گيريم با دست گل ها و بادکنک​های بچه​ها. 

و امتحان شروع می شود...

يک ساعت بعد يکی يکی را موقع خداحافظی در آغوش می​گيرم. کلمای مهرآميز رد و بدل می کنيم. آرزوی موفقيت و شايد ديداری ديگر. می​گويند بهترين استاد فرانسه شان بوده ام. می​گويم فرانسه شان عالی است. حيف اگر رها کنيدش. دنيل اما یکربع است که امتحانش را داده اما هنوز منتظر سرجایش نشسته. آهسته با نوک کفشم به طرفش می روم. نمی خواهم تق​تق کفشم، تمرکز دیگران را برهم زند. آهسته می پرسم چرا نشسته؟ می گوید دلش نمی آید برود. باز چيزی آنجا در انتهای قلبم، نيشی می​زند...

و سخت است خداحافظی با کلاسی که سه ماه، مهمان من و شاگردانم بود. همه رفته اند. من ماندم و صوفیا و دسته گل ها و بادکنک​ها. در راه ​پله الکس پسرعموی صوفیا باز پیدایش می​شود. با یک سبد پر از گل سفید. صوفیا از پشت سرم می​گوید: &quot;این دسته گل هم از طرف من و الکس. کار مادرم است&quot; و من باز پر می​شوم از شادی و گریه. باز بغض و بوسه و بغل...  

گونه هایم خیس می​شود سرانجام. در میانه​ی بزرگراه... و بعد ناگهان با دیدن سه بادکنک رنگی سرکش در صندلی عقب که آینه را پرکرده اند، از ته دل می خندم. صورت​های شاداب و خندان جولی، فیلیپ، پتریسیا، لورا، بوریس، ونسا، روسیو، لورنا مهمان چشمانم میشوند در آن شلوغی خسته​کننده ی بزرگراه ...
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>آقای کوک و گيتارش</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/113.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.113</id>
   
   <published>2008-05-21T17:14:14Z</published>
   <updated>2008-06-14T02:13:18Z</updated>
   
   <summary>در مدارس آمريکا هر معلمی کلاس مخصوص خودش را دارد و شاگردان در رفت​و آمد بين کلاس ها. بعد ازشنيدن زنگ پایان یک کلاس، شاگردان از اين سوی مدرسه به آن سوی مدرسه می روند و تنها ۸ دقیقه وقت...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
         <category term="Personnel" scheme="http://www.sixapart.com/ns/types#category" />
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      در مدارس آمريکا هر معلمی کلاس مخصوص خودش را دارد و شاگردان در رفت​و آمد بين کلاس ها. بعد ازشنيدن زنگ پایان یک کلاس، شاگردان از اين سوی مدرسه به آن سوی مدرسه می روند و تنها ۸ دقیقه وقت دارند که خود را به موقع به کلاس بعدی برسانند. در آن ۸ دقیقه، گپ با دوستان، دیدن دوست دختر و دوست  پسر ، رد و بدل کردن ماچ و بوسه های پنهانی و آشکار در راهرو، کنار در کلاس ها و کنج تاریک راه​پله​ها همه و همه دست به دست هم می​دهند تا شاگرد بعد از خوردن زنگ پايان تنفس ۸ دقيقه​ای دير به کلاس برسد. من بعد از خوردن زنگ هيچ کس را به کلاسم راه نمی​دهم مگر اينکه برگه ای بياورد که نشان دهد دير آمدنش غيرموجه است. هر ده برگه​ی تاخير غير موجه، می​تواند منجر به يک روز تعليق از مدرسه شود. 


      و اما بیشتر معلم ها در روز ۵ کلاس دارند که به هرکلاسی پریود می گویند. پریود ۱، ۲، ۳، ۴، ۵، ۶. یکی از این پریود ها زنگ استراحت و انجام کارهای عقب​افتاده​ی معلم است. در طول آن پريود مشخص معلم در کلاسش تنهاست و شاگردی ندارد. می​تواند بخوابد، ورقه ی بچه ها را تصحيح کند، به کافه​تريا برود و يا پلی کپی های روزهای آينده را آماده کند. زنگ آزاد من پريود ۳ است که از شوربختی کلاسی ندارم و معلم ديگری که به او &quot;تراولينگ تيچر&quot; می گويند به کلاسم می آيد. من می​توانم در کلاسم بمانم و يا بروم دنبال نخودسياه و گشت و گذار. بنابراين وقت استراحتم به معنای واقعی وقت استراحت نيست. 

اما اين ترم، بعد از تعطيلات معلمی که به کلاسم می​آيد بی​نهايت نازنين است. آقای کوک عاشق موسيقی​ست. ۳۲ سال در اين مدرسه درس داده. شاهد رفتن و آمدن ۱۸ مدير بوده و شاهد رفتن جمعيت کثيری از شاگردان سياهپوست و آمدن لاتين تبارها. بين درس​دادن و زمانی که شاگردانش مشغول انجام تکليف هستند، گيتارش را آماده می​کند، سازی را به گردنش می​اندازد شبيه ساز دهنی و شروع می کند به خواندن و نواختن. خوب می​خواند و خوب می​نوازد گيتار را. وقت ناهار من زمانی​ست که او کلاسی ندارد. به کلاس من می​آيد و دم و دستگاه عظيم موسیقی اش را با دقت و وسواس راه می اندازد. بلندگویش را روشن می کند و به روی پایه قرار می دهد. من ناهار می​خورم. قورمه سبزی و پلو و سالاد فصل. او می​خواند و به صدایش اوج می​دهد. با احساس است و لطیف صدایش. برایش از ایران می گویم و از فرانسه. فردایش آمده با دستی پر. روی وبسایتی که موسیقی از هرنوعش پیدا می سود و هزینه اش تنها ۱۲ دلار در ماه است، برایم موسیقی ایرانی پیدا کرده است. در نیمه​ی کلاسش گیتارس را در نمی​آورد و سازدهنی​اش دست نخورده باقی می​ماند. کامپیوترش را به دستگاه مفصلی که دارد وصل می​کند و به شاگردانش می گويد که به افتخار من و به ياد ايران اين موسيقی را انتخاب کرده است. می​گويد مي داند که &quot;هوم سيکی سخت است و دشوار&quot;. از کجا می​داند؟ نمی​دانم. شايد از مهربانی و لطف بی پايانش است. نوای سنتور و تمبک و دف و کمانچه فضای کلاس را دربرمي​گيرد و نوک انگشتانم بی اختيار بر کف زمين رنگ می گيرند و حالم خوش می شود. شاگردان اما چه ميا دانند از حسی که می​آيد با اين موسيقی و سرشارت می​کند از خاطرات ريز و درشت. بو دارد اين موسيقی. بوی ميدان نقش جهان، بهشت هشت بهشت، بوی فرنی فروشی سر چهارسوق يا آنکه تميزتر است در خيابان حافظ، بوی عطر گزانگبين و بريانی که چربی​اش پشيمانم می​کند هربار، بوی تئاتر شهر که دلم لک زده برای صف های طولانی​اش، بوی بازار تهران و کوچه پس کوچه های هزارتويش که فقط بابا می دانست رازش را. بوی کوچه های تهران سرظهر و صدای زودپز مامان. بوی بازار تجريش و سبزي​های معطرش...

