سرمیاد زمستون از سرزمین رویایی
ABBA-The Winner Takes It All Live 1980
Mireille Mathieu - Bravo Tu as Gagné (ABBA)
اجرای ترانه مرغ سحر با صدای دو هنرمند هلندی

...................

هربار كه مجبورم به خاطر "اجبارهای فامیلی" تو مهمانیهایی شركت كنم كه بزرگترین دغدغه شون ماشین "بی ام دبلیو" و "فلان لباس و فروشگاه" و "مردها همشون اینجورند" و "زن ها همشون اون جورند" شركت كنم، احساس میكنم چقدر از خودم متنفرم. چقدر وقتم تلف شده. تمام یكشنبهی آفتابی و قشنگم در میان بانوان و آقایانی گذشت كه جدا از هم مینشینند. مردانه و زنانه. مردها سیگار برگ میكشند. یك درمیان فارسی و انگلیسی حرف می زنند. همسرانشون رو خیط میكنند. بانوان هم ژیگول پیگولند. مدام از مردهاشون بد میگند. مدام با هم انگلیسی فارسی قاطی حرف میزنند به طوری كه دیگه حالت به هم می خوره. به جای لذت ببریم میگند: اینجا "گت تو گدر" میكنیم كه "این جوی" ببریم. قشنگ "سوییم" عزیزم. از این یكی "ایت" كن، خیلی خوشمزهات.
و البته و صد البته سوال همیشگی: "خوب شما و همسر جانتان كی قصد دارید بچه دار بشید؟"
همسرجان هم كه مدام به برادرش تو كباب درست كردن و غذا آماده كردن كمك میكنه. یه جورایی فرار كرده از این جمع و من موندم و تنهایی خودم بین این همه آدمی كه با وجود زبان مشترك فارسی، اصلا نمیفهممشون..

نانجیب كه باشی دهانت را بیپروا باز می كنی و نانجیبانه به آدمها ناسزا میگویی. مشت گره كردهات را به دهانشان میكوبی. تهدیدشان میكنی. خط و نشان برایشان میكشی. عربده میكشی. بیخردان سفیه را با خود همراه میكنی. مشت گره كرده را به رخ دیگران میكشی.
فكر میكنی ابدی هستی. اما دریغ از یك كتاب تاریخ كه باز كرده باشی. دریغ از درس عبرتی كه گرفته باشی. دریغ از انسانیتی كه با آن بیگانهای. قلدری میكنی و آقایی.
اما تا ابد نانجیب خواهی ماند. تا ابد... كتابهای تاریخ آبستن ضفحههای سیاهی هستند این روزها...
پینوشت. حرفهای دل گرفتهی من...

تو اتاق نشستم و "چیلیك چیلیك" میكنم. پنجره باز است. همسررو داره باغچه رو تیمار میكنه. علفهای هرز رو میكنه. گل و گیاه ها رو نوازش میكنه. میكاره و میكنه. آب میده تك تك گلها رو با دقت و عشق.
و مدام صدای رهگذران رو میشنوم كه از گل و باغچه و حیاط خوشگلی كه درست كرده، تعریف میكنند و تشكر به خاطر این لذتی كه از دیدن گلهار رنگارنگ نصیبشون میشه. برای همین چیزاست كه عاشق این شهرم. عاشق...
پینوشت. "چیلیك چیلیك" اصطلاح همسرك است در مورد من، وقتی پای كامپیوتر برای مدت طولانی مینشینم.

انقدر ذهنم خسته شده این روزها از دست پیپرهام كه دلم میخواد ... اصلا ولش كنید.
كاش زودتر دو هفته دیگه بشه.

۱۳ سال پیش بود كه خوشحال، خندان، و امیدوار با یك دفترچهی زرشكی رنگ، دست در دست هم رفتیم به مسجد محل. خورشید سخاوتمند انگار از شادی كوچك قلب ما با خبر بود. آسمان هم آبی بود. و همه مهربان بودند مهربان و لبخند برلبشان بود به پهنای آفتاب...
چشمانمان می خندید. شادیمان مشترك بود. می دانستیم كه غافلگیرشان میكنیم با یك فشار انگشت، جوهر آبی/ سبز، دفترچهی زرشكی، و یك اسم.
بهرترین روز بود آن روز... ۱۳ سال پیش... هنوز هم از آن دو فشار انگشت، جوهر آبی، دفترچهی زرشكی، و یك اسم احساس پشیمانی نمیكنم...