آقای کوک با موسيقی​اش روزم را خوش​تر می کند از آنچه بود. آقای کوک سرشار از مهر است و مهربانی. کاش آقای کوک را مي​شد تکثيرش کرد. کاش...
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>کنسرت شجريان در &quot;ال ای&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/111.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.111</id>
   
   <published>2008-05-15T22:56:26Z</published>
   <updated>2008-05-16T08:30:07Z</updated>
   
   <summary>برای اولين بار در عمرم رفتم به کنسرت شجريان. ناگفتنی​ست لذت شنيدن &quot;سرو چمان من چرا/ سرو چمان من چرا/ ميل سفر نمی​کند...&quot; مطابق معمول استقبال خوبی هم از کنسرت شده بود. اما در کنار لذت شنيدن &quot;سرو چمان&quot; و...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      برای اولين بار در عمرم رفتم به کنسرت شجريان. ناگفتنی​ست لذت شنيدن &quot;سرو چمان من چرا/ سرو چمان من چرا/ ميل سفر نمی​کند...&quot; مطابق معمول استقبال خوبی هم از کنسرت شده بود. اما در کنار لذت شنيدن &quot;سرو چمان&quot; و &quot;مرغ و سحر&quot; و حالت خوبی که موقع شنيدن &quot;مرغ سحر &quot; به من دست مي​دهد، صحنه​هايی ديدم و چيزهايی شنيدم که به شدت نسبت به خيلی​ها احساس نااميدی کردم. من شخصا دلگیرم از این بابت که بیشتر ایرانی​ها هنوز احترام به حقوق دیگران گذاشتن را یاد نگرفته اند و نمی دانند که رفتن به یک مکان عمومی ادب و آدابی ویژه دارد. زندگی در خارج از ایران، زدن کراوات، پوشیدن لباس شب آنچنانی، انگشتر الماس و سنجاق کراوات دردی را دوا نمی کند در مورد عده ای از ما. نکته​ی مثبت اما اين بود که به نظرم نسل جوان و جوانتر ما خوشبختانه با سرعت و به شدت از نسل قديمی​ها فاصله می گيرد در ادب و رفتار. و اين دلگرم کننده است.


      حالا در نظر بگيريد برويد کنسرت شجريان و 
 
* عده ای رنگ بگيرند و بشکن بزنند و نوچ نوچ کنند همزمان که هنرمند در حال اجرای آواز است. يعنی خدا نکند که دف​زن يا تمبک زن شروع به نواختن سازش کند. 
* عده ای پچ پچ کردن يادشان بيافتد که دقيقا در همان زمان، ماجراهای خاله صغری و عمو سيف الله را برای بغل دستی تعريف کنند و شما را که در رديف جلو نشسته ايد از اين ماجراها بی​نصيب نگذارند. 
* مودبانه انگشتت را بگذاری روی بينی مبارک و بهشون نگاه کنی. دو دقيقه ساکت می شوند و بعد دوباره روز از نو و روزی از نو. يکی نبود بگوید مگر بيکاريد ۵۵ دلار بی​زبان بدهيد و بياييد اينجا با سختی با هم پچ پچ کنيد. کافه يا رستوران هم دنج​تر است و هم مناسب​تر از نظر قيمت.

* از همه مهمتر که داد من را در آورد و کلافه ام کرد، شکستن تخمه​ی کدو در طول کنسرت بود. آقا و خانم بسيار شيک و بالای ۶۰ سال در زمان انتراکت در حال گپ زدن و نوشيدن آب بودند و فرصت تخمه شکنی نبود. آقا در سئانس اول عده ای را بيچاره کرد و خانم در سئانس بدی نمودند ما را. از دست خودم هم عصبانيم که مستقيم به ايشان اعتراضی نکردم. 

* عده ای هم که فقط منازل خود را پاک و منزه نگه می دارند و به روی مبارک نمی آورند که اين همه ليوان يک بار مصرف و تخمه کدو و پسته​ی تعارفی دوستان، به اينجانبان تعلق دارد و بايد دست نازنينشان زحمت بکشد و آشغالها را در سطل آشغال بريزد نه بر کف زمين و لابلای صندلی ها. 

با همه ی اين حرص در آمدن ها باورم بر اين است که جامعه​ی جوان و امروزی ايران بسيار آداب دان است و فهميده است که در مکان عمومی بايد به حقوق ديگران احترام گذاشت...
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>&quot;مهر تو چون شد پیشه​ام&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/110.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.110</id>
   
   <published>2008-05-11T21:43:23Z</published>
   <updated>2008-05-12T07:18:07Z</updated>
   
   <summary>* روز مادر بر همه​ی مادران مبارک و فرخنده باد! ** دوست عزيزی مرا به بازی &quot;آهنگ هایی که دوست دارید&quot; دعوت کرده بود که متاسفانه اصلا وقت نشد که به محبتش پاسخ بدم. حالا امروز يک کليپ زيبا ديدم...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[* روز مادر  بر همه​ی مادران مبارک و فرخنده باد! 