كارت پستالهایش را با روان نویس سبز مینویسد. اگر یك هفته نبینمش، كارت پستال زیبایش به در خانه میآید، اینبار باغ ایرانی برایم فرستاده. سبز سبز. با انگشتانم كلماتی را كه با دست چپش نوشته لمس میكنم. دلتنگش هستم و به او حسادت میكنم. به تجربههای فراوانش، به زندگی پربارش، به آزادی و آزادگیاش، به آرامشش، به آرامشش، به آرامشش...
در جوابش كارت پستالی برایش میفرستم. برایش از درد میگویم. برایش مینویسم كه به آرامشش حسادت میكنم. برایش مینویسم كه به او حسادت میكنم كه كشورش مانند كشور من تبدیل به "طنز تلخی" نشده است. حسادت میكنم كه نباید دلش از پس هر خبر از كشوری دور بلرزد...

یاد خیلی از معلم های خوبم افتادم و یاد بدها. دلم می خواد یك روزی تك تك پیداشون كنم و بهشون بگم كه چقدر بعضیهاشون ماه بودند و انسان و بعضیهاشون بی شعور و نفهم و عقده ای. البته به این صراحت بهشون نمیگم كه نفهم بودند ولی باید بهشون بگم كه چطور روح لطیف ما رو با بیسوادیشون و عقدههای سركوب شده شون آزار دادند.
دلم می خواد دست خانم سعیدپور رو بگیرم دوباره و بغلش كنم و بگم چقدر ازش ممنونم به خاطر شعرهای مشیری و سهراب سپهری و فروغ كه با خودش به كلاس میآورد و به ما هم اجازه می داد رو تخته شعر بنویسیم و در ۱۰ دقیقهی استراحت بین درس پرسیدن و درس دادن بخونیم.
دلم میخواد خانم آقاجانی تنها معلم دینی انسانی رو كه داشتم باز پیدا كنم. می دونم خواهرش تو تلویزیونه. كاش بتونم بهش بگم كه چقدر انسان بود كه به گله های ما از دین و مسائل دینی گوش می داد و به روش خودش می خواست ما رو با این چیزها آشتی بده. نازنین بانویی بود.
هرچی سعی كردم نه سعیدپور رو پیدا كردم و نه آقاجانی رو.

رفتم سراغ وبلاگ قبلیم دنبال یه نوشته. نوشتهای دربارهی یكی از تجربههای تلخم در یك شب بهاری تهران. دیدم وای چقدر وبلاگنویسی من و طرز نوشتنم عوض شده. خیلی از نوشته هام یادم نبود. گاهی آه كشیدم از زمانی كه میگذره به سرعت باد، گاهی هم خندیدم، و گاهی هم دلتنگ همه ی اونایی شدم كه دیگه خبری ازشون نیست. فرقهای اون وبلاگ و این وبلاگ اساسی بودند.
- پستهای طولانی
- سفرنامه
- لینك دادن های پشت سر هم
- داستانهای "حسین كرد شبستری" وار من
- عكس و مكس
- هی جواب این و اون رو نوشتن
خلاصه كه گشت گذار لذتبخشم كه تموم شد، با خودم گفتم جدا جای یك تشكر صمیمانه از همهی اونایی كه پستهای طولانی من رو تحمل میكردند، خالیه. كاش بعضیهاشون باز بیاند اینجا و این پست رو بخونند. انگشتنما و امیردلتنگی و ناهید و ...

از یك ای-میل:
"چه کسی باور میکند که صد سال پیش از این، زنی در ایران، ازدواج ناخواسته را با تنفروشی برابر نهاده و آنرا سروده باشد؟
ای ذخیره کامرانیهای مرد
چند باید برده آسا زیستن؟
تن فروشی باشد این یا ازدواج؟
جان سپاری باشد این یا زیستن؟
و یا باز در جای دیگر:
مرد سیما ناجوانمردی که ما را شوهر است
مر زنان را از هزاران مرد نامحرم تر است
آن که زن را بیرضای او به زور و زر خرید
هست نا محرم به معنی، ور به صورت شوهر است