** دوست عزيزی مرا به  بازی "آهنگ هایی که دوست دارید" دعوت کرده بود که متاسفانه اصلا وقت نشد که به محبتش پاسخ بدم. حالا امروز يک کليپ زيبا ديدم و ياد اين دعوت افتادم. سرود "ای ايران" يکی از آهنگ​هايی ست که من عاشقانه دوستش دارم. هر زمان و در هرمکانی که باشم و اين سرود خوانده بشود، ناخودآگاه بغض می​کنم. به هر حال اين کليپ کار زيبايی ست از  سعيد شهرام با صدای هنرمندهای سينمای ايران که  خواستم با دوستان تقسيمش کنم. زيباتر از همه تلفيق موسيقی جنوب و کردی و تصاوير پشت سر هنرمندان است. هنرمندانی هم که حضور فيزيکی در خلق اين اثر ندارند و ديگر بين ما نيستند نيز در ساختن اين کليپ بی​نصيب نماندند. کار زيبا و تحسين برانگيزی که به يادمان می آورد که ايران کشوری ست با اقوام مختلف که  با هم و در کنار هم زندگی کردند و اميدوارم خواهند کرد.  امیدوارم گربه ی کوچک و زيبای ما هميشه و هميشه سالم بماند و تکه تکه​اش نکنند.

  "دور از تو اندیشه​ی بدان/ پاینده مانی و جاودان!... مهر تو چون شد پیشه​ام/ دور از تو نیست اندیشه​ام..."

<a href="http://www.youtube.com/watch?v=upruXtXGLHk">این هم نما​آوا یا همان کلیپ ای ایران. </a>

*** از کسانی که باعث شدند و می​شوند نام ايران، واژه​ی تروريست را به ذهن ديگران آورد، بيزارم...]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>&quot;دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟&quot;</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/109.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.109</id>
   
   <published>2008-05-06T17:21:33Z</published>
   <updated>2008-05-07T04:03:00Z</updated>
   
   <summary>* این خبر هم نشانه​ی کارآمدی همبستگی و یک صدایی فعالان حقوق بشری در سراسر دنیاست. بهنود شجاعی متولد ۱۳۶۷ است یعنی ۲۰ سالشه. در سال ۸۴ مرتکب جرم شده. مجازات مرگ این نوجوان با تعهدات و وظایف جمهوری‌اسلامی مغایر...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[* <a href="http://radiozamaaneh.com/news/2008/05/post_4838.html">این خبر </a>هم نشانه​ی کارآمدی همبستگی و یک صدایی فعالان حقوق بشری در سراسر دنیاست. بهنود شجاعی متولد ۱۳۶۷ است یعنی ۲۰ سالشه.  در سال ۸۴ مرتکب جرم شده. مجازات مرگ این نوجوان با تعهدات و وظایف جمهوری‌اسلامی مغایر است.  ایران  پیمان بین‌المللی حقوق مدنی و سیاسی و کنوانسیون حقوق کودکان  را امضا کرده .پیمانی که اعدام افراد صغیر و یا محکومیت افرادی که در سن نوجوانی مرتکب جرم شده‌اند را منع می‌کند.

**عصبانی​ام از دست همه​ی این قوانین با عرض معذرت "تخمی" در مورد انسان​ها و بخصوص زنان. آسیه گویا ترین تیتری که می​توانسته انتخاب کرده برای پستی که درباره ی اکرم مهدوی نوشته: "دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟"  . از همگی خواهش می​کنم وقت بگذارید و این مطلب را بخوانید. لطفا هم برام ننویسید که اگر پدر ، شوهر و برادر خودت اینطوری شده بود باز هم همین کار را می کردی؟ وقت تنگ است و جای بحث نیست.  خواهش می کنم به دور از تعصب داستان زندگی یک زن از الیگودرز را بخوانید و از خودتان سوال کنید وقتی اکرم ۱۳ ساله بوده و ازدواج کرده، قانون کجا تشریف داشته؟ وقتی ۲۰ ساله بوده و همسر مردی همسن پدربزرگش شده آن هم به زور، باز قانون کجا تشریف داشته؟ این سرداران و ذوبندگان در ولایت به جای فریاد وااسلاما سردادن بابت مو و رو و پر و پاچه​ی خانم ها، اگر راست می گویند جلوی قربانی شدن "نوامیس" آن مرز و بوم را بگیرند. اگر هر دینی و هر رهبر مذهبی حکم بده که به ازدواج در آوردن یک دختر ۲۰ ساله  با مردی ۷۰ ساله طبیعی و پسندیده است، بی رودربایستی همه ی این آقایان "پدوفیل" (کودک باز/ بچه​باز) هستند... 

ما از اینجا پول به این حساب ریختیم یعنی خواهش کردیم که کسی در ایران این کار  را بکند. اگر خواندید و تشخیص دادید که باید کمکش کنید، لطفا این کار را هرچه زودتر بکنید. روی صحبتم بیشتر با دوستان خارج کشور است. لطفا کمکش کنید... دوستان داخل هم که اگر دوست دارید این نوشته و داستان را برای دیگران بازگو کنید. از دوستان و اطرافیان خواهش کنید نگذارند این اتفاق بیافتد. ب امید روزی که قوانینی عادلانه برکشورمان حاکم شود...


از وبلاگ <a href="http://varesh.blogfa.com/post-652.aspx">آسیه امینی </a>نازنین: 

دیه فقط ثروتمندان را نجات می دهد! زندگی این زن را نمی خرید؟
"پدرم سيلي زد به گوشم و بله را گرفت"! اين تک جمله را در ذهن تکرار و تکرار کنيم! تصويرش کنيم. دختر 20 ساله اي ‏را که قرار است به عقد مردي 68 ساله درآيد. دختر 20 ساله اي که دختر 7 ساله اي هم در خانه دارد! دختر 20 ساله اي ‏که در 13 سالگي به پسردايي اش داده شد.‏ 
]]>
      داده شد! زيرا کدام دختر 13 ساله اي در يک شهرستان دور افتاده مثل اليگودرز، توان انتخاب و اختيار انتخاب همسر ‏دارد؟‎ ‎

اکرم 32 ساله شوهرش را کشته است. پيش از اين که او را به اين جرم، در ذهنمان به دار بياويزيم، بيشتر بشناسيمش. ‏

اکرم دختر مردي کشاورز است. تا کلاس پنجم سواد دارد. در 13 سالگي به همسري پسردايي اش در آمد که 5 سال بعد از ‏آن، پسردايي، رهايش کرد و به دنبال زني ديگر به رفسنجان رفت. بهاي رهايي اکرم نزد شوهر خيانت کار، 250 هزار ‏تومان بود که توسط همسر جديد مرد، پرداخته شد و البته بهاي گزافتري نيز به يادگار براي اکرم ماند؛ فاطمه 5 ساله، اين ‏روزها دختر 17 ساله اي است که بيرون از زندان مادرش، بارها زنداني تر از اوست. ‏

‏20 سالگي براي اکرم با تهديد پدر به ازدواج دوم آغاز شد. ازدواج با مردي که همچون پدر اکرم در کار حفاري بود. مردي ‏هم سن و سال پدر و هم سخن و همفکر و لابد همدل با او. اکرم به اين ازدواج تن نداد. پاسخش سيلي و تهديد بود و بالاخره ‏چه کند زن 20 ساله طلاق گرفته اي که خودش و دخترکش سربار پدرند در روستايي دورافتاده در حوالي اليگودرز؟ ‏

اين بار به زني حسن رفت. با کلي وعده و اميد از اين که وضع مالي او خوب است و دستکم تامين مالي دارند. وعده اي که ‏خيلي زود با واقعيت ديگري روبرويش کرد. حسن 68 ساله، نه فقط چيزي بيشتر از گذشته به او نداد، که هوسبازي اش بار ‏ديگر خيانت را به اکرم آموخت. دوبار تقاضاي طلاق کرد و هر دوبار ناکام ماند. ‏

روزي در راه، دچار شد. نه دچار مردي از جنس رويا. که دچار خود رويا شد. به فريب مردي که وعده رهايي مي داد – و ‏بعد معلوم شد که بهاي وعده هاي او نيز 10 ميليون چک پاس نشده است!- اکرم شد متهم به قتل و حسن در استانه ‏هفتادسالگي، شد مقتولي که به اتفاقي گزنده و تلخ، از ميان برداشته شد. داستان مرد، بعد از چند قرص ديازپام و ضربه هاي ‏مرگبار چاقو در شعله هاي آتش سوخت. اکرم را مرد جوان فراري داد و همان شب فرار در کنار دريا رهاش کرد و به ‏سي زندگي خود رفت. ‏

اکرم به نزد پدر برگشت و بعد از چندي خودش را سپرد به دست دادگاهي که بين او و حق، داوري کند. بهاي حق گزاف ‏بود و جان اکرم بي مقدار! پس زندگي از دست شده بيست و چند ساله او نتوانست ياري اش کند. حکم اعدام صادر شد.‏
‏ اينک در واپسين لحظه ها، زندگي اکرم به 60 ميليون تومان قيمت خورده است. حراجي که يک سويش اکرم و فاطمه اند و ‏سر ديگر اعدام.‏

خريداراني اگر يافت شد، اکرم به زندگي بر مي گردد. و اگر نه، تا چندي دگر، اکرم نيز قصه فراموش شده اي خواهد بود ‏که در يک روز بهاري توسط شما خوانده شد!‏

و باقي آنچه نوشته ام، صحبتهاي من و مينا است. مينا جعفري وکيل اکرم مهدوي است. او از مردم کمک خواسته و با اين ‏وصف چندان اميدوار نيست. از نظر او ديه راهي است براي رهايي مردم ثروتمند از مجازاتي چنين.‏

‎‎از پرونده خانم اکرم مهدوي خبر جديدي نيست؟‎ ‎
پرونده ايشان در اجراي احکام دادسراي جنايي تهران است.‏

‎‎يعني استيذان گرفته و آماده اجراست؟‎ ‎
خير. ايشان چون شناسنامه اش از بين رفته، هنوز استيذان نگرفته. درواقع مرحله پيش از استيذان است.‏

‎‎ولي شنيده شده بود که حکم ايشان روز 15 ارديبهشت اجرا مي شود؟‏‎ ‎
بله، اين حرف را در در زندان به خود اکرم گفته بودند. و چه بسا اگر شناسنامه ايشان آماده بود، حکمش تا به حال اجرا شده ‏بود.‏

اکرم يکي از زنان شوهر کش است. قتل در هر شکلي که انجام شود براي افکار عمومي پذيرفته شدني نيست. ولي پديده ‏شوهر کشي يکي از پديده هايي است که متاسفانه آمار آن رو به افزايش است. شما با يکي از اين زنان از نزديک روبروييد ‏و وکالت ايشان را داريد. از نظر شما چرا اکرم همسرش را کشته است؟ و چه عواملي باعث شده تا او به اين بن بست برسد؟
اکرم يک آدم کاملا مستاصل است. استيصال را شما در چهره او هم مي توانيد ببينيد. او هرگز از حمايت خانواده برخوردار ‏نبوده؛ حتا حالا که در دو قدمي اعدام قرار دارد. ‏

ازدواج اول او در 13 سالگي بوده که مسلما براي دختري 13 ساله در انتخاب همسر و تشکيل زندگي مشترک نه اختياري ‏در کار است و نه حق انتخابي. حتا طلاقش هم که در 18 سالگي اش رخ داد، از همين دست است. شوهرش به دنبال زني ‏ديگر رفت و او و دختر 5 ساله اش را به امان خدا سپرد. در واقع اکرم معني خيانت را زماني فهميد که خودش نوجواني ‏بيش نبود. در ازدواج دومش هم باز حق انتخابي نداشت. دو سال بعد از اين که همسر اول طلاقش داد، پدرش او را به مردي ‏داد که 48 سال بزرگتر از او بود. مردي که اکرم درباره او مي گويد خجالت مي کشيدم بگويم اين مرد همسر من است. او ‏همسن پدر يا پدربزرگم بود! بنابراين درست است که ما با يک قاتل، با اکراه روبرو مي شويم.ولي نمي شود زندگي پنهان ‏در پشت اين قتل را نبينيم. نمي شود کينه و تحقير و توهين جمع شده در ذهن و وجود اين زن را نبينيم. نمي شود از خودمان ‏نپرسيم که حق شادي و حق انتخاب اين زن، کي و کجا رهعايت شده؟ همه مردان زندگي اش او را استثمار کردند. حتا مردي ‏که بظاهر او را دوست داشت و با همين حربه فربش داد.‏

‎‎اکرم عاشق شده بود؟‎‎
به نظر مي رسد که او بيشتر مي خواسته از زندگي اش و از خفقاني که در آن اسير بود، فرار کند. او نخستين بار بود که با ‏کردي روبرو مي شد که حرفهاي ديگري به او مي زد. وعده مي داد. اميد مي داد. اکرم عاشق اين مرد نبود. او عاشق آن ‏رهايي بود که او وعده مي داد. ضمن اين که اکرم از اتهام رابطه نامشروع تبرئه شد. در حالي که مي دانيم که امکان آن را ‏هم داشت. اين خودش دليل ديگري است بر اين که تنگناي زندگي اش او را به ستوه آورده بود.‏

‎‎اکرم نتوانسته از اولياء دم رضايت بگيرد. الان وضعيت او چگونه است؟ آيا اميدي به نجاتش هست؟‏‎ ‎‎‎
خانواده مقتول فقط به شرط پول حاضر به رضايت شده اند. مبلغي هم که پيشنهاد داده اند، خيلي زياد است. آنها 60 ميليون ‏تومان خواسته اند که تقريبا دو برابر ديه انسان کاملاست. ‏

‎‎ديه انسان کامل چقدر است؟‎ ‎
‏ امسال [با توجه به تورم] 40 ميليون تومان. سال قبل 35 ميليون تومان بود که اين رقم آن موقع خواسته شد.‏

‎‎با توجه به اين که جان موکلت اين روزها بسته به اين است که تو و ديگران قادر باشيد براي اکرم اين پول را ‏تهيه کنيد، نظرت در مورد ديه چيست؟‎ ‎
ديه راهي است که افراد ثرتمند را از مجازات نجات مي دهد. درواقع اينجا مساله حق و ناحق نيست. بلکه داشتن و نداشتن ‏پول مطرح است. فرد دارا براحتي مي تواند رضايت بگيرد و ندار، براحتي پاي چوبه دار مي رود. حالا سوال اين است که ‏تصميم گير مجازات اين انسانها کيست؟ و نقش نهادهاي رسمي و قانوني در اين ميان چيست؟ آنچه که پيداست اين است که ‏تعيين کننده نظر شخصي افراد صاحب خون است که براحتي مي توان اين نظر را خريد. بنابراين متضرر واقعي فقط افراد ‏فقيرند و در جامعه اي که شرايط به گونه اي است که زناني چون اکرم کم نيستند، بيشترين آسيب متوجه آنهاست.‏

‎‎شما چندي پيش از مردم براي نجات موکلتان درخواست کمک کرديد. تا حالا چقدر کمک مردمي جمع شده است؟‏‎ ‎‎‎
خيلي کم! چيزي حدود 3 ميليون و نيم. وعده هايي داده شده بود که هيچ کدامش محقق نشده. کمکهايي هم که تا کنون جمع ‏آوري شده، همگي از داخل کشور بوده. با توجه به فرصت کمي که براي اکرم باقي مانده، خواهشم از کساني که در بيرون ‏از ايران زندگي مي کنند و مي خواهند به او کمک کنند اين است که با توجه به مشکلاتي که سيستم بانکي کشور ما در ‏ارسال و دريافت پول از خارج دارد، کمکهايشان از طريق افراد داخل کشور به شماره اعلام شده ريخته شود. ‏

نقل از سایت روزآن لاین 

این شماره حساب وکیل اکرم است که برای جمع آوری دیه برای اکرم باز شده است: 

&quot;حساب سيبا به شماره 0302917750001 نزد شعبه مبارزان بانك ملي &quot;

   </content>
</entry>
<entry>
   <title>همبستگی با فرزاد کمانگر</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/05/108.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.108</id>
   
   <published>2008-05-01T22:11:53Z</published>
   <updated>2008-05-02T07:50:15Z</updated>
   
   <summary>۱۲ اردیبهشت روز همبستگی وبلاگ نویسان با فرزاد کمانگر معلم جايش در مدرسه است نه در زندان. معلم جايش آنجا روبروی تخته سياه يا وايت​برد است. یعنی فهميدن اين دو جمله​ی کوتاه انقدر دشوار و سخت است؟ به اميد آزادی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      ۱۲ اردیبهشت روز همبستگی وبلاگ نویسان با فرزاد کمانگر 

معلم جايش در مدرسه است نه در زندان. معلم جايش آنجا روبروی تخته سياه يا وايت​برد است. یعنی فهميدن اين دو جمله​ی کوتاه انقدر دشوار و سخت است؟ به اميد آزادی انديشه و بيان و همه​ی دربندان عقيدتی...

&quot;به آن روزها فکر ميکنم ،بايد معلم بچه هايي ميشدم که در کودکي درد و رنج بزرگسالي را به دوش ميکشيدند و در بزرگسالي  آرزوهاي برآورده نشده کودکيشان را از فرزندانشان پنهان ميکردند ، معلم دختراني که با دستاني پر نقش و نگار سوي چشمشان را پاي دار قالي ميگذاشتند تا هنرشان زينت بخش خانه هاي ديگران باشد و مژده نان براي سفره خانواده .
معلم کودکاني که زاده رنج و درد بودند اما اميد و حرکت سرود جاري لبانشان بود ، کساني که سخت کوشي و سخاوت را از طبيعت به ارث برده بودند . آنها کسي را ميخواستند از جتس خودشان ، کسي که بوي خاک بدهد ، کسي که معني نابرابري و فقر را بداند ، رفيقي که همبازيشان شود و آرزوهايشان را باور کند . با آنها بخندد و با آنها بگريد . آنها يک دوست ، يک سنگ صبور ، يک هم راز ميخواستند که مثل خودشان بيقرار ساعتهاي مدرسه باشد کسي که به ماندن فکر کند نه رفتن .ديري نگذشت که در کنار آنها خود را نه معلم که محصلي ديدم که خيلي دير راه مکتبش را يافته بود .
      کتابها را بستم که مبادا مرگ و نااميدي از لاي سطور سياهشان به حلقه شادي و دنياي آرزوهايشان رسوخ کند ، هر روز کلاس را به دست آروزها و روياها ميسپرديم و با داستانهاي مختلف صفا ميکرديم . همراه با &quot; ماهي سياه کوچولو &quot; اين بار نه از راه &quot;ارس&quot; بلکه از مسير سيروان درياي زندگي و حقيقت را جستجو ميکرديم . همراه با داستان &quot; مسافر کوچولو &quot; براي يافتن دوست به سفر ميرفتيم تا آنها لذت سفر را در رويا تجربه کنند و من با مردم بودن را در ميان آنها تمرين نمايم . هر داستاني را که ميخواندم نقش قهرمانانش را به آنها ميدادم غافل از اينکه هرکدام از آنها قهرمانان داستان پررنج و درد زندگي خود بودند . هر روز براي چند ساعت ، رنج نابرابري ها و درد ناملايمات را پشت ديوارهاي مدرسه به دست فراموشي ميسپرديم و روبروي هم مينشستيم . گرمي کلاسمان بوي نان گرمي بود که دسترنج پدر بود و مادر آن را در طبق &quot; اخلاص  و سادگي &quot; ميگذاشت و به مدرسه  مي آورد تا ظهر ، سير از ديدار هم ، کوچه هاي پر فراز و نشيب زندگي را براي انجام تکاليفمان بپيمائيم و تا فرداي ديدار هر کدام به دنبال مشق و تکليف زندگي پي راه خود ميرفتيم . 
&quot;کاوه&quot; با آن جثه نحيف اما استوارش نهار نخورده به جاي پدر بيمارش چوپان ميشد و غروب هنگامي که گوسفندان را به روستا برميگرداند ، مادر با لبخندي به پيشواز نان آور خانه ميرفت تا خستگي کاوه و کرم طبيعت را برکت نام دهد و از پستانهاي گوسفندان بدوشد و براي فروش راهي شهر کند و کاوه سرمست از رضايت مادر لبخندي ميزد و به کيف مدرسه و تکاليف فرداهايش چشم ميدوخت و لبخند زيبايش رنگ ميباخت.
و ....  &quot;ليلا&quot; با آن چشمان پرسشگر و نگاهي که تا اعماق وجود فکر آدمي را براي جواب روياهايش جستجو ميکرد کيف مدرسه را که زمين ميگذاشت ، دوک نخ ريسي را برميداشت تا او هم کمکي کرده باشد به مادر ، براي يافتن نان فردا ، و دوک را همراه با آرزوهاي کوچک و بزرگش در دست ميچرخاند تا ته اش باريک شود چون رشته هاي لطيف خيال او و باز دوک را ميچرخاند و ميچرخاند تا شايد روزي دنيا به کام او و مادر تنهايش بچرخد .
و ...  &quot;فرياد&quot; با ديدن تکه ابري به پشت بام خانه ميرفت و کاهگل آماده ميکرد تا مبادا چکه هاي باران قالي کهنه اشان را بي رنگ و رو تر کند . آنچنان مهارت يافته بود که همراه پدر پشت بام خانه هاي همه روستا را مرمت ميکرد تا چکه هاي باران مژده نان فردايشان باشد ، فقط گاهي ميماند از ميان سوز سرما و نان فردا براي باريدن باران و برف دعا کند يا نه .
و .... ياسر پس از مرگ پدر کار ميکرد تا جاي خالي او را پر کند و بتواند براي برادرش مداد رنگي و آبرنگ بخرد تا شايد آرزوي نقاش شدن خودش را برادرش برآورده کند .
و ... ادريس غايب فصل بهار کلاسمان هر روز با کوله باري بر دوش ، خوشحال از اينکه طبيعت او را از سفره گشاده اش نا اميد نکرده بود ، چند کيلو گياه براي فروش ميافت و به روستا بر ميگشت 
و من نيز جريمه شده بودم تا هر روز بيقرار از نابرابريها و بيزار از آنچه تقدير و سرنوشت مي ناميدنش در برابرشان بايستم و بارقه هاي کم سوي اميد را در چشمانشان به نظاره بنشينم ، در برابر کاوه سرم را به زير مي انداختم و دفترش را از زير صورت آفتاب خورده اش که روي آن به خواب رفته بود بيرون ميکشيدم و زير ديکته نانوشته اش مينوشتم &quot;چوپان کوچولو بيست هم براي تو کم است &quot; و در کنار ليلا شرمنده از خستگي ديروزش ، دستان زبر و ترک خورده اش را در دست ميگرفتم تا لطافت دست فرشته اي را لمس کنم و قبل از اينکه حرفي بزنم نگاه نافذ و معصومانه اش هزاران سئوال را همراه داشت و من سکوت ميکردم ، و در کنار ادريس ، عاصي از تکليف دوباره فردايش دستان تاول زده او را مينگريستم و همراه او از پنجره به دور دستها چشم ميدوختم و او از رفتن بهار غمگين ميشد و من از رنگ پريده او .
و امروز با يک دنيا غرور ، خوشحالي ، بغض ، حسرت و کوله باري از خاطرات تلخ و شيرين به آن روزها فکرميکنم . روز معلم بود که گرانبهاترين هديه هاي زندگيم را آنروز از آموزگاران بزرگ زندگي ام دريافت نمودم ؛ ليلا ، سه عدد تخم مرغ ، ادريس ، دو کيلو کنگر ، دسترنج يکروزش ، فرشته ، دوشاخه آلاله کوهي ، ندا ، يک عروسک از چوب و پارچه ساخته بود و  ياسر يک نقاشي
و براي اينکه آن روز را در خاطراتمان جاودانه کنيم قرار شد که آرزوهايشان را با مدادهاي رنگين نقاشي کننند .
کاوه در حالي که به پدرش فکر ميکرد بيمارستاني کشيد و زيرش نوشت اين بيمارستان مجاني همه بيمارهاي فقير دنيا را مداوا ميکند . 
&quot; فرياد &quot; که هميشه آسماني صاف و بدون ابر نقاشي ميکرد تا ديگر دست و پاي کسي يخ نزند دوباره آسماني کشيد و تا ميتوانست خانه هاي زيبا و کوچک بر آن نقاشي کرد و زيرش نوشت اين خانه ها براي کساني است که خانه ندارند ، آسمان هم بزرگ و جادار است مثل زمين نيست که کوچک باشد و مجبور باشيم براي زندگي روي آن پول بدهيم در آسمان براي همه جا هست و من باز هم ميتوانم در آن خانه بکشم .
فرشته هم که هميشه براي خودش و خواهرهايش برادري کوچک نقاشي ميکرد اينبار به او گفتم که فرشته دنيا را از نو نقاشي کن بدون اينکه کسي تو را بخاطر دختر بودنت کم نبيند ، تو را مثل خودت و با خودت ببيند و او يک عالمه عروسک دخترانه کشيد که بدور دنيا دست گرفته اند و ميخواندند و ياسر مثل هميشه آرزوي پدرش را نقاشي ميکرد يک وانت آبي رنگ تا شايد در رويا پدرش کول بري نکند و قرار شد ياسر نيز سرزمينمان را از نو نقاشي کند بدون فقر و نابرابري ، بدون اينکه کول برهاي بانه ، سردشت ، مريوان و کامياران مجبور شودند براي جابجايي 10 کيلو چاي براي دوهزار تومان جانشان را بدهند ، او يک منظره زيبا از طبعيت کشيد که مردم مشغول کارند و زير آن نوشت &quot; کاش ديگر مرگ به کمين نان نمي نشست &quot; .

فرزاد کمانگر
فرعي 5 زندان رجائي شهر کرج - 8/2/87
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>پتريسيا</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/04/107.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.107</id>
   
   <published>2008-04-24T21:37:25Z</published>
   <updated>2008-04-25T09:49:45Z</updated>
   
   <summary>فيليپ پسر خوشرويی​ست. چشمانش آبی. موهايش شايد بور يا بور خرمايی. درسخوان است. مودب و مهربان. دوست​داشتنی​ست در يک کلام... پاتريشيا را پتریسیا می​نامم. زيباست در چشم من، مثل تمام دخترکان کلاس. اما اگر ببينيدش، چشمانتان را ريز می​کنيد، قدمی...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      <![CDATA[فيليپ پسر خوشرويی​ست. چشمانش آبی. موهايش شايد بور يا بور خرمايی. درسخوان است. مودب و مهربان. دوست​داشتنی​ست در يک کلام... 

پاتريشيا  را پتریسیا می​نامم. زيباست در چشم من، مثل تمام دخترکان کلاس. اما اگر ببينيدش، چشمانتان را ريز می​کنيد، قدمی به عقب برمی​داريد، لبانتان را غنچه می​کنيد، چينی به بينی اتان می دهيد و تقريبا داد می زنيد:" به اين می​گی خوشگل؟ بدسلیقه!" اما پتريسيا زيباست. چشمانش درشت است. عينک می​زند. موهايش قهوی و چشمانس قهوه​ای​ترند. درسخوان است و باهوش. تکاليفی که با ای-ميل براي کلاس می​فرستم، اول اوست که جواب را می​دهد. با فرانسه​ای که سعی می​کند بی​غلط باشد. پتريسيا می​خواهد پزشک شود...

فيليپ پسر خوشروی کلاس، دور و بر پتريسيا می​پلکد در هنگام تنفس. حتا ساندويچ يا همبرگرش را ديگر همکلاسی ها برايش می​خرند. با او حرف می زند. صورتش را ديده​ام. صورت سفيدش را که به سرخی می​زند وقتی کنار پتريسياست . پتريسيا اما سرش را خم می​کند و خنده های ريز و زيبايش را می​بينم با چشمانم که کنجکاو ديدن شکوفه​های يک عشق است. ديروز فيليپ کنارش نشست. از دايره​ی دوستانش کناره گرفت انگار. ديدمش وقتی صندليش را کنار لورا و پتريسيا می​کشيد. خنديدم. نفهميدند هيچ کدامشان. از فيليپ که سوال می​کردم :
​« Phillip, qui est diligente dans cette classe? Qui est intelligente dans cette classe ? »۱  هر دو بار نگاهی به پتريسيا کرد و جمله اش را با نامی که از قبل می​دانستم، کامل کرد:
 « Patricia est diligente, Patricia est intelligente. »۲ 

کلاسمان يک ماه ديگر تمام می​شود. شاگردانم شايد باز به دنبال اسمم بگردند تا به کلاسم بازگردند. دلم می​خواهد باز ببينمشان. تک​تک​ آنها را. پتریسیا و فیلیپ را. هردو را. عشق در سکوتشان را. می​دانم کلاسم را دوست دارند. بيشترشان. می​دانم. چون خودم به اين کلاس عاشقم... 

۱- تو این کلاس کی سخت​کوش/درسخوان و باهوش است؟
۲- پاتریسیا درسخوان و باهوش است. 

پی​نوشت.  اين <a href="http://bomesefid.blogfa.com/">وبلاگ زيبا و عکس های هنرمندانه اش </a>را از دست ندهيد. زهره​جان زارعی ممنون که آمدی تا کشفت کنيم نازنين!]]>
      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>اخبار وارده</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/04/105.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.105</id>
   
   <published>2008-04-23T15:18:29Z</published>
   <updated>2008-04-24T01:02:41Z</updated>
   
   <summary>*اولین خبر خشک کننده​ی روز: خبر را که از راديو شنيدم، از تعجب خشکم زد: از این پس، رانندگان خاطی مخصوصا کسانی که سرعت بالا و غيرقانونی دارند، محکوم به تحمل ۶۰-۷۰ تا ضربه​ی شلاق خواهند شد. به گفته​ی رييس...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      *اولین خبر خشک کننده​ی روز: 
خبر را که از راديو شنيدم، از تعجب خشکم زد: از این پس، رانندگان خاطی مخصوصا کسانی که سرعت بالا و غيرقانونی دارند، محکوم به تحمل ۶۰-۷۰ تا ضربه​ی شلاق خواهند شد. به گفته​ی رييس راهنمايی و رانندگي، اين حکم بر اساس احکام اسلاميست...

در چند سایتی که روزانه به آنها سر می زنم خبری در تایید خبر بالا پیدا نکردم. شما چیزی در این مورد شنیدید؟  

**دومین خبر تاسف​آور روز:
 سرانه کتابخوانی در ایران به نقل از تهران امروز: &quot;روزنامه تهران امروز به نقل از رييس سازمان کتابخانه ملی ايران خبر داده که سرانه کتابخوانی در کشور برای هر نفر تنها دو دقيقه در شبانه روز است.&quot;
اين روزنامه از قول علی اکبر اشعری نوشته «اين سرانه با افزودن کتب درسی برای برخی از افراد در شبانه روز حدود شش دقيقه است. وی با اشاره به جمعيت ۷۰ ميليونی کشور به روزنامه تهران امروز گفته « برای ملتی که بيش از ۸۵ درصد باسواد دارد اين رقم، بسيار تاسف بار است.» 

*** سومین خبر دل​پیچه​آور روز:  این آخرین پست من در تعطیلات است. تعطیلاتی که در واقع شبه تعطیلات بود. از فردا دوباره کلاس ها شروع میشه. کالج که بود، مدرسه هم اضافه میشه و دانشگاه و من و یک عالمه کار طاقت فرسا...




      
   </content>
</entry>
<entry>
   <title>و این عکس​های کاغذی محبوب</title>
   <link rel="alternate" type="text/html" href="http://www.nazkhatoun.com/2008/04/104.php" />
   <id>tag:www.nazkhatoun.com,2008://1.104</id>
   
   <published>2008-04-18T18:41:29Z</published>
   <updated>2008-04-19T18:28:43Z</updated>
   
   <summary>و این عکس​های ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. .. یافتن دفترچه​ی تلفن قديمي بهانه​ای شد تا پاکت​های تلمبار شده​ی عکس​های قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبه​های کفش...</summary>
   <author>
      <name></name>
      
   </author>
   
   
   <content type="html" xml:lang="en" xml:base="http://www.nazkhatoun.com/">
      و این عکس​های ماندگار چه قدرت شگرفی دارند در بردنت به دنیایی که پشت سر گذاشته ای. ..

یافتن دفترچه​ی تلفن قديمي بهانه​ای شد تا پاکت​های تلمبار شده​ی عکس​های قديمی را دوباره پیدا کنم. آنجا در پشت ردیف جعبه​های کفش در کمد پاگرد. خنده​ی بی​خیال خودم در یکی از آن عکس​ها میخکوبم کرد. گفتم بگذار بقیه را هم ببینم، چه اشکالی دارد؟​ و عکس​ها پرتابم کردند به روزها و ماه​های اول مهاجرت. دوستانی که هستند و نیستند. و سانی... و لحظه لحظه​ی آن همخانه گی یک ساله در دیاری دور از دیار خود... بوس و بغل و خنده و فراموشی و درخت کاج نوئل و دوستان قدیم دانشگاه که یکی یکی سروکله شان پیدا می​شد و باز می​خواستی برگردی به زمانی دور در آن دیار دور...  روزهای دانشگاه ملی و پله​های دانشکده​ی ادبياتش که جانمان را بالا می​آورد از بلندی و فراوانی​اش... 

باز پاکتی ديگر و آلبومی ديگر... و من آنجا اولين کوه نوردی عاشقانه​ی خود را  با یاری که قرار بود سال​ها بعد همراه و آرام جانم شود، تجربه کردم. با او... با او که با دست خود گل سفيدی به گيسوانم زد و نيم نوازشی پنهانی بر گونه ام در حضور دوستان... و عکسی که جاودانه کرد آن لحظه را... من گل به گيسوان و دست بر کمر در جلوی ديدگانش که از پس لنز دوربين عاشقانه نگاهم می​کرد، آن لحظه را برای خودم و او جاودانه کردم...

و این عکس​های کاغذی محبوب عجب قدرت شگرفی دارند که لحظه​ای از خود بی​خودت می​کنند... 




پی​نوشت. ظاهرا طلسم فرانسه نوشتن من شکسته. دوستان &quot;فرانکوفون عزیز&quot; اگر دوست داريد پست آخرم را که مربوط به درگذشت امه سزر است بخوانيد
      
   </content>
</entry>

</feed>
